بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

در تهرانم و ...
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ٢۸ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: تهران

دیروز آمدم تهران.. تا جمعه اینجا هستم. شهر شلوغ و آلوده است مثل همیشه.

دلم برای ترافیک تنگ شده بود. رفتم توی همت! بعد رفتم به دربند تا نفس بکشم و در همان رستوران همیشگی جوجه کباب بخورم. جایتان خالی خوشمزه‌تر شده بود. قیمتها هم خیلی زیاد نشده بود.

شب با چند تا از رفقا دور هم بودیم. خیلی خوش گذشت...

مباد این جمع را یارب غم از باد پریشانی


 
یک روز برفی شیرازی!
ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢٦ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، ایران ، سیاست ، گارسیا مارکز

امروز روز خوبی بود. دیشب سومین باران پاییزی بارید. صبح، موقع گرگ و میش، نون سنگک کنجدی و کله پاچه خریدم. هوا سرد شده بود و باران آمیخته با برف... به تدریج برف غالب شد طوریکه روی زمین نشست. ساعت 9 از خانه بیرون آمدم. با همان دو سه سانت برف همه چیز به هم ریخته بود. تاکسی گیر نمی آمد و مجبور شدم پیاده بروم. چتر هم نداشتم. به یاد راننده ای افتادم که مرا از واترلو به فرودگاه تورنتو آورد، همانی که خیال می کرد ایران جایی پشت کوه است. وقتی به او گفتم که در ایران هم برف می بارد، پرسید برف را با چی جمع می کنید؟!

با یکی از مسوولان دانشگاه شیراز قرار ملاقات داشتم. فهمیدم که تلفنهای دانشگاه قطع شده و ظاهرا برق هم برای ساعاتی قطع شده. دانشجویان هم نامردی نکرده بودند و سر کلاس نیامده بودند. عین همین اتفاق هم دو سال قبل در ونکوور افتاد که با چند سانت برف همه چیز مختل شد.

این برف اما برای من هیجان انگیز بود. هوس کردم در محیط دانشگاه قدم بزنم. دوربینم را هم آورده بودم تا فیلم و عکس بگیرم. پایم رفت داخل یک چاله. پایم در کفش، حالت قایقی را داشت که در دریا شناور بود. سوار اتوبوس شدم و به بالای تپه رفتم. طبیعتا در ارتفاع بالاتر برف بیشتری باریده بود. روبروی دانشکده ی معارف اسلامی پیاده شدم. صحنه ی جالبی دیدم. پسرها و دخترها روی سقف دانشکده رفته بودند و داشتند مهرورزی می کردند. انگار شده بود میدان جنگ! گلوله های برف بود که از چپ و راست شلیک می شد. من هم رفتم وسط میدان و با پررویی چندتا عکس گرفتم.

تصمیم گرفتم به کتابخانه ی میرزای شیرازی بلندترین نقطه ی دانشگاه شیراز بروم. از این کتابخانه خیلی خاطره دارم. روزگاری خلوتکده ی من بود. جایی که حتی یک کتاب مهندسی هم نداشت. چون دانشجوی مهندسی بودم به من کتاب نمی دادند اما سیستم کتابخانه در آن دوران -10 سال قبل-  باز (open) بود. یکی از رفقا به من یاد داد که کاپشنی بپوشم که جیب بلند داشته باشد. من هم که عاشق کتابهای داستان و رمان بودم آنها را توی جیبم می گذاشتم و هفته ی بعد بی سروصدا برمی گرداندم. درست در آن زمان بود که آندره ژید و گارسیا مارکز را کشف کردم و اولین داستان کوتاهم را در همین کتابخانه نوشتم...

جلوی کتابخانه یک میدان جنگ دیگر بود. داشتم فیلم می گرفتم که یک دفعه توسط یک گلوله مورد مهرورزی قرار گرفتم. چند نفر معترض شدند که فیلم نگیر... برگشتم. حیف که نمی توانم عکس ها را upload کنم.

