بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

یادی از فخرالدین عراقی...
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعر کلاسیک ، عاشقانه

ساز طرب عشق که داند که چه ساز است؟
کز زخمه‌ی آن نُه فلک اندر تک و تاز است

آورد به یک زخمه، جهان را همه، در رقص
خود جان و جهان نغمه‌ی آن پرده‌نواز است

عالم چو صدایی است ازین پرده، که داند
کاین راه چه پرده است و در این پرده چه راز است؟

رازی است در این پرده، گر آن را بشناسی
دانی که حقیقت ز چه دربند مجاز است

محتاج نیاز دل عشاق چرا شد
حسن رخ خوبان، که همه مایه‌ی ناز است؟

عشق است که هر دم به دگر رنگ برآید
ناز است به جایی و یه یک جای نیاز است

در صورت عاشق چو درآید همه سوزاست
در کسوت معشوق چو آید همه ساز است


زان شعله که از روی بتان ٬حسن برافروخت
قِسمِ دل عشاق همه سوز و گداز است

راهی است ره عشق، به غایت خوش و نزدیک
هر ره که جز این است همه دور و دراز است

مستی که خراب ره عشق است، در این ره
خواب خوش مستیش همه عین نماز است...

فخرالدین عراقی در سال 610 هجری در اطراف همدان به دنیا آمد و در سال 688 در دمشق در گذشت. به این جهت او را عراقی می خوانند که اهل عراق عجم (اراک، همدان، گلپایگان،اصفهان و نواحی اطراف ) بود.

او در میانسالی به خدمت مولانا رسید و در زمره ی مریدان او جای گرفت. به همین دلیل بسیار از اندیشه های او تاثیر پذیرفته. مفاهیم اشعار او به عمق مفاهیم مولوی نمی رسد و آنقدرها متنوع نیست، اما زبان شعری عراقی در مجموع لطیف تر از مولوی است و به نظر می رسد از این جهت پیرو سعدی باشد.

در شعرهای او با انسانی جستجوگر مواجه می شویم که هنوز به یقین نرسیده و عشق را به عنوان راه نجات برمی گزیند. احتمالا حافظ شیرازی با اشعار عراقی آشنا بوده و از آنها تاثیر پذیرفته. این غزل حافظ با غزل فوق شباهتهایی دارد :

المنته لله که در میکده باز است...


 
رسیدم به هاوایی
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢۱ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

روز یکشنبه ساعت 8 شب به وقت محلی وارد هانولولو شدم. هاوایی 6 ساعت با تورنتو اختلاف زمان دارد بیش از 20 ساعت بود که نخوابیده بودم. اما اشتیاق دیدن شهرمرا از هتل بیرون آورد. هیچ وقت آرزوی دیدن هاوایی را نداشتم برای من چندان دست یافتنی نبود.

خیابانی را گرفتم و ادامه دادم شاید 5 دقیقه بیشتر راه نرفتم که دریا را دیدم. دریا مرا صدا زده بود و بی اختیار به سراغش آمده بودم. به یاد این شعر بهمنی افتاده بودم

 

دریا صدا که می زندم وقت رفتن است ...

 

تا به خودم آمدم 2 ساعت گذشته بود و من به ساحل وایکی کی رسیده بودم.

 

شهر امن است و پر از ژاپنی هایی است که سیگار می‌کشند و آرایش می‌کنند و پر از درختان عجیب و پرنده‌های رنگارنگ.

 

 

 

 

 

 

 

wave surfing

 

امیدوارم فردا عصر بتوانم گشتی در شهر و ساحل بزنم. اینجا موج سواری خیلی طرفدار دارد.

