بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

سال قاتل
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: مرگ ، جعفر شهیدی

این سال ۸۶ انگار دست بردار نیست. دارد آخرین نفس‌هایش را می‌زند اما هنوز نفس خوبان و پاکان را می‌گیرد. داغ استاد بهجتی شفق و جمالی را فراموش نکرده بودیم که قیصر را گرفت و بعد استاد جعفر شهیدی را و بسیاری دیگر را

داشتم امروز مرثیه‌ی دکتر سروش بر استاد جعفر شهیدی و واگویه‌ی ابطحی در سوگ آیت‌الله توسلی را می‌خواندم. سروش نوشته بود:

{دکتر شهیدی} برای ترجمه نهج البلاغه از انتشارات علمی و فرهنگی، اجرتی نخواست. گفت کاری عاشقانه کردم نه کاسبانه. .. غریق رحمت خدا باد که عمری را در پاکی و چالاکی سپری کرد و باران وار بر پاک و پلید بارید و خرد و کلان را از دانش و بینش خود بهره داد و با قلبی سلیم به سوی پروردگار خود شتافت. این ابیات از دیوان شمس، این روزها ورد زبان من و آرام بخش جان ناآرام من است که:

ای ساکن جان من آخر تو کجا رفتی           در خانه نهان گشتی یا سوی هوا رفتی؟
نه مرغ هوا بودی نه باد صبا بودی             از نور خدا بودی در نور خدا رفتی ....

داستان مرگ آقای توسلی هم برایم جالب بود. خدا همه را بیامرزاد.


 
چرا حیات وحش؟
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: طبیعت

 امروز این عکس را دیدم خیلی خوشم آمد. کلی امیدوار شدم و از خودم پرسیدم چرا حیات وحش؟ این زبان بسته ها که اهلی و رامند!

تغذیه گوزن توسط محیط بان منطقه حفاظت شده سهرین استان زنجان


 
اندر مذمت سیستم درمانی اینجا و مدح آنجا
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢۳ بهمن ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب
 (محیط کاربری پرشین بلاگ عوض شده بود و اشتباها آخرین مطب را پاک کردم. این مطلب را دوباره آپ کردم.)
خیلی از ساکنان مرز پرگهر تصورشان این است که هرچه در ایران هست بدترین است. اما واقعیت این است که قدر بعضی نعمت ها را کسی می‌داند که به مصیبتی گرفتار آید.

در آمریکای شمالی، پزشک و پرستار به میزان کافی وجود ندارد در عوض در بیشتر سوپرمارکت ها دارو فروخته می‌شود و رسانه‌ها هم همانطور که ماشین و پوشک بچه . ... را تبلیغ می‌کنند  آگهی داروهای مختلف را هم پخش می‌کنند. در بعضی از فروشگاهها هم یک داروشناس به مشتری‌ها مشاوره می‌دهد.  نتیجه اینکه در اینجا خود-درمانی بسیار رایج است.

 در کانادا وضع بسیار بهتر از آمریکاست. دارو نسبتا ارزانتر است و بیمه‌ی همگانی اجباری است اما در آمریکا ۴۷ میلیون نفر فاقد بیمه هستند (۱). آقایی در ایالت کارولینای جنوبی که اپتومتریست بوده و سالانه ۱۰۰هزار دلار درآمد داشته می‌خواسته جراحی قلب باز  انجام بدهد به هر شرکت بیمه که مراجعه می‌کند درخواستش را رد می‌کنند و می‌گویند تو قابل بیمه‌شدن نیستی چون ریسکت بالاست. مجبور می‌شود همه‌ی زندگیش را بفروشد. یکی از دوستان هم که در استانفورد درس می‌خواند تعریف می‌کرد که همسرش بیمه نبوده و مراجعه به قسمت اورژانس بیمارستان ۲۵۰۰ دلار برایش آب خورده.

یکی از شعارهای اصلی هیلاری کلینتون و باراک اوباما برای انتخابات ریاست جمهوری آینده آمریکا افزایش پوشش بیمه‌ی همگانی است. مثلا آقای اوباما که دفتر بنده از ایشان حمایت می‌کند گفته می‌خواهد بیمه را برای کودکان زیر ۸ سال اجباری کند.

