بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

فقر و قناعت
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ٢٩ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: عرفان ، عطار نیشابوری ، اخلاق ، اسلام

از فقر پرسیدی و پیامبر امی فرمود: الفقر فخری و همین جمله ابتدای تصوف راستین بود. شب قدر در جمع دوستان صحبت به این ایه رسید که :

یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاء إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ
 ای مردم ، همه شما به خدا نیازمندید و تنها خدا  بی نیاز و ستودنی است

عزیزی گفت خداوند در این آیه نمی فرماید یا ایها الذین امنوا ... بلکه مخاطب این آیه همه‌ی مردم هستند از هر رنگ و درجه و طبقه‌ای که باشند. انسان اگر این آیه را باور کند به قول سنایی از حرص و طمع و بسیاری از صفات ناشایست دیگر دست می‌شوید:

خانه‌ی حرص تو و آز تو ویران نشود        تا تو در دایره‌ی فقر فرو ناری سر 

عطار آنجا که از زبان هدهد هفت وادی سلوک را نام می‌برد٬ فقر را آخرین وادی می‌نامد که رسیدن به آن از همه دشوارتر است. این نوع فقر با فنا توام است که به معنای دست شستن از همه‌ی تعلقات و ندیدن خود است:

 گفت ما را هفت وادی در ره است
چون گذشتی هفت وادی، درگه است   
وا نیامد در جهان زین راه٬ کس
نیست از فرسنگ آن آگاه٬ کس    
هست وادی طلب آغاز کار 
وادی عشق است از آن پس، بی‌کنار
 پس سیم وادیست آنِ معرفت 
پس چهارم وادی٬ استغنا صفت
هست پنجم٬ وادیِ توحید پاک
پس ششم وادی حیرت صعب ناک
هفتمین وادی فقرست و فنا
بعد ازین روی روش نبود ترا
درکشش افتی، روش گم گرددت
گر بود یک قطره قلزم گرددت

مولوی هم در غزل زیبایی می‌گوید که شبی فقر را در خواب دیدم و از زیبایی او مدهوش شدم.

فقر را در خواب دیدم دوش من
گشتم از خوبی او بی‌هوش من
از جمال و از کمال و لطف فقر
تا سحرگه بوده‌ام مدهوش من
فقر را دیدم مثال کان لعل
تا ز رنگش گشتم اطلس پوش من
بس شنیدم های و هوی عاشقان 
بس شنیدم بانگ نوشانوش من
حلقه‌ای دیدم همه سرمست فقر
حلقه‌ی او دیدم اندر گوش من

در مثنوی هم اشاره می‌کند فقر به این دلیل مورد ستایش است که به انسان صبر می‌بخشد و او را از حرص و غم امان می‌دهد. با این تعریف منظور از فقر نمی‌تواند فقر مادی باشد چرا که بسیاری از انسانهای فقیر مدام درگیر اندوه و غم و هستند و به تعبیر علی (ع) فقر و کفر همراه یکدیگرند. بنابراین می‌توان گفت فقر در این بیان مترادف قناعت است یا بهتر است بگویم یکی از میوه‌های فقر٬ قناعت است. حافظ می‌فرماید:

ما آبروی فقر و قناعت نمی‌بریم                با پادشه بگو ی که روزی مقدر است

 

روزى پیامبر با جمعى از اصحاب بر مرد شتر چرانى گذشتند شخصى به نزد او فرستادند و شیر طلبیدند. آن شخص گفت: شیرى که در ظرف دارم براى شام قبیله است و آنچه در پستانهاى شتر است برای صبح فردا گذاشته‌ام. حضرت فرمود: خداوندا! مال و اولاد این مرد را زیاد کن.

گذشتند و به شبانى رسیدند کسى را نزد او فرستادند و شیر خواستند. آن شبان آنچه شیر در پستانهاى گوسفندان بود دوشید و با آنچه در ظروف خود داشت جمع کرده با گوسفندى به خدمت حضرت فرستاد و گفت: این مقدار اندکی بود که فرستادم چنانچه بفرمائید از این بیش مى‌فرستم.حضرت او را دعا کرد وفرمود: خداوندا! به قدر کفاف و قناعت به او روزى کن. کسى عرض کرد: یا رسول الله! برای آن شخص که فرموده‌ی تو را رد نمود دعایی کردى که اکثر ما طالب آن هستیم. و آن را که خدمت گذارى کرد دعایى فرمودید که همه از آن کراهت داریم؟ ! حضرت فرمود: چیز کمى که با آن کفایت و قناعت باشد بهتر است از بسیارى که آدمى را مشغول و گرفتار سازد . 

