بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

بی خیالم و ...
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢٩ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، طنز

امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی
بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا

اشتباه حدس زدی! بی خیالم و شنبه و یکشنبه برایم عزیزتر از چارشنبه و پنچ شنبه‌اند .دو سه روز است که بیلم را گذاشته‌ام بغل دیوار، با رفقا عمر تلف می‌کنم و لذت می‌برم از اینکه برای دلم کار می‌کنم. با خودم می‌گویم از آدم خاطره باقی بماند بهتر است یا مقاله؟ دو شعر تازه گفته‌ام که قسمتهایی از هر دو را برایت خوانده‌ام، یادت هست؟

شب و ترانه و گیتار و باغ تنهایی
نسیم عشق صدا می زند٬ نمی آیی؟
به قدر چند کبوتر در این قفس جا هست
عقاب دشت تماشا! کجای دنیایی؟!
از این قبیله ی سر در کتاب بیزارم
کجاست همت سرو بلند بالایی،
که بازتر کند این قفلهای سنگین را
که یادمان بدهد: آب... عشق... زیبایی
کدام قله به اینقدر دره می ارزد؟
کدام قله؟ ...


و بوی ایران به مشامم می رسد... و خدا را چه دیدی شاید بیست روز دیگر ایران بودم!
و بیل نمی‌زنم و بیل نمی‌زنم و هر شب در من پرنده‌ای هست که آواز می‌خواند!



 
گرفتارم و ...
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ٢٦ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، عاشقانه
ای طایران قدس را عشقت فزوده بال ها
در حلقه ی سودای تو روحانیان را حال ها

درست حدس زدی گرفتارم و جمعه و شنبه برایم فرقی نمی‌کند و زمان برایم تند می‌گذرد و عقربه های ساعت با هم مسابقه گذاشته‌اند و یک دنیا کار نکرده و مشق ننوشته روی سرم آوار شده و همین که روزنه‌ای برای نفس کشیدن دارم خدا را شاکر و چاکرم و چقدر دلم می‌خواهد که «این» را بنویسم و «آن» را بخوانم و یک روزم مال خودم باشد و هشت ساعت بخوابم و با تو روی آخرین برگهای پاییز قدم بزنم و شعر ناتمامم را کامل کنم و گوگرد پارسی ببرم به چین و کاسه‌ی چینی ببرم به روم و دیبای رومی ببرم به هند و ...
و بوی ایران به مشامم می رسد و خدا را چه دیدی شاید خواجه حافظ مرا بطلبد و شما علی الحساب با همان بیت بالایی حال کن که خیلی باحال است و مرا ببخش و خیلی چیزهای دیگر

و  بیل می‌زنم و بیل می‌زنم و هنوز در من پرنده‌ای هست که آواز می‌خواند!

د

 
ادمونتون شهر آفتاب - سفرنامه (۴)
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱٩ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا
دانشگاه آلبرتا
یکی از جاهایی که در این سفر ندیدم (!) دانشگاه آلبرتا بود. شهر ادمونتون در سال ۱۹۰۵ به وجود آمد و فرمان تاسیس دانشگاه آلبرتا در سال ۱۹۰۶ صادر شد. یعنی یکی از اولین ثمره های استقلال، تمدن و شهرنشینی تاسیس دانشگاه بود. اکنون با گذشت یک قرن دانشگاه آلبرتا یکی از پنج دانشگاه برتر کانادا محسوب می‌شود و مراکز تحقیقاتی مهمی از جمله مرکز ملی نانوتکنولوژی در آن قرار دارد. این دانشگاه ۳۶۰۰۰ دانشجو دارد و پردیس آن دومین پردیس بزرگ در میان دانشگاههای کاناداست.