نتایج انتخابات شورای شهر را اعلام کردند. نفر اول شیراز خانمی شد که مهمترین ویژگی اش حسن خدادای بود. من می دانستم که جوانان غیور شیرازی ایشان را تنها نمی گذارند اما اول شدن ایشان را پیش بینی نمی کردم. یک تعبیرخنثی این است که بگوییم مردم پس از سوم تیر به «زیبایی» رای داده اند. نفر دوم از لیست اصلاح طلبان بود. چند نامزد مستقل هم به شورا راه یافته اند. از میان 9 نفری که به آنها رای دادم تنها 1 نفر که پزشک بود به شورا راه پیدا کرد. در انتخابات خبرگان دو نامزد اصلاح طلبان اول و دوم شدند. امام جمعه ی محترم هم به سختی پنجم (آخر) شدند.

 از نتایج شورای شهر تهران هیچ خبری نیست اما در خبرگان اکبر با نیم میلیون اختلاف با نفر بعد اول شده.


 
حسب حال
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ٢۳ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، ایران ، سیاست

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...

۱- اوایل هفته باران مفصلی در شیراز بارید. می گفتند این دومین باران پاییزی بود. خیلی دلم می خواست زیر باران قدم بزنم، اما یک امتحان از راه دور داشتم که وقت زیادی از من گرفت. باید جواب سوالات را تایپ می کردم و به استاد ایمیل می زدم. دنبال اینترنت باند گسترده می گشتم یک چیزهایی درباره ی DSL شنیده بودم اما پیدا نکردم. دانشگاه علوم پزشکی شیراز یک ISP بزرگ راه انداخته و به مردم عادی هم اشتراک می دهد. متاسفانه سرعت آن چندان رضایت بخش نبود در حد چند کیلوبایت بر ثانیه. خلاصه دهنم سرویس شد تا جواب امتحان را تهیه کردم و ایمیل زدم. با این وضع اینترنت و زیرساخت های توسعه نیافته اصولا گسترش تجارت الکترونیک در ایران بی معنی است. به عنوان یک کارشناس مخابرات، سریعترین راه برای رشد اینترنت در ایران را راه اندازی و گسترش اینترنت بی سیم می دانم. امیدوارم آقایان زودتر به این نتیجه برسند اما با این سیاست فیلترینگ و  محدودیت گردش اطلاعات چندان به آینده خوش بین نیستم. انگار قرار است عمر مردم در صف بانک ها و راهروهای بی معرفت ادارات تلف شود. هرجا می روی یک گونی پول با خودت حمل کنی، در حالی که می شد ...

۲- این هفته رییس جمهور محترم به دانشگاه امیرکبیر رفت. ظاهرا سالن از قبل با افرادی که از جاهای دیگر آمده بودند پر شده بود. یک سری از دانشجوهای واقعا پلی تکنیکی اعتراضات مفصلی کردند. آقای رییس جمهور تلاش می کردند مهرورزی کنند اما بدجوری به نفس نفس افتاده بودند و آبها که از آسیاب افتاد صحبت های دو سال قبل خاتمی در دانشگاه تهران را با ادبیات خودشان تقلید کردند.
با دوستان که صحبت می کنم عده ای از آنها انتقادات بسیار جدی به وضعیت فعلی دارند و از عوام گرایی و تصمیمات هیآتی دولت ناراضی هستند اما عده ای دیگر از برخی رفتار دولت مثل سفرهای استانی بسیار دفاع می کنند و با ذکر دلایل مستند می گویند که بسیاری از مشکلات استانها در این سفرها حل شده. می گویند آقای رییس جمهور گفته دیگر کلنگ نمی زنم و فقط طرح های ناتمام قبلی را تمام می کنم.
وقتی از من درباره ی جو ایرانیان خارج از کشور می پرسند صادقانه می گویم که مردم چقدر به دولت مهرورز ارادت دارند و برای ظهور امام زمان دعا می کنند.

