بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

نامه‌ای به دوست تازه‌ی من
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢۸ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: نامه ، انسان ، حسب حال

سلام!
حس می‌کنم تا به حال مرا در این دنیای مجازی پیدا کرده‌ای  و به این صفحات سر می‌زنی. من ده دقیقه صحبت رو در رو را به ده صفحه نامه‌ی دورادور ترجیح می‌دهم، اما در آن چند روز فرصتی برای یک مکالمه‌ی خلوت فراهم نشد. حالا هم که چند هزار کیلومتر بین ما فاصله افتاده خودم را سرزنش نمی‌کنم، چرا که به تجربه دریافته‌ام اگر قرار باشد دو نفر اثری بر روی هم بگذارند، دنیا آنقدر کوچک هست که آنها را به هم برساند. من هم مثل تو از دنیایی که مرا در آن گذاشته‌اند لذت چندانی نمی برم و اگرچه می‌خندم و می‌خندانم، دوچندان دلتنگم. تقریبا دو سال قبل بود که فهمیدم این دلتنگی تا آخر عمر رفیق من خواهد بود و باید تحملش کنم. نه گندم حوا برایم طعمی داشت و نه حنای آدم برایم رنگی... نه! به پوچی نرسیده‌ام و برعکس سراسر زندگی را هدفمند می‌بینم اما در این جاده ی دشوار و نفس گیر که پر از راهزنان نقاب دار است هرکسی باید خودش بار خودش را ببرد... امیدوارم نامحرمی این جملات را نخواند و نگوید پس انسانیت و کمک به همنوع چه می‌شود؟ و نپرسد که لیلی داستان تو زن بود یا مرد؟ من از دنیای دیگری سخن می‌گویم... کار و تلاش بسیار اندکی بار این دلتنگی را سبک می کند و نیز احساس مفید بودن
تو بسیار بیشتر از آنچه غرورت  می‌گوید ارزش داری و همین ارزش مرا به نگارش این «اسرارنامه» واداشته. کاش می توانستم گوشه‌ای ازاین پرده را کنار بزنم...

راهی است پر از رهزن وان گوهر جان با من
او یونس و من ماهی او یوسف و من چاهم...

گاهی مجبوری خودت را کوچک کنی آنقدر کوچک که در قفس انسانهای بزرگ بگنجی. ایرادی ندارد، اما فراموش نکن که به تو بال داده اند و پرنده تر از مرغان هوایی هستی. ما را به این جنگل بزرگ -که به زیبایی نام دنیا را بر آن نهاده اند- فرستاده‌اند تا رازی را کشف کنیم. دریغا و دردا که این راز هر روز پیش چشمان ماست و از کشف آن ناتوانیم! این راز خود ماییم.
من از یافتن کسی که زبانم را بفهمد ناامید شده‌ام و  انگار توانایی تاثیرگذاری بر محیط اطرافم را از دست داده‌ام. گاهی تا نیمه در سراب فرو می‌روم اما هنوز آب را به یاد دارم و عطش را که میراث پدران پاک ماست. گاهی به خواب می‌روم اما همین عطش بیدارم می‌کند: عطش بادیه! کاش اهل شعر و شاعری بودی تا این صفحه را از گلهای گلستان و رایحه‌ی بوستان پر کنم!
دوست تازه‌ی من
هوای شهری که تو در آن زندگی می‌کنی گاهی عجیب ابری می‌شود ولی به هزار و یک دلیل آفتاب هست. نگو که من با آفتاب سر و کاری ندارم:

گر بگوپم که مرا با تو سروکاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد: کاری هست

این که نوشتم مقدمه‌ای بود و اصل نامه...؟ تنها خدا می داند کی نوشته خواهد شد.
به امید دیدار
مسیح


 
بر ساحل اقیانوس ۷ - سفرنامه
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ٢٦ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب ، سفرنامه ، شعر خودم

ساعت ۱۰ شب از گفتگو با دکتر رماهی فارغ شدم و به هتل رفتم اما هنوز شوق تماشا و دیدار شهر و قدم زدن در ساحل اقیانوس در جانم زبانه می کشید. لباسم را عوض کردم دوربین و پولهایم را در اتاق گذاشتم  و راه افتادم. سوار ماشین کابلی شدم و تا آخر خط رفتم. به شوق تعبیر خوابی که ۱۳ سال قبل دیده بودم. همان خوابی که وقتی به آمریکا می آمدم برای آن خانم مونترالی تعریف کردم.  خط حاشیه ای  اقیانوس را گرفتم. قصد کرده بودم تا پل طلایی بروم. هرچه جلوتر میرفتم تاریک و تاریک تر می شد اثری از هیچ آدمیزادی نبود. ترسیدم. یادم آمد اینجا کانادا نیست که هر وقت دلت خواست در خیابان راه بروی. دکتر رماهی برایم تعریف کرد که دیروز مرد قوی هیکلی در خیابان متعرض او شده بود. پل طلایی دورتر از تصور من بود. به جایی رسیدم که جاده  بن بست بود. چند جوان سیاهپوست سروصدا می کردند. به نظر مست می رسیدند. یکی دو دکمه ی پیراهنم را باز کردم. قدری خودم را ژولیده کردم  و آرام به آن سوی خیابان رفتم. درست از جایی که جاده بن بست می شد، زایده ای اسکله مانند به سوی اقیانوس امتداد می یافت. از تابلوها معلوم بود که مردم برای ماهیگیری به آنجا می آیند. مسیر پر از شیشه های  شکسته ی مشروب و قوطی های مچاله شده بود. در کانادا نوشیدن مشروب در اماکن عمومی ممنوع است و حتی نمی توانی یک شیشه دستت بگیری و در خیابان راه بیفتی. پلیس هر ازگاهی راه را می بندد – مثل گشت بسیح در ایران خودمان- و از راننده ها تست می گیرد و اگر مشکوک بشوند ماشین را جستجو می کنند.