 ملا احمد نراقی درباره‌ی قناعت می‌گوید: «ضد صفت حرص٬ ملکه‌ی قناعت است و آن حالتى است از براى نفس که باعث اکتفاکردن آدمى است به قدر حاجت و ضرورت و زحمت نکشیدن در تحصیل فضول از مال و  این از جمله صفات فاضله و اخلاق حسنه است و همه فضائل به آن منوط بلکه راحت در دنیا و آخرت به آن مربوط است.و صفت قناعت مرکبى است که: آدمى را به مقصد مى رساند و وسیله اى است که: سعادت ابدى را به جانب آدمى مى کشاند زیرا که: هر که به قدر ضرورت قناعت نمود و دل را مشغول قدر زاید نکرد همیشه فارغ البال و مطمئن خاطر است. و حواس او جمع و تحصیل آخرت بر او سهل وآسان مى گردد. و هر که از این صفت محروم و آلوده حرص و طمع و طول امل گشت به دنیا فرو مى رود و خاطر او پریشان و کار او متفرق مى گردد. و با وجود این چگونه مى تواند تحصیل آخرت نماید و به درجات اخیار و ابرار رسد؟! »

حرف زدن آسان است اما به عقیده‌ی من قناعت وقتی عملی می‌شود که انسان به شکر کردن خداوند عادت کند در همه حال. و بداند که هرچه هست از خداست و اگرچه او برای به دست آوردن روزی یا علم یا ثروت زحمت کشیده اما مالکیت همه‌چیز از آن خداست و حاضر باشد که طبق دستور خدا عمل کند و اجازه ندهد که زیادی یا کمی مال و دارایی او را از یاد خدا غافل کند. استدلال عرفا این است که آدم وقتی کمتر داشته باشد٬ اشتغال فکری او کمتر است اما در این دوره و زمان آدمی که ندارد خودش را به آب و آتش میزند که داشته باشد و دوباره به این نتیجه می‌رسیم که منظور از فقر٬ فقر مادی نیست و قناعت هم تنها به معنای کمتر داشتن نیست...


 
داستان فرزند هارون
ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ روز ٢٦ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: کتاب ، اخلاق

در کتاب معراج السعاده تالیف ملا احمد نراقی آمده است که: هارون الرشید -پادشاه بی‌رحم و سفاک عباسی- پسرى داشت که بسیار با او متفاوت بود و آستین بى نیازى برملک و مال افشانده و پشت پاى بر تخت و تاج زده بود. او جامه کرباس کهنه می‌پوشید و با قرص نان جوى روزه خود را می‌گشود. روزى پدرش با وزرا و اکابر و اعیان نشسته بودند که آن پسر با جامه کهنه و وضع ساده از آن موضع گذر نمود.جمعى از حضار با هم گفتند: که این پسر، سر امیر را در میان پادشاهان به ننگ فرو برده، مى باید امیر او را از این وضع ناپسند منع نماید.

این گفت و شنود به گوش هارون رسید، پسر را طلبید و از روى مهربانى زبان به نصیحت او گشود. آن جوان گفت: اى پدر! عزت دنیا را دیدم و شیرینى دنیا را چشیدم، توقع من آن است که: مرا به حال خود گذارى که به کار خود پردازم و توشه راه آخرت را سازم. مرا با دنیاى فانى چه کار و از درخت دولت و پادشاهى مرا چه ثمر؟ هارون قبول نکرد و اشاره به وزیر خود کرد تا فرمان ایالت مصر و حدود آن را به نام او بنویسد.