۳- در طول هفته فضای انتخابات با تبلیغات اعصاب خرد کن صدا و سیما و کاغذ باران شهرها ادامه داشت. در مقایسه با ۲ دوره قبل که بیشتر افراد به صورت مستقل کاندیدا شده بودند، این بار لیست ها و ائتلاف های فراوانی برای شورای شهر شکل گرفته. حداقل ۷ ائتلاف مهم در سطح شیراز شکل گرفته که نشان می دهد نامزدها یک پیشرفت هایی کرده اند. اصلاح طلبان با یک لیست (فهرست) واحد به میدان آمده اند و از عکس خاتمی در تبلیغاتشان استفاده کرد ه اند. خود من حداکثر به ۳ یا ۴ نفر از این فهرست رای می دهم. متاسفانه این فهرست چندان قوی نیست. یکی از نامزدهایشان فوق دیپلم حرفه و فن است یکی دیگر بساز بفروش است یکی هم لیسانس تاریخ... برای خبرگان با توجه به اینکه امکان رقابت حداقلی در استان فارس هست احتمالا مردم استقبال خوبی می کنند. ممکن است مثل ۸ سال قبل مردم یک دفعه لج کنند که امام جمعه ی محترم شیراز رای نیاورد. به کارمندان ادارات یک فهرست ۵ نفره داده اند که همان لیست جامعه ی روحانیت است و در صدر آن نام امام جمعه است.

۴- فعلا بیشتر وقتم را با خانواده می گذرانم. هنوز نه کله پاچه خورده‌ام نه جوجه کباب. هفته بعد به تهران می روم برای دیدار دوستان و خوردن کله پاچه


 
یادداشت های فرودگاهی
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، سفرنامه

تا که عشقت مطربی آغاز کرد

گاه چنگم گاه تارم روز و شب

 

واترلو:

چهارشنبه صبح برف مفصلی بارید. خوب شد عقده به دل نماندم. در ده دقیقه همه جا سفید شد. رفتم حسابی بدون چتر و کلاه زیر برف قدم زدم. بعد به کافی شاپ غربی دانشگاه رفتم. این کافی شاپ پنجره ی بزرگی دارد که تماشای بارش برف از پشت آن خیلی دلنشین است. دانشگاه خلوت شده. هفته ی قبل از امتحانات است و بچه ها فرجه دارند.

آخرین قهوه و بیگل را خوردم. جوانها داشتند آدم برفی درست می کردند.

 

از واترلو تا فرودگاه تورنتو٬ راننده در تمام طول مسیر با من حرف می زد. می‌گفت در جوانی هیپی کوتاه مو بوده و دو بار از واترلو نا کالیفرنیا رانندگی کرده. سوالهای عجیبی درباره‌ی ایران می‌پرسید. خیال می‌کرد ایران پشت کوه است. اسم میوه های مختلف را می‌برد و می‌گفت اینها توی ایران پیدا می‌شوند؟ اولین میوه‌ای که پرسید: سیب بود. می‌خواستم دو دستی بزنم... گفتم بله ۱۲ نوع سیب داریم. خلاصه کار رسید به کیوی و آناناس و آوکادو. من هم که کم نمی‌آرم! یا می‌گفتم ۱۲ نوع داریم یا ۱۴ نوع یا اینکه یه چیزهایی شنیدم اما ندیدم چون ایران کشور خیلی بزرگیه و ... می‌دونید آخرین میوه‌ای که نام برد و به نظر خودش می‌تونست دیگه روی من رو کم کنه٬ چی بود؟ هندونه!

