بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

من لشکرم خداست
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٩ دی ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعر معاصر ، عاشورا

باران می گرفته، به ساغر چه حاجت است؟
دیگر به آب زمزم و کوثر چه حاجت است؟

آوازۀ شفاعت ما، رستخیز شد
در ما قیامتی ست، به محشر چه حاجت است؟

کی اعتنا به نیزه و شمشیر می کنیم؟
ما کشتۀ  توایم، به خنجر چه حاجت است؟

بی سر دوباره می گذریم از پل صراط
تا ما بر آن سریم، به این سر چه حاجت است؟

بسیار آمدند و فراوان، نیامدند
من لشکرم خداست، به لشکر چه حاجت است؟

بنشین به پای منبر من،  نوحه خوان، بخوان!
تا نیزه ها به پاست،  به منبر چه حاجت است؟


در خلوت نماز، چو تحت الحَنَک کنم
راز غدیر گویم و شرح فدک کنم

علیرضا قزوه


 
پنج سالگی
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢٤ دی ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: حسب حال ، دنیا

سلام
بهشت دل امروز پنج سالش شده. دیگه باید کم کم بره مدرسه. یک کیف کوچولوی رنگی رنگی خریده و همه چیزهایی رو که دوست داره و نمی‌تونه ازشون جدا بشه رو ریخته توش. هنوز خوندن و نوشتن بلد نیست اما یه مداد می‌گیره دستش و کاغذ رو خط خطی می‌کنه. وقتی می‌پرسی داری چی‌کار می‌کنی می‌گه دارم داستان می‌نویسم گاهی هم می‌گه دارم شعر می‌گم!  
اوایلش همش گریه می‌کرد و نق می‌زد. بعد که بزرگتر شد فهمید که توی زندگی چیزای دیگه‌ای هم هست. یه روز بردنش بیرون، گردش ... درختا و  خیابونا رو بهش نشون دادند خیلی خوشش اومد. از اون موقع تا حالا دیگه یه جا بند نمی‌شه. دلش می‌گیره اگه یه جا بمونه. الان سه ساله که از خونه اومده بیرون داره دنبال یه تیکه کاغذ می‌گرده. به مادرش گفته هر وقت این تیکه کاغذ رو پیدا کرد بر می‌گرده و بهش کمک می‌کنه.

به روی خودش نمیاره اما خیلی نگران مادرشه. مادرش یه کم مریضه، تنهاست همسایه‌ها اذیتش می‌کنند. حالا که یه کم بزرگتر شده  فهمیده که اون تکه کاغذ نمی‌تونه مادرش رو خوب کنه. همه‌ی بچه‌ها دوست دارن وقتی بزرگ شدن خلبان بشن اما اون با خودش قرار گذاشته بره بنایی یاد بگیره ...

البته یه کم از بزرگ شدن بدش میاد، می‌ترسه... همه‌ی آدمهای دور و برش وقتی بزرگ می‌شن یه جور دیگه می‌شن. صبح میرن بیرون شب بر‌می‌گردن دیگه باهاش بازی نمی‌کنن، براش جایزه نمی‌خرن. حتی چند روز پیش فهمید که یکی از آدم بزرگا داره دروغ می‌گه! وای!  با خودش گفت الان دماغش دراز می‌شه، اما نشد؟!

 

آدم بزرگا همش دوست دارن بحث فسفی کنن (منظورش فلسفیه! تازه این کلمه رو یاد گرفته) بد اخلاقن،از همه‌چیز ایراد می‌گیرن درباره‌ی همه چیز هم حرف می‌زنن. اما اون دلش می‌خواد بره یه گوشه‌ی خلوت دفتر سفیدش رو باز کنه و خط خطی کنه. اگه ازش بپرسی داری چی‌کار می‌کنی می‌گه دارم داستان می‌نویسم گاهی هم می‌گه دارم شعر می‌گم!  