پسر گفت: اى پدر! دست از من بدار و گرنه شهر و دیار را  ترک می‌کنم. هارون گفت: اى فرزند! مرا طاقت فراق تو نیست، اگر تو ترک وطن گویى، مرا روزگار بى تو چگونه خواهد گذشت؟ گفت: اى پدر! ترا فرزندان دیگر هست که دل خود را به ایشان شادکنى و اگر من ترک خداوند خود گویم من کسى به جاى او نخواهم یافت که او را بدلى نیست.

 پسر دید که پدر دست از سر او بر نمى دارد نیمه شبى خدم و حشم را غافل کرد و از پایتخت (بغداد) فرار کرد و تا بصره هیچ جا قرار نگرفت و بجز قرآنى از مال دنیا هیچ نداشت. در بصره  تنها روزهای شنبه مزدورى (کارگری) می‌کرد و  یک درهم و یک دانگ اجرت می‌گرفت و در تمام هفته با آن زندگی‌اش را می‌گذراند و مشغول عبادت خدا بود.

ابو عامر بصرى گوید: دیوار باغ من افتاده بود، به طلب مزدورى که گل کارى کند، از خانه بیرون آمدم، جوان زیبارویى را دیدم که آثار بزرگى از او ظاهر بود و بیل و زنبیلى درپیش خود نهاده، تلاوت قرآن مى کرد. گفتم: اى پسر! مزدورى مى کنى؟ گفت: چرا نکنم که از براى کارکردن آفریده شده ام. بگو مرا چه کار خواهى فرمود؟ گفتم: گل کارى.گفت: به این شرط مى آیم که یک درهم و دانگى به من اجرت دهى، و وقت نماز رخصت فرمایى.قبول کردم و وى را بر سر کار آوردم. وقتی شب شد دیدم کار ده مرد کرده بود و دو درهم از کیسه بیرون آوردم که به او بدهم قبول نکرد و همان یک درهم و دانگ را گرفت و رفت.

روزى دیگر، باز به طلب او به بازار رفتم او را نیافتم احوال پرسیدم گفتند: غیر از شنبه کار نمى کند. کار خود را به تعویق انداختم تا شنبه شد. چون روز شنبه به بازار آمدم، همچنان وى را مشغول قرآن خواندن دیدم، سلام کردم، و او را به مزدورى خواستم او را برداشتم و به سر کار آوردم و خودم از دور مواظبت می‌کردم، گویا از عالم غیب او را کمک مى کردند. چون شب شد، خواستم وى را سه درهم دهم، قبول نکرد و همان یک درهم و دانگ را گرفته و رفت.

شنبه سوم، باز به طلب او به بازار رفتم او را نیافتم از احوال او پرسیدم؟ گفتند:سه روز است که در خرابه‌اى بیمار افتاده. شخصى را التماس کردم مرا نزد او برد. چون رفتم دیدم در خرابه بى درى بى هوش افتاده و نیم خشتى در زیر سر نهاده، سلام کردم چون در حالت مرگ بود التفاتى نکرد. بار دیگر سلام کردم مرا شناخت سر او را بردامن گرفتم مرا از آن منع کرد و گفت: این سر جز خاک سزاوار چیزی نیست. سر او را بر زمین گذاردم دیدم اشعارى چند به عربى مى‌خواند. گفتم: وصیتى نداری؟ گفت: وصیت من به تو آن است که: چون وفات کنم روى مرا بر خاک گذارى و بگویى پروردگارا! این بنده ذلیل تو است که از دنیا و مال و منصب آن گریخته و رو به درگاه تو آورده است که شاید او را قبول کنى.  پس به فضل و رحمت خود او را قبول کن و ازتقصیرات او درگذر. و چون مرا دفن کنى جامه و زنبیل مرا به قبر کن ده. و این قرآن و انگشتر مرا به هارون الرشید رسان و به او بگو: این امانتى است از جوانى غریب. و این پیغام را از من به وى گوى: «لا تموتن على غفلتک » .یعنى: «زنهار بر این غفلتى که دارى نمیرى » .این گفت و جان به جان آفرین سپرد.


 
علی آن شیر خدا شاه عرب
ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢٠ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: شعر معاصر ، امام علی ، شهریار تبریزی

گفتم در این ایام مبارک قدر یادی کنم از استاد شهریار تبریزی آن شاعر شیدا و  یکی از اشعار معروف او را در مدح حضرت امیرالمومنین بنویسم.