مجلس آلبرتا
صبح روز شنبه به تماشای مجلس آلبرتا و ساختمانهای ایالتی رفتم. ایالت آلبرتا کاملا محافظه کار است و محض رضای خدا حتی یک نماینده‌ی لیبرال هم ندارد . نخست وزیر جدید کانادا - استیون هارپر- که یک چیزی شبیه جورج بوش است اهل آلبرتا (کالگری) است.
ساختمان مجلس بیشتر شبیه بنای کنگره‌ی آمریکا بود . در مسیر ورودی، باغ زیبایی با آب نما و حوضی بزرگ ساخته‌اند. اگر کسی به آرامگاه حافظ یا سعدی یا باغ ارم (واقع در شیراز!) رفته باشد می بیند که مردم در آب نماها و حوض ها سکه می اندازند. عین همین رسم در میان مردم شمال آمریکا وجود دارد. در ایران معتقدند آرزو کن و سکه‌ای در آب بینداز تا به خواسته‌ی خود برسی اما در اینجا تا حدی که من تحقیق کرده ام، معتقدند اگربه جایی رفتی و از آن خوشت آمد، سکه ای در آب بینداز تا دوباره به آنجا برگردی.



قدری در ساختمانهای اطراف گشت زدم اما به داخل مجلس نرفتم چون فرصت زیادی نداشتم و می خواستم رودخانه‌ی ساسکاچوان و پلها و زندگی شهری مردم را از نزدیک ببینم. در آن ساختمانهای اطراف مجلس، نمادهای آلبرتا (حیوانات بومی و گلهای اقلیمی) را در معرض دید قرار داده بودند. هر ایالت کانادا یک مشت نماد دارد: گل نمادین آلبرتا رز وحشی است. پرنده‌ی نمادین آن جغد شاخدار بزرگ! و درخت نمادین آن یک نوع کاج راست رو است:


جانور (پستاندار) نمادین آن قوچ شاخ گنده‌ی کوههای راکی است!



با این که پل بلند در نزدیکی مجلس بود، خیلی جستجو کردم ببینم راه ورود به آن کجاست اما انگار در آن سو که من بودم برای پیاده ها مسیری نساخته بودند. همین طور بین زمین و آسمان معلق بودم که یک دفعه یکی از خواهران اهل کتاب که مشغول دویدن و ورزش بود کنار دستم ایستاد. از او، راهِ رفتن روی پل را پرسیدم و او با لهجه‌ای شیرین مسیر را به من نشان داد. من از پیاله‌ی این سخن مست و فضاله‌ی قدح در دست که چراغ سبز شد و طرف رفت. باری در آن حیرت که من بودم و بر عمر از دست رفته افسوس می خوردم بیتی از شیخ اجل به یادم آمد:

کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی ... کانچه گناه او بود من بکشم ملامتش

اندکی روی پل راه رفتم اما توری های بلندی گرداگرد آن کشیده بودند که چون تار عنکبوت می‌نمود و از لذت دیدار رودخانه می کاست (۱). دو دیگر آنگه مرا مصیبت پل طلایی به یاد آمد و آن ماجراها که در سانفرانسیسکو بر من گذشت: پل طلایی و ما ادراک ما پل طلایی ! برای رفتن به پایین، کنار آب٬ پلکانی چوبی ساخته بودند. من دو بار این پلکان را طی کردم و شهادت می‌دهم که ۱۸۷ پله داشت. جوانهایی که کوله پشتی های سنگینی داشتند از آن پلکان برای تمرین بدنسازی و احتمالا کوهنوردی استفاده می کردند (۲).


