بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

جای خالی گل آقا و ... ملا نصرالدین
ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ٢٧ اسفند ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: طنز

۱- داشتم فکر می‌کردم چقدر جای گل آقا در فضای فعلی کشور ما خالی است. در این مرز پر گهر دیگر کسی نیست که دو کلمه حرف حساب بزند. چقدر سوژه ریخته برای طنز نوشتن اما کس به میدان در نمی‌آید... زمانی که گل آقا زنده بود و هفته نامه‌ی گل آقا منتشر می‌شد، همه‌ی مسوولان کشور از روحانیون معظم بودند که نجابت طنز گل آقایی هم به حریم کبریایشان راهی نداشت در نتیجه تمام کاسه و کوزه‌ها بر سر بالاترین مقام مکلاّ یعنی دکتر حسن حبیبی می‌شکست. یادم می‌آید زمانی که جناب خاتمی رییس جمهور شد و دکتر حبیبی را بر مسند خود ابقا کرد بیش از همه گل آقا خوشحال شد که دست کم تا چهار سال دیگر عکس روی جلدش فراهم است!

۲- در خبرها خواندم که هفته نامه‌ی بچه ها گل آقا و ماهنامه‌ی گل آقا هم آخرین نفسها را می‌کشند و به زودی انتشارشان متوقف خواهد شد. والا چه عرض کنم؟ گل بود و به سبزه نیز آراسته شد!

۳-. یکی از ستون های پرطرفدار گل آقا تذکرة المقامات بود که ملا نصرالدین می نوشت و گیر می داد به مقامهای درجه دوم به پایین. یکی از قسمتهایی که یادم مانده درباره ی سراج الدین کازرونی وزیر مسکن کابینه‌‌ی اول هاشمی بود: گویند در ابتدای حال، خانه نداشت. روزی باران می‌بارید. قضا را بر در وزارتخانه مسکن ایستاده بود. داخل شد و پشت میزی نشست. کارمندان، او را دیدند، پشت میز وزارت نشسته. دل شکستنش روانداشتند و او را به حال خود گذاشتند. القصه، آنقدر بنشست تا منصب وزارت او را دادند!

اسم واقعی ملانصرالدین ابوالفضل زرویی نصرآباد است. ویژگی شاخص او هم سبیل پر پشت و چخماقی اوست. چند شب پیش در یوتیوب فیلم کوتاهی از او دیدم که مشغول شعرخوانی بود. گشتم و دیدم که جناب ملا وبلاگی هم دارد که برادرش به روز می‌کند و شعرهای زیبا و شیرین ملا را می‌توانید آنجا پیدا کنید . مثل این شعر:

مشتی حسن، حال شما چطوره؟

حالت امسال شما چطوره؟ 

مشتی حسن کافر و دهری شدی

اومدی از دهات و شهری شدی  

این چیه پاته؟ آخه گیوه‌هات کوش؟

کی گفته دمپایی صندل بپوش؟ 

ای شده از قاطر خود منصرف

نمره پیکان تو، تهران - الف 

شد بدل از باغ  و زمین سرکشی

شغل شریفت به مسافرکشی 

گله رو که«هی» می‌زدی، یادته؟

کوه و کمرنی می‌زدی، یادته؟ ... 

یادته دستاتو حنا می‌ذاشتی

شب که می‌شد،‌ درها رو وا می‌ذاشتی  

تو دهتون، سرقت و دزدی نبود

کار واسه همسایه، مزدی نبود 

قبل شما، جن‌های طفل معصوم

صبح سحر، جمع می‌شدن تو حموم 

لنگ و قطیفه توی بقچه‌هاشون

نگاه آدما به سم پاشون! 

اصالتاً جنای ناموس‌پرست

به هییییچ خانمی، نمی‌زدن دست  

نه زن، سحر، بیرون خونه می‌رفت

نه جن به حموم زنونه می‌رفت  ....

مشدی حسن چای و سماورت کو؟

سینی باقالی و گلپرت کو؟ 

ای به فدای ریخت و شکل و تیپت

بوی چپق نمی‌ده عطر پیپت 

مشدی حسن، قربون میز و فایلت

قربون زنگ گوشی موبایلت 

اون که دهاتی و نجیبه، مشدی

میون شهریا غریبه، مشدی ....