علی آن شیر خدا شاه عرب
الفتی داشته با این دل شب

شب ز اسرار علی آگاه است
دل شب محرم سر الله است

شب شنفته ست مناجات علی
جوشش چشمه‌ی عشق ازلی

قلعه بانی که به قصر افلاک
 سر دهد ناله‌ی زندانیِ خاک

اشکباری که چو شمع بیدار
 می‌فشاند زر و می گرید زار

دردمندی که چو لب بگشاید
 در و دیوار به زنهار آید

کلماتی چو دُر آویزه‌ی گوش
مسجد کوفه هنوزش مدهوش

 فجر تا سینه‌ی آفاق شکافت
چشم بیدار علی خفته نیافت

ناشناسی که به تاریکی شب
 می‌برد شام یتیمان عرب

پادشاهی که به شب بُرقَع پوش
می‌کشد بار گدایان بر دوش

تا نشد پردگی آن سر جَلی
نشد افشا که علی بود علی

شاهبازی که به بال و پر راز
می‌کند در ابدیت پرواز

عشقبازی که هم آغوش خطر
 خُفت در خوابگه پیغمبر

آن دم صبح قیامت تاثیر
حلقه‌ی در شد از او دامنگیر

دست در دامن مولا زد در
 که علی بگذر و از ما مگذر

شال شه وا شد و دامن به گرو
زینب‌اش دست به دامان که مرو

شال می‌بست و ندایی مبهم
که کمربند شهادت محکم

پیشوایی که ز شوق دیدار
می‌کند قاتل خود را بیدار

ماه محراب عبودیت حق
سر به محراب عبادت مُنشَق

می‌زند پس لب او کاسه‌ی شیر
می‌کند چشم اشارت به اسیر

چه اسیری که همان قاتل اوست
تو خدایی مگر ای دشمن دوست؟

شبروان مست ولای تو علی
جان عالم به فدای تو علی

در جهانی همه شور و همه شر
ها عَلِیٌ بَشَرٌ کَیفَ بَشَر

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
جاه‌طلبی Ambition
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: انسان ، ادامه تحصیل ، زندگی در غرب

جاه طلبی در فارسی معنای مثبتی ندارد اما در زبان انگلیسی یک مفهوم مثبت و قابل احترام است. منظور من از جاه طلبی همان Ambition است که فرهنگ آریان‌پور آن را «بلند همتی، جاه طلبی، آرزو» ترجمه کرده و لغتنامه‌ی کمبریج در تعریف آن می‌گوید:

 a strong desire for success, achievement, power or wealth: یعنی علاقه و میل شدید برای موفقیت٬ پیروزی٬ قدرت یا ثروت. اوایلی که به کانادا آمده بودم مثل همه دنبال یک موضوع مناسب برای تحقیق دکترا می‌گشتم. سراغ هر موضوعی که می‌رفتم یکجایش ایراد داشت. بعضی موضوعات خیلی تئوری بودند. بعضی ها به امکانات عملی احتیاج داشتند که در دانشگاه ما نبود٬ بعضی ها نیاز به سرمایه‌گذاری زیاد داشتند  ... یک روز خسته از پرسه زدن‌ها و به نتیجه نرسیدن‌ها پیش استادم رفتم. گفتم من تصمیم گرفته‌ام روی یک موضوع معمولی کار کنم. استاد پرسید چرا؟‌ گفتم من که نمی‌خواهم جایزه‌ی نوبل بگیرم ... نگاهی به من کرد و با لحنی پدرانه گفت : "پس امبیشن‌ات چی می‌شه؟ جاه‌طلبی‌ات کجا رفته؟ "حالا هم هر وقت تیشه‌ی تحقیق‌ام به سنگ می‌خورد (درست مثل همین الان!) به یاد این جمله می‌افتم...

