بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

پرچم شیر و خورشید
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٩ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: ایران

دوست محترم و عزیزی مطالبی را درباره‌ی پرچم شیر و خورشید و شباهت طرح الله با آرم سیک ها ‌مطرح کردند که با نظرات من متفاوت بود. این اختلاف نظر باعث شد که مقداری درباره‌ی پرچم ایرانیان تحقیق کنم که خلاصه‌ی آن را -که مرتبط با صحبتهای دوست عزیزمان هست- در ادامه می‌نویسم.

من چون به کتابهای فارسی دسترسی ندارم در دنیای مجازی به جستجو پرداختم. اکثر متون فارسی که درباره‌ی پرچم ایران نوشته شده‌اند شباهت فراوانی به هم دارند طوریکه به احتمال زیاد از روی دست هم کپی کرده‌اند (مثلا ویکی پدیای فارسی یا سایت فرهنگ سرا را ببینید) . به نظر می‌رسد نویسنده‌ی اصلی چندان آدم بی طرفی نبوده و سعی داشته متن را طوری بنویسد که خواننده باور کند پرچم شیر و خورشید سابقه‌ی طولانی و هویت ایرانی دارد. فردی به نام آقای دکتر ناصر انقطاع هم کتابی نوشته به نام «شیر و خورشید نشان سه هزارساله» که سعی کرده با یک عکس که خشایار را در حال پرستش میترا که بر پشت شیری سوار شده  نشان می‌دهد ادعای خودش را اثبات کند. نویسنده ادعا کرده  این عکس در موزه‌ی آرمیتاژ لنین‌گراد نگهداری می‌شود. تا آنجا که من جستجو کردم هیچ منبع مستقل دیگری این موضوع را تایید نمی‌کند. اصولا در دوره‌ی پهلوی دوم ضمن تبلیغ نوعی ناسیونالیسم بی محتوا تحریفات بسیاری در تاریخ ایجاد شد و ادعاهای خنده داری مطرح شد که هیچ سندیت تاریخی ندارد. مثل همان قضیه‌ی تغییر مبدا تقویم.

شباهت بسیار متون فارسی و عدم استقلال آنها مرا واداشت تا در متون انگلیسی جستجو کنم و به نتایج جالبی رسیدم:

پرچم ایران در دوره‌ی هخامنشی یک شهباز با بالهای گشوده بوده چرا که تصور می‌شده این پرنده فرّه سلطنتی دارد. می بینید که هیچ خبری از شیر نیست و تکریم شاه حرف اول را می‌زند. مطلبی که دوست محترم ما درباره‌ی نقش خورشید در تخت جمشید نوشته بودند (به قول علما) خالی از اشکال نیست. تصور می کنم فروهر را با خورشید اشتباه کرده باشند. در مورد نقش شیر البته درست می‌گویند منتها بیشتر از شیر نقش یا پیکره‌ی گاو در تخت جمشید دیده می‌شود و البته حیوانات مرکب مثل آرم هما. خلاصه اینکه شیر سمبل ایرانیان و شاهان باستان نبوده. اینکه در همدان نقش شیر وجود دارد یا در حفاری فلان منطقه‌ی باستانی چیزهایی شبیه شیر پیدا شده دلیل کافی نیست چرا که مثلا نقش گاو بسیار بیشتر از شیر در آثار یاستانی دیده می‌شود و البته هیچ تقدس یا اهمیت ویژه ای از این موارد استنباط نمی‌شود.

پرچم هخامنشیان

دوره ی اشکانی :
هیچ اطلاعی در دست نیست


دوره ی ساسانی:
پرچم ایران همان درفش کاویانی بوده: مستطیلی از چرم با پوششی از ابریشم که جواهر نشان شده بود. در وسط آن یک ستاره‌ی ۴ پر بوده که به ۴ سوی عالم اشاره می‌کرده:

نصویر درفش کاویان

توصیف درفش کاویان به روایت حکیم فردوسی:‌ در این ابیات که در داستان فریدون آمده هیچ اشاره‌ای به وجود شیر یا خورشید نشده است:

چو آن پوست بر نیزه بر دید کی
به نیکی یکی اختر افگند پی
بیاراست آن را به دیبای روم
ز گوهر بر و پیکر از زر بوم
بزد بر سر خویش چون گرد ماه
یکی فال فرخ پی افکند شاه 
فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش
همی خواندش کاویانی درفش
از آن پس هر آنکس که بگرفت گاه
به شاهی بسر برنهادی کلاه
بران بی‌بها چرم آهنگران
برآویختی نو به نو گوهران
ز دیبای پرمایه و پرنیان
برآن گونه شد اختر کاویان

بعد از اسلام و افول قدرت خلفای عرب٬ اولین پرچم را محمود غزنوی که او هم ایرانی نبود طراحی کرد که تصویر یک ماه طلایی در زمینه‌ی سیاه بود. مسعود غزنوی به جای ماه عکس یک شیر را گذاشت. این اولین باری است که عکس شیر بر روی پرچم ظاهر می‌شود اما دلیل آن این بود که مسعود به شکار شیر علاقه داشت!

بعد از آن به قول متون اینترنتی گه گاه عکس شیر بر پرچم ظاهر می شده اما همه چیز به اراده‌ی سلطان بستگی داشته چنانکه سلطان طهماسب صفوی که 50 سال شاه بوده اراده می فرمایند که یک گوسفند را بر پرچم خود نقش کنند:

نادر و جناب آغا محمد خان قاجار! نقش شیر و خورشید بر پرچم هایشان بوده :

و اما پرچم دوره‌ی پهلوی اول -که بعدا دکتراقبال آن را نهایی کرد-:

پرچم ایران در دوره ی پهلوی اول

همینطور که می‌بینید در بالای این پرچم یک تاج پهلوی وجود دارد که نماد حکومت شاهنشاهی است

مقایسه‌ی طراحی الله در پرچم فعلی و نماد سیک ها:
در برخی از متون اینترنتی با کلی آه و افسوس نوشته‌اند که «آخوندها در سال ۵۷ نشان شیر و خورشید را برداشتند و به جای آن نشان سیک های هند را گذاشتند.» اگرچه طرز بیان این آقایان خیلی چیزها را نشان می‌دهد اما من در این زمینه هم  تحقیق کردم و دیدم این حرف نادرست است و ساخته‌ی خیال عده‌ای است که دنبال منافع خودشان هستند.  نماد سیک ها خاندا یا کاندا نام دارد. ظاهر خشنی دارد و ترکیبی از 4 سلاح است:
شمشیر دو سر (همان خاندا):
 چاکار سلاحی دایره شکل
 دو تا قمه به نام کرپان که سمبل حیات دوگانه ی گوروس هستند.