**********

لندن:

 در لندن هوا ۱۱ درجه بود. ابر در آسمان بود اما آفتاب تندی می تابید که عجیب بود. موقع فرود هواپیما تکانهای شدیدی داشت درست همان موقع خوابم برد. همین الان بی بی سی گفت یک ترنادو شدید در شمال غربی لندن اومده و سقف خونه ها رو خراب کرده از پنجره نگاه کردم یه بارون دم اسبی داره میاد

 

منتظر سوار شدن به هواپیما بودم که یکی از هم مدرسه ای های قدیمی رو توی ترمینال 29 دیدم. راستش دیگه از این دیدارهای ناگهانی شگفت زده نمی شم. صندلیش 25 ردیف با من فاصله داشت اما بغل دستی من جاش رو با اون عوض کرد. علوم کامپیوتر می خونه در دانشگاه سیمون فریزر در ونکوور. اینجور که تعریف می کرد اونجا هم ایرانی ریخته. پرواز خیلی برایم طولانی شد. دلم می خواست هرچه زودتر به تهران برسم. یک فرق مهم این پرواز(لندن-تهران) با پرواز قبلی (تورنتو-لندن) اینه که همه دارند با هم حرف می‌زنند حتی مهموندار ها  با مسافرها نیم ساعت صحبت می‌کنند.

 ***********************

 

 

تهران:

حالا در مهرآباد هستم. هوای تهران ۵ درجه است و باران باریده. یک بطری نیم لیتری آب خریدم از قرار ۳۰۰ تومان٬ می شود ۳۷ سنت کانادا.

 

یکی از رفقا که قرار بود دنبالم بیاد پیداش نشد و خودم به فرودگاه داخلی اومدم. خوب بالاخره رفقای قدیمی هم سرشون شلوغ شده. خودخواهیه که بخوای بخاطر تو از خواب و کار و زندگی شون بگذرن. یک رفیق قدیمی دیگه هم توی لندن بودم که بهم زنگ زد. اصرار می کرد که امشب باید به خانه ی ما بیایی گفتم که صبح زود پرواز دارم و دیروقت می رسم و ... بگذریم!

 

چه وضع آشفته ای دارد این مهرآباد مردم روی صندلیها خوابیده اند ساعت 3و 10 دقیقه بعد از نیمه شب است. دارم به آهنگی از شجریان گوش می دهم:

 

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود...

 گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی

 

آن منی کجا روی؟ بی تو به سر نمی شود.

 

 دلم می خواهد هرچه زودتر به شیراز برسم.It is the most boring part of my trip

 

برای این سفر برنامه ی خاصی نریخته ام. همان پر کاهم در مصاف تندباد. دلم می خواهد یک سر بروم برای دیدن حضرت استاد به قم  و یک سر به حوالی شاهرود... همسفرم می گفت چندتا فیلم خوب هم روی پرده ی سینماهاست.

 رفیقم آمد. همدیگر را محکم بغل کردیم... بوسیدیم...صبحانه خوردیم. خیلی خوش گذشت.

*************

شیراز:

هوا ۷ درجه است. دیشب باران باریده.

 

مادر آمد با یک دسته گل نرگس! چه عطری! چه شکوهی!

 

تا تو با من زمانه با من است...

 

 

 

پی نوشت:

من رسیدم سالم و سر حالم. حالم خوب است و دارم با مادرم چای می‌خورم!


 
اندر حکایت چای خوردن مادر
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱٤ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: مادر ، برگزیده ها

مادرم عادت دارد چایی را توی نعلبکی بخورد. دلم خیلی برای چایی خوردنش تنگ شده. همیشه قند را گوشه‌ی لپش می‌گذارد و نصف استکان را توی نعلبکی خالی می‌کند. نعلبکی را  لبریز می‌کند و نمی‌دانم چرا کج دستش می‌گیرد. کافیست یک جوک تعریف کنی تا نصف چایی را روی دامنش بریزد و در حالیکه چشمهایش از خنده خیس شده نفرینت کند و داد بزند که سوختم! البته چند سالیست که بیشتر چایی‌اش را با خرما می‌خورد. مرحوم پدرم دیابت داشت و چایی‌اش را با توت می‌خورد. یک قندان فلزی داشت که خودش ساخته بود. توتهایش را  توی آن می‌ریخت که البته از دستبرد من و خواهرم در امان نمی‌ماند.