یک آقای احتمالا چینی مدتی است پیشنهاد یک کار تحقیقاتی مشترک داده... اینکه می‌گویم احتمالا چینی به خاطر اینه که انگلیسی رو خیلی خوب صحبت می‌کنه٬ چشمهاش هم بادامی نیست٬ صورتش هم مثل دایره گرد نیست٬ دماغش هم بفهمی نفهمی به خودمان برده! فوق لیسانسش در زمینه‌ی هوش مصنوعی بوده... بنده‌ خدا آمد یک ساعت رطب و یابس بافت که این کار رو بکنیم.. آن کار را بکنیم... شرکت بزنیم... مقاله چاپ کنیم.. network درست کنیم . اولین قرارمان ساعت ۸ بود یعنی نیم ساعت بعد از افطار.

لیوان چای را نزدیک لبم برده بودم که در زد. خلاصه از ثواب افطار اول وقت محروم شدیم. بهش گفتم هفته‌ی بعد ساعت هشت و نیم بیا. یک ربع به هشت آمد! خدا وکیلی تا حالا شده ما ایرانی‌ها وقتی با یک کسی قرار داریم ۲ دقیقه زودتر بیاییم؟ بگذریم آقا! قرار شد من یک مساله‌ی میدانی را که راه حل کلاسیک دارد و خودمم هم در این زمینه یک روش جدید دارم  برایش تعریف کنم و او یک راه حل غیرکلاسیک با استفاده از روشهای هوش مصنوعی برایش پیدا کند. پیشنهاد دادم اول برود توی اینترنت یه کم بیل بزند ببیند این موضوع قبل از ما به عقل کسی رسیده یا نه؟ امشب دوباره قرار داشتیم. فهمیدم بیچاره هفته‌ی قبل تورنتو بوده و از آنجا خودش را به دانشگاه ما رسانده. یعنی 120 کیلومتر رانندگی کرده تا به قرار برسد. یک مقداری بحث کردیم من هم کمی در زمینه‌ی هوش مصنوعی مطالعه کرده بودم. چندتا روش پیشنهاد کردم اما اون معتقد بود که این روشها ۱۰ سال قدمت دارند و باید دنبال یک روش جدیدتر باشیم. یک ساعتی که بحث کردیم یک دفعه زد به صحرای کربلا... می‌گفت من توی دوره‌ی فوق نتونستم مقاله چاپ کنم و خیلی احساس کمبود  می‌کنم. دوست دارم دکترا بخوونم اما از طرفی دلم نمی‌خواد استاد دانشگاه بشم یعنی پایین ترین شغلی که توی ذهنم دارم استادی دانشگاهه. می‌گفت می‌دونی گاهی یه چراغ توی ذهنم روشن می‌شه (گفتم خدا رحم کنه لابد بعدش می‌خواد بگه یه هاله‌ی نور دور سرم می‌بینم بعدش هم میگه می‌خوام دنیا رو اداره کنم!)

یه سوال بی جواب دارم. چطور می‌شه دو نفر از جایی مثل استانفورد فارغ‌التحصیل بشن و فقط تئوری خونده باشن اما بعدش یه شرکت بزنن و کارشون بگیره و پولدار ترین آدمهای دنیا بشن (احتمالا منظورش موسسان Google بودن) به نظرم اینجور آدمها شهود (intuition) دارند!

گفتم به نظر من شهود حاصل دانایی و تمرین زیاد هست مثلا تو نمی‌تونی امواج الکترومغناطیس رو ببینی اما وقتی ۱۰ سال با  الکترومغناطیس سروکله بزنی و ریاضیات مساله رو بدونی دیگه به شهود می‌رسی و می‌تونی با دستت خطوط میدانهای الکترومغناطیسی رو توی هوا رسم کنی. اما اینجور آدمهایی که اشاره کردی سه تا ویژگی مهم دارند ۱) درک درستی از نیازهای جامعه دارند ۲) شجاعت و قدرت ریسک دارند و ۳) حس جاه‌طلبی دارند و به اون چیزی که دارند راضی نیستند...