 

اما نماد الله که طراحی آقای دکتر حمید ندیمی است دایره شکل است و ۶بخش دارد. این نماد از ترکیب چند هلال تشکیل شده که دو تای آنها به هم پیوسته نیست. تشدید افقی دارد. قرمز رنگ است شبیه لاله است که در فرهنگ ما نماد داغ دیدن و شهادت بوده. حافظ می‌گوید:
با صبا در چمن لاله سحر می گفتم
که شهیدان که اند این همه خونین کفنان؟

پرچم  سایر کشورها:

نشستم پرچم  تمام کشورهای دنیا را بررسی کردم. نتایج:

 تعداد قابل توجهی از کشورها یک نماد مذهبی در پرچمشان وجود دارد مثل: ستاره‌ی داوود (اسراییل) صلیب (سویس٬ سوئد٬‌یونان٬‌ مالت٬ ‌دانمارک٬‌ فنلاند٬‌ ایسلند) هلال ماه :(ترکیه٬ الجزایر٬ مالزی٬ پاکستان٬ تونس٬ ازبکستان٬ موریتانی٬ مالدیو٬ آذربایجان و ...)

تعداد قابل توجهی از کشورها پرچمشان ترکیب دو یا سه رنگ ساده است و هیچ نمادی هم وسط آن نیست مانند« ایتالیا٬ فرانسه٬ روسیه٬ آلمان٬‌ایرلند٬ اتریش

۴ کشور بک کلمه یا جمله‌ی اسلامی در پرچم خود دارند: عراق٬ ایران٬ عربستان و  افغانستان

تعدادی از کشورها در پرچم خود یک نماد طبیعت دارند: خورشید: (آرژانتین٬ بنگلادش٬ ژاپن) - درخت سدار (لبنان). برگ افرا (کانادا)

در پرچم سریلانکا شیری با شمشیری در دست می‌بینید

برخی از کشورها چندین بار پرچم خود را عوض کرده‌اند بدون اینکه کودتا یا انقلابی در آنها رخ بدهد مثل کانادا و ایتالیا.

نتیجه‌گیری:

شیر و خورشید از نظر تاریخی همانقدر سمبل مردم ایران است که گل لاله. حتی مقالاتی موجود است که این نشان را متعلق به ارمنستان می‌داند. اگر در نظر بگیرید که بیشتر کشورهای جهان یک نماد مذهبی در پرچمشان دارند و  بیشتر کشورهای اسلامی هلال یا الله در پرچم خود دارند چه ایرادی دارد ایران هم که ۹۸٪ جمعیت آن مسلمان است یک نماد مذهبی داشته باشد؟ در پایان من صمیمانه روح میهن پرستی این دوست عزیز را تحسین می‌کنم و از اینکه باعث نوشتن این مطلب شدند متشکرم. از مرخی منتقدین محترم هم خواهش می کنم که رعایت ادب را بنمایند.


 
بنیامین در لس آنجلس
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ٢۸ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، زندگی در غرب ، ایران

یک چیزی رو یادم رفت تعریف کنم. لس آنجلس بودیم٬ می‌خواستیم بریم هالیوود رو ببینیم. علی تو ماشینش یه سی دی داشت که گفت این رو برای شما می‌خوام بزارم (می دونست که ما بچه مثبت هستیم). سی دی رو که گذاشت دیدم یه بنده خدایی که لکنت زبون داره سعی می‌کنه داد و هوار بکنه و هی می‌گه : اگه یه روزی ت ت ت ت تو رو ن ن ن ن نبینمت می‌میرم .. دنیا دیگه مث تو نداره ... نداره نه می‌تونه بیاره... گفتم حتما یکی از همین بچه قرتی های لس آنجلسی است که رفته توی حموم و ... علی گفت نه بابا این سی دی توی ایران پر شده و مجوز داره. خواننده‌ی اون هم موجودی به نام بنیامین هست. ظاهرا این بنیامین توی لس آنجلس هم خیلی طرفدار داشت. چند بار که گوش دادم از یکی از آهنگهاش خوشم اومد.

خوشحالم که دولت مهرورز و وزارت کیهان تونستن قدم مهمی در راه افزایش تولیدات غیر نفتی و تهاجم فرهنگی بردارن !


 
بر ساحل اقیانوس - بخش آخر
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

محله‌ی وست وود:وست وود محله‌ی ایرانی هاست یا دقیق تر بگویم محله‌ای که در آن مغازه های ایرانی بسیاری پیدا می‌شود مثل : کتابفروشی، رستوران، کله‌پاچه فروشی٬ شیرینی فروشی و ... شهر لس آنجلس به تنوع قومی مشهور است و بزرگترین جامعه‌ی ایرانیان خارج از کشور در آنجا شکل گرفته است. اینطور نیست که همه‌ی ایرانی ها لس آنجلس خواننده یا هنرپیشه یا مرتجع و سلطنت طلب و شعبون بی مخ باشند بلکه در میان آنها آدمهای اندیشمند٬ نخبه و محققی وجود دارد که به ایران بسیار علاقه دارند و سعی می‌کنند بابرپایی مراسم هنری و فرهنگی آداب و رسوم ایرانی را زنده نگه دارند.