 

الان ۳ بامداد است. داشتم روی مقاله‌ام کار می‌کردم. امروز ساعت ۱۰ ارایه‌ی مقاله دارم. دیروز یکی از دوستان قدیمی‌ام در دانشگاه شیراز را پیدا کردم. او اصلا نمی‌دانست من به کانادا آمده‌ام تا اینکه اسم مرا در برنامه‌ی کنفرانس می‌بیند. از قضا زمان مقاله‌ها‌ی ما پشت سر هم است. چندتا از دوستان دانشگاه میشیگان را هم دیدم. بچه‌های یو سی ال ای امسال نیامده‌اند. تعداد ایرانی ها کم شده!


 
دوباره سفر
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ٢٠ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سفرنامه ، حسب حال ، آمریکا و کانادا

در فرودگاه تورنتو هستم. اگر خدا قبول کند عازم هاوایی هستم. از اینجا به شیکاگو می روم از شیکاگو به سن فرانسیسکو و از آنجا به هانولولو.

 

صبح خواب ماندم . در ده دقیقه هرچه را به ذهنم رسید در کوله پشتی انداختم. تا فرودگاه تاکسی گرفتم. راننده بنگلادشی بود و اسمش رحمان. 40 دلار گرفت و به اندازه ی 80 دلار حرف زد.

 

یک ساعت و 15 دقیقه در بازرسی گمرک آمریکا معطل شدم. روز به روز بدتر می شوند. تنها 2 افسر داشتند. یکی از آنها آدم بسیار چاقی بود که مرا به یاد شعری از ایرج میرزا یا دهخدا انداخت : شکم و سینه در سرش مدغم.

 

پشت سرش تابلویی بود که نوشته بود : ما (افسران گمرک)  مرز اول دفاع از آمریکا هستیم . ما ورزیده و حرفه ای هستیم ... خنده ام گرفت. آن دیگری بانوی وجیه المنظری بود. سروکار من هم با این سیمین بت سنگین دل افتاد. معلوم بود قیافه‌ام خیلی بی حوصله بود چون دوبار عذرخواهی کرد و مثل دفعه قبل که به آمریکا رفتم٬ سوال پیچم نکرد.

 

 

 دوباره در سفرم. همه‌ی زندگی‌ام یک کوله‌پشتی جمع و جور است که روی دوشم می‌اندازم و به هرکجا که می‌خواهم می‌روم.


 
آلبوکرکی: شهر از یاد رفته - سفرنامه (۲)
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱٩ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، سفرنامه

ایالت نیومکزیکو به شکل یک مربع است با ابعاد ۵۵۰ در ۵۹۵ کیلومتر که شهر آلبوکرکی تقریبا در مرکز هندسی آن قرار دارد. جمعیت این ایالت ۲ میلیون نفر است و جمعیت مرکز آن نیم میلیون که بیشتر آنها  اسپانیایی٬ مکزیکی و سرخپوستی هستند. کلا تابلوهای دوزبانه (انگلیسی- اسپانیایی) در سطح شهر فراوان بود.

علامت اختصاری شهر آلبوکرکی (ABQ) است و من در سیصد سالگی شهر وارد آن شدم (تاسیس ۱۷۰۶). فرودگاه ABQ با سازه‌های خشتی و سفالی تزیین شده بود و در بدو ورود به انسان می‌فهماند که قدم در شهری تاریخی گذاشته و نباید دنبال ساختمانهای مدرن و پر زرق و برق باشد.  اتفاقا شهر دو برج ۲۲ و ۲۱ طبقه بودند که به ترتیب متعلق به بانک آمریکا و هتل Hyatt بودند و از همه جای شهر دیده می‌شدند. هتل ارزان قیمتی که در آن ساکن بودم در بافت قدیم شهر بود  و پیاده تا محل هتل اصلی کنفرانس که همان Hyatt بود ۴۵ دقیقه فاصله داشت. خوشبختانه بدون احتیاج به نقشه و پرسش از کسی می‌توانستیم راهمان را پیدا کنیم.

 

 

بافت قدیمی شهر به نظرم تنها جای دیدنی و به درد بخور ABQ بود. البته من هم فرصت چندانی برای گشت و گذار نداشتم.