این نظر من بود. شما چی فکر می‌کنید؟


 
بعد چهارم از دیدگاه ملاصدرا
ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱٢ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: ملا صدرا

جایی این مطلب را دیدم. به نظرم بسیار جالب رسید:‏
‏« زمان یک چیز زائد بر شى ء نیست .عبارتى از مرحوم صدرالمتألهین [وجود دارد] که از کلمات‏ ‏خیلى بزرگ آن مرحوم در سیصد و پنجاه سال پیش است. ایشان معاصر دکارت‏ ‏بوده اما با دکارت ارتباط نداشته است. یک فیلسوف شرقى که در کهک قم‏ ‏حدود سیصد سال پیش اسفار مى‎نوشته می گوید:
‏ ‏اجسام عالم ماده دو بعد دارند: بعد مکانى و بعد زمانى. بعد مکانى، طول و‏ ‏عرض و عمقى است که اجسام دارند [که به قول امروزی ها همان فضای 3 بعدی است]، هر موجود مادى طول و عرض و عمق دارد،‏ ‏آن وقت ایشان زمان را بعد جسم و ذاتى جسم مى‎داند، ما جزء ذاتمان است که در‏ ‏این زمان باشیم ; یعنى اگر من هزار سال پیش بودم دیگر من نبودم . ایشان‏ ‏به این شکل تعبیر مى‎کند که "فللجسم امتدادان" یعنى جسم دو امتداد دارد: امتداد‏ ‏مکانى و امتداد زمانى ; و مرادش از امتداد همان "بعد" است . بنابراین هر موجودى‏ ‏با حفظ تمام خصوصیات مادى و دو بعد مکانى و زمانى مخصوص به خود مورد‏ ‏علم و اراده حق تعالى مى باشد، و اگر ابعاد زمانى و مادى آن گرفته شود چیز دیگر‏ ‏خواهد شد.»

مساله ی زمان موضوع بسیار مهمی است که نه تنها انیشتین بلکه فلاسفه ی پش از او به آن پرداخته اند. اما حرف ملاصدرا بسیار مهمتر است او زمان را جزء خصوصیات جسم می داند نه مختصات جسم...


 
یادی از مادر مهین
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۸ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: مادر ، ایران

این روزها زیاد به یاد گذشته می‌افتم. خاطرات خانه‌ی قدیمی٬ همسایه‌های قدیمی٬ دوستان قدیمی٬ دانشجوهای قدیمی ... در ذهنم زنده می‌شود ٬ موجی از شادی و اندوه و حسرت مرا برای لحظاتی در خود غرق می‌کند و تا به ساحل می‌رسم موج دیگری مرا به عقب می‌برد. چند شب پیش زنگ زدم به مادر. نماز صبحش را خوانده بود و تازه خوابیده بود. حسابی با او حرف زدم. در این مدت که از او دورم هیچوقت اینقدر طولانی با او حرف نزده بودم. جزئی ترین اتفاقاتی را که رخ داده بود برایش تعریف کردم. احوال همه‌ی فامیل را پرسیدم. تک تک اسم می‌بردم و مادر می‌گفت که همه خوبند: فلانی دانشگاه قبول شده٬ آن یکی خانه خریده٬ دیگری ازدواج کرده ... تا رسیدم به مادر مهین... مادر سکوت کرد. گفت چند مدت پیش جراحی کرد. دوباره سکوت کرد. به طرز ناشیانه‌ای می‌خواست موضوع بحث را عوض کند و نتوانست: سه ماه پیش ...به تو خبر ندادیم ...  نمی خواستیم تو را ناراحت کنیم... پشت گوشی گریه‌ام گرفت. این مادر مهین خیلی خانم خوبی بود٬ مهربان٬ کدبانو٬ خانه‌اش مثل دسته‌ی گل تمیز بود٬ پر از گلدان و گل بود٬ شیرینی‌های خانگی‌اش حرف نداشت... همسرش که پسرعمه‌ی مادرم بود خیلی آدم شوخ و مهربانی بود. قیافه‌اش بسیار شبیه پدربزرگم بود و همانقدر شیرین زبان و دوست داشتنی. خیلی قوم و خویش-دار بود. از آن سر شهر راه می‌افتاد دو سه تا اتوبوس عوض می‌کرد تا به خانه‌ی ما بیاید و احوال ما را بپرسد. بچه که بودیم کلی سر به سر من و خواهرم می‌گذاشت. خواهرم را در خانه فروغ صدا می‌زدیم اما او به شوخی می‌گفت دروغ. خواهرم عصبانی می‌شد و او می‌گفت من هر وقت لیموشیرین می‌خورم زبانم می‌گیرد و به جای ف می‌گویم د !