پلاکهای ۵ رقمی
پلاک خانه ها در ادمونتون ۵ رقمی است. این نکته در نگاه اول آدم را گیج می کند چرا که به خاطر سپردن آدرسها بسیار دشوار می شود. اما به تدریج یاد می گیرید که ۳ رقم اول شماره خیابان و دو رقم آخر ترتیب خانه -نسبت به نزدیکترین تقاطع- را نشان می دهد و خیلی هم سیستم بدی نیست. در بعضی از شهرهای آمریکا (مثل سیاتل و آلبوکرکی) شهر را به چهار قسمت تقسیم می کنند. حالا اگر خیابانی از چند قسمت شهر بگذرد در نامگذاری هر قسمت از آن خیابان، یک پسوند ۲ حرفی به نام آن می افزایند که جهت را نشان می دهد مثل NE : North-East. این روش برای توریست ها و تازه وارد ها بسیار گیج کننده است به ویژه وقتی دنبال آدرسی در یک خیابان فرعی بگردید که از شانس بد شما پیچ می خورد و خیابان اصلی را در دو جا قطع می کند. به همین دلیل استفاده از نقشه های گویا (گیرنده های ماهواره GPS که به نقشه مجهز هستند) روز به روز در آمریکا افزایش می یابد. الان با ۲۹۹ دلار می توانید یکی از این سیستمها را بخرید. اگر مشتری باشید تخفیف هم می دهیم.

موزه ی آلبرتا و خانه ی فرماندار (۳):
بعد از چند ساعت قدم زدن در ساحل رودخانه - جایی که هیچ کسی نبود - و پیاده روی در خیابان اصلی شهر به موزه‌ی سلطنتی آلبرتا و خانه‌ی فرماندار رفتم. بهای بلیت با تخفیف دانشجویی ۷ دلار بود. موزه ی آلبرتا شامل چهار قسمت بود. یک قسمت موزه ی تاریخ طیبعی بود که پزنده ها و چرنده های آلبرتا و چهان را نشان می داد. یک قسمت موزه که دایمی نبود به نمایشگاه لباس و آرایش ژاپنی اختصاص یافته بود. در آنجا انواع کیمونو (لباس سنتی زنان ژاپن) را به نمایش گذاشته بودند و خانمها می توانستند این لباس ها را بپوشند. یک بانوی ژاپنی هم به آنها کمک می کرد تا موهایشان را به مانند زنان ژاپنی بیارایند. تنوع رنگ و طرحهای روی لباسها حیرت آور بود. من فکر می کنم مردان ژاپنی با باغی از گل و شکوفه زندگی می کنند!

یک قسمت موزه که مرا بسیار خوش آمد، موزه ی سنگ و کانی بود. انواع کانی ها از جمله سنگهای گرانبها (لعل، زمرد، عقیق، opal، الماس و ...) را می شد از نزدیک دید.

در خانه ی فرماندار که روبروی موزه بود بانویی راهنمای ما -من و ۱ نفر دیگر- بود و از تاریخ آن بنا و ساختار اداری آلبرتا می گفت. تابلوی زیبایی در طبقه ی سوم بود که سه کوه زیبا را در کنار هم نشان می داد. راهنما گفت که نام این کوهها سه خواهر است و در بنف (۴) قرار دارند... همان روزها که من از خانه ی فرماندار بازدید کردم، آخرین روزهای خدمت نخست وزیر آلبرتا بود. از ساختمان که بیرون آمدم چندین عروس و داماد با دار و دسته دور و بر ساختمان ایستاده بودند و به نوبت عکس می‌گرفتند. اینجا مرسوم است که عروس و دامادها با ساختمان شورای شهر یا چیزی در همین مایه عکس بگیرند. دسته های عروس و داماد با لباسهای یکدست همراهان بسیار دیدنی هستند.

عصر ساعت ۵ ادمونتون را به مقصد ونکوور ترک کردم. روزهای آخری که در ایران بودم یکی از دوستان که داستان نویس و فیلمنامه نویس مطرحی است -استاد سید مهدی شجاعی- وقتی فهمید که قصد سفر به کانادا دارم بسیار توصیه کرد که ادمونتون را ببینم. از رودخانه‌ی زیبای شهر و فضای فرهنگی آن خیلی تعریف می‌کرد. اگر اشتباه نکنم ظاهرا یک بار برای داوری جشنواره‌ای با مجید مجیدی به ادمونتون آمده بودند. یک دلیل دیگرم برای دیدن این شهر توصیه‌های استاد بود. از این سفر دو روزه خاطره‌ی آسمانی آبی و مردمی شاد در ذهنم باقی مانده. سفر کوتاه بود و ارزشمند و آموزنده.
پایان% 11 نوامبر

