بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

بر ساحل اقیانوس ۸ - سفرنامه
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢٦ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، طنز ، برگزیده ها

عصر دوباره رفتم کنار ساحل این بار برای کروز(۱) سواری. قایق‌های(۲) بزرگی بودند که با قیمتهایی بین ۱۲ تا ۱۸دلار حدود یک ساعت سواری می‌دادند. قایقی که سوارش شدم سه طبقه بود. به طبقه‌ی سوم رفتم که سرباز بود و بهترین چشم‌انداز را داشت. اسکله‌ی(۳) قایقها نزدیک به انتهای خیابان هاید بود. قایق از اسکله ۳۹ (۴)راه افتاد و گستره‌ی خلیج را طی کرد تا به زیر پل طلایی رسید. هوا که در آغاز حرکت صاف بود بارانی شد تقریبا همه‌ی مسافرانی که به طبقه‌ی سوم آمده بودند آنجا را ترک کردند و به طبقات سرپوشیده رفتند. من ماندم و آسمان آبی و دسته ای از پلیکانها(۵) که بالای سرم پرواز می‌کردند. نوار ضبط شده‌ای اطلاعاتی درباره‌ی آنچه می‌دیدیم ارایه می‌کرد. قایق به زیر پل رفت و از آنجا دور زد در آن سوی پل اقیانوس بی‌کران دلربایی می کرد. در مسیر بازگشت به کنار جزیره‌ی آلکاتراز رفتیم که زندان معروف آلکاتراز در آن قرار دارد. آلکاتراز به اسپانیایی یعنی پلیکان(۶). قایق سواری یکساعت طول کشید.


بعد به تماشای آکواریوم شهر رفتم. قرار بود آن شب یکی از دوستان خوبم به سن فرانسیسکو بیاید تا چند روزی با هم باشیم و از آنجا به لس آنجلس برویم. من هنوز پل طلایی را سیر تماشا نکرده بودم. در چند جای شهر از جمله ورودی آکواریوم. دوچرخه کرایه می‌دادند: ساعتی ۷ دلار- شبانه روزی ۲۸ دلار. گران بود تاکسی گرفتم. راننده چینی بود از من که گذشت اما شما در سن فرانسیسکو سوار تاکسی نشوید .


پل طلایی:
اینکه چرا اینقدر اصرار داشتم پل دروازه طلایی را ببینم بر می گشت به خوابی که ۱۳ سال قبل دیده بودم... این پل در سال ۱۹۳۷ ساخته شد و تا سالها بلندترین پل معلق جهان بود. یک شاهکار بی نظیر در مهندسی پل، دست و پنجه نرم کردن اندیشه ی بشر با پولاد، زیباترین پل جهان... طول پل 2.4 کیلومتر است و ارتفاع آن از سطح آب ۶۷ متر است. پل دو پایه دارد که ارتفاع آنها  ۲۲۷ متر است و عظمت آنها را وقتی درک می کنید که زیر آنها بایستید و به بالا نگاه کنید آنجا که کلاه از سرتان می‌افتد. رنگ پل نارنجی است تا در مه بهتر دیده شود. یادم رفت بگویم که مه دریایی سن فرانسیسکو بسیار معروف است.


ساعت از  ۸ گذشته بود که به آستانه‌ی پل رسیدم. راه می رفتم، آواز می خواندم، عکس می‌گرفتم. مرتبا دوچرخه از کنارم رد می شد. در چند جا پلیسهای موتورسوار ایستاده بودند. همینطور در کنار دیواره پل تلفنهایی تصب شده بود که با برداشتن گوشی یک مشاور شروع به حرف زدن می کرد. تا به حال بیش از ۱۳۰۰ نفر از روی این پل خودکشی کرده اند. تقریبا ۴۵ دقیقه طول کشید تا طول پل را طی کردم. هوا تاریک شده بود. دوستم قرار بود ساعت 9.30 به فرودگاه اوکلند وارد شود. برگشتم. اما دیگر نه از دوچرخه سوار ها خبری بود و نه از عابران پیاده. من تنها کسی بودم که روی پل قدم می زد. شهر در شب جلال و شکوه بی نظیری داشت.