مادرم به زور به آدم چایی می‌دهد. هر وقت یک فلاسک چای دم کند تا همه‌ی آن را به خورد ما ندهد دست از سر ما بر نمی‌دارد. یک بار یک فلاسک کوچک برایش خریدم و همه‌ی خانواده را نجات دادم تا اینکه برادرم از انگلیس یک فلاسک دو لیتری برایش آورد٬ مادرم بال درآورده بود!

خودش هم تا بعد از هر غذا دو تا چایی نخورد از سر جایش بلند نمی‌شود. یک استکان مخصوص هم دارد که میزان چای خوردنش را با آن می‌سنجد و مثلا اگر جایی چای را در استکان کوچکتری بیاورند باید سه تا استکان بخورد.

یک بار با هم رفته بودیم زیارت. جای شما خالی٬ خدا قسمتتان کند٬ رفته بودیم نجف. موقع غذا خوردن زنها و مردها پشت میزهای جداگانه می‌نشستند. بعد از غذا یک دور چایی می‌آوردند. چای عربها غلیظ تر از چای ایرانی هاست به قول شیرازیها سنگین تر است. با خودم گفتم بالاخره شاید از برکت امیرالمومنین عادت دوتا چایی خوردن از سر مادر بپرد. یک بار دیدم همه‌ی زنها رفته اند اما مادرم هنوز نشسته. بعد دیدم جوان عربی که پیشخدمت خانمها بود یک سینی دستش گرفته که توی آن یک استکان چای بود. استکان را توی نعلبکی گذاشته بود و بغلش هم  یک بشقاب خرما. صاف گذاشت جلوی مادرم! نفهمیدم مادر٬ کی عربی یاد گرفته بود که ما خبر نداشتیم! برادر برزگتر آن جوان به اسم فاضل پیشخدمت ما بود. من و این  فاضل داستان جالبی داریم که شاید یک روز بنویسم. خدا می‌داند چقدر دلم می‌خواهد یک بار دیگر او را ببینم.

چای

مادر بنده به جدّ معتقد هستند که چای را باید در استکان بلور خورد که شفاف است و آدم می‌تواند داخلش را  ببیند. ایشان خوردن چای در فنجان چینی و استکانهای دودی را نشانه‌ی نفوذ مدرنیسم و فرهنگ منحط غرب و به فرموده‌ی خودشان قرتی بازی می‌دانند. اگر مهمان داشته باشیم مادرم توی لیوان لرکروک فرانسوی چای می‌ریزد. قدیم قدیم ها توی استکان بادریق چایی می‌ریخت اما من و خواهرم اینقدر مسخره بازی درآوردیم و در قالب نافرمانی مدنی این استکان ها را شکستیم که منصرف شد. فقط وقتی پدربزرگ به خانه‌ی ما می‌آمد برایش توی استکان بادریق چای می‌ریخت. من از مرحوم پدربزرگم یک میلیون خاطره دارم و تا حالا  فقط دویست سیصد هزارتایش را برای دوستان نزدیکم تعریف کرده‌ام. امیدوارم خدا یک دویست سیصد سال دیگر به من عمر بدهد تا مابقی‌اش را هم بگویم. بزرگا مردا که این پدربزرگم بود! پدربزرگم گاهی ترانه ی بانمکی در دستگاه شور می خواند که می گفت: چای و دارچین تازه دم کردم/ واسه آقای حاجی دم کردم ... ضمنا چایی را با هل هم دم می کنند. بوی هل قدری تند است و ممکن است برای همه خوشایند نباشد. همسر کشمیری یکی از استادهایم نوعی نوشیدنی گرم با هل درست می‌کند که شبیه چای است و ظاهرا بین عربها هم مرسوم است به ویژه در مهمانی ها و اعیاد.