پی نوشت:

(۱) اطراف رودخانه‌ی ساسکاچوان کمربند سبزی وجود دارد که پر از جنگل٬ پارک و مسیرهای پیاده‌روی و دوچرخه سواریست. خودشان می گویند که بزرگترین پارک حاشیه ای کاناداست . در مقام مقایسه، پارک حاشیه ای زاینده رود به نظرم خیلی زیباتر است اما حیف که از آن برای ورزش و دوچرخه سواری استفاده نمی شود. الان جمعیت کشور ما جوان و سالم است اما 40 سال بعد که تعداد افراد پیر و مریض زیاد شد، سیاستگذاران و شرکتهای بیمه می فهمند که ای کاش بیشتر مردم را به ورزش تشویق می کردند.

(۲) مردم ادمونتون مثل بسیاری از شهرهای دیگر به ورزش اهمیت می‌دهند. تیم هاکی ادمونتون سال گذشته تا فینال لیگ شمال آمریکا بالا رفت.

(۳) درست تر این است که به جای خانه‌ی فرماندار بگویم خانه‌ی حکومت چون عبارت انگلیسی آن Government House است اما در واقع این ساختمان دفتر کار نخست وزیر ایالت بود.

(۴) بنف banff نام شهر و پارکی کوهستانی در غرب آلبرتاست که ۱۲۰ کیلومتر تا کالگری فاصله دارد. می‌گویند بسیار زیباست.


 
ادمونتون٬ شهر آفتاب- سفرنامه (۳)
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

 

بعد از چار پنج ساعت قدم زدن در مرکز خرید غرب ادمونتون و مالگردی به سیاحت مرکز شهر رفتیم.

ادمونتون پایتخت جشنواره ها:
در طول سال جشنواره های متعددی در ادمونتون برگزار می شود. این شهر جشنوارهِ فیلم و موسیقی معروفی دارد. در آن دوران که ما را وقت خوش بود جشنواره ی فرینج fringe در حال برگزاری بود که نوعی تئاتر ساده (یا معرکه گیری) محسوب می شود. معروفترین جشنواره ی فرینج دنیا در ادینبورگ و آدلاید برگزار می شود.


قسمتی از برنامه ها در محیط سربسته اجرا می شد که تقریبا همه ی بلیتها پیش فروش شده بود. در گوشه و کنار محل دایمی جشنواره بساط معرکه گیران پهن بود که عمدتا به تردستی، حرکات آکروباتیک و مطربی می پرداختند. خلایق گرداگرد معرکه گیران حلقه زده بودند و آنها را بر سر ذوق می آوردند. بیشتر معرکه گیران می گفتند که ما حرفه ای هستیم یعنی درآمد ما از طریق همین کارها تامین می شود و از جماعت می خواستند که یک 20 دلاری یا 10 دلاری در کیسه بیندازند و البته به زیر 5 دلار راضی نمی شدند. یکی از آنها می گفت اگر می خواهید لونی (1 دلاری) یا تونی (2 دلاری) بیندازید پیش خودم بیایید تا یک 5 دلاری به شما بدهم چون ظاهرا شما از من محتاج ترید! بعضی گروهها از استرالیا و اسکاتلند آمده بودند و کارشان واقعا عالی و حرفه ای بود از جمله شعبده بازی که یک 20 دلاری را که یکی از بینندگان امضا کرده بود از داخل لیمویی که از قبل به یکی از حضار داده بود در آورد . پارکینگ روبروی محل جشنواره خاکی و افتضاح بود. از دوستم پرسیدم اینها که خیلی پولدارند چرا اینقدر پارکینگ افتضاحی دارند؟ گفت آدم وقتی پولی را با سختی به دست می آورد دلش نمی آید آن را خرج کند و درددل می کرد که حتی در تخصیص بودجه ی تحقیقاتی به دانشگاه هم سختگیری می کنند.