 
داد جارویی به دستم آن نگار...
ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢٠ اسفند ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: امام محمد غزالی ، عرفان ، اسلام ، ایران

استاد با احترام و استقبال بی‌نظیری وارد بغداد شد و بر کرسی ریاست نظامیه که مهم ترین دانشگاه آن زمان بود تکیه زد (سال ۴۸۴ ه.ق.). کارش از هرجهت بالا گرفت تا آنجا که خود می‌گوید ۳۰۰ نفر در مجلس درسش حاضر می‌شدند‌. بر خلاف دیگر شهرها در بغداد آزادی فکری بیشتری وجود داشت و مذهب ها و اندیشه‌های گوناگون اجازه بحث و گفتگو داشتند. او در کنار تدریس به تحقیق در آثار متکلمین (اهل سنت)، فلاسفه، اسماعیلیان و صوفیه می پرداخت. 

چهار‌ سال گذشت... تا اینکه آتش شک در جانش زبانه گرفت. دیگر درس و بحث سیرابش نمی‌کرد. از یک طرف پای‌بند جاه دنیوی و مقام معلمی بود و از طرف دیگر پرنده‌ی جانش هوای پرواز از قفس وابستگی ها و پیوستن به آسمان وارستگی ها داشت. شش ماه در تب شک و تردید سوخت تا سرانجام نیمه شبی مخفیانه از بغداد خارج شد تا بحر عشق را در شهر دمشق پیدا کند. حجة الاسلام امام محمد غزالی، شد جاروکش مسجد دمشق. شاید این بیت مولانا شرح حال او باشد:

داد جارویی به دستم آن نگار

گفت کز دریا برانگیزان غبار..

خلوتگاه او مناره‌ی غربی مسجد دمشق بود که در آنجا به راز و نیاز مشغول می‌شد. روزی به مدرسه‌ی امینیه‌ی دمشق وارد شد. دید که استاد مدرسه سخنان او را تدریس می‌کند و می‌گوید : قال الغزالی.... ترسید... گریخت... از دمشق گریخت. به بیت المقدس رفت در کنار بارگاه ابراهیم پیامبر (و من چقدر این ابراهیم (ع) را دوست دارم)...

------------------

داستان شوریدگی غزالی و آنچه در ۱۷ سال پایانی زندگی‌اش بر او گذشت بسیار شنیدنی و عبرت آموز است به خصوص برای ما زندانیان مدرسه و دانشگاه که هنوز خردک شرری در دلهایمان باقی است ... باید از غزالی بیشتر گفت.

منبع:

المنقذ من الضلال- نوشته‌ امام محمد غزالی

پایگاه اطلاعاتی امام محمد غزالی 

پی نوشت:

در دنیای اسلام، حجة الاسلام  لقب خاص امام محمد غزالی است.

امام محمد غزالی طوسی غزالی

داد جاروبی به دستم آن نگار

گفت کز دریا برانگیزان غبار ...


 
لطافت آن قدر دارد...
ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

آقای بزرگواری بود که سال سوم راهنمایی و ایضا سوم دبیرستان معلم ادبیات ما بود. دنبال کلاس خصوصی و پول پارو کردن نبود. یه ژیان زرد داشت با یه کت و شلوار آویزون، عشقش تدریس بود و سینما. انگلیسی و عربی رو هم به خوبی بلد بود و خط شکسته‌ی زیبایی داشت. آخر کلاس که می‌شد یه گوشه از تابلو یه شعر حافظ بود یه گوشه‌ی دیگه یه جمله‌ی انگلیسی یه جا اسم یه فیلم یه جای دیگه اسم یه رمان. به ویکتور هوگو (نویسنده‌فرانسوی) و اورسون ولز (کارگردان و بازیگر فیلم همشهری کین) خیلی ارادت داشت. روزهایی که قرار بود درس بپرسه بچه‌ها اسم یه رمان رو می‌بردن یا صحنه‌ای از یه فیلم محبوب رو تعریف می‌کردن و از آقا معلم می‌خواستن که اون رو براشون نقد کنه. کلاس تموم می‌شد و آقا معلم هنوز از صهبای سخن مست بود.