 

وقتی مهمانی می‌آمد که مادرم با آنها رودرواسی داشت٬ چای و زعفران دم می‌کرد. آن هم نه هر زعفرانی: زعفران قرمز دستچین شده ی صابونات (استهبان). به قائناتی ها بر نخورد اما زعفران صابونات یک چیز دیگری است. من هم این سنت حسنه را حفظ کرده‌ام و به کانادا صادر کرده‌ام. البته قندهای اینجا تا توی دهن می‌گذاری آب می‌شوند و لذت چای خوردن را از آدم دریغ می‌کنند. اینجا در عوض دویست مدل چای کیسه‌ای دارند. بهتربنشان به سلیقه‌ی من چای با طعم گلابی است و بعد هلو و بعد لیمو و با دو رقم معنی دار فاصله٬ چای و دارچین.

 جهرم که می‌رفتیم برایمان چای و تارونه tarooneh دم می‌کردند. تارونه قسمتی از درخت نخل است که هر بهار می‌روید و بسیار معطر است. مردانی که به آنها مُهر (mohar) می گویند با طنابهای حلقه شکلی از درخت نخل بالا می روند و تارونه های اضافی را می چینند . 

اما چای با عطر بهارنارنج طعم دیگری دارد خاصه در شیراز   که برکند دل مرد مسافر از وطنش!


 
و هر روز از این گفتگوها...
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: دنیا ، انسان ، سیاست

او: دوستی به من گفت: «در زندگی یا بازیساز هستی یا بازیکن یا تماشاچی». با خودم فکر کردم دیدم بازیساز که نیستم٬ بازیکن هم که نمی گذارند باشم٬ دیدم سالهاست که تماشاچی‌ام. ول کردم و  رفتم.

من: من هنوز امید ساختن دارم و  فکر می‌کنم می‌شود بازیساز بود.

او: سیستم فرسوده‌ی آنجا هرچه را بسازی خراب می‌کند. مگر فلان استاد که رتبه اول دانشکده‌ی فنی بود٬ نرفت که بسازد٬ عاقبتش چه شد؟ برش داشتند و یک شیخ بزرگوار را جایش گذاشتند تا هرچه را که ساخته خراب کند.

من: اشکال کار آن استاد این بود که مهمترین راه را برای ساختن انتخاب کرد! ریاست و اصلاح سیستم. گاهی باید راههای کم اهمیت تر را امتحان کرد. راههایی که بازده بیشتری دارند و احتمال خطر کمتری. وقتی رییس شدی قدرت بیشتری برای ساختن داری و مخالفان بزرگتری که آماده‌اند ساخته های تو را خراب کنند.

او: در کشوری که همه بلدند از در و دیوار ایراد بگیرند و غر بزنند هر کجا بروی مخالف داری. مگر آن «سید» آدم بدی بود؟ همه‌ی ما طرفدارش بودیم اما عاقبت همان اقلیت به قول خودشان ۱۵ درصدی جایش را گرفتند

من: اشکال کار آن «سید» این بود که مخالفانش را فقط تحمل می‌کرد اما هیچ تلاشی نمی‌کرد که آنها را عوض کند٬ نمی‌نشست با آنها بحث کند٬ تصورش این بود که اگر قرار باشد چیزی آنها را عوض کند آن چیز اخلاق کریمانه و صبر و تحمل است .............

و هر روز از این گفتگوها دارم


 
غرلی از عطار نیشابوری
ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ روز ٩ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: عطار نیشابوری ، شعر کلاسیک ، عرفان

جامی در نفحات الانس آورده است: جلال الدین رومی گفت: « نور منصور (حسین بن منصور حلاج) بعد از صد و پنجاه سال به روح فریدالدین عطار تجلی کرد و مربی او شد.»