در همین کانادا هم شما نمی‌توانید هر وقت خواستید دکتر خانوادگی‌تان را ببینید. معمولا یک هفته باید در نوبت بمانید یا به کلینیک بروید. یکی از بچه‌ها دستش شکسته بود و به بیمارستان اصلی کیچنر (واترلو) رفته بود. ۳ ساعت منتظر مانده بود و هیچ کس سراغش نیامده بود وقتی به پرستار اعتراض کرده بود که من دارم از درد می‌میرم به او گفته بودند: از نظر ما مورد شما اولویت پایین‌تری دارد و باید منتظر بمانید.

دکترهای اینجا بیشتر روان‌شناس هستند تا طبیب بدن. وقتی سراغ آنها می‌روی کلی برایت قصه‌ می‌گویند و حرف می‌زنند. ۳ هفته بود که سرما خورده بودم و سرفه می‌کردم. چهارشنبه ۳۱ ژانویه  به کلینیک دانشگاه رفتم. به پزشک گفتم که من ۳ هفته است از کار و زندگی افتاده‌ام و می‌ترسم این سرماخوردگی کهنه بشود.  آقای پزشک فصلی مشبع درباره‌ی بیماریهای ویروسی و عوارض جانبی آنها به هم بافت و آخرش یک عکس قفسه‌ی سینه برایم نوشت و گفت که آخر هفته‌ی بعد ۸ فوریه دوباره مراجعه کنم. تا ۸ فوریه هم خدا را شکر خودم خوب شدم.

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی!

هزینه‌ی دندان‌پزشکی و چشم پزشکی اینجا هم که سر به فلک می‌زند(۲) . من خودم هر وقت به ایران می‌آیم یک بار خدمت جناب پسرخاله می‌رسم و بنده خدا به رایگان دندانهایم را درست می‌کند. به دوستانی که می‌خواهند اینجا بیایند توصیه می کنم که یک دور در ایران روی چاله بروند و تیون آپ بکنند. به دوستانی هم که تازه به سرزمین برف آمده‌اند به ویژه مجردات توصیه می‌کنم که در خرید میوه، آب‌میوه و سبزیجات صرفه‌جویی نکنند و بهترینها را مصرف کنند.

انصافا وضع ایران از لحاظ پوشش بیمه و دانش پزشکی بهتر است.

(۱)- منبع: http://www.kaisernetwork.org/daily_reports/rep_index.cfm?DR_ID=47178

(۲)- البته بیمه‌های تکمیلی وجود دارد که بخشی از هزینه‌ها را جبران می‌کند اما هر کدام  شرایط  و اضافه‌بهای خاص خود دارند و  برای کسی که مهاجر/شهروند یا شاغل باشد صدق می‌کند.


 
قاصدک اخوان ثالث
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱٦ بهمن ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: اخوان ثالث ، شعر نیمایی

برای کسانی که به شعر نیمایی علاقه دارند، در میان نامهای ماندگار، مهدی اخوان ثالث قله‌ی بلندی است که دست نیافتنی تر به نظر می‌رسد. شعرهای او بسیار محکم و فخیم است. دایره‌ی واژگان او گسترده‌تر از دیگران است (به استثنای شاملو) و با ظرافت مسایل جامعه‌ را مورد اشاره قرار می‌دهد. با توجه به تسلطی که بر تاریخ و اسطوره‌ها دارد و قوت بی‌بدیلش در داستانسرایی شعرهایش جذاب و خواندنی هستند. اما خواننده‌ای از شعر او لذت می‌برد که با حوصله باشد و ادبیات را بشناسد. درباره ی فروغ و سهراب زیاد کتاب چاپ شده اما کمتر دیده ام درباره ی او بنویسند. شعر معروف قاصدک را با هم می‌خوانیم. این شعر را استاد شجریان در راست پنج گاه با همراهی استاد مشکاتیان خوانده است. این آهنگ همدم شبهای خوابگاه بود و امیدوارم که اجازه‌ی انتشار پیدا کند.

 تماشا کنید

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما،‌ اما
گرد بام و در من
بی ثمر می‌گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو ، فریب

قاصدک! هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم، خردک شرری هست هنوز ؟

قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند .

عکس مهدی اخوان ثالث شعر نیمایی


 
حکایتی از فیه ما فیه مولانا
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳ بهمن ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: مولانا ، انسان ، دنیا

مجنون قصد دیار لیلی کرد. اُشتر را آن طرف می‌راند تا هوش با او بود. چون لحظه‌ای مستغرق {خیال} لیلی می‌گشت خود و اُشتر را فراموش می‌کرد. اُشتر را در ده بچه‌ای بود فرصت می یافت و باز می‌گشت و به ده می‌رسید. چون مجنون به خود می‌آمد دو روزه راه۱ را بازگشته بود. همچنین ۳ ماه در راه بماند! عاقبت افغان کرد که این اشتر بلای جان من است. از اشتر فرو جست و  {پیاده} روان شد.

هَوی ناقَتی خَلفی وَ قُدّامی الهَوی         فَانّی   وَ     ایّاها     لَمُختَلِفانِ

-------

مولانا این حکایت را در ذیل این معنی آورده که تا وقتی انسان اسیر تن باشد و به نیازهای ظاهری خود توجه کند از مقصد اصلی خود باز می‌ماند: آخر این تن اسب توست و این عالم آخور اوست و غذای اسب غذای سوار نباشد... تو بر سر اسب در آخور اسبان مانده‌ای و در صف شاهان و امیران  عالم بقا مقام نداری. دلت آنجاست اما چون تن غالب است حکم تن گرفته‌ای و اسیر او مانده‌ای.

۱- دو روزه راه:  راه ۲ روزه .یعنی فاصله‌ی خانه‌ی مجنون تا لیلی تنها ۲ روز بود اما ۳ ماه گذشت و مجنون به لیلی نرسید.


 
یادداشتهای اتوبوسی (۵)
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ٥ بهمن ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، یادداشت های اتوبوسی ، برگزیده ها ، طنز

 

۱- آقا یه مدتی بدجور سرم شلوغ بود. ۱۵ ژانویه دو تا خط مرده –همون deadline- داشتم. چشمتان روز بد نبیند همون موقع هم یک چیزی که پدر جد سرماخوردگی بود سراغ ما آمد که هنوز هم پس لرزه هایش باقی است. کلی قرص ریختیم داخل این معده‌ی نازنین، چندان افاقه نکرد آخرش رفتم سراغ همون روشهای سنتی خودمون با حال نزار و تن رنجور و سینه‌ی مجروح و در این سرمای منهای دو رقم رفتیم به فروشگاهی که دو قدم آن طرف‌تر منزل است و چند تا شلغم گرفتیم و آش شلغم پختیم. شلغمهای اینجا هم که از مردمش بدتر است نه بو دارد نه خاصیت.. یادش بخیر مادر محترم (اینجا منظورم از مادر شخص خانوم والده که تشریف حیات بر تنم پوشانده‌اند می‌باشد از بس دوستان در متن قبلی سوتی دادند این تذکر را لازم دیدم) صبحهای زمستان شلغم بار می‌گذاشت و به زور آیه و قسم به خورد ما می‌داد. قدر ندانستیم آقا. به قول شاعر بیابانی:
سلطان رنج مادر
استاد جوات یساری هم شعری درباره‌ی مادر دارند که از همین بیت اولش می‌توانید کیفیت بی نظیرش را حدس بزنید:
کجایی مادر خوبم، کجایی کجایی
کجایی یار محبوبم، کجایی کجایی

استاد  جواد یساری پاوراتی ایرانتمثال استاد جواد یساری پاوراتی ایران

۲- تهران که بودم یک بار آنفلونزا افتاد توی خوابگاه. نزدیک امتحانات پایان ترم بود و ملت عزا داشتند. یک روز که از کلاس برگشتم احساس کوفتگی کردم با خودم گفتم ای داد بیداد که قرعه‌ی فال به نام من دیوانه ... فوری رفتم سر خیابون حبیب الهی یک کیلو شلغم خریدم و یک کیلو لیمو شیرین. همه را یک جا خوردم و تخت خوابیدم فردا که بیدار شدم سالم و سرخوش بودم.