عکس زیر را شخص خودمان گرفتیم و خلایق ادمونتون را در حال لهو و لعب نشان می دهد. عکس بالایی را هم شخص خودمان گرفتیم. نبودید ببینید آن بالایی چه پشتک وارویی می زد و بیچاره پایینی پایش در هفت هشت تا تله گیر کرد. این تصویر بالایی تصویری از حقیقت زندگی است! بدون شرح!



مردم شناسی:
در اینجا باید اشاره کنم که اهالی ادمونتون مردمی مهربان و اجتماعی و شاد هستند. حتی رنگ لباسهای مردم هم شاد است. شهر زنده است – البته نه به اندازه ی مونترال ولی جو سالم و تمیز تری دارد- دوستم می گفت وقتی داری در مغازه خرید میکنی مردم بدون مقدمه سر صحبت را با تو باز می کنند. او این برخورد را ناشی از روحیه ی روستایی مردم آلبرتا می دانست. مردمی که فرزندان مزرعه و گندمزارند.

در انتاریو اصلا وضع اینگونه نیست. بعد از مدتی زندگی در این بخش کانادا به این نتیجه می رسی که مردم سرد هستند. تنها پیرمردهایشان خوش صحبت هستند و ... بعد زنان میانسالشان. اما جوانان اینحا را با یک من عسل هم نمی شود خورد. اگر 5 ساعت بغل دستشان باشی بیشتر از 5 کلمه با تو صحبت نمی کنند. نسل جوان اینحا نسل Ipod و Mp3 player است. گاهی به اینها می گویم نسل هدفون! یکی از استادهایم می گفت من فکر می کنم که نسل بعدی ما با هدفون از مادر متولد می شود. هدفون جزئی از شخصیت و فرهنگ جوانان اینجا شده

در ایالتهای دیگر کانادا وضع به این بدی نیست. مردم نوآسکوشیا و نیو فونلند بسیار گرم و خوش برخورد هستند. یک بار داشتم با هواپیما از کالگری به تورنتو می آمدم. جوانی بغل دستم نشست. فورا سلام کرد و آدامس تعارف کرد. اولین جمله ای که گفتم این بود که تو اهل انتاریو نیستی. طرف حیران گفت از کجا فهمیدی... اهل نوآسکوشیا بود و تا پایان پرواز 4 ساعته کلی گپ زدیم.

مرکز شهر:
مرکز شهر ادمونتون زیبا و چشم نواز است. رودخانه ی ساسکاچوان که – شبیه کارون- پر و پیچ و خم است شهر را به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم می کند (دو تا از این پیچ ها کاملا U شکل هستند). این رودخانه رونقی به شهر داده و کمربند سبزی ایجاد کرده. ساختمانهای بالای رودخانه بسیار گران هستند. در پایین رودخانه دانشگاه آلبرتاست و چند پل ابن دو بخش شهر را به هم وصل می کند. پل قشنگی بود که به آن High Level Bridge می گفتند. می توانید حدس بزنید که یک پل دیگر هم داشتند به اسم Low Level Bridge. نباید توقع داشته باشید که نامگذاری ها در کانادا تابع نبوغ خاصی باشد. بیشتر نامها و نشانه ها در سرزمین برف، یا میراث سرخپوستان هستند یا توصیف کننده واقعیت ظاهری شیء. (در آمریکا هم وضع چندان بهتر نیست مثلا شهری دارند به اسم long beach).

این عکس پایینی را از یک جایی دزدیده ایم. اهلی شیرازی یک شعری دارد که می گوید «مال کافر بر مسلمان شد حلال». ما هم چون اهل شیراز هستیم در این مساله از ایشان تقلید می کنیم... نشد ما یک متنی بنویسیم و اسم شیراز را نیاوریم!
(این عکس مرکز شهر ادمونتون را در راه شب نشان می دهد. عکسهای زیادی از ادمونتون و سفرهای دیگر دارم و سعی می کنم به تدریج در آلبوم عکسها بگذارم)


و شب فرصت شیرینی بود برای گپ زدن و تجدید دیدار با دوست عزیز و سفرکرده ای که جای خالی اش را در واتراباد بسیار احساس می کنم و شاید دلیل اصلی این سفر دیدار او بود...