 
این دل شوریده حالش به شود
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: حافظ ، انسان

امشب داشتم با دوست عزیزی این غزل معروف خواجه را زمزمه می‌کردم:

یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه‌ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
این دل شوریده حالش به شود دل بد مکن(۱)
وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

این غزل از امیدبخش‌ترین شعرهایی است که می‌شناسم و در یاد دارم و بسیار به انسان انگیزه و روحیه می‌دهد:

هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب...

عمر ما انسانها بسیار کوتاه است و صبر ما از آن هم کمتر. گاهی لازم است به اندازه‌ی چند نسل زمان بگذرد تا اتفاقی که منتظر آنیم و هدف بزرگ ماست رخ بدهد. در مقیاس کوچکتر بسیاری از ما با وزش هر باد ناملایم زیرورو می‌شویم٬ به هم می‌ریزیم٬ خلق و خویمان تنگ می‌شود و ... خیال می‌کنیم که دنیا به آخر رسیده اما جریان ناایستای زندگی در حرکت است و باید با امید و استقامت به پیش رفت.

گاهی یقین می‌کنم که مردم ما و نسل ما بسیار محتاج به امید و پایداری هستند:

دربیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

-------------------------

(۱) مصراع اول این بیت مطابق نسخه‌ی استاد نیساری نقل شده است .در نسخه‌ی غنی و قزوینی می‌گوید : ای دل شوریده حالت به شود... به عقیده‌ی من با توجه به مصراع دوم روایت نیساری صحیح تر و زیباتر است.


 
اقلیت ها
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ٩ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: زندگی در غرب

در تورنتو حضوراقلیتهای قومی بسیار چشمگیر است. دو سال قبل در آماری خواندم که 49% مردم این شهر خارج از کانادا به دنیا آمده اند و 76% زبان مادریشان انگلسیی نیست . این آمار بر فرض صحت تا به حال افزایش یافته چرا که تورنتو مهاجرپذیرترین منطقه ی کاناداست. فرآیند مهاجرت یک فرآیند تصاعدی یا درختی است. وقتی عضوی از یک خانواده ی بزرگ مهاجرت می کند تلاش می کند که اعضای دیگر خانواده را هم به سمت خود بیاورد. برخی قوانین کانادا هم این فرآیند را تسهیل می کنند. در نتیجه بسیار پیش می‌آید که خویشاوندان یک شغل واحد داشته باشند.

هنذیها و پاکستانی ها در انتاریو دو شبکه تلویزیونی تمام وقت دارند و در یکی از برنامه هایشان شنیدم که می گفتند جمعیت جامعه‌ی هند و پاکستانی در تورنتوی بزرگ به یک میلیون می رسد که از نظر سیاسی هم قدرت چانه زنی بالایی دارند.

این جمعیت زیاد باعث می شود که بسیاری از نیازهای این اقلیت در درون جامعه ی محلی پاسخ داده شود و اندرکنش آنها با جامعه ی بیرونی (کانادایی ها) کاهش یابد. به همین دلیل مهاجران نسل اول با وجود گذشت سالها بسیاری از اخلاق و آداب محل تولد را حفظ می کنند مثل سرسختی٬ انعطاف ناپذیری٬ جمع آوری مال بدبینی. در مرکز شهر حضور این اقلیت بسیار محسوس است. تقریبا تمام فروشگاههایی که وسایل یا خدمات صوتی تصویری ارایه می کنند در انحصار اینهاست و اسم خیلی هایشان هم حسن و حسین و ... است. هر وقت وارد یکی از این مغازه ها می شوم به شدت احساس می کنم که می خواهند سرم کلاه بگذارند و تا به حال دو بار هم موفق شده اند که با کلی مشقت توانستم یکی ازآنها را خنثی کنم.