 

مسیری که در آن بودم مارپیچ بوده و پیوسته مرا از پل طلایی دور می کرد. ساعت  ۱۱ شده بود. توقف کردم و به سمت شهر نگاه کردم. ماه که به بدر رسیده بود از پشت آسمانخراش ها طلوع کرده بود و هاله ای از حریر روی شهر انداخته بود. ماه آنقدر بزرگ و دلفریب بود که روشنی ستاره ها و چراغهای شهر در مقابل آن ناچیز جلوه می کرد. دقایقی به تماشای آن گوی سیمابگون نشستم. لبم به ترنم یکی از شعرهای قدیمی خودم باز شد:

 

چه زیبا چه زیبا چه زیبایی ای ماه

چرا در شب من نمی آیی ای ماه؟

من و تو به همدیگر امشب شبیه ایم

چه تنها چه تنها چه تنهایی ای ماه

بیا سر بنه بر سر شانه ی من

دمی گریه کن ناشکیبایی ای ماه

تو تنها امید دل خسته ی من

در این شام این شام یلدایی ای ماه...

 

سرمست در آن جذبه‌ی مهتابی٬ ناگاه یادم آمد که آخرین ماشین ساعت  ۱۲ راه می افتد. برگشتم. جوانان سیاه هنوز عربده می کشیدند.  در ادامه‌ی آن مسیر خلوت تنها پسر و دختری را دیدم که به هم مشغول بودند. پارک حاشیه‌ای پر بود از راسوهای بدبو با آن خط طولی سپید در میانه‌ی بدنی سیاه... ساعت از ۱۱ و  ۴۰ دقیقه گذشته بود که به ایستگاه رسیدم. خبری از ماشین نبود. چند نفر دیگر هم از بارها و رستورانهای اطراف به من پیوستند خیالم قدری راحت شد. مرد درشت هیکلی به من نزدیک شد و پرسید کرایه‌ی ماشین کابلی چقدر است؟ گفتم ۵ چوق. گفت: خدای من! چه خبره! من ۲۰ بار به سن فرانسیسکو آمده ام و این اولین باری است که می خواهم سوار این ماشین ها بشوم. گفتم: من اولین باریست که آمده ام و چهارمین باریست که سوار می شوم. گفت پس من و تو مکمل همدیگریم. بعد ادامه داد که اهل بوستون است و برای کار اداری به اینجا آمده. ماشین آمد و سوار شدیم. راننده گفت که تا محله ی چینی ها بیشتر نمی رویم. مردم گفتند ما هم نصف کرایه را بیشتر نمی دهیم! اوضاع خنده داری بود. مرد بوستونی پدر راننده را درآورد تا به او پول داد بعد هم بغل دست من نشست. بوی شراب از دهنش بیرون می زد. در ماشین یک زوج شیکاگویی بودند که مردم حسابی سربه سرشان می گذاشتند و به راننده می گفتند که اینها را تا آخر مسیر نبرد. به محله ی چینی ها که رسیدیم من و مرد بوستونی پیاده شدیم. هنوز چند یلوک تا هتل فاصله داشتم. مرد از کار و بارش می گفت. روی سیستمهای ماهواره کار می کرد برای کاربردهای اضطراری. چندتا سوال فنی پرسیدم. معلوم بود که دروغ نمی گوید. گفتم که من هم یکی از پروژه هایم روی آنتن گیرنده ی ماهواره است. مقداری بحث فنی کردیم. آدم باحالی بود. خیلی زود صمیمی شد. در اونتاریو مردم کمتر با تو صمیمی می شوند. حداکثر ۳ یا ۴ جمله حرف می زنند و بعد ساکت می‌شوند. از مصاحبتشان کمتر لذت می بری و احساس غریبگی می کنی. به جایی رسیدیم که باید جدا می‌شدیم. من که گرم حرف زدن بودم مسیر را تعقیب نکرده بودم. آدرسم را به مرد بوستونی دادم. گفت: فکر می کنم باید از سمت چپ بروی. خداحافظی کردم. ده دقیقه ای راه رفتم تا اینکه فهمیدم مسیر را برعکس آمده ام. این عاقبت کسی است که مستی راهنمای او باشد!

 پس از یک روز پر ماجرا خواب چقدر می‌چسبید. تصمیم گرفتم فردا هرجوری شده به دیدن پل گلدن گیت بروم...