 
ادمونتون، شهر آفتاب- سفرنامه (۲)
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز ٩ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

برای ناهار به یک رستوران لبنانی رفتیم. وقتی نشستیم آقای شیک پوشی با کت و شلوار و کراوات و ریش پروفسوری به میز ما آمد . اصلا به قیافه اش نمی آمد که پیشخدمت باشد و البته نبود چون چند دقیقه بعد یک بابایی که پیش بند کثیفی بسته بود پیدایش شد. آن حاج آقا از کار و بار ما پرسید. رفیقم مرا معرفی کرد و گفت که دانشجوی دکتراست و از انتاریو آمده.. کلا در ادمونتون همین که می فهمیدند از انتاریو آمده ام کلی تحویلم می گرفتند دقیقا مثل یک کسی که از تهران به روستا برود یا ... (۱) اما در ونکوور اصلا اینطور نبود و حتی آدم را دست می‌انداختند...

حاج آقا از رشته ام پرسید (مهندسی) و بعد گفت من دو هفته پیش در فلان جا سخنرانی داشتم و گفتم که ما برای توسعه ی آلبرتا به ۲۰۰۰۰ مهندس احتیاج داریم. رفیقم پرسید شما مهندسی خوانده اید؟ حاج آقا گفت نه علوم سیاسی و بعد کارت ویزیتش را به ما داد. اسمش Joe Hak بود اما پشت کارت به عربی نوشته بود یوسف الحق(۲) . خلاصه مقادیری اراجیف تحویل ما داد و رفت. دوستم گفت احتمالا این آقا می خواهد نماینده ی پارلمان بشود و دارد تبلیغات می‌کند. ته دلم خوشحال شدم گفتم حتما پول ناهار ما را حساب می کند. یادم می آید همین برادران اصول‌گرا دوتا چلوکباب در رستوران شقایق شیراز به ما دادند که به حاج آقا ناطق رای بدهیم. اتفاقا همین آقای باهنر هم از تهران آمده بود و فکر کنم پول غذا را ایشان حساب کرد.

دوستم می گفت که با توجه به افزایش بهای نفت و رونق اقتصاد آلبرتا پیش بینی شده که ظرف چند سال آینده 50000 خانوار به آلبرتا مهاجرت کنند. جالب است بدانید که در ابتدای دهه ی هشتاد انقلاب ایران موجب افزایش بهای نفت و رونق شگفت انگیز اقتصاد آلبرتا شد. جمعیت ادمونتون تقریبا دو برابر شد و نرخ سود تسهیلات بانکی mortgage به بیش از 20% رسید. اما با افول قیمت نفت - به همت کارشکنی های کشورهای عربی- چنان ضربه ای به اقتصاد آلبرتا ئارد شد که تا 15 سال نتوانست کمر راست کند. دوستم می گفت کار به جایی رسید که بسیاری از مردم که نمی توانستند قسط وام مسکنشان را بدهند خانه هایشان را رها کردند و از آلبرتا گریختند. مردمی که آن سالها را به یاد دارند خیلی از افزایش فعلی قیمت نفت هراس دارند و می ترسند آن روزهای تلخ تکرار شود (۳).