پنج سالگی بهشت دل


 
ابراهیم
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ٢٢ دی ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: قرآن
دارم به ابراهیم (ع) فکر می کنم. من ابراهیم را خیلی دوست دارم. برایش شعر هم گفته ام. موسی عصا را که پرتاب کرد خودش هم ترسید، اما ابراهیم توی آتش رفت و هیچ نترسید. آن همه امتحانات سخت که ابراهیم پس داد یا به قول خدا کلمات، از کس دیگری بر نمی آید. بعد از یک عمر در حالی که موهایت سفید شده و ۸۶ سال از عمرت گذشته خدا پسری به تو می دهد. دلبستگی تو به پسرت هر روز بیشتر می شود و خدا به تو دستور می دهد که پسر را با مادرش در بیابان بی آب و علف رها کن. در حیرانی مادر چشمه ی آبی می جوشد. پسر زنده می ماند و بزرگ می شود و دوباره دستور می رسد که این پسر را قربانی کن. ابراهیم بی تاب است. رؤیا تکرار می شود و ماجرا را با پسر در میان می نهد... چه حالی داشت ابراهیم وقتی چاقو را برداشت و به گلوی فرزندش مالید ...
اگر ایمان یعنی ایمان ابراهیم، پس اسم این که من دارم چیست؟


 
رندان تشنه لب را ...
ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ٢۱ دی ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: عاشورا

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

ماه محرم رسید


 
برای مرد ساندویچ فروش
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱٧ دی ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، مرگ ، زندگی در غرب

هر شب که از اتوبوس که پیاده می‌شدم یک گاری روبرویم بود که ساندویچی سیار بود. هیچ وقت به طور جدی توجهم را جلب نکرده بود چون من اهل این جور غذاها نیستم و در مرکز شهر و اطراف دانشگاه تورنتو هم از این گاری‌ها زیاد پیدا می‌شوند. خیلی از فروشنده ها هم یونانی هستند. این گاری ها معمولا جای ثابتی دارند و یک شماره شناسایی و نام صاحبشان رویشان حک شده.

تا اینکه یک روز که بی‌توجه از کنارش رد می‌شدم دیدم دو نفر دارند حرف می‌رنند انگار که به زبان فارسی صحبت می‌کردند. یک لحظه برگشتم و نام روی گاری را خواندم نوشته بود MAJROOH گفتم حتما عرب هستند به ویژه که از میان کلمات نامفهومی که شنیدم تلفظ غلیظ حرف ح توجهم را جلب کرده بود. همینجور که به سمت خانه می‌رفتم ذهن بازیگوشم مشغول پردازش گفتار آن دو مرد بود و به این نتیجه رسیدم که داشتند فارسی را با لهجه‌ی دزفولی صحبت می‌کنند. از کشف خودم خوشحال شدم!

امروز اولین روز کاری ترم جدید بود بعد از سه هفته دوری از واترآباد. روز نسبتا شلوغی داشتم. شب که از اتوبوس پیاده شدم اندکی خواب آلود بودم. دیدم که از گاری خبری نیست. به جایش یک دسته گل بود با یک یادداشت به دو زبان فارسی و انگلیسی:

با کمال تاسف درگذشت نابهنگام مرحوم حاج عبدالخلیق مجروح را به اطلاع دوستان و آشنایان می‌رساند. مجلس ترحیم آن مرحوم...

مرگ می آید و همه‌ی ما را با خود می‌برد به همین سادگی


 
وفق مقررات اقدام شود
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۱ دی ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: بوروکراسی ، حسب حال ، ایران

اولین درگیری‌های من با کارهای اداری از دوره‌ی لیسانس در دانشگاه شیراز شروع شد. با چندتا از دوستان گروه فعالی تشکیل داده بودیم و هر سال یکی دو تا کنفرانس دانشجویی یا برنامه‌ی هنری برگزار می‌کردیم. مدتی هم رابط فرهنگی دانشکده با دانشگاه بودم. در این مدت ۳ بار رییس دانشگاه و ۲ بار رییس دانشکده عوض شد و ما با آدمهای زیادی سر وکله زدیم. اصولا وقتی می‌خواهی یک کار تازه بکنی پیش‌فرض مسوولان در ایران این است که این کار امکان‌پذیر نیست چون قانون یا ردیف بودجه برایش وجود ندارد. البته باید یادی کنم از مرحوم دکتر مصطفوی رییس دانشگاه که خیلی انسان مثبتی بود و دختر ایشان هم هم‌رشته‌ای ما بود و وقتی حسابی به بن بست می‌خوردیم مزاحم ایشان می‌شدیم.