ای در درون جانم و جان از تو بی خبر
وز تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر             
 
چون پی برد به تو دل و جانم که جاودان
در جان و در دلی دل و جان از تو بی خبر        
 
نقش تو در خیال و خیال از تو بی نصیب
نام تو بر زبان و زبان از تو بی خبر        

از تو خبر به نام و نشان است خلق را 
وآنگه همه به نام و نشان از تو بی خبر        
 
جویندگان جوهر دریای کنه تو
در وادی یقین و گمان از تو بی خبر         
 
چون بی خبر بود مگس از پر جبرئیل
از تو خبر دهند و چنان از تو بی خبر         
 
شرح و بیان تو چه کنم زانکه تا ابد
شرح از تو عاجز است و بیان از تو بی خبر        
 
عطار اگرچه نعره‌ی عشق تو می‌زند
هستند جمله نعره‌زنان از تو بی خبر  


 
دنیای دیجیتال ما
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ٦ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: دنیا

1- با این که عکاسی دیجیتال، ذخیره سازی و بایگانی کردن تصویرها را بسیار ساده کرده اما وقتی از هر صحنه ده بیست تا عکس گرفته باشی معمولا اینقدر عکس روی هم انباشته می کنی که فرصت مرور آنها را پیدا نمی کنی.
داشتم عکسهای دوستان اینجایی ام را نگاه می کردم. دیدم از خیلی ها که زیاد می بینمشان بیش از یکی دو عکس ندارم و کسانی را که زیاد از آنها عکس دارم مدتهاست ندیده ام یا بهتر بگویم یک دل سیر ندیده ام و الا سی ثانیه سلام و علیک کردن در راهرو که اسمش دیدار نیست یا اتفاق است یا رفع تکلیف. چند سوال مهم برایم مطرح شد:

چرا آدم با عکس دیجیتال حال نمی کند؟
چرا آدم دلش برای کسی که زیاد می بیند تنگ نمی شود؟
چرا آدم وقتی دلش برای کسی تنگ می شود او را نمی بیند؟

2- فیلمهای سینمایی دو دسته اند: فیلمهایی که فقط باید در سینما دید و فیلمهایی که همه جا می شود دید. پرده ی بزرگ سینما و تصویر برداری و صداگذاری دیجیتال و DLP هیجان دیدن برخی فیلمها را دوچندان کرده. با چندتا از رفقا رفته بودم به تماشای فیلم جدید جیمز باند. دیدم تنها چیز قابل تعریفش همین تکنیکها و خالی بندیهای دیجیتالی بود. نصف فیلم بر مدار تلفن همراه و SMS , لپ تاپ و دیگر ثمرات زندگی مدرن می گذشت.
فیلم به لهجه ی بریتانیایی بود و بریتانیایی ها از آنجا که خیال می کنند بافرهنگ ترند کلمات قلمبه سلمبه ی بیشتری به کار می برند همین باعث شد که چند کلمه و اصطلاح تازه یاد بگیرم.

3- امسال هوا اینقدر عالیست که همه تعجب کرده اند. گاهی هوا به 14 درجه می رسد . یکی از استادها می گقت من Global warming (گرم شدن جهانی) را دوست دارن چون باعث می شود آدمهای بیشتری به کانادا بیایند. یک عده ی دیگر هم دارند غصه می خورند که با این وضع ذخیره ی آبی کشور کم می شود و به اکوسیستم آسیب وارد می شود. من هنوز در سرزمین برف هستم. فکر می کنم نام این سرزمین را باید عوض کنم. هر وقت پایم به ایران رسید و نسیم شیراز به ریه ام رسید، از همین تریبون مقدس اعلام می کنم.
یا علی


 
دشت تماشا
ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز ٤ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: شعر خودم ، عاشقانه
نه به آن یخ زدگی ها، نه به این واشدگی ها
مُتناهی است جهانم، من و دریاشدگی ها

باز در فکر هبوطم ز بهشتی به زمینی

من و آدم نشدن ها ! تو و حواشدگی ها

می روم تا ده بالا، طرف دشت تماشا

که در این شهر ندارم دل شیداشدگی ها...