ادامه دارد

Golden Gate Bridge San Francisco


 
بر ساحل اقیانوس ۶ - سفرنامه
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب

صبح سه شنبه در کنفرانس IMS ارایه‌ی مقاله داشتم. ساعت ۷ قرار بود با روسای نشست صبحانه بخوریم و با هم آشنا شویم . من ساعت 5 از خواب بیدار شدم تا روی presentaion کار کنم. ساعت ۷ به پذیرش هتل گفتم برایم تاکسی بگیرند. طرف گفت اینجا مرکز شهر سن فرانسیسکو است و کافی است دست تکان بدهی تا تاکسی ها برایت ترمز کنند. من ده دقیقه دست تکان می دادم ودریغ از یک وانت بار! پیاده راه افتادم٬ هفت ونیم به محل کنفرانس رسیدم. روسای نشست را پیدا کردم و خودم را معرفی کردم. هدیه ای به من دادند و به سمت سالن رفتیم تا فایل ها را روی کامپیوتر بریزیم. یکی از روسای نشست فارغ التحصیل دانشگاه خودمان -واترلو- بود و خیلی تحویل گرفت تا فهمید ایرانی هستم پرسید که از دانشگاه شریف آمده ای؟
رفتم یک قهوه خوردم و برگشتم دیدم استادم وارد سالن شده و در همان ردیفهای اول نشسته. رسم خیلی خوبی در اینجا هست که استادها در هنگام ارایه‌ی مقاله‌ی دانشجوهایشان حاضر می‌شوند. این کار علاوه بر تشویق و دلگرمی دانشجو٬ باعث می‌شود که بحث‌های علمی جالبی بعد از ارایه مقاله شکل بگیرد. گاهی هم کار به دعوا می‌کشد که خیلی تماشایی است. من سومین مقاله بودم. چند سوال خوب از من پرسیدند که جواب دادم. بعد از نشست هم مهندسی آمریکایی که در مالزی کار می کرد سراغم آمد و سوالاتی پرسید. برنامه ی بعدی افتتاحیه بود چند سخنرانی و اهدای جوایز.
رییس کنفرانس می‌گفت ۹۸۵ مقاله برای این کنفرانس ارسال شده که فقط ۵۱ % آن پذیرفته شده - این کنفرانس کلا به سخت گیری و عمل گرایی معروف است و دو نفر از استادان خودم هم مدام به من می گفتند که شانس پذیرش مقاله‌ی تو کم است. رییس شرکتWiMax اولین سخنران کلیدی افتتاحیه بود. حرف حسابش هم این بود که اینترنت سیار حرف اول را در آینده ی مخابرات خواهد زد. بعد هم استادی از برکلی درباره ی نانوتکنولوژی صحبت کرد که تقریبا هیج نکته ی تازه ای در سخنان ایشان نیافتم.
 در این مراسم از پروفسور اولابی استاد دانشگاه میشیگان تقدیر شد. این پروفسور اولابی کتابی در زمینه ی الکترومغناطیس نوشته که در بیشتر دانشگاههای دنیا تدریس می شود و به چاپ هفتم هم رسیده. من بهار سال گذشته در تدریس این کتاب سهیم بودم و یکی دو اصلاحات به نظرم لازم رسیده بود. بعد از افتتاحیه دوان دوان سراغ پروفسور اولابی رفتم. خودم را معرفی کردم و پیشنهادهایم را دادم پروفسور با گشاده رویی تمام سخنم را شنید و اگرچه با من موافق نبود اما گفت حتما در اولین فرصت نگاه دیگری به کتاب می اندازد. حسابی هم تشکر کرد. فروتنی و ادب این بزرگمرد که کتابش در همه ی دنیا تدریس می شود، برایم بسیار دلنشین بود.

Dr Fawwaz Ulaby  دکتر فواز اولابی

نمایشگاه جانبی این کنفرانس با حضور۵۰۰ شرکت برگزار شده یود که دو روز تمام برای بازدید آن وقت لازم داشتی.  در حین بازدید سوالی از مسوولان یک غرفه‌ی نرم افزاری پرسدم. رفتند پیرمردی را آوردند و با هم مشغول بحت شدیم. شاید یک ساعتی بحث کردیم و به نتایج جالبی رسیدیم. بعدا فهمیدم که  بنده خدا استاد دانشگاه بوده و جایزه‌ی سالانه‌ی انجمن مایکروویو را هم برده.

عصر دکتر رماهی یکی از استادهایم را دیدم و بیش از سه ساعت با هم به گشت و گذار در شهر پرداختیم. محله‌های مرکزی شهر سن فرانسیسکو کثیف بودند و  -با عرض معذرت-  بوی شاش می‌دادند. یک بار هم مردی جلوی ما ظاهر شد و گفت: آقایان با اجازه‌ی شما من می‌خواهم به آمریکا بشاشم. بعد هم همانجا کشید پایین و مشغول قضای حاجت شد! در یکی از محله ها دکتر رماهی پرچمهای ۷ رنگی را به من نشان ‌داد و ‌گفت می‌دانی اینها برای چیست؟ گفتم شاید یک فستیوال در حال برگزاری است خندید و گفت مگر نمی‌دانی سن فرانسیسکو پایتخت ... ۱هاست.