وقتی به آستانه‌ی پل رسیدم دیدم که پیاده رو را با یک در آهنی که بالایش سیم خاردار بود بسته اند و هیچ راهی برای خروج ندارم. آن سوی در روی یک تابلو نوشته بودند ورود عابران پیاده پس از ۹ شب ممنوع! دچار یاس فلسفی شده بودم! تلفن همراه در جیبم بود اما هیچ مدرک شناسایی همراهم نبود و اگر به پلیس زنگ می زدم حتما مرا جریمه می کردند تازه ایرانی هم که بودم ... گفتم گور بابای کلاس! بلانسبت مثل میمون از آن در فلزی بالا رفتم و با احتیاطی وصف ناپذیر پایم را از روی سیم خاردار عبور دادم و به چابکی آهو از آن بالا پریدم پایین و دستهایم را سپر کردم تا چار دست و پا نازل شوم ... در دلم به هرچه پل طلایی و نقره ای و برنزی بود فحش می دادم.

خودم را به پارکینگی رساندم که تاکسی مرا در آنجا پیاده کرده بود.. پرنده پر نمی زد. به تلفن همراه دوستم زنگ زدم روی پیامگیر بود پس هنوز توی هواپیما بود. گفتم پباده راه می‌افتم بالاخره به یک تاکسی یا ایستگاه اتوبوس می رسم... هرچه جلوتر می‌رفتم راه تاریک تر می‌شد تا به جایی رسیدم که مسیر جنگلی شد و پیاده رو هم تمام شد. هر  لحظه ممکن بود ماشینی از پشت سر بیاید و ریق رحمت را به حلقوم من سرازیر کند. صفحه‌ی تلفن همراه را روشن کردم و مثل چراغ راهنما پشت سرم گرفتم. تازه فهمیدم که تلفن همراه چه نعمت بزرگی است. مقدار دیگری جلو رفتم. احساس کردم  یک ماشین آن طرف خیابان (جاده) پارک کرده. با احتیاط رفتم آن طرف. راننده پیاده شد. گفتم حاجی من می‌خام برم خیابون هاید. ماشینی رد شد و صورت مرد رو روشن کرد گفتم یا امام هفتم و هشتم! خود گادفادر بود. با یک سبیل دراز و شکم گنده... غلط نکنم می خواست جنس معامله کنه... بدون اینکه یک کلمه حرف بزنه سرش رو تکون داد که یعنی نمی‌دونه من هم یک لبخند کانادایی تحویلش دادم دوتا پا داشتم دوتاپای دیگه هم قرض کردم و تمام مسیری رو که آمده بودم برگشتم. در کنار جاده یک تابلوی سرعت سنج دیجیتال بود که سرعت من رو 9 مایل در ساعت نشون می داد گفتم ای بر پدر و مادرت لعنت! رسیدم سر جای اولم.

 یادم رفت بگویم پل دروازه طلایی جزیی از بزرگراه 101 آمریکا و جاده‌ی 1 کالیفرنیاست (ای بر پدر و مادر هرچی پل و بزرگراهه لعنت!) که برای عبور از روی آن باید 3 دلار عوارض داد. یک لحظه جند تا لامپ 100 وات در ذهنم روشن شد! تصمیم گرفتم برم دم عوارضی و شماره تلفن تاکسی شهر رو بگیرم آخه تلفن همراه داشتم (ای بر پدر و مادر هرچی تلفن همراهه لعنت!) خودم رو به اون بر بزرگراه رسوندم داشتم می‌رفتم طرف عوارضی که یک دفعه یک نفر از توی باجه داد و هوار راه انداخت و گفت: جلو نیا برو برو عقب!  گفتم: حاجی! من ... شروع کرد به بال بال زدن از پشت بلندگو گفت Stay back! Don't walk in من که دیدم طرف اهل گفتگوی تمدنها نیست (ای بر پدر و مادر ساموئل هانتینگتون ...!) و الانه که هفت تیر بکشه مصلحت نظام رو در این دیدم که عقب نشینی کنم. وقتی رفتم توی پیاده رو گفت: اداره‌ی پلیس ۲۰ متر جلوتره. گفتم آخه جونت در می‌اومد اینو زودتر بگی. توی اداره که رفتم شرح ماوقع رو دادم و گفتم که من به حد کافی پول همراهم هست٬ کارت اعتباری هم دارم٬ شما لطفا یک تاکسی برای من بگیرید. جناب سروان گفت: باشه برو اون ور زیرگذر روی نیمکتهای نارنجی بشین تاکسی میاد سوارت می کنه. کلی خوشحال شدم و دعا به جون طرف کردم. رفتم اونجایی که آقا پلیسه گفت. آقا ده دقیقه نشستیم .. بیست دقیقه نشستیم... هوا هم بسیار سرد شده بود. از تاکسی هیج خبری نشد (ای بر پدر و مادر ...!)  توی این مدت رفیق ما زنگ زد که رسیده و داره ماشین کرایه می کنه. بهش گفتم که من کنار پل طلایی هستم. قرار شد بیاد دنبالم.