۳- این مغازه‌دارهای خیابون حبیب الهی هم اعجوبه هایی بودند. یه بار یکی از بچه ها رفته بود میوه بخره٬ پرسیده بود آقا این میوه ها کیلویی چنده؟ فروشنده گفته بود: ۷۰۰ تومن (این داستان مربوط به سال ۷۹ هست. از قیمت ها تعجب نکنید!) همون موقع یه مشتری دیگه از راه رسید و به ترکی همین سوال رو پرسید. از قضا رفیق ما که اهل قم بود ترکی هم می دونست. فروشنده به ترکی گفته بود ۶۰۰ تومن. رفیق ما عصبانی شده بود که این چه وضعشه؟ فروشنده گفته بود برای شماها همون ۷۰۰ تومنه! من از اون روزجداْ تصمیم گرفتم ترکی یاد بگیرم اما چون فقط دو سال تهران بودم تا ۱۵ بیشتر یاد نگرفتم (۱۵ به ترکی میشه اُم بش) اگه ۹۳ سال تهران می موندم احتمالا ۷۰۰ رو هم یاد می گرفتم. بعدش هم که رفتم اهواز به دلایل مشابه فهمیدم که باید عربی یاد بگیرم. آخ که چقدر ما ایرانی ها غریب نوازیم و هنر نزد ایرانیان است و بس (این آخری چه ربطی داشت؟)

۴- توی این مغازه دارها جناب علی سگ پز یه استثنا بود. بعید می دونم کسی در ایران، بلکه در ربع مسکون باشه که این بزرگوار رو نشناسه (دوستی در تورنتو دارم: ۱۷ سالش بوده که از ایران اومده بیرون و یکی از آرزوهاش اینه که بره خدمت علی آقا) اما برای ثبت در تاریخ عرض می‌کنم که :

آن عالم وارسته‌ی ربانی، آن تالی شیخ ابوالحسن خرقانی، آن مائده‌ی عالم بالا و فروشنده‌ی پپسی و کولا، آن ترک پارسی گوی و صاحب کله‌ی پر موی، آن چشم و چراغ کاسبان مرکز حجَة الجائعین شیخ علی آقای سگ پز حاصلش از زندگی هیچ بود و صاحب دکه‌ی ساندویچ بود. در خبر است که نصف دانشجویان شریف در حلقه‌ی مریدان او بودند و جماعتی از اساتید آن دارالمجانین از او خرقه گرفته بودند. فخرالدین عراقی فرماید:

همه شب نهاده‌ام سر چو سگان بر آستانت

من در عمرم برای هیج کس اینقدر پپسی باز نکرده بودم! القصه، این علی آقا وقتی سفارش می‌دادی و می پرسیدی چند میشه؟ لبخند می‌زد، نگاه پدرانه‌ای می‌کرد و با لهجه‌ی شیرینش می‌پرسید: شما دانشجویی؟ اگه می‌گفتی آره یه چیزی بهت تخفیف می‌داد. درصد ثابتی نداشت هرچی عشقش بود. ۱۰۰ تومن،۲۰۰ تومن، ۳۰۰ تومن (اون موقع یه ساندویچ ۷۰۰ تومن بود) نه می‌پرسید اهل کجایی نه ازت کارت دانشجویی می‌خواست نه برگه‌ی انتخاب واحد... شبهای جمعه یادمه یه جعبه خرمای بم میذاشت روی پیشخوون برای شادی روح امواتش. وقتی خودش نبود از تخفیف خبری نبود. ساندویچش خداییش هم سالم بود هم خوشمزه. البته ما بیشتر با اخلاقش و نگاه پدرانه اش حال می‌کردیم به قول شاعر (که در حین پپسی باز کردن سروده)
معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست
به نظر من علی آقا نه فقط حق بزرگی گردن مملکت داره بلکه کانادایی ها و آمریکایی ها هم باید کلی ممنونش باشند و الا معلوم نبود با این خورش قیمه‌ایی که شنبه ها توی سلف می‌دادند چندتا دانشجو زنده بمونن که ...

۵- حالا که بحث کشید به اینجا عرض کنم که آمار خروج دانشجوها از مرز پر گهر وحشتناک شده. پیش یکی از استادها بودم داشت ایمیل هاش رو چک می‌کرد هی اسم دانشگاههای ایران رو می برد و می‌پرسید این دانشگاه چطوره؟ اسم دانشگاههایی رو برد که اصلا فکر نمی‌کردم دانشجوهای اونجا به فکر دکترا گرفتن در همچین جایی باشند (صدای باز کردن پپسی!). استاد دیگه‌ای رزومه‌ی دانشجویی رو برام فرستاده بود و نظرم رو پرسیده بود. این دانشجوی محترم ادعا کرده بود که در عرض ۱ سال، ۲۳ مقاله‌ی علمی نوشته و ارسال کرده. با خودم گفتم طرف یا شمردن بلد نیست یا مقاله نوشتن. کاش دوستانی که به هر دری می‌زنند که این طرف آب بیایند قدری هوشمندانه تر اقدام کنند. باور کنید لازم نیست اینقدرشلوغش کنید. بالاخره استادهای اینجا هم که بوق نیستند!