دکتر ۲۶ سال در آمریکا زندگی کرده آخر کار هم خسته شده و به کانادا آمده. این قدم زدن چند ساعته فرصت شیرینی شد برای بحث کردن درباره‌ی اسلام٬ دموکراسی٬ کاپیتالیسم و حتی اشعار حافظ و خیام ... خانه‌های قدیمی زیبایی در طول مسیر می‌دیدیم در کنار ساحل استراحت کردیم و بعد به مرکز شهر برگشتیم و در همان رستوران پاکستانی شام مفصلی خوردیم به حساب دکتر!  

Dr Ramahi in San Francisco

۱- به جای ۳ نقطه قوم لوط را بگذارید!


 
روز مسابقه
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱٩ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

امروز روز مسابقه است. 15 مقاله به بخش نهایی راه یافته اند که  11 تای آنها از خود آمریکا هستند. یک نفر هم از اسرائیل آمده که اسمش کاتساو (قصاب) است و شايد ايرانی‌الاصل باشد. يک ايرانی ديگر هم البته هست. رقبای بسیار گردن کلفتی دارم عنوان مقالات را که نگاه می کردم همه به نظر بسیار جالب می رسیدند. هر کدام از ما یک پوستر آماده کرده‌ایم و در یک جلسه ی چهار ساعته باید نظر داورها را جلب کنیم. تنها ویژگی کار من در مقایسه با دیگران بدیع بودن آن است. مابقی کارها اصلاح يک روش يا يک ساختار مرسوم است.

ببینیم تا اسب اسفندیار
سوی آخور آید همی بی سوار
و یا باره ی رستم جنگجوی
به ایوان نهد بی خداوند روی

مقاله‌ی ديروز هم خوب بود. آخر جلسه يک نفر آمد و سلام کرد. يکی از دوستان دوره‌ی فوق بود که چهار سال نديده بودمش. گفت که رفته بوده ژاپن برای دکترا و به تازگی هم دفاع کرده. حرفهای جالبی می‌زد. شب هم رفتم شبگردی. اينجا ساعت ۹ که می‌شود. شهر به خواب می‌رود. آلبوکرکی نه مثل سياتل شهر تميز و مدرنی است٬ نه مثل سن فرانسيسکو پر از ساختمانها و آدمهای عجيب و غريب است و نه مثل لس آنجلس پر از ماشين های گران قيمت. اينجا آدم بور و بلوند يا آدم اتوکشيده پيدا نمی‌شود. قيافه ها هم سرخ‌پوستی يا مکزيکی است٬ زحمت کشيده و آفتاب خورده. همه‌ی نامگذاريها به زبان اسپانيايی است و تابلوهای دو زبانه هم کم نيستند.

يک جاهای شهر از جنوب تهران هم درب و داغون تر است. باران که می‌بارد خيابانها پر از چاله‌های آب می‌شوند


 
رسيدم به آلبوکرکی
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۸ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

من برای کنفرانس سالانه‌ی آنتن و تشعشع APS2006 به شهر آلبوکرکی آمده‌ام. سه مقاله و يک پوستر در اين کنفرانس دارم و ۵ روز در اين شهر خواهم بود. ساعت ۴ صبح بيدار شدم. سه پرواز داشتم که جمعا ۹ ساعت طول کشيد. اينجا دو ساعت با واترلو اختلاف زمانی دارد. شهر آلبوکرکی مرکز ايالت نيومکزيکو است. يک شهر دوست داشتنی خلوت و بسيار کلاسيک.  شهر يک طبقه است منظورم اينکه ساختمان بلند در آن کم پيدا می‌شود.

عصر ساعت ۶ پذيرايی افتتاحيه‌ی کنفرانس بود. شام و سالاد و آب شنگولی و زهرماری و ... خيلی آدم کله گنده اينجا اومده. يکی از استادهام پروفسور ايشی مارا را به من نشون داد که در زمينه‌ی تئوری تفرق امواج خداست. با خودم می‌گفتم می‌شه يه روز ... ؟

فردا صبح بايد اولين مقاله‌ام رو ارائه کنم. خيلی خستمه. بی خيال شام...


 
دوباره در سفرم...
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۸ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

حالا در فرودگاه دالاس هستم مرکز ایالت تکزاس
فرودگاه خیلی شیک است باید به آن بگویم فرودگاه آبی! 5 ترمینال اصلی دارد و یک مونوریل به اسم اسکای لینک که مسافران را بین آنها جابجا  می کند. اسکای لینک راننده ندارد کاملا برنامه‌ريزی شده است و  خودشان هم خیلی ذوقش را می‌کنند:

اسکای لینک عصر جدیدی از سرعت و آسودگی را نشان می دهد. همه ی ترمینالهای داخل را به هم وصل می کند. ارتفاع متوسط آن از زمین 50 فوت است

فرودگاه پر از افراد ارتشی است همه هم جقله جات
اینجا همه یه جوری به من نگاه می کنند. آدم ندیده ها!
خیلی ها هم کلاه کابوی دارند.
از اينجا به دنور می‌روم و از آنجا به آلبوکرکی. پرواز من به دنور دقیقا مقارن با فینال جام جهانی است. اگر بازی به وقت اضافه بکشد شاید قسمتی از آن را ببینم. دنور اینطور که بغل دستی ام می گفت در ایالت کلرادو در شمال نیومکزیکوست...