در بدو ورود به خانه ی جدید شارژر گوشی ام سوخت به یکی از این مغازه ها رفتم گفت که شارژر اصلی وجود ندارد و هیچ جا یافت می نشود به جایش یک شارژر عمومی به من انداخت به قیمت 45 دلار! بعد از خرید شارژر به طرز عجیبی احساس حماقت می کردم٬ چون با اندکی پول بیشتر می توانستم یک گوشی تازه بخرم. خلاصه کلی چانه زدم تا توانستم آن شارژر را پس بدهم. برخورد مغازه‌دار پاکستانی آنقدرزشت و خلاف فرهنگ اینجا بود که من تصمیم گرفتم آن فروشگاه را تحریم کنم لذا الیوم هرگونه معامله با فروشگاه Source در هرجای عالم در حکم محاربه با شخص اینجانب می باشد و بر مومنین فرض است که اتباع کنند.

گاهی هم آدمهای خوبی در بین اینها پیدا می شوند. جند روز پیش به فروشگاه future shop واقع در خیابان yonge رفته بودم برای خرید تلویزیون. فروشنده اسمم را پرسید و کشورم را. تا گفتم ایران لبخند زد گفت من بنگلادشی هستم و پدرم یک اسم ایرانی روی من گذاشته. پرسیدم اسمت چیست؟ گفت: شهریار و بعد هم 10 دلار تخفیف داد!


 
در همسایگی خیابان یانگ
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۳ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: حسب حال ، زندگی در غرب

بازی شیرین زندگی مرا به همسایگی خیابان یانگ آورد٬ در طبقه‌ی ۱۲ یک آپارتمان ۲۰ طبقه که در محاصره‌ی ۳ برج سی و چند طبقه است و آرزو می‌کنم که هیچ وقت چهارمین برج را نسازند تا صحنه‌ی زیبای غروب را از دست ندهم. و هر روز از این بالا جرثقیلی را می‌بینم که دلم را می‌لرزاند.

زنجیره‌ی اتفاقات آنقدر سریع و بی‌مقدمه رخ دادند که فرصتی برای تحلیل آنها  باقی نماند چه رسد به نوشتن. قایق خودم را به نسیم زندگی سپردم تا مرا به هرجا که می‌خواهد ببرد و تا به حال که همه چیز به خوبی و راحتی پیش رفته.

نمی‌دانم باید این رخداد -آمدنم از واترآباد به تورنتو- را یک هجرت تازه بنامم یا نه؟ چهارمین هجرت من؟ از یک طرف تا اتمام درسم باید به واترلو رفت و آمد کنم پس هنوز از منزلگاه قبلی جدا نشده‌ام و از طرف دیگر مختصات زندگی جدید من در چهارمین شهر آمریکای شمالی -دست کم از بعد ارتفاع -  آنقدر با زندگی قبلی متفاوت است که نمی‌توانم وقوع یک تغییر یا جهش بلند را انکار کنم.

این چندماه آخر خسته شده بودم. زندگی در واترآباد با همه‌ی خوبی‌هایش برایم یکنواخت شده بود. همه را سرگرم زندگی خود می‌دیدم و بی‌خبر از تو. با اینکه هیچ‌وقت از کسی توقعی نداشتم... و ممنونم از دوستان نزدیکم که مثل همیشه مرا به یاد این جمله‌ی سعدی انداختند که : « برادر هم دوست به» ... فکر می‌کنم چقدر دشوار است در جامعه‌ی ایرانیان طرحی نو درانداختن و چقدر آسان است بی سر و صدا رفتن.

برای من که چندسالی -به جز ایام سفر-  از زندگی پر سر و صدای شهری دور بوده‌ام فعلا محیط تازه‌ام (در مرکز شهر) جذاب است. در فاصله‌ی اندکی از خانه٬ انواع فروشگاههای معروف را می‌توان یافت طوری که حتی نیازی به ماشین نداری. جریان ناایستای انسانها که در پیاده‌روی خیابان یانگ و بلور و بی به دنبال سرنوشتشان راه می‌روند٬ تنوع مغازه‌ها و رستورانها٬ و در یک کلام موج زندگی را می‌بینم و لذت می‌برم... تا ببینم بازی بعدی زندگی چیست؟