دانشگاه UCLA:
دانشگاه  در سال ۱۹۱۹ تاسیس شده و یکی از معتبرترین دانشگاههای دولتی آمریکاست که هرساله چندین برابر ظرفیت متقاضی دارد. دوره های دکترای این دانشگاه جز برترین دوره ها محسوب می‌شوند و ظاهرا دانشگاه UCLA از نظر تحقیقات و انتشار مقالات بعد از دانشگاه جان هاپکینز دومین دانشگاه آمریکا به شمار می‌رود. حداقل در رشته‌ی مهندسی برق من شهادت می‌دهم که از برکلی و استانفورد و ام آی تی فعال تر هستند و کارهای به درد بخور  انجام می‌دهند. تیمهای ورزشی UCLA هم بسیار معروف و محبوب هستند. پردیس دانشگاه در شمال محله‌ی وست وود و جنوب خیابان غروب واقع شده. پارک کردن ماشین در دانشگاه مکافات است به خصوص اگر در روز جشن فارغ التحصیلی به آنجا سر بزنید! دانشگاه ساختمانهای زیبایی دارد که رنگ آجرهای آن قرمز است که اندکی از آجرهای دانشگاه شریف و استانفورد روشن تر هستند. سبک معماری ساختمانها در این ۴ دانشگاهی که در این سفر دیدم یا مدرن است یا ترکیبی است از معماری کلیسا و قلعه هّای اروپایی 
داشتم با خودم فکر می کردم چرا در معماری دانشگاههای ایران هیچ نشانی از سنت و تاریخ نیست و همه‌ی ساختمانها یک مکعب مستطیل بیقواره اند؟ به یاد همان جمله‌ی معروف افتادم که مظفر االدین شاه در فیلم کمال الملک گفت...

مرکز گتی:مرکز گتی یک باغ-موزه‌ی بسیار تمیز است که در اصل کلکسیون شخصی آقای گتی بوده و ارزش آن بیش از۳ ملیارد دلار است. اگر به لس آنجلس رفتید حتما اینجا راببینید. من آدمهایی دیدم که ۲۵ سال بود در این شهر بودند و این موزه را ندیده بودند. بازدید از موزه رایگان است و اگر ماشین داشته باشید باید ۷ دلار برای پارکینگ بپردازید بعد قطارهای خودکار شما را به بالای تپه ای می برند که ۴ ساختمان موزه در آنجاست. آثاری همچون مجسمه، نقاشی، سفال، آبگینه با قدمتی از ۱۵۰ سال قبل از میلاد مسیح تا قرن ۱۹ در این موزه وجود دارد. تابلویی از ونسان ونگوگ هم در این موزه هست: تابلوی گلهای بنفشه

خوردن آش ماست(۱):شب به منزل یک خانواده‌ی شیرازی رفتیم با اینکه همسفر ما خودش  شیرازی -آمریکایی بود اما یکسال بیشتر سعادت زندگی در این شهر را نداشته در عوض این خانواده ی محترم حسابی شیرازی بودند و جای شما خالی ! آمو نمی دونی  یی آش ماسی درس کرده بودن که جیگرم حال اومد ایقد خوردم که کمم پکید(۲). کاکو دسٌت طلا!

ساحل ونیس:ونیس (ونیز) و سانتامونیکا در ۱۴ کیلومتری مرکز لس آنجلس قرار دارند و جزء مناطق دیدنی و زنده ی کالیفرنیا محسوب می‌شوند که برنامه های سرگرمی و هنری زیادی در آنجا برگزار می‌شود. یک پیاده روی بسیار طولانی موازی با اقیانوس ساخته‌اند و یک مسیر دوچرخه سواری. اگر دلتان بخواهد می‌توانید کفشهایتان را در بیاورید و روی ماسه های داغ قدم بزنید. یک اسکله‌ی ماهیگیری هم درآنجا وجود دارد که نمای زیبایی از اقیانوس را در پیش چشمانتان به تصویر می‌کشد. هفتاد و دو ملت را در آنجا می‌بینید که مشغولند ...

فرودگاه لس آنجلس و پایان سفر:
من از طراحی فرودگاه لس آنجلس بسیار خوشم آمد. فرودگاه ۶ ترمینال دارد و آن را به شکل U ساخته اند طوریکه برای رفتن از یک ترمینال به ترمیتال دیگر کمترین زمان صرف شود. یک فرستنده ی رادیویی هم اطراف فرودگاه را پوشش می‌دهد که برنامه‌ی شرکتهای هواپیمایی را اعلام می‌کند. من برای اعلام خروج به ترمینال ۴ (تام برادلی) رفتم و بعد از ترمینال ۲ به تورنتو پرواز کردم زمان پرواز ۴ساعت و نیم بود که با احتساب اختلاف زمان ۳ ساعته ۷ ساعت و نیم طول کشید.
به این ترتیب در روز ۳شنبه ۲۰ ماه ژوئن سفر ۱۲ روزه ی من به سواحل غربی آمریکا به پایان رسید. سفری علمی - تفریحی پر از خاطرات شیرین . از سیاتل تا لس آنجلس، از کوه تا اقیانوس ،از برف تا آفتاب، از غذاهای تند هندی و تایلندی تا آش ماست!

استادی داشتیم که می گفت دنیای گرداگرد ما بسیار کوچک است، تنها چیزی که می تواند این دنیای کوچک را بزرگ کند سفر است و برای کسی که سازوبرگ سفر ندارد مطالعه... هر سفر آغاز یک تحول است چراکه تو را از موقعیت و مکانی که هستی جدا می‌کند و به فضای دیگری می برد که مختصات تو در آن تعریف شده نیست. سفر به تو امکان می‌دهد که خودت را بهتر بشناسی و داشته ها و نداشته های خودت را با داشته های دیگران مقایسه کنی. برای کسی که از شرق متمدن می‌آید دیدار غرب متجدد، هم می‌تواند فریبنده باشد و هم آموزنده اما این روح شرقی به غرب هم که می‌رود دنبال چیز دیگریست، نه شرکت مایکروسافت نه دانشگاه استانفورد نه پل طلایی  نه هالیوود... این روح شرقی می‌خواهد سر بر دامن اقیانوس بگذارد و تنهایی‌اش را زمزمه کند شاید این اقیانوس آرام همدمی باشد که آرامش گمشده‌اش را به او بازگرداند. این مرد شرقی هنوز حرفهای ناگفته‌ی بسیاری دارد  همین مردی که آواز می‌خواند بر ساحل اقیانوس.