 
به تمنّای دو گندم ...
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱٤ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: شعر خودم

هرچه اسباب ملال است فراهم شده است
طربم رفته و همسایه‌ی من غم شده است
خانه ابریست٬ دل ابریست٬ جهانم ابریست
عکس خورشید در این آینه مبهم شده است
خواب بودم٬ عطش بادیه بیدارم کرد
چشم وا کردم و دیدم که محرّم شده است
دوستان یک دو قدم نامده برمی‌گردند
مرز تنهایی من وسعت عالم شده است
شمع می‌سوخت که «پرنورتر از هر روزم
شور و شیدایی پروانه چرا کم شده است؟»

به تمنّای دو گندم٬ به تماشای دو سیب
این همه در به دری قسمت آدم شده است

شعر هم چاره ی اندوه دلت نیست مسیح
سرو سرسبز تو در زیر خزان خم شده است


 
بر ساحل اقیانوس ۵ - سفرنامه
ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱٢ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

سن فرانسیسکو چهارمین شهر پرجمعیت کالیفرنیاست که 740 هزار نفر جمعیت دارد و بعد از نیویورک متراکم ترین شهر آمریکا محسوب می شود. شهر در شبه جزیره ی سن فرانسیسکو واقع شده که در سمت راست آن خلیجی به همین نام است و در سمت چپ اقیانوس آرام. جاذبه‌های فراوان این شهر آن را به یکی از دیدنی‌ترین شهرهای آمریکا تبدیل کرده است٬ مانند: پل دروازه‌ی طلایی Golden Gate زندان آلکاتراز٬ هرم ترانس-آمریکا و ماشین کابلی.

روز ۱۲ ژوئن با پرواز یونایتد ایرلاین از سیاتل به سن فرانسیسکو آمدم. طول پرواز ۱۰۰ دقیقه بود و ۲۰ دقیقه تاخیر داشت. من کنار پنجره نشسته بودم تا عکس بگیرم. بغل دستی من وکیل مایکروسافت بود و با اینکه چینی بود آدم خوش صحبتی بود. از جام جهانی حرف می‌زد و دوربین کانونی که در خانه داشت و با آن از پسرش عکس می‌گرفت (چرا من دارم این چیزها را می‌نویسم؟)

از فرودگاه تا هتل٬ وقت زیادی از من نگرفت. شاتل‌هایی در فرودگاه هستند که با ۱۵ دلار -ارزان تر از تاکسی- تو را به هرجای شهر که بخواهی می‌برند. هتل در محله‌ی چینی ها بود٬ در مرکز شهر و در اقیانوسی از خیابانهای یک‌طرفه. اما این خوبی را داشت که یکی از جاذبه‌های شهر را هر روز می‌دیدی و در ضمن به ایستگاه ماشین کابلی هم بسیار نزدیک بود.

View of Chinatown

بعد از رفع خستگی به محل کنفرانس (مرکز Moscone در خیابان Howard) رفتم و ثبت نام کردم. یک کنفرانس جانبی هم در حال برگزاری بود که در یکی از نشست های آن شرکت کردم. ساعت ۵ عصر حسابی گرسنه بودم. خیابانی در مرکز شهر یافتم به اسم O'farrel که پر از رستورانهای مختلف است: مدیترانه‌ای٬ هندی-پاکستانی٬ تونسی٬ مصری و ... بوی خوش غذاهای هندی-پاکستانی٬ مقصد مرا تعیین کرد. پرسیدم غذای mild چی دارید؟ از میان ۲۰-۳۰ نوع غذا فقط دو تا معتدل بود! غذایی که انتخاب کردم chicken tikka mosalla بود. خودشان هم نان تازه می‌پختند که به آن می‌گفتند Naan! و بسیار خوشمزه بود.در طی ۴ روزی که سن فرانسیسکو بودم سه بار به این رستوران رفتم.

از رستوران که برگشتم به دیدن میدان اتحاد Union Square رفتم.نزدیک این میدان یک مرکز خرید ۹ طبقه به نام Nordstrom بود که خیلی تر و تمیز و شیک بود و بیشتر لباس می‌فروختند. در همان اطراف خیابان Powell قرار داشت که ایستگاه اول ماشین کابلی در آنجا بود. برای هر دور سواری باید ۵ دلار بدهی که پول زیادی است. اما یک سری city pass می‌فروشند به قیمت ۴۹ دلار که می‌توانی به مدت ۹ روز سوار این ماشین ها و اتوبوس های برقی بشوی و ۶ جاذبه‌ی دیگر شهر را با آن ببینی از جمله کروز سواری روی خلیج سن فرانسیسکو. این سیستم حمل و نقل قدمتی ۱۰۰ ساله دارد. راننده‌ی ماشین کابلی آدم بسیار شوخ و لاتی بود و تا ایستگاه آخر ما را از خنده روده‌بر کرد. ایستگاه آخر در نزدیکی ساحل بود. گشتی در بندرگاه و اسکله زدم و از دور جزیره‌ی آلکاتراز را دیدم.