6- در ایران طوری از تولید علم حرف می‌زنند که آدم به یاد تولید گوسفند و گوساله می‌افتد. معاون یکی از دانشگاههای تهران که نمی‌خواهم اسم ببرم (شهید بهشتی) گفته بود در دوسال گذشته تولید علم در این دانشگاه ۸۰ درصد بیشتر شده. من می‌دانم که امکان ندارد علم یک دانشگاه در یک سال ۴۰ درصد زیاد شود، مگر اینکه آن دانشگاه از اول بیسواد بوده باشد که در اینصورت هر عددی نسبت به صفر بی نهایت است و مسلما دانشگاه مورد بحث با سابقه‌ی درخشان و استادان مشهوری که دارد اینگونه نیست (راستش همشیره ی ما یک سالی اونجا درس خونده ... بالاخره فامیل توقع دارند فردا میگن اله و بله و ...). از این رشد بادکنکی مقاله ها در ایران و توهم تولید علم احساس خطر می‌کنم. دیدم که فریاد دکتر رضا منصوری – معاون سابق پژوهشی وزیر علوم- هم بلند شده بود. کاش آدمهای عاقل تری امور پژوهشی را مدیریت کنند. اگرچه به قول مظفرالدین شاه در فیلم کمال الملک...

۷- شبها که از اتوبوس پیاده می‌شوم معمولا از سمت غربی خیابان حرکت می‌کنم. هر وقت به سمت شرقی رفته‌ام سر چارراه اول یک نفر جلویم را گرفته و تقاضای پول کرده. جالب است که نرخ همه‌ی گداهای این منطقه 2 دلار است و معمولا ادعا می‌کنند که می‌خواهند با آن قهوه بخرند. نمی‌دانند که برای یک دانشجوی خارجی 2 دلار هم کلی پول است! از طرف دیگر بعضی از اینها اهل عرق و ورق و زرورق‌اند و به قول مولانا بوی شراب می‌زند خربزه در دهان مکن! من هم دلم نمی‌خواهد پولم صرف این چیزها بشود. اما هر وقت کسی از من چیزی می‌خواهد و کمکی نمی‌کنم وجدان پیچ می‌گیرم. یاد این شعر صائب می‌افتم که:
از ذلت سوال کسانی که واقفند
مهلت به لب گشودن سائل نمی دهند

سیره‌ی کریمان و بزرگان هم ظاهرا اینطوری بوده که چیزی از سائل نمی‌پرسیدند.
دیشب رفتم سمت شرقی. سرفه می‌کردم و هوا سرد بود خواستم از کافه‌ای که آنجا بود کافی بخرم. (یادتان هست دو سال قبل شعری گفته بودم به اسم زمستانه ؟) دختر مغازه دار، ۲۰ دلاری‌ام را خورد کرد و باقی پول را که به دستم داد، دستم جان نداشت و سکه ها بر زمین افتاد. پولها را که جمع کردم یک نفر سراغم آمد و جمله‌ای گفت. دختر جوانی بود. صدایش بسیار آهسته و لرزان بود. خواستم تکرار کند فکر کردم می‌خواهد آدرس بپرسد دوباره گفت و نشنیدم . کلاهم را از سرم برداشتم نزدیکتر رفتم و خواهش کردم باز جمله‌اش را تکرار کند. گفت: ممکنه شما به من ۲ دلار بدید که باهاش یه قهوه بخرم. شما اگر بودید در مقابل آن استیصال و صدای لرزان و نگاه شرم آلود چه می‌کردید؟

باقی بقایتان

کلمه ها و ترکیب های تازه:

ربع مسکون: یک چهارم سطح کره ی زمین که خشکی است (حدود 150 میلیون کیلومتر مربع). تالی: پیرو، ادامه دهنده. شیخ ابوالحسن خرقانی: یک آدم کار درست! مائده: غذای آسمانی، سفره. جائع: گرسنه