******************************************************

پی نوشت:

۱- آش ماست یک غذای معروف شیرازی است که با لپه٬ گوشت نرم شده٬  ماست و شوید درست می‌کنند. شیراز‌ی ها آش های زیادی دارند مثل آش سبزی٬ آش کارده٬ آش قلم

۲- komom pokid به لهجه‌ی شیرازی یعنی معده‌ام انباشته گردید!


 
بر ساحل اقیانوس ۱۳ - سفرنامه
ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢٢ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، گارسیا مارکز ، ایران

ساعت از ۲ نیمه شب گذشته بود که به لس آنجلس رسیدیم . نیم ساعتی طول کشید تا به خانه‌ی خاله‌ی دوستم در Beverly Hills رسیدیم. علی پسرخاله‌ی دوستم همین طور بیدار مانده بود. چند ساعتی بود که انتظار می‌کشید. مدام با ما در تماس بود و آخرین باری که زنگ زد به گمانم در سانتا باربارا(۱) بودیم. جاده‌ی 1 و بزرگراه 101 در سانتا باربارا به هم می‌رسند. جاده صاف می‌شود و مماس بر ساحل ادامه پیدا می‌کند.

خوابیدیم اما بسیار کوتاه چون صبح ساعت ۶ به وقت لس آنجلس بازی فوتبال ایران و پرتغال بود. علی ما را از خواب بیدار کرد. به تالار ایران رفتیم تا بازی را در جمع هموطنان نگاه کنیم. بساط صبحانه پهن بود و صندلیهای زیادی در سالن چیده بود. ظاهرا بعد از بازی ضعیف ایران مقابل مکزیک٬ مردم ناامید شده بودند و جمعیت کمتری به تالار آمده بود. اما علی پرچم ایران را با خودش آورده بود و یک تی‌شرت پوشیده بود که رویش نوشته بود جمهوری اسلامی ایران تا اگز ایران برنده شد با رفقا بریزند توی خیابون و شادی کنند. ایرانی‌های تورنتو عمرا جرات داشته باشند از این کارها بکنند٬ هنوز خیال می‌کنند پرچم ایران شیر و خورشید دارد(۲). باز  دم بعضی از لس آنجلسی ها گرم.

یکی از شبکه‌های ایرانی (فکر کنم تپش) بازی را پخش می‌کرد. دو تا گزارشگر بانمک بازی را گزارش می‌کردند. مثل عادل فردوسی پور نبودند که شماره‌ی کفش بازیکن شماره ۱۷ پرتغال یا اسم معلم کلاس اول بازیکن شماره‌ی ۴ را بدانند اما آدمهای شوخی بودند و اگر بازیکنان ایران سوتی می‌دادند آنها را هم مسخره می‌کردند. وقتی کعبی روی فیگو آن خطای خطرناک را انجام داد گزارشگرها کلی داور را دست انداختند که به نفع ایران سوت می‌زند....

تصاویر به صورت HD پخش می‌شد و به همین دلیل تصویر را روی پرده‌ی بزرگی انداخته بودند . ایرانی های لس آنجلس باحالند اما حیف که فارسی بلد نیستند. سلام می کردند بعد می‌گفتند چه خبرا؟ بعد هم سوییچ می‌کردند به کانال۲ . روبروی تالار ایران مرکز ایمان قرار داشت که مرکز ایرانیان مسلمان آمریکای شمالی بود. از این به بعد اگر کسی از شما  پرسید مرکز ایمان کجاست به جای مکه یا بیت المقدس بگویید: لس آنجلس! ایران ۲ بر صفر باخت.  ما به خانه برگشتیم و تا لنگ ظهر خوابیدیم. یکی از خیابانهایBeverly Hills پر از درختانی بود که شکوفه‌های بنفش داشتند. تا به حال چنین تصویری ندیده بودم. نسیمی می‌وزید و باران شکوفه های بنفش بر زمین می‌بارید. به یاد قسمتی از رمان صد سال تنهایی اثر گابریل گارسیا مارکز(۳) افتادم.

A Street in Beverly Hills

شهر لس آنجلس:
 لس آنجلس یا ال ای بزرگترین شهر کالیفرنیا و دومین شهر ایالات متحده است. جمعیت خود شهر ۴ میلیون و با حومه۱۷میلیون است. شهر کم باران و آفتابی است و آب و هوایی مدیترانه‌ای دارد البته در ماه ژوئن که ما آنجا بودیم هوا بسیار گرم شده بود طوریکه در بورلی هیلز که منطقه‌ای مرتفع و ییلاقی است دما به ۹۲ درجه ی فارنهایت و در منطقه‌ی ولی به ۱۰۲ رسیده بود. لس آنجلس پایتخت سرگرمی است بیشتر فیلمها، برنامه های تلویزیونی و آلبومهای موسیقی در استادیوهای این شهر تهیه می شود. البته بندر بسیار بزرگی هم در نزدیکی این شهر قرار داد و دانشگاههای معروف و معتبری هم در آن یافت می شود.

هالیوود:

اولین جایی که در لس آنجلس دیدیم هالیوود بود. خیابان معروفی به نام خیابان غروب(sunset) در شهر وجود دارد که یک چیزی مثل خیابان ولی عصر تهران است. با ادامه دادن این خیابان به هالیوود می‌رسید. جاهای معروف هالیوود عبارتند از کداک تیاتر که محل اهدای جوایز آکادمی (اسکار) است. یک مرکز خرید بزرگ در اطراف آن و یک پارکینگ بسیار بزرگ در زیر آن ساخته‌اند. پیاده‌روی ستاره‌ها (walk of fame) هم از دیدنی های هالیوود است . به بزرگان عالم سینما یک ستاره اهدا کرده‌اند و یک پیاده رو را با این ستاره ها پر کرده‌اند و ملت را سر کار گذشته‌اند. آخرین ستاره متعلق به محمد علی بود که این یکی را به جای زمین روی دیوار نصب کرده بودند. تیاتر چینی هم که محل رونمایی فیلمهای معروف است در همان حوالی است. جلوی آن هم جای کف دست و کف پا و امضای هنر پیشه‌های معروف را قالب گرفته اند. مثلا شما می‌توانید روی جای پای آرنولد بایستید و عکس بگیرید.