 آقا این رفیق ما هم آخر جهت یابی و نوی گیشنه! اگه از یکی بپرسید معروفترین جای کالیفرنیا کجاست یا میگه هالیوود یا پل دروازه طلایی (ای بر پدر و مادر هرچی پله ...) این رفیق ما اصلا  نمی‌دونست پل طلایی رو با کدوم ت می‌نویسن. رفتم توی اون برهوت یه نقشه پیدا کردم و مفصل و مبسوط حالیش کردم که من کجام. بهش گفتم میام قبل پل کنار آخرین فرعی وای‌میستم برات دست تکون می دم تا ببینی. خدا وکیلی پیدا کردن من توی اون شرایط کار سختی نبود چون من به احتمال قوی تنها آدمی (بلکه تنها موجود زنده) بودم که کنار بزرگراه ایستاده بود و دست تکون می داد ولی نمی دونم چرا دو ساعت طول کشید تا این رفیق شفیق ما منو پیدا کنه. سه بار هم روی پل رفت و برگشت...
از اونجا که کوه به کوه نمی زسه اما ادم به آدم می رسه ما هم به هم رسیدیم و ساعت ۱۲ شب با همدیگه رفتیم به همون رستوران هندی-پاکستانی (ای بر پدر و مادر ...!)
قرار گذاشتیم فردا به دانشگاه برکلی برویم...

ادامه دارد (ای بر پدر و مادر هرچی ادامه است ...!)

پی نوشت:

۱- کروز در اصل یعنی زندگی روی کشتی. مجازا به قایق سواری یا کشتی سواری هم می‌گویند کروز.

۲- معمولا به این قایق ها می‌گویند فری ferry . البته فری فقط جنبه‌ی تفریحی ندارد و برای جابه جایی ماشین و مسافر روی رودخانه‌های بزرگ و دریاچه ها به کار می‌رود. در شهر کوبک سیتی و مونترال فری ها در حقیقت اتوبوس های دریایی هستند.

۳- در اینجا کلمه‌ی اسکله را معادل pier گرفته‌ام. واژه‌ی marina هم در فارسی به اسکله ترجمه شده اما کاربرد pier و marina متفاوت است.

۴- اسکله‌ی ۳۹ خودش یکی از جاذبه‌های شهر سن فرانسیسکو است و رستورانهای آن بیش از ۱۰۰ سال قدمت دارند.

۵- پلیکانها بال های بسیار بزرگی دارند و صحنه‌ی پرواز دسته جمعی آنها با بالهای گسترده بسیار تماشایی است.

۶- واژه Alcatraz ریشه‌ای عربی دارد. جزیره الکاتراز در ابتدا انبار ارتش بود. در سال ۱۹۳۴ به عنوان امن ترین زندان آمریکا برای نگهداری خطرناکترین جنایتکارها (مثل آل کاپن) اختصاص یافت و برای  ۲۹ سال مخوف ترین زندان آمریکا بود. در سال ۱۹۶۳ به علت هزینه‌های بسیار زیاد و آلودگی‌های محیطی این زندان تعطیل شد. در طول آن ۲۹ سال زندانی ها  ۱۴ بار اقدام به فرار کردند اما هیچ زندانی موفق به فرار نشد.


 
نامه بیست و پنج
ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز ٢۱ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: نهج البلاغه ، اسلام

یکی از قسمتهای بسیار زیبای نهج البلاغه نامه 25 است که حضرت علی در آن به ماموران گردآوری زکات (مالیات اسلامی) رهنمودهایی را ارایه می دهد. زیبایی کار در آنجاست که می بینیم حقوق انسانها و حیوانات چقدر از نظر حضرت امیر ارزش دارد. زکات مالیاتی است که به برخی دامها یا محصولات کشاورزی تعلق می گیرد و باید پنج یا ده درصد آن به حکومت پرداخته شود. قسمتی از این نامه را با هم می خوانیم:

«حیوانات را دو قسمت کن و به صاحب آنها اختیار بده که یک قسمت را انتخاب کند و در انتخابش به او اعتراض مکن! بعد قسمت‏ باقیمانده را دو نیمه کن و دوباره به او اختیار بده که یکى را انتخاب کند، باز هم به او در این گزینش خرده مگیر، به همین‏گونه تقسیم کن تا آنجا که باقیمانده به اندازه حق خداوند باشد آن را بگیر. (بازهم مواظب باش) اگر از این تقسیم پشیمان بود و خواست از نو تقسیم نمایى‏ قبول کن! ...