یه روز به من نگاه کرد و گفت:

این شعر خاقانی یعنی چی؟

آنم که به دارضرب عالم                     هیچ است عیار من دو جو کم

(دار ضرب یعنی محل ضرب سکه)  گفتم داره میگه من از هیچ هم کمترم گفت: هیچ به ابجد می‌شه ۱۸ ، جو می‌شه ۹، دو ۹ تا می شه ۱۸ تا ... عیار سکه اون موقع ۱۸ بوده .... با این حرفش منو دیوانه‌ی خاقانی کرد..

ایشالا هرجا که هست سالم و استوار باشه... یه بیت بود که آقا معلم زیاد زمزمه می‌کرد:

لطافت آن قَدَر دارد که هنگام خرامیدن

توان از پشت پایش دید نقش روی قالی را


 
نامه های عاشقانه- نزار قبانی
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعر معاصر ، نزار قبانی

 دنبال شعری از نزار قبانی می‌گشتم که پس از جنگ اعراب و اسرائیل در سال ۱۹۶۷ سروده بود و تحول عمیقی در ادبیات عرب ایجاد کرد. متاسفانه نتوانستم آن شعر را پیدا کنم (اگر کسی از دوستان این شعر را که مرثیه ای برای اعراب است در اختیار دارد لطف فرموده برایم بفرستد). به جایش شعری از کتاب در بندر آبی چشمانت، ترجمه احمد پوری پیدا کردم که زیباست:

آموزگار نیستم
تا عشق را به تو بیاموزم
ماهیان نیازی به آموزگار ندارند
تا شنا کنند
پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند
تا به پرواز در آیند
شنا کن به تنهایی
پرواز کن به تنهایی
عشق را دفتری نیست
بزرگترین عاشقان دنیا
خواندن نمی دانستند.

پی نوشت:

. نزار قبانی در سال ۱۹۲۳ در شهر دمشق پایتخت سوریه چشم به جهان گشود. دروس ابتدایی و مقطع دبیرستان را در همین شهر گذراند. سپس در رشته حقوق دانشگاه دمشق مشغول به تحصیل شد و توانست در سال ۱۹۴۵ مدرک کارشناسی خود را بگیرد. پس از اتمام تحصیلات، به جای پرداختن به حرفه وکالت بر آن شد تا به هیات دیپلماتیک سفارت سوریه در قاهره بپیوندد و چند سالی در سفارتخانه کشورش در ترکیه، انگلیس، لبنان و اسپانیا مشغول به کار بود. همزمان با انجام امور سیاسی به سرودن شعر نیز پرداخت تا جایی که در سال ۱۹۶۶ تصمیم گرفت میان سیاست و شعر یکی را برگزیند پس جانب شعر را گرفت و از کلیه سمت های سیاسی اش استعفا داد. انتشار اولین دیوان شعر تحت عنوان «قالت لی سمراء» (سمرا به من گفت) با استقبال گسترده مردم مواجه شد و او را به سرودن اشعار هرچه بیشتر تشویق کرد. نزار قبانی در شعرهای اولیه اش، با استادی تمام روحیات و خصوصیات زن را وصف کرد که در میان خاص و عام به شاعر زن شهرت یافت...خود او چنین اعتراف می کند؛ «من از خانواده یی هستم که شغل آنها عاشقی است. عشق با کودکان این خانواده زاده می شود، همان گونه که شیرینی با سیب متولد می شود. وقتی به یازده سالگی می رسیم عاشق می شویم و در دوازده سالگی دلتنگ می گردیم و در سیزده سالگی از نو عاشق می شویم و در چهارده سالگی دلتنگ می گردیم و در چهارده سالگی دلگیر و دلتنگ. در خانواده ما هر طفلی در سن پانزده سالگی پیر است و در کار عاشقی صاحب طریقه یی.»