روبروی این بناها یک مشت آدم بیکار می بینید که لباس شخصیتهای تخیلی مثل بتمن٬ اسپایدرمن٬ سوپرمن و ... را پوشیده‌اند و در مقابل انعام ناچیزی با شما عکس می‌گیرند. یک سیاهپوست هم آنجا بود که اسم شما و دوستانتان را می‌پرسید و فی‌البداهه آهنگ و ترانه‌ای می‌ساخت که نام شما را در بر داشت. علی می‌گفت که طرف در اطراف خیابان سوم هم بساط پهن می‌کند...

کلا هالیوود خیلی سرکاری و بی‌خود بود!

Kodak Theatre  Hollywood

ادامه دارد...

پی نوشت:

۱-  اسپانیایی زیان دوم کالیفرنیاست. اگر دقت کنید اسم همه ی شهرها و دهات کالیفرنیا ریشه ی اسپانیایی دارد.

۲- قصد توهین به کسی و دفاع از کسی را ندارم اما در حالیکه سازمان ملل پرچم فعلی را پرچم رسمی ایران می‌داند بعضی ایرانیها که سلطنت طلب هم نیستند هنوز پرچم شیر و خورشید را در برنامه‌هایشان نصب می‌کنند یا اگر خیلی روشنفکر باشند پرچم ایتالیا را ۹۰ درجه می‌چرخانند.

۳- این داستان که یکی از بهترین نمونه‌های  رئالیسم جادویی است و جایزه‌ی نوبل در سال ۱۹۸۲ را برد داستان صعود و نزول یک تمدن خیالی را بیان می‌کند. در بخشی از این داستان دختری که شخصیتی نیمه آسمانی دارد به آسمان صعود می‌کند و تا ۴ روز باران شکوفه‌ی زرد از آسمان می‌بارد


 
بر ساحل اقیانوس ۱۲ - سفرنامه
ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۸ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، بیدل دهلوی

 ... و به ساحل اقیانوس رسیدم

دوستانم می‌دانند که نوشتن و آرایش کلمات برایم کار دشواری نیست. اما حالا هر چه‌ می‌گردم واژه‌های مناسبی برای توصیف آنچه دیدم پیدا نمی‌کنم. آدمی که از دیدن زیبایی شگفت زده نشود سنگ است اما گاهی زیبایی فراتر از انتظار یا ظرفیت توست و مدتی طول می‌کشد تا آنچه دیده‌ای از چشمت به ذهنت و از ذهنت بر زبانت جاری شود. چندتا عکس از ملاقاتم با اقیانوس در این صفحه می‌گذارم و سعی می‌کنم چیزهایی لابه‌لای آنها بنویسم.

۱- موجهایی که سر کشیده‌اند و قایقی بادبانی که در انتهای افق محو شده. هر وقت موج می‌بینم چه موج دریا باشد چه موج الکترومغناطیسی -که آن هم زیبایی های خودش را دارد- به یاد این بیت بیدل دهلوی می‌افتم:

این موجها که گردن دعوی کشیده‌اند  /  بحر حقیقت‌اند اگر سر فرو کنند

Wave Pacific Ocean

۲- اسم این عکس را گذاشته‌ام رویا (dream). در یک سوی جاده کوه و جنگل و در سوی دیگر اقیانوس... و وقتی این عناصر متضاد به هم می‌رسند صحنه‌های بی نظیری خلق می‌شود. در دور دست تپه‌ای را می‌بینید که گویی از وسط آبها سر برآورده. تپه‌ای که به رویاهای من وتو می‌ماند: دور٬ دست نیافتی٬ زیبا و پرشکوه

Dream Pacific Ocean

۳-  چقدر دلم می‌خواهد یکی از این کلبه‌ها داشته باشم. بالای یک تپه٬ روبروی اقیانوس. بعضی از مردم آمریکا هم مثل خودمان روح عارفانه دارند. کسی به این جاده و اینجای دنیا می‌آید که زرق و برقهای سان فرانسیسکو و لس آنجلس برایش رنگی نداشته باشد. این همه سازه‌های مصنوعی در برابر طبیعت دست نخورده چه حرفی برای گفتن دارد. کلبه‌ای که در انبوهی از گلهای سفید و سرخ غرق شده. گلهای وحشی فاصله‌ی دو پرچین را می‌‌پوشانند و در همسایگی آب آرام می‌گیرند. زندگی بدون آرامش و زیبایی چه ارزشی دارد؟

A cottage on a hill in front of Ocean

 ۴- غروب بر ساحل اقیانوس. باید سکوت کنی. خاموش بنشینی و خاموشی خورشید را که در انتهای افق در ملتقای کوه و آب محو می‌شود  تماشا کنی و بازتاب پرتوهای هفت رنگ را که بر کاکل موجها می‌رقصند

sunset Pacific Ocean

ادامه دارد...


 
یر ساحل اقیانوس ۱۱ - سفرنامه
ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، سفرنامه

برای رفتن از سن فرانسیسکو به لس آنجلس که دو شهر مهم کالیفرنیا هستند دست کم سه راه وجود دارد۱:

۱- بزرگراه 5 برای آنها که می‌خواهند در کمترین زمان برسند.
۲- بزرگراه 101 برای آنها که می‌خواهند در شهرهای بین راه توقف کنند.
۳- جاده ی 1 برای آنها که عاشق طبیعت و آرامش هستند و می‌خواهند از زیباییهای اقیانوس و جنگل لذت ببرند

 ما مسیر سوم را انتخاب کردیم. در ابتدا حال و هوا عوض شد و به جای جنگل٬ دشت و بعد مزارع انبوه پدیدار شد ما مجبور بودیم مقداری به صورت عرضی حرکت کنیم تا به جاده‌ی ۱ برسیم.  در این فاصله از شهر واتسون ویل که پایتخت توت فرنگی است عبور کردیم. در یکی از شهرهای بین راه درخت ازگیل (ezgil) دیدم. ازگیل میوه‌ایست که هسته‌های درشتی دارد و وقتی برسد بسیار شیرین و آبدار است. درخت ازگیل در شیراز و شمال پیدا می‌شود. ما در حیاط خانه یک درخت ازگیل داشتیم که سالی دو بار ثمر می‌داد. خلاصه پریدم پایین و دوتا ازگیل چروکیده لای شاخه‌های درخت پیدا کردم و درجا خوردم.