برگشتم که سوار ماشین کابلی بشوم٬ آقایی از من پرسید: این ماشین به کجا می‌رود؟ گفتم به تقاطع Powell و Market. گفت از کنار فلان هتل هم رد می‌شود؟ گفتم حاجی من تازه نصفه روزه که اومدم سن فرانسیسکو. گفت از کجا اومدی؟ گفتم کانادا. گفت ما هم از کانادا  اومدیم از کجای کانادا؟ گفتم از اونتاریو. همسر مرد گفت ما هم از اونتاریو اومدیم! حالا از کدوم شهر؟ گفتم واترلو. مرد گفت ما در برادفورد زندگی می‌کنیم که به واترلو خیلی نزدیکه. نکنه شما توی اون دانشگاه High-tech درس می‌خونی؟ جمعیتی که منتظر ماشین کابلی بود برگشت و به من نگاه کرد! -انگار که از MIT اومده باشم- گردن افراختم و گفتم بله. آقایی که کمی دورتر نشسته بود گفت من هم در سال ۱۹۷۶ از دانشگاه واترلو فارغ‌التحصیل شدم. عجب دانشگاه خوبیه! شما در چه رشته‌ای درس می‌خونید؟‌گفتم برق. گفت حتما برای شرکت RIM کار کی‌ می‌کنی؟ گفتم با اونها قرارداد داریم. با خودم گفتم عجب دنیای کوچیکیه! بعد به اونها گفتم : می‌تونم با همسایه‌های خودم یه عکس بندازم؟ با گشاده‌رویی پذیرفتند.

مسیر برگشت را طی کردیم. وقتی ماشین وارد سرازیری می‌شد بوی دود ناشی از ترمزهای چوبی را حس می‌کردی. من در محوطه ی باز عقب ماشین ایستاده بودم تا شهر را در شب ببینم و عکس بگیرم. به محله‌ی چینی‌ها که رسیدیم پیاده شدم. فردا صبح در اولین نشست کنفرانس مقاله داشتم و باید روی ارایه‌ی آن کار می‌کردم. تا نیمه شب مشغول بودم. چه روز شلوغ و پرخاطره‌ای را پشت سر گذاشته بودم!

ادامه دارد...


 
بر ساحل اقیانوس ۴ - سفرنامه
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۸ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، طنز

ایران نیمه‌ی اول را خوب و جنگنده بازی کرد. یک گل خورد و یک گل زد٬ اما نیمه‌ی دوم افتضاح بود. با حساب ۳ بر یک بازنده شدیم و حالمان گرفته شد.

همسر یکی از دوستان که ماشاا... به چندین هنر آراسته بود قضیه‌ی مشاعره‌ی دیروز ما با رفقا را شنید و گیر سه پیچ چپگرد داد که من باید با شما مشاعره کنم. تا بسم ا... گفتیم ما را با ث ۳ نقطه بمباران کرد. چندتا شعری از حافظ و منوچهری که با ث ۳ نقطه شروع می‌شد در جوابش خواندم اما دست بردار نبود. بنده خدا ما را نمی شناخت! شروع کردم فی‌البداهه یک مثنوی سرودم که اول هر بیتش «ثریا» بود :

ثریا ناله می‌کرد از جدایی      که کارم در فراقت شد گدایی...

وقتی ث هایش تمام شد رفت سراغ ژ. من هم همان بلایی را که بر سر ثریا در آوردم این بار بر سر ژاله آوردم:

ژاله می‌بارید بر روی نگار      مثل شبنم در شمیم نوبهار...

خلاصه سه ساعتی مشغول بودیم. بعد رفتیم به یک مرکز خرید و چشم شما روز بد نبیند یک غذایی که نمی‌دانم تایلندی بود یا چینی یا مالزیایی خوردیم به چه مشقتی!

بعد از صرف ناهار رفتیم از مرکز شهر سیاتل بازدید کردیم. یک برج بسیار بلند در مرکز شهر هست که در سال ۱۹۸۵ ساخته شده و اسمش کلمبیا است و ۷۶ طبقه دارد. ارتفاع بلندترین نقطه‌ی آن از سطح زمین ۳۰۴ متر است و بلندترین ساختمان در شمال غرب آمریکا به شمار می‌رود . دو استادیوم بسیار بسیار بزرگ هم در مرکز شهر هست که تویش بیس‌بال و راگبی و امثالهم بازی می‌کنند.

ما یک رفیق بسیار شفیق هم در این سفر  یافتیم به اسم آقا وهاب که از MIT‌ دکترا گرفته اما بنده خدا مدتی است به آمازون رفته. البته برای اطلاع دوستانی که مثل بنده از فراسوی کوهستان آمده‌اند باید عرض کنم که منظورم شرکت آمازون بزرگترین فروشنده‌ی اینترنتی دنیاست. این را نوشتم که بگویم ساختمان اصلی آمازون هم در سیاتل قرار دارد. اولین فروشگاه استارباکس هم در این شهر تاسیس شده. استارباکس یک چیزی است مثل مک دونالد یا اکبر جوجه که به جای همبرگر یا سگ داغ۱ در آن قهوه و چای و شیرینی می‌فروشند. در تلفظ کانادایی به استارباکس می‌گویند تیم هورتونز. در آمریکا هر روستایی که بیش از یک خانوار در آن ساکن باشد حداقل یک استارباکس دارد.