مادر مهین هم در خوبی و مهربانی رقیب همسرش بود. بی‌ادعا بود٬ پز نمی‌داد٬ ساده و خاکی بود٬ غیبت کسی را نمی‌کرد٬ در یک کلام دوست داشتنی بود.

می‌ترسم... می‌ترسم که با رفتن قدیمی‌ها اخلاق ها و ارزش‌های خوب هم از جامعه‌ی ما برود.  


 
شرح دعای افتتاح (۱)
ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ٢ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، اسلام

مرا با شیر و خورشید چه کار؟
 هنوز دلم در بند آن خانه‌ی پدری است که سحرهای ماه مبارک برای وضو گرفتن به حیاط آن می‌رفتیم و من این سعادت را داشتم که در سحرگاه به آسمان نگاه کنم. مادر گاهی هوس می‌کرد نماز صبح و شبش را زیر آسمان بخواند و در این فاصله بساط سحری را هم آماده می‌کرد. مادر حریف من نمی‌شد! من فقط با صدای پدر بیدار می‌شدم. خدا رحمتش کند هنوز صدایش خاطراتم را نوازش می دهد: بابا! محمد! بیدار شو سحر شده

 اینجا بیشتر شبها آسمان ابریست و اگر ابر نباشد سرمای هوا و تنبلی...

*************************

فراز اول : اَللّـهُمَّ اِنّی اَفْتَتِحُ الثَّناءَ بِحَمْدِکَ ...(۱)

خدایا من ستایش را بوسیله حمد تو مى گشایم...

 نام دعا از همین فراز اول گرفته شده افتتاح یعنی گشودن، باز کردن. چه چیز را قرار است آغاز کنیم؟ ثنا را. ثنا یعنی ستایش. ثنا را با چه آغاز خواهیم کرد؟ با حمد خداوند. حمد یعنی چه؟ یعنی ستایش! اما ستایش خاص. حمد یعنی ستایش کسی که کاری را از روی اختیار انجام داده اما مدح از حمد عام تر است. شما زیبایی گل را مدح می کنید اما حمد نمی کنید زیرا گل در این زیبایی از خود اختیاری ندارد.


ما که آفریده‌ی خداوندیم باید او را به نحوی ستایش کنیم که خود فرموده همچنان که در حدیث مورد اتفاق شیعه و سنى از رسول خدا (ص ) رسیده که مى گفت : «لا احصى ثناء علیک ، انت کما اثنیت على نفسک» (پروردگارا من ثناء تو را نمى توانم بشمارم ، و بگویم ، تو آنطورى که بر خود ثنا کرده اى ). امام صادق فرمود: استر پدر من گم شد (استر: حیوانی که سوار آن می‌شوند), ایشان گفتند که اگر حق تعالى , آن حیوان گـم شـده را بـه مـن بـاز رسـانـد٬ او را آنطور سـتـایش می کنم که پسندیده‌ی مقام جلال او باشد. زمان کوتاهی نگذشت که استر را یافتند و با زین و لجام حاضر ساختند. امام سوار شدند و حاضران مـتـرصد بودند که ببینند ایشان خدا را چگونه ثنا می‌گوید؟  ایشان فقط فرمودند الحمدللّه و  هیچ جماه‌ی دیگری نگفتند. یـکـ نفر از  امام پرسید که : یابن رسول اللّه , شما شرط کرده بودید که بعد از یافتن حیوان گمشده٬ خداوند را ثنایى گویید که موجب رضاى او شود و لایق کبریاى او باشد و جـز به کلمه الحمدللّه٬  تکلم نفرمودید؟ فرمودند که با این کلمه طیبه٬ همه ثنا و ستایش ها را نثار بارگاه عزت وى کردم.

پی نوشت:

۱- دعای افتتاح از دعاهای مخصوص ماه رمضان است که خواندن آن در ابتدای شب توصیه شده. این دعا دو بخش دارد. بخش اول درس خداشناسی و طریقه‌ی گفتگو با خداست که بسیار عاشقانه و زیباست و از این لحاظ کمتر دعایی به پای دعای افتتاح می‌رسد.