بعد از ناهار از دوستم خواستم که مرا در مرکز خرید غرب ادمونتون(West Edmonton mall) رها کند و خودش هم به کار و زندگی اش برسد. می گویند بزرگترین مرکز خرید شمال آمریکاست. البته می گویند در میناپولیس هم یک مرکز خرید بسیار بزرگ هست. اما به حکم آمارها مال ادمونتون بزرگتره! مساحت این مال پانصدهزار متر مربع است. بیش از 800 مغازه در آن است و 23000 کارمند دارد. می گویند بزرگترین پارکینگ دنیا را دارد. یک میلیارد و دویست میلیون دلار برای ساخت آن هزینه شده و سالیانه 22 میلیون نفر از آن بازدید می کنند. در این فضای سربسته یک پارک آبی، زمین هاکی و پاتیناژ، زمین گلف، شهر بازی٬ آکواریوم حیوانات دریایی، باغ گیاهان و پرندگان استوایی و کلی چیز دیگر وجود داشت. الله اکبر! دهان آدم باز می ماند. با استفاده از شبکه ی سیار محلیWLAN می توانستید نقشه ی مال را از طریق تلفن همراهتان دریافت کنید و جهت یابی و ناوبری کنید. یکی از قسمتهای فرا-جذاب این بازدید رقص پنگوئن ها و شیرهای دریایی (سیل) با آهنگ زمینه بود حیف که می ترسم مثنوی هفتاد من کاغذ شود.

 


 
ادمونتون، شهر آفتاب- سفرنامه (۱)
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ٤ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

بامداد روز جمعه ۲۵ ماه اوت، ساعت ۷ به قصد سفر به شهر ادمونتون۱ از فرودگاه پیرسون تورنتو راه افتادم. سفر من به غرب کانادا شامل دیدار از دو ایالت و ۳ شهر مهم بود و یک هفته به طول انجامید. شب قبل از پرواز در تورنتو با یکی از دوستان عزیز یک جوجه کباب شمالی خوردیم و حالی کردیم. طول پرواز۴ ساعت بود که با احتساب ۲ ساعت اختلاف زمانی و مقداری تاخیر به علت شرایط جوی نامناسب و وجود چاله های هوایی ساعت ۹ و نیم به فرودگاه ادمونتون رسیدم. یکی از دوستان فرابزرگوارم -که هر کجا هست خدایا به سلامت دارش- علیرغم مخالفت من به استقبالم آمد. فرودگاه ادمونتون ۳۷ کیلومتر از شهر فاصله دارد.

ادمونتون مرکز ایالت آلبرتا اندکی بیش از ۱ ملیون نفر جمعیت دارد و ششمین شهر پرجمعیت کاناداست. شهر بسیار پت و پهن است و با مساحت ۶۸۴ کیلومتر مربع -که از مساحت تورنتو و شیکاگو هم بیشتر است- پر از فضاهای خالی و غیرمسکونی است.

در ابتدای سفر به تماشای موزه ی نفت۲ رفتیم. اقتصاد آلبرتا وابسته به نفت است و اگرچه کشاورزی، دامداری و چوب سه رکن سنتی اقتصاد آلبرتا را تشکیل می دهند اما افزایش قیمت نفت آلبرتا را به ثروتمندترین ایالت کانادا تبدیل کرده است و به همین دلیل مالیات ایالتی -که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را شامل می شود- در آنجا صفر است در حالیکه در انتاریو -پرجمعیت ترین ایالت کانادا و جایی که ما در آن زندگی می‌کنیم- ۸ درصد است. به همین دلیل بازدید از این موزه برایم اهمیت فوق العاده ای داشت.

موزه در شهر کوچکی به اسم لدوک۳ ساخته شده در کنار اولین چاه نفت کانادا که در ۱۳ فوریه ۱۹۴۷ به ثمر نشست. در ابتدا فیلم مستندی را نشان دادند که قدیمی بود و مراحل حفر اولین چاه و کشف نفت و انتقال آن را به تصویر می کشید٬  بسیار دیدنی بود٬ دختر جوان و آراسته ای که راهنمای ما بود گفت می توانید هر سوالی دارید از من بپرسید. دوست فرابزرگوار ما هم که دکترای مکانیک دارد سوالی درباره ی گشتاور لازم برای چرخش مته حفاری با توجه به عمق ۵۰۰۰ فوتی چاه و صلب بودن مته پرسید که دهان آن بنده خدا -راهنما- باز ماند و برای لحظاتی هنگ کرد...