بین شتر و نوزادش جدایى نیفکنید و شیر آن را ندوشید که به بچه‏اش زیان وارد شود و هنگام سوار شدن {بر شترانی که به عنوان زکات گرفته ای} عدالت‏ را مراعات کنید و نیز مراعات شتر خسته و یا زخمى که سوارى ‏دادن برایش مشکل‏ است‏ بنمایید، آنها را هنگامی که تشنه اند به کنار آب ببرید و از کناره‏هاى جاده علف‏دار به درون جاده بى‏گیاه منحرف نسازید. ساعاتى به آنها استراحت بدهید و آنگاه که به آب و علفزار مى‏رسند مهلت دهید آب بنوشند و علف ‏بخورند...


 
همه جا خانه‌ی عشق است
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱٥ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

همه کس طالب يارند: چه هشيار و چه مست
همه جا خانه‌ی عشق است: چه مسجد چه کنشت

نااميدم مکن از سابقه‌ی لطف ازل
تو چه داني که پس پرده که خوب است و که زشت؟

نه من از پرده‌ی تقوا به درافتادم و بس
پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت
 

این سه بیت امشبم را اندکی روشن کرد  
***
 

می‌خواستم سفرنامه‌ی غرب آمریکا را کامل کنم... دو سفر دیگر بعد از آن رفته‌ام و هنوز سفرنامه‌ی اول تمام نشده ... دل و دماغ نوشتن ندارم... دستم به نوشتن نمی‌رود. نمی‌توانم از شادیهای خودم بنویسم وقتی در لبنان... تصویر تابوت آن کودک یک روزه هنوز ...

یا من یعلم ضمیر الصامتین لکل مساله منک سمع حاضر  و جواب عتید...

BBC: آمريکا بمب رسانی به اسرائيل را تسريع می کند

war in Lebonan


 
این جنگل وحشی
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۸ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: دنیا

 این که مدام می‌گویم دنیای ما یک جنگل بزرگ است حرف گزافی نیست.سایت CNN با همه‌ی آمریکایی بودنش فیلمی از جنایات اسرائیل در لبنان تهیه کرده است. فیلم درباره‌ی خاکسپاری دسته جمعی کشتگان بی‌گناه است. در اول فیلم تابوتهای متعددی را نشان می‌دهد که روی هرکدام نام صاحب آن را نوشته‌اند: ابراهیم٬ فاطمه٬ مریم ٬ ... اما یک تابوت بدون نام است! چرا؟ چون صاحب آن کودک یک روزه‌ای است که هنوز پدرومادرش نامی برای او انتخاب نکرده بودند...

چه دنیای مسخره‌ایست که هیچ کس نمی‌خواهد یا نمی‌تواند جلوی آتش بازیهای دیوانه وار اسرائیل را بگیرد. وزیر امورخارجه‌ی احمق آمریکا هفته‌ی قبل در کنفرانس رم ‌گفت: هنوز برای آتش بس زود است... یک نفر این جمله را برای من معنی کند! این یعنی چراغ سبز... یعنی جان این انسانهای بی‌گناه به قدر یک پشه هم برای آمریکا ارزش ندارد. یعنی اسزائیل آزاد است که هر جنایتی دوست دازد مرتکب شود. چرا که آمریکا اراده کرده حزب‌الله از بین برود

ای کاش شود خشک بُن خصم و خداوند

زین مایه‌ی شر حفظ کند نوع بشر را


 
اول مرا سیراب کن
ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ٧ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سعدی


ز اندازه۱ بیرون تشنه‌ام٬ ساقی بیار آن آب را!
اول مرا سیراب کن وآن گه بده اصحاب را
مقدار۲ یار همنفس چون من نداند هیچ کس
ماهی که در خشک۳ اوفتد قیمت بداند آب را۴ ...

پی نوشت ها:

۱- برای رعایت وزن باید این‌گونه بخوانید: zan-da-ze

۲- مقدار: ارزش

۳-خشک : خشکی- یعنی ماهی تا وقتی داخل دریاست قدر آب را نمی‌فهمد. همین که به خشکی افتاد تازه ارزش آب را می‌فهمد. حکایت دوستان همنفس هم همین‌طور است٬ تا وقتی دور و برت شلوغ است قدرشان را متوجه نیستی. وقتی ارزششان را می‌فهمی که تنها شده باشی.
۴- این دو بیت را نوشتم در پاسخ نامه‌ی محبت آمیزی دوستی که دیروز ِ مرا زیبا کرد. نوشته بود: نوشته‌های تو را می‌خوانم و خیلی هم دست خالی بر نمی‌گردم. از شادی تو شاد و با اندوه تو غمگین می‌شوم و با رقابت تو قرین هیجان... و با این بیت نامه را تمام کرده بود:

گر برود جان ما در طلب وصل دوست
حیف نباشد که دوست دوست تر از جان ماست

۵ و ۶ و ۷ و... - خوشحالم. از دیده رفته‌ایم ولی از بعضی دلها نه. قابل توجه دوستانی که مشغول زن و زندگی و گرفتار امورات مهمی مثل هندوانه خوردن با باجناقشان هستند! دلتنگ همه‌ی شما خوبانم و به امید روزی که با دست پر برگردم به همین مملکت شلم شوربای ِبی‌حساب و کتاب خودمان!