نزار قبانی تا قبل از شکست عرب ها در ژوئن ۱۹۶7 تنها اشعار عاشقانه می سرود اما بعد از آن شکست بر آن شد تا وارد گردونه سیاست شود و با قلم خود در راه آزادی ملت فلسطین بکوشد. از این رو قصیده «یادداشتی بر دفتر شکست» را سرود که در محافل ادبی و سیاسی جهان غرب غوغایی به راه انداخت. برخی سرودن این شعر را به فال نیک گرفتند و آن را مقدمه یی برای سرودن هر چه بیشتر اشعار سیاسی او تلقی کردند اما برخی دیگر گفتند که شعر سیاسی برازنده شخصی چون او نیست. به هر روی قبانی شاعری است که فلسطینی ها او را به عنوان زبان ادبی خود می شناسند. قبانی در شعری که قدس را توصیف کرده، انسان را به کوچه باغ های بیت المقدس می برد؛
در این زمانه تو را هر که بنگرد
به غم نشسته خیابان ها و کوچه ها
قدس
شهر من
شهر پرطراوت زیتون و آشتی
...
نزار در پی کشته شدن همسرش بلقیس در سال ۱۹۸۱ قصیده یی می سراید. او در این قصیده لطیف ترین احساسات شاعرانه خویش را برای خواننده بیان می کند و کشته شدن همسرش را بهانه یی برای محکوم کردن فتنه ها و تفرقه های موجود بین عرب ها قرار می دهد. آنجایی که می گوید؛ «اگر آنان درخت زیتونی را از ربع قرن پیش آزاد کردند یا میوه لیمویی را بازگرداندند و پلیدی را از تاریخ محو نمودند از قاتلان تو تشکر خواهم کرد ای بلقیس، اما آنان فلسطین را ترک کردند تا آهویی را بکشند.» یا می گوید؛
شک داری که دلنشین ترین زن جهانی و مهم ترین؟
شک داری تمام کلیدهای جهان از آن من شد
آن گاه که به تو دست یازیدم؟
شک داری جهان دگرگون شد
به گاه گرفتن دستت
و بزرگ ترین روز تاریخ و زیباترین خبر دنیا بود
روز ورودت به قلبم؟
با کشته شدن بلقیس، نزار راهی سوئیس می شود. پس از چندی به فرانسه و سپس به لندن،... کتاب های شعری او یکی پس از دیگری در کشورهای عربی چاپ و خوانندگان با شور و ذوق زایدالوصفی این کتاب ها را خریده و می خرند. شهرت نزار در سراسر جهان عرب زبانزد خاص و عام شده بود. او دیگر به سوریه تعلق نداشت، جهانی او را می طلبید. نزار در آوریل ۱۹۹۸ در لندن چشم از جهان فروبست

منبع: سایت آفتاب 


 
زیر پل سیدخندان (۳)
ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ٧ اسفند ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: ایران ، تهران

تقریبا دو سالی می‌شه که این بخش تعطیل شده. قصد داشتم در این ستون درباره‌ی خاطرات جالبی که از پایتخت داشتم بنویسم.

اولین باری که تنهایی رفتم تهران سال دوم دبیرستان بودم و برای یه مسابقه و شب شعر به دبیرستان علامه حلی دعوت شده بودم. یه کمی از تهران می‌ترسیدم بخصوص وقتی جنگل آپارتمانهای اکباتان رو می‌دیدم با اون نمای دود گرفته و سیاه ... اما خیلی از ادب و صفای مردم جنوب تهران شنیده بودم و دلم می‌خواست این آدمهای اصیل رو ببینم. دبیرستان علامه حلی هم طرفای چارراه لشکر (خیابان کارگر جنوبی) بود و یه جورایی در مرز جنوب تهران. یه روز صبح رفتم به قهوه‌خونه‌ای که نزدیک مدرسه بود. اون موقع به نظرم آدمهایی که می‌رفتن قهوه خونه دنیا دیده  و مرد بودند. پک که می زدن به قلیون، نفسشون رو که می‌دادن بیرون نگاهشون به یه بی‌نهایت خیره می شد. (حالا قصد ندارم از قلیون تعریف کنم بخصوص که شنیدم دولت مهرورز قلیون رو ممنوع کرده... اما نه! یاد یه خاطره‌ی شیرین افتادم:

یه بار با چندتا از شعرای شیراز دور هم نشسته بودیم قرار بود آقای راشد یزدی بیاد و ما دور هم شعر بخونیم. این آقای راشد -که توی برنامه‌ی خانواده هم صحبت می‌کرد- خودش برامون گفت که «سال ۴۲ از دانشکده ادبیات دانشگاه شیراز لیسانس ادبیات گرفته» و آدم خوش‌ذوقی هست. مرحوم جمالی نشسته بود و داشت قلیون می‌کشید که آقای راشد وارد شد. مرسومه که جلوی علما بلند شن اما جمالی از جاش تکون نخورد. وقتی آقای راشد نشست مرحوم جمالی گفت: ببخشید من قلیون جلوم بود که بلند نشدم! بعد گفت راستی اشکال نداره جلوی شما قلیون بکشم؟ آقای راشد خندید  و گفت: میان این دخان‌آلات از چپق گرفته تا هروئین در رفته از همه موقرتر و با شخصیت تر همین قلیان است. آقای ده بزرگی هم در جا یک رباعی در وصف قلیون از جبیش در آورد که اگه درست یادم مونده باشه این بود:

قلیان به برم ذکر جلی می‌گوید               نی در کف من سینجلی می گوید

این قل قل دایمی که در قلیان است ...      الله و محمد و علی می‌گوید

والا من بی‌گناهم! به نظر خودم هم این شعر یه کم تند رفته و باهاش موافق نیستم، مگر اینکه با چسب وحدت وجود یا بسط تجربه بشه به هم چسبوندش که تازه هر دو محل اشکال است... خلاصه از آن روز فهمیدم که قلیان خیلی کارش درسته .. به قول اخوان عجب پرانتزی شد از خود متن درازتر.)

همینطور دم قهوه‌خونه ایستاده بودم و دو دل که برم تو یا نرم؟ دیدم یه پیرمرد گوژپشت داره از دور میاد. ابروهاش روی چشماش افتاده بود. یه عبا روی دوشش بود و یه شب کلاه سرش. خیلی آهسته راه می‌رفت. یه دفعه ایستاد. خم شد روی زمین. معلوم بود که کمر درد داره چون خیلی طول کشید تا خم بشه. یه چیزی از روی زمین برداشت. گفتم حتما یه تیکه طلا پیدا کرده.. فوتش کرد ... بعد اون رو بوسید... گذاشت روی پیشونیش و بعد گذاشت روی سکوی کنار یه مغازه...

قدیمیا می گفتن نون برکت خداست.


 
بیست و دومین شب شعر
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۳ اسفند ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شب شعر عاشورا ، شهید ، شعر خودم

هفته ی گذشته بیست و دومین شب شعر عاشورا در شیراز برگزار شد. من از شب شعر هفتم (سال ۷۲) با این کاروان مبارک و مردمی که بدرقه اش لطف خدا بود همراه شدم و این همراهی تا وقتی که ایران بودم ادامه داشت (به جز سال۷۴ که تهران بودم). موضوع شب شعر عاشورای امسال شهیدان نماز عاشورا بود. چند روز پیش شعری گفتم که آقای دکتر کافی زحمت کشیده بودند و نیابتا ًدر مراسم امسال خوانده بودند.

شب شعر عاشورا  ashura poem

 پی نوشت:

۱-منظور از شهیدان نماز سعد بن عبداله حنفی و عمرو بن قرظه است که در ظهر عاشورا جان خود را سپر امام و یارانشان کرده بودند تا ایشان نماز زا به پای دارند. 

۲-یکی از معانی تسبیح، شناور بودن است. در قرآن فعل یسبجون برای ماه و خورشید به کار رفته (سوره‌ی یس آیه ۴۰ ).

۳-پس از نماز ظهر عاشورا، سعد بن عبداله در آخرین لحظات حیات که بدنش پر از چوبه‌ی تیر بود در حالیکه سر بر زانوی امام داشت پرسید: یا اباعبداله! آیا وفا کردم؟ منبع: کتاب قیام قامت ها، ستاد شب شعر عاشورا، تابستان ۸۶. 

۴- در سوره‌ی عبس آیات پایانی به توصیف حالات مردم در روز قیامت می‌پردازد. در آیات ۳۸ و ۳۹ در وصف حال مومنان می‌فرماید: چهره‌های آنان در آن روز گشاده . نورانی است و خندان و مسرورند.

۵- قدر مجموعه‌ی گل مرغ سحر داند و بس (حافظ)