قبل از غروب هم دانشگاه واشینگتون را دیدیم که جز ۱۰ دانشگاه برتر آمریکاست به ویژه در پزشکی. محوطه‌ی دانشگاه بسیار زیباست و ساختمانهای آن معماری یکدستی دارند. من در ادامه‌ی سفر سه دانشگاه معروف دیگر را هم دیدم (برکلی٬ استانفورد و UCLA) اما به نظرم دانشگاه واشینگتون از همه زیباتر بود.

 پی نوشت:

۱- سگ داغ معادل فارسی Hot-Dog است که یک غذایی است که کفار می‌خورند. اما بنا به لف و نشر مرتب و از قرینه‌ی کلام برمی‌آید که منظور نویسنده این بوده که غذاهای اکبرجوجه مثل گوشت سگ سفت است.


 
بر ساحل اقیانوس ۳ - سفرنامه
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۸ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، طبیعت

...من کوه را انتخاب کردم. در این قسمت کانادا که ما هستیم کوه پیدا نمی‌شود. آخرین باری که یک کوه درست و حسابی دیدم ده ماه قبل بود که به ایران آمده بودم. با خانواده به کلاردشت رفتیم و توقف کوتاهی در سیاه بیشه داشتیم. کوه به آدم شور می‌دهد؛ دریا٬ سکوت. در کوه باید آواز بخوانی٬ داد بزنی٬ حنجره‌ات را پاره کنی. در دریا باید سکوت کنی٬ بی‌کرانگی آبی را نگاه کنی و گوش بدهی به صدای پای امواج.

دو کوه بزرگ در نزدیکی سیاتل هست. یکی کوه سنت هلن که آتشفشانی فعال است و ۲۵۵۰ متر ارتفاع دارد و دیگری کوه ری‌نی‌یر که با ۴۳۹۲ متر ارتفاع سربلندترین کوه در آن حوالی است و وقتی هوا خوب باشد قله‌ی سپیدپوش آن از شهر دیده می‌شود. از ترس اینکه بال و پرمان به نور تجلی نسوزد کوه ری‌نی‌یر را انتخاب کردیم.

 آتشفشان سنت هلن Saint Helen

 کوه ری‌نی یر Mont Rainier

از سیاتل که خارج شدیم در سمت راست آزادراه دم و دستگاه هواپیماسازی بویینگ را دیدم. نیم ساعت بعد هم دوباره کارخانه‌ی بویینگ را دیدم اما این بار در سمت چپ جاده. معلوم شد رفیق ما یک جایی اشتباهی پیچیده و ما دوباره وارد سیاتل شده‌ایم. با اینکه فاصله‌ی کوه تا شهر ۹۰ کیلومتر است٬ بعد از دو ساعت رانندگی به جای کوه٬ سر از شهری درآوردیم به نام المپیا. فکر می‌کنم کریستف کلمب همین طوری قاره‌ی آمریکا را کشف کرد. یک کاره بدون نقشه راه افتاد٬ گفت توکل بر خدا بالاخره به یک جایی می‌رسیم!  شهر المپیا مرکز ایالت واشینگتون است و به همین دلیل بناهای یادبود و ساختمانهای اداری زیادی دارد که به سبک ساختمانهای پایتحت ساخته شده‌اند.  رفقا٬ پدر مجسمه‌ها را درآوردند از بس که از آنها بالا رفتند و عکس یادگاری گرفتند.

بالاخره چندتا از خواهران آمریکایی یک نقشه‌ی مجانی به ما دادند و بعد از سه ساعت٬ توانستیم کوه به آن گندگی را پیدا کنیم. البته این سرگردانی و دور خود گشتن ها فرصت خوبی ایجاد کرد برای مشاعره و آواز خوانی و شر و شور و خلاصه کیف کردن.

کوه٬ نگینی بود در حلقه‌ی درختان تنومند سدار. درختانی بلند و سروقامت و انبوه... جنگل پر از آهو بود آنقدر که به راحتی می‌توانستی با آنها عکس بگیری. بالا و بالاتر رفتیم تا در آستانه‌ی غروب به برف رسیدیم جایی که رنگ سبز و سفید و سرخ در دامنه‌ی آن کوه ۴۴۰۰ متری به هم می‌آمیخت.  دیگر عقده‌ی ده ماهه فروکش کرده بود. به سیاتل برگشتیم تا برای تماشای بازی ایران و مکزیک آماده شویم ...

ادامه دارد.


 
بر ساحل اقیانوس ۲ - سفرنامه
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ٥ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

اولین مقصد این سفر شهر سیاتل بود. سیاتل بزرگترین شهر سواحل شمال غربی است که ۱۰۶ مایل از مرز کانادا فاصله دارد. جمعیت بخش مرکزی سیاتل ۶۰۰ هزار نفر است که با احتساب حومه به ۳میلیون و ۸۰۰ هزار نفر می‌رسد. سیاتل را به خاطر درختان همیشه سبزش شهر زمرد ( Emerald City) نیز می‌نامند. بنا به برخی آمارها سیاتل باسوادترین شهر آمریکاست.