آلبرتا، دو نوع ذخیره ی نفتی دارد یکی همان نفت مایع که ایران هم دارد و دیگری نفت - شن oil-sand که نوع دوم در خاور میانه نیست. به زبان ساده نوعی شن سیاه رنگ است که موادی شیمیایی به آن اضافه می کنند و از آن نفت می گیرند. قیمت این مواد شیمیایی برای هر بشکه نفت ۲۲ دلار است و با احتساب هزینه‌ی بالای نیروی انسانی و حمل و نقل در این گوشه‌ی عالم، تنها زمانی استخراج آن به صرفه است که بهای نفت در بازار بالای ۴۰ دلار باشد مثل همین حالا. راهنمای ما می‌گفت مجموع ذخایر نفت کانادا از عربستان سعودی بیشتر است اما هزینه‌ی استحصال هم بالاتر است به همین دلیل زیرساخت های لازم توسعه نیافته‌اند و هنوز کانادا به عنوان یک صادر کننده‌ی نفت قد علم نکرده. بیشتر مصرف داخلی خودشان را تامین می کنند و دست گدایی پیش کسی دراز نمی کنند و البته مقداری هم به همسایه‌ی جنوبی حال می‌دهند. با توجه به ذخایر انبوه گاز طبیعی، جمعیت اندک کانادا و بازار پر مصرف نفت می توان از همین حالا آینده‌ی خوبی را برای این کشور و ایالت آلبرتا ترسیم کرد.

چاه لدوک را برای راحتی بازدید کنندگان از کار انداخته بودند و چندین متر بالاتر چاه دیگری حفر کرده بودند که فعال بود. در حین بازدید از چاه مبهوت آسمان آبی ادموتنون شدم. در انتاریو بسیار کم اتفاق می افتد که آسمان اینقدر صاف باشد اما ادمونتون آفتابی ترین شهر کاناداست . عکس زیر همان چاه فعال را در همان روز نشان می‌دهد که در زیر آسمان آبی گردن کشیده است.

اولین چاه نفت کانادا Leduc Edmonton Alberta

موقع خروج از ما خواستند که دفتر یادبود موزه را امضا کنیم. موزه بسیار خلوت بود و در آن ساعات فقط ۲ بازدید کننده‌ی دیگر داشت. کارمند موزه وقتی فهمید که من اهل آلبرتا نیستم سنجاقی به من داد و به نقشه‌ی جهان که روی دیوار بود اشاره کرد و گفت آن را روی شهری بگذار که از آنجا آمده‌ای. بعضی قسمتهای نقشه خیلی شلوغ بود... رفتم سراغ انتاریو و دنبال واترآباد خودمان گشتم. یک دفعه دیدم نقشه‌ی ایران خالی است... شیراز را پیدا کردم و سنجاق را در وسط آن فرو کردم... و نام من در تاریخ به عنوان اولین ایرانی۴ بازدید کننده از موزه‌ی نفت آلبرتا یا اولین شیرازی که حال داشت یک سنجاق را در نقشه فرو کند ثبت گردید!!

از آنجا که کوزه گر همیشه در همه جای دنیا از کوزه‌ی شکسته آب می‌خورد٬ مسیر ورودی به موزه و پارکینگ آن خاکی بود و آسفالت نشده بود!

ادامه دارد...

پی نوشت ها:

۱- Edmonton

۲-Canadian Petroleum Interpretive Centre 

۳- Leduc

۴- ما در حد وسع خودمان همان کاری را کردیم که خانم انوشه‌ی انصاری کرد حالا گیرم ایشان یک چندمتر بالاتر پرید ولی متاسفانه امپریالیسم خبری داخلی و خارجی و نیروهای پوزیسون و اپوزیسون و حتی وزارت کیهان و دولت مهرورز هیچکدام از ما قدر دانی نکردند و برایمان پپسی هم باز نکردند. دریغا !