باید یک بار درباره‌ی خود کالیفرنیا مستقلا بنویسم. کالیفرنیا برای خودش یک کشور است. می‌گویند ثروتمندترین ایالت آمریکاست.  جمعیت کالیفرنیا به تنهایی دو برابر کاناداست و اکثر میوه و سبزیجاتی که ما در کانادا مصرف می‌کنیم از کالیفرنیا وارد می‌شود. گزاف نیست اگر بگویم کالیفرنیا به تنهایی می‌تواند همه‌ی آمریکای شمالی را سیر کند.

 یک بار با رییس سابق دانشگاه اهواز بحث می‌کردم می‌گفت پرتغالی ها ۵۰ سال قبل مطالعاتی انجام دادند و به این نتیجه رسیده‌اند که خوزستان می‌تواند تمام خاورمیانه را سیر کند. اما حالا خوزستان عزیز من کجاست و کالیفرنیای زیبا کجا! در حال حاضر گاومیش ها بهترین استفاده را از آب کارون می‌برند و با این فرهنگ قومی- قبیله‌ای که بر خوزستان حاکم است تا ۱۰۰ سال دیگر هم اوضاع فرقی نخواهد کرد.

در اطراف واتسون ویل تا چشم کار می‌کرد مزرعه بود. از هر وجب زمین بیشترین استفاده را کرده بودند. مزرعه ها با کمک سیمهای موازی و پایه های عمودی سه بعدی شده بودند. عکس زیر که از پنجره‌ی ماشین گرفتم تا حدی گویای این مطلب است:

A farm in Watsonville, California, USA

تعدادی فروشگاه کنار جاده بود که روی آنها نوشته بود organic (مواد آلی) یعنی محصولات کشاورزی در این فروشگاه همه طبیعی هستند و اصلاحات ژنتیکی GM روی آنها انجام نشده. معمولا قیمت محصولات آلی دو یا سه برابر محصولات GM مگر اینکه سر جالیز بروید و از آنجا خرید کنید. به یکی از این مغازه‌ها رفتیم. آقا حال کردم! یاد ایران افتادم انگار که وارد مغازه‌ی کریم آقا بقال محلمان شده بودم. همه چیز در هم و برهم بود. یک مقدار توت فرنگی خریدیم و نشُسته خوردیم. دیدم یک جا هم پسته می‌فروشند. ما ایرانی ها خیال می‌کنیم که پسته فقط در ایران تولید می شود اما سالهاست که ترکیه و به خصوص کالیفرنیا روی دست ما زده‌اند و بازار را قبضه کرده‌اند. عکس زیر را عمدا گرفتم شاید یکی از مسوولان کشاورزی یا بازرگانی ایران ببیند و بفهمد دنیا دست کیست:

pistachio- California

می‌بینید که پسته را با طعمهای مختلف بسته بندی کرده‌اند: لیمو، فلفل، سیر، سیر و پیاز و ... دفعه‌ی قبل که از ایران می‌آمدم یکی از دوستان یک بسته پسته به من داد که در جعبه‌ی بسیار زیبایی بسته بندی شده بود و معلوم بود که پول زیادی هم برای آن داده. خوشحال شدم که فروشندگان وطنی پیشرفت کرده‌اند. کانادا که آمدم یکی از استادان مرا به خانه‌اش دعوت کرد. تصمیم گرفتم این بسته را برایش ببرم و کلی هم پز بدهم که پسته‌ی ایرانی آورده‌ام. متاسفانه آن استاد پلاک خانه را اشتباه داده بود و من نتوانستم خانه‌اش را پیدا کنم. حالا بگذریم که در آن سرما بدون تلفن و ماشین چه مصیبتی کشیدم. وقتی برگشتم از دق دلی سر جعبه را باز کردم و مشغول خوردن شدم اما چشمتان روز بد نبیند نصف پسته ها کرم داشت! خدا را شکر کردم که آبروی خودم و کشورم را جلوی آن استاد حفظ کرد.

حالا دیگر واقعا زمان زیادی تا زیباترین قسمت این سفر باقی نمانده بود

ادامه دارد...

۱- تابستان در کانادا کوتاه است و فصل سفر و اردو رفتن و سیر آفاق است و زمستان تا بخواهی بلند است و فصل مقاله نوشتن و عارف شدن و سیر انفس.


 
بر ساحل اقیانوس ۱۰ - سفرنامه
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۱ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، ادامه تحصیل

روز جمعه ۱۶ ماه ژوئن۲۰۰۶  سن فرانسیسکو را به مقصد لس آنجلس ترک کردیم. مسیر اصلی از شهر سن خوزه (سن هوزه) می گذرد که شهری تکنولوژیک است و در دره‌ی سیلیکان واقع شده. شرکتهای معروف اینتل و گوگل در این شهر قرار دارند. دوستم پیشنهاد داد که به دیدن اینتل برویم اما به نظر نمی‌رسید که در آن فرصت کوتاه بتوانیم استفاده‌ای بکنیم. چون در همان حوالی دانشگاه معروف استانفورد قرار دارد تصمیم گرفتیم به آنجا برویم.

دانشگاه استانفورد
دانشگاه استانفورد در شهرکی به همین نام در ۶۰ کیلومتری جنوب سن فرانسیسکو و نزدیکی شهر سن خوزه (سن هوزه) واقع شده. دانشگاه خصوصی است و پردیس آن (campus) بسیار بزرگ است طوری که با ۳۲ کیلومتر مربع دومین پردیس دانشگاهی جهان به حساب می آید. در پردیس دانشگاه یک دریاچه‌ی بزرگ و زمین گلف هم وجود دارد.