در سیاتل مهمان دوست عزیزی بودم که در شرکت مایکروسافت کار می‌کند. ساختمان اصلی شرکت مایکروسافت در بخش Redmond شهر سیاتل واقع شده و ۳۵۰۰۰ نیروی انسانی دارد. بصورت فشرده از واحد تحقیقات و نمایشگاه مایکروسافت بازدید کردم. محیطی زیبا و آرام با امکانات کافی در اختیار محققین قرار گرفته بود. به نظر می‌رسید کسی استرس کاری ندارد. در حین بازدید آقای مهدیان را دیدم. این آقای مهدیان فارغ‌التحصیل دانشگاه ام آی تی است و سه مدال المپیاد جهانی دارد.

نمایشگاه تاریخچه و دستاوردهای تکنولوژیک مایکروسافت هم بسیار جالب بود. تصویرها تو را می‌بردند به روزی که بیل گیتس -که یک دانشجوی جوان بود- تصمیم گرفت این شرکت را راه‌اندازی کند... نمونه‌هایی از محصولات آینده -مثل صفحات لمسی و نمایشگرهای چند تکه٬ نمایشگرهای نیمه شفاف و ویندوز ویستا- هم در نمایشگاه بود. یک نسخه ویندوز تخصصی را هم می‌شد به قیمت ۲۵ چوق خرید.

بعد از مایکروسافت٬ رفتیم تشییع جنازه‌‌ی یک هموطن. تشییع که چه عرض کنم بیشتر تدفین بود. نه نماز میتی نه تلقینی نه سنگ لحدی... و چه غریبانه است مرگ در غربت... تا یادت باشد که مرگ ناگهان می‌آید و کاری به سن و سال و کسب و کارت ندارد... تا شیرینی زندگی در غرب و آسایش مجازی‌اش تو را از تلخی مرگ غافل نکند.

بعد از تدفین٬ رفتیم به تماشای یک دریاچه. شهر پر از دریاچه است و بزرگترین آنها دریاچه‌ی واشینگتون است که دو پل بسیار بزرگ روی آن کشیده‌اند. ساحل دریاچه پر از گلهای نیلوفر بود و کمی آن سوتر قایق‌های رنگارنگ... اما جالبترین و -به قول یکی از سیاتلیّون- نابدیهی‌ترین نکته‌ی این دریاچه حضور تیزپر و بلند پرواز عقابهای سفید بود. همان عقاب مغرور و پر ابهتی که سمبل آمریکاست. یکی از ساکنان محل می‌گفت ۱۵ تا عقاب در این دریاچه دیده است. عکس  های را که از گلهای نیلوفر و عقابها گرفتم می‌توانید در گالری بغلی مشاهده کنید.

 

شب عده‌ای از دوستان در منزل دوستم جمع شده بودند. چلو خورشت کدو با بورانی پختیم و خوردیم.

روز دوم روز گشت و گذار در خارج از شهر بود.  بین اقیانوس و کوه٬ باید یکی را انتخاب می‌کردم...

ادامه دارد!


 
بر ساحل اقیانوس ۱ - سفرنامه
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، انسان ، مرگ

سفر من به سواحل غربی آمریکا (واشینگتن و کالیفرنیا) ۱۱ روز طول کشید. سفر٬ ظهر پنج شنبه ۸ ژوئن آغاز شد و صبح سه شنبه ۲۰ ژوئن به پایان رسید. مسافت تقریبی طی شده ۶۷۰۰ مایل معادل ۱۰۷۰۰ کیلومتر بود. هدف اصلی از این سفر شرکت در کنفرانس بین‌المللی مایکروویو در شهر سن فرانسیسکو، ارائه‌ی مقاله و بازدید از نمایشگاه جانبی بود. در این کنفرانس قرار بود ۱۵۰۰ دلار به من جایزه بدهند که دادند.  لینک زیر نقشه‌ی سفر را نشان می‌دهد:

در این سفر٬ شهرهای سیاتل٬ المپیا٬ سن فرانسیسکو، برکلی٬ استانفورد و لس آنجلس را دیدم. پنج شنبه ۸ ژوئن ساعت۱۵/۱ از واترلو به فرودگاه پیرسون تورنتو رفتم. ساعت ۳۰/۲ مشغول check in و بررسی‌ امنیتی شدم که کلا دو ساعت طول کشید. پرواز من از طریق خظ هوایی Air Canada/ United Airline بود که با اندکی تاخیر ساعت ۶ عصر به وقت محلی آغاز شد و ساعت ۴۵/۷ به وقت سیاتل تمام شد با توجه به اختلاف زمانی ۳ ساعته بین تورنتو و سواحل غربی طول پرواز ۴۵/۴ بود. صندلی من در ردیف ۱۲ شماره‌ی D بود. در طی پرواز یک فیلم در پیتی را نشان دادند. در صندلی کناری من خانمی اهل مونته ریل نشسته بود که فلوت می‌زد و بحث شیرینی درباره‌ی زندگی بعد از مرگ و تفاوتهای فرهنگی ایرانی‌ها و غربی‌ها با هم داشتیم. در حین بحث٬ چندبار از مثال درخت استفاده کردم مثلا گفتم که درختها در پاییز برگهایشان می‌ریزد اما در بهار دوباره بارور می‌شوند. انسان هم می‌تواند چندین بهار داشته باشد و هربار٬ دوباره متولد شود... می‌گفت : من از این فلسفه‌ی درخت شما خیلی خوشم آمد...