از مهرماه سال ۷۷ می‌خواستیم یک جشن هنری همزمان با نیمه‌شعبان برگزار کنیم اینقدر ما را دواندند که شعبان و رمضان و ذی‌القعده و ذی‌الحجه هم گذشت و کم کم داشت تعطیلات نوروز و بعد از آن ماه محرم و صفر می‌رسید و بعد هم که ماه خرداد بود و سالگرد رحلت امام و ایام امتحانات. هفته‌ی دوم اسفند بود که توانستیم رضایت مسوولان را جلب کنیم. حسابی از نیمه‌ی شعبان دور شده بودیم از طرفی بچه‌ها کلی تمرین کرده بودند و مِی خواستیم حتما برنامه اجرا شود. تقویم را باز کردیم و دیدیم تنها مناسبتی که وجود دارد روز درختکاری است! البته توفیقی شد که جشن سبز را با موضوع طبیعت و درختکاری با حضور مسوول سازمان منابع طبیعی برگزار کنیم.

در این سر و کله زدنها وقتی نامه‌ای برای مسوولی می‌بردیم و او می‌خواست دل ما نشکند و از طرفی جرات ریسک کردن هم نداشت پای نامه -خطاب به مسوول مربوطه- می‌نوشت:

 

آقای فلانی... لطفا وفق مقررات اقدام شود.

کاغذبازی اداری- بروکراسی


 
مارک تواین و مونترال
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ٤ دی ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب ، سفرنامه

مارک تواین می‌گوید: اگر کسی در گوشه‌‌ی خیابانی در مونترال بایستد و سنگی پرتاب کند حتما به یک کلیسا برخورد می‌کند.

هر کس که بافت قدیم مونترال را دیده باشد این جمله را تایید می‌کند. اسامی خیابانها و میدانها هم برگرفته از نام مقدسین هستند. ایام کریسمس امسال را در مونترال هستم و فرصتی شد که در این روزها دو تا از معروفترین کلیساهای مونترال (و کانادا) را از نزدیک ببینم. کلیسای یوسف مقدس و کلیسای نوتردام که درباره اولی قبلا نوشته‌ام (اینجا). اما کلیسای نوتردام که در بافت قدیم مونترال قرار دارد بسیار ظریفتر است و به تقلید از کلیسای معروف پاریس ساخته شده است. اعمال کریسمس با نماز نیمه شب شروع می‌شود که لحظه‌ی میلاد را جشن می‌گیرند و تا روز بعد ادامه می‌یابد. راهنمای کلیسا توصیه می‌کرد که مردم برای نماز نیمه شب از قبل وقت بگیرند چون جا کم می‌آید. می‌گفت ما در طول سال هم تقاضاهای بسیاری برای مراسم ازدواج داریم و اگر می‌خواهید در این کلیسا مراسم بگیرید تاریختان را با تقویم ما هماهنگ کنید و به زوجی اشاره می‌کرد که دو سال در نوبت مانده بودند!

علیرغم همه‌ی این کلیساها٬ شهر مونترال جوّ متناقضی دارد. تصاویر عریان در آن بیشتر از شهرهای دیگر کاناداست (من همه‌ی شهر های بزرگ کانادا به جز کالگری را دیده‌‌ام) چند قدم آن طرفتر از کلیسای نوتردام خیابان سنت کاترین است با آن همه کلاب و بار و تبلیغات زننده. فکر می‌کنم وقتی مارک تواین به مونترال آمده بود این خیابان را ندیده بود!