دانشگاه استانفورد در سال۱۸۸۵ تاسیس شد. فرماندار کالیفرنیا لیلاند استانفورد پسرش را در سن 16 سالگی از دست داد و به یاد او این دانشگاه را تاسیس کرد و گفت: همه ی فرزندان کالیفرنیا فرزندان من هستند. این دانشگاه در سالهای اخیر همواره یکی از دانشگاههای برتر جهان بوده و تنها 12 درصد از داوطلبان امکان ورود به این دانشگاه را پیدا می کنند.

روزی که ما وارد دانشگاه شدیم روز جشن فارغ التحصیلی بود و فضای دانشگاه پر بود از آدمهایی با لباس سیاه بلند و کلاه چارگوش. هر دانشکده یا گروه برای خودش مراسم جداگانه‌ای گرفته بود. درست در اولین حایی که توقف کردیم یک نفر مشغول سخنرانی بود و کلمه‌ی ایران را بر زبان آورد دقیقتر که شدیم دیدیم درباره ی برنامه‌ی اتمی ایران صحبت می‌کند و می گوید تنها در صورتی که بهای هر بشکه نفت بالای 70 دلار باشد جایگزینی سوخت فسیلی با سوخت هسته ای برای ایران مقرون به صرفه خواهد بود. بعدا معلوم شد که عنوان برنامه‌ی اتمی ایران موضوع تحقیق یکی از دانشجویان بوده که به عنوان تحقیق برتر انتخاب شده و همانجا هم جایزه گرفت. الحمدلله از برکت برنامه ی اتمی ایران هر کس به یک نان و نوایی رسیده البرداعی که جایزه ی نوبل گرفت این بنده خدا هم که محقق برتر شد چین و روسیه هم که ... استغفرالله!

Hoover Tower- Stanford University

بلندترین بنای دانشگاه برجی بود که به یاد هربرت هوور سی و یکمین رییس جمهور آمریکا برج هوور نامگذاری شده و ساخت آن در سال 1941 به پایان رسیده. این آقای هوور داستان جالبی دارد. او جز اولین فارغ التحصیلان دانشگاه استانفورد بوده و زمین شناسی خوانده. ارتفاع برج 285 فوت یا 86 متر است و از بالای آن نمای وسیعی از دانشگاه دیده می شود. هزینه‌ی بازدید از برج 2 دلار است و یک دانشجو به عنوان راهنما شما را همراهی می کند. تعداد زیادی ناقوس و زنگ (48 تا) بالای برج گذاشته اند که وزن یکی از آنها 2.5 تن است.

Stanford University- Engineering
آن روز هوای دانشگاه بسیار گرم بود و ما فقط از چند ساختمان بازدید کردیم. یکی از آنها ساختمان مهندسی بود که روی آن نوشته بود تاسیس 1902. برای من باورکردنی نبود که آنها 104 سال قبل دانشکده‌ی مهندسی داشته اند.
شهر استانفورد هم شهر مدرن و تروتمیزی است. یک مرکز خرید بسیار زیبا در وسط آن هست که پر از گلهای زیباست و مغازه های شیکی دارد. جایتان خالی پیتزای بسیار خوشمزه ای در آنجا خوردیم و از شهر خارج شدیم.

حالا دیگر زمان زیادی تا زیباترین قسمت این سفر باقی نمانده بود...

ادامه دارد...


 
شهر ويکتوريا
ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۸ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:
دیروز با دو نفر از دوستان به شهر ویکتوریا مرکز ایالت بریتیش کلمبیا رفتیم. شهر پر بود از گلهای رنگارنگ. با خوش سلیقگی خیابانها و ساختمان ها را تزیین کرده بودند. ویکتوریا زیباترین شهری است که دیده‌ام...
 
رسيدم به ونکوور
ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ٦ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:
حالا در ونکوور هستم می‌گویند بهترین شهر دنیاست. شهر خیلی آمریکایی شده. دیروز به تماشای باغ بوچارت در حوالی ویکتوریا رفتیم. برای رسیدن به آنجا باید ۹۵ دقیقه سوار فری (کشتی) می‌شدیم. هم باغ بسیار زیبا بود و هم فری سواری...
 
رسیدم به ادمونتون
ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ٤ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

حالا در ادمونتون هستم٬ مرکز ایالت آلبرتا و شهر طلای سیاه... ادمونتون با حومه ۱ میلیون جمعیت دارد. شهر زیبایی است  و رودخانه‌ی ساسکاچوان که از شهر می‌گذرد کمربند سبزی را به وجود آورده. به ادمونتون می گویند: پایتخت فستیوال ها. دیروز هم به فستیوال نمایشهای خیابانی (معرکه گیری) رفتم. شهر مردم زنده و بانشاطی دارد ....


 
بر ساحل اقیانوس ۹ - سفرنامه
ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، طنز ، ادامه تحصیل

... به یکی از دوستانم که در دانشگاه برکلی دکترا می خواند زنگ زدم. گفت که الان در سن خوزه هست و تلاش می کند بیاید که نه آمد و نه خبری داد. . ظهر برنامه‌ی اختتامیه کنفرانس و اهدا جوایز بود. ترجیح دادم قسمتهای دیگری از نمایشگاه را ببینم. یکی از دوستان خوب من آقا وحید که دانشجوی دکترا در گروه خودمان بود عنوان بهترین مقاله‌ی دانشجویی کنفرانس  را به دست آورد که موجب خوشحالی همه‌ی ما واترآبادی ها و ایرانی ها شد. به من هم بورسی دادند که عمده‌ی هزینه‌های شرکت در کنفرانس و سیر در آفاق و انفس را پوشش داد.
عصر با آن دوست شفیقم که خدای جهت یابی بود به تماشای موزه ای رفتیم. این رفیق ما نرم‌افزاری روی رایانه‌اش داشت که آدرس مقصد را می‌گرفت و با کمک یک گیرنده‌ی سیستم تعیین موقعیت جهانی (GPS) نقشه‌ی لحظه به لحظه‌ی مسیر را نشان می‌داد. این نرم افزار اعتماد به نفس رفیق ما را ده برابر کرده بود و هرجا که هوس می‌کردیم می‌رفتیم. یکی از این جاها دانشگاه برکلی بود.