 
حرفی از خیام
ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: شعر کلاسیک ، خیام

شبیه همان بحثی که قبلا درباره‌ی رباعیات ابوسعید ابوالخیر داشتیم و استدلال کردیم که این رباعی‌ها منسوب به او هستند درباره‌ی رباعیات خیام هم صادق است. با این تفاوت که در شاعر بودن ابوسعید شکی نیست اما حتی شاعر بودن خیام هم اثبات نشده است. در هیچ یک از کتابهایی که معاصر خیام یا اندکی پس از او نوشته شده‌اند به شاعر بودن او اشاره نشده. مشهورترین کتابی که از خیام نام می‌برد چهارمقاله‌ی نظامی عروضی است که نویسنده داستان ملاقات خود با خیام و پیش‌گویی او درباره‌ی قبر خویش را نقل می‌کند اما هیچ اشاره‌ای به شاعر بودن خیام نمی‌کند. با توجه به اینکه موضوع اصلی کتاب چهارمقاله٬ شعر و شاعری است و نویسنده در چندین مورد حتی از شاعران گمنام و مهجور زمان خود نام می‌برد می‌توان نتیجه گرفت که خیام شاعر نبوده یا در زمان خود هیچ اشتهاری به شاعری نداشته....

دلیل دیگری که صحت انتساب مجموعه‌ی رباعیات به خیام را زیر سوال می‌برد تناقض محتوایی بین آنهاست چنان که گاهی تصویر یک آدم موحد باریک بین را می‌بینیم و گاهی تصویر انسان دایم الخمر و کفرگو. چگونه ممکن است که یک نفر استاد نظامیه‌ی نیشابور باشد و در دوران تعصبات کور مذهبی که امثال حسنک وزیر را به جرم اعتقادات شیعی بر دار می‌کنند سخن کفرآمیز بگوید و جان سالم به در ببرد؟

اما مهم تر از همه‌ی اینها این است که ما از رباعیات منسوب به خیام لذت می‌بریم . نه تنها ما که جهان ما ... و گزاف نیست اگر خیام را مشهورترین شاعر ایرانی در دنیای غرب بنامیم. ( اخیرا هم یک فیلم بسیار سبک٬ تخیلی و پر از ایراد درباره‌ی او ساخته‌اند. عمرتان را برای دیدن آن تلف نکنید!)  این مقدمه‌ی ناخواسته را نوشتم تا اشاره کنم به آن دو رباعی که در مطلب پیشین نوشتم. این دو رباعی با شخصیت چند بعدی خیام سازگاری دارند و هر دو هدف واحدی دارند. اجازه بدهید بر روی رباعی نخست تمرکز کنیم و به خصوص بیت دوم. : هر طایفه‌ای ز من گمانی دارد- خوب تا اینجا را که مولوی هم گفته: هرکسی از ظن خود شد یار من...- اما خیام می‌گوید من از آن خودم هستم. حرفی تازه می‌زند که کمتر از دیگران شنیده‌ایم. این یعنی استقلال شخصیت٬ آزادی و آزادگی. چیزی که گمشده‌ی ما شرقی هاست.

ما بیشتر برای دیگران زندگی می‌کنیم: دیگران درباره‌ی ما چه فکر می‌کنند؟ طرز لباس پوشیدن ما٬ آرایش ظاهری ما٬ حرف زدن ما٬ کارهای روزمره‌ی ما ... همه تابع تصورات دیگران از ماست. انگار بازیگریم٬ مترسکیم٬ نقاب به صورت داریم... ما آن ِ خود نیستیم٬ آن دیگرانیم. آزاد نیستیم٬برده‌ی تصورات دیگران هستیم. 


 
من آن ِ خودم...
ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ٢ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: شعر کلاسیک ، خیام

گر من ز می مغانه مستم٬ هستم!

گر کافر و گبر و بت پرستم٬ هستم!

هر طایفه‌ای ز من گمانی دارد

من آن خودم جنانکه هستم هستم!

****

 

اسرار ازل را نه تو دانی و من

وین حرف معما نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

«خیام»