بازدید از دانشگاه برکلی University of California at Berkeley

دانشگاه در شهرکی به همین نام در غرب سن فرانسیسکو و در آن سوی آبها واقع شده. جمعیت شهر صدهزار نفر و جمعیت دانشگاه سی و سه هزار نفر است. دانشگاه کالیفرنیا در برکلی در سال ۱۸۶۸ تاسیس شد و تا سالها وابسته به ارتش بود و آموزش نظامی برای همه‌ی دانشجویان اجباری بود. آوازه‌ی این دانشگاه از دهه‌ی ۱۹۳۰  فراگیر شد و با کشف عنصر پلاتینیوم و ساخت اولین بمب اتمی  اوج گرفت. بسیاری از جوایز معتبر جهانی مثل نوبل٬ پولیتزر٬ فیلدز و ... توسط استادان و محققان این دانشگاه درو شده است! در ورودی اصلی دانشگاه پارکینگی ساخته اند که روی آن نوشته مخصوص برندگان جایزه‌ی نوبل. دانشگاه برکلی همواره در رتبه بندیهای جهانی در کنار هاروارد ، ام آی تی٬ کمبریج٬ آکسفورد و استانفورد یکی از دانشگاههای برتر جهان محسوب می‌شود. قدیمی ترین ساختمان دانشگاه که هنوز پابر جاست در سال۱۸۷۳ ساخته شده. فضای دانشگاه البته چندان زیبا نیست و چنگی به دل نمی‌زند. تنها در وسط محوطه‌ی دانشگاه که کتابخانه و memorial glade  قرار دارد چشم انداز دلنشینی را می‌توان مشاهده کرد.

ط
در حال قدم زدن در دانشگاه بودم که یک نفر شروع کرد به گرمی با من احوالپرسی کردن و از اینکه مدتی است مرا ندیده و او را بی خبر گذاشته ام گله کرد. گفتم حاجی اشتباه گرفتی گفت مگه تو کال نیستی که در فلان کنفرانس با هم بودیم و ... گفتم حاجی من از کانادا اومدم گفت از کدوم دانشگاه؟ گفتم واترلو گفت اتفاقا من همین الان داشتم مقاله‌ی یکی از استادان دانشگاه شما رو می‌خوندم. طرف می‌گفت که در برکلی ریاضی خوانده و می‌خواهد در رشته‌ی صنایع ادامه تحصیل بدهد. ما هم فصلی مشبع درباره‌ی ارتباط ریاضی و مهندسی صنایع سخن گفتیم رفیق شفیق ما که شاهد این مکالمه بود می‌گفت شما دو نفر در خالی بستن کم نمی آوردید. وسط کار هم گیر داد به اون بنده خدا که اسم اون استادی که مقاله اش رو خوندین چی بود؟
یک تالاری در دانشگاه بود به اسم تالار موسی رفیق ما گفت حتما مال برادران یهودی است و گیر داد که می خواهم با این ساختمان عکس بگیرم. در حال عکس گرفتن بودیم که یک خانم جوانی از دور داد زد می خواید از هر دوتون عکس بگیرم؟ ما هم عرض کردیم عکسی که شما بگیرید حتما زیبا می شه. پرسیدم اهل کجایی؟ گفت کنتاکی. گفتم می گن کنتاکی مرغهای معروفی داره... رفیق شفیقم فوری پرید وسط که منظورش مرغ سرخ شده است...


دانشگاه برکلی ۱۳۰ گروه آموزشی دارد که در قالب ۱۴ دانشکده و مدرسه نظام یافته‌اند.  به ازای هر ۱۵.۵ دانشجو یک استاد در این دانشگاه وجود دارد که بهترین نسبت در میان همه‌ی دانشگاههای آمریکا محسوب می‌شود در خیابان کناری دانشگاه رستورانها و قهوه خانه هایی بود که می گن بعضی ازآنها شبانه روزی هستن. شنیدم یکی از همین ها پاتوق ریچارد فاینمن نابغه‌ی فیزیکدان بوده. این هم عکسی است که از یکی از این رستورانها گرفته ام که پنجره‌ی بزرگی رو به خیابان داشت. چنانکه می‌بینید یک آقایی که احتمالا فیزیکدان است با مخ رفته توی کتابها و یادداشتهایش:

A restaurant in Berkeley

پی نوشت:

۱- ای بر پدر و مادر هرچی پل طلایی و نقره‌ای و برنزی ...

۲- برای اینکه سفرنامه بیش از حد طولانی نشود مجبورم برخی از مطالب را حذف کنم. هنوز دو سفرنامه‌ی نا نوشته‌ی دیگر دارم...

۳- شکی نیست که همه‌‌ی این دانشگاههایی که اسم بردم جزء بهترینهای جهانند اما توجه به چند نکته بسیار راهگشاست: اول اینکه همه‌ی این دانشگاهها بسیار قدیمی هستند آکسفورد و کمبریج که قدیمی ترین دانشگاههای دنیا هستند و مابقی هم بیش از صد و بیست سال قدمت دارند٬ دوم اینکه دارای تنوع رشته هستند یعنی هنر٬ موسیقی٬ علوم انسانی٬ پزشکی٬ علوم پایه ... تا مهندسی. سوم اینکه باید مشخص کنیم ما از این رتبه بندی ها دنبال چه می‌گردیم؟ شاید برای مقطع کارشناسی که دانشجو هنوز سمت و سوی تحقیقاتی خود را نشناخته این رتبه بندی‌ها فریبنده باشد اما برای مقاطع بالاتر در درجه‌ی اول کبفیت استاد راهنما و در درجه دوم گروه آموزشی اهمیت دارد و پس از آن باید به سراغ رتبه بندی دانشگاه رفت٬ البته نمی‌توانم این سیستم رتبه بندی فعلی را به خاطر  گل و گشاد بودن آن درست و علمی بدانم. به عنوان مثال آمار چاپ مقالات جزء معیارهای رتبه بندی نیست.