بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

بساط سبزه لگدکوب شد...
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ٢۸ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سعدی

درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند
جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند

حریف مجلس ما خود همیشه دل می‌برد
علی الخصوص که پیرایه‌ای بر او بستند

کسان که در رمضان چنگ می‌شکستندی
نسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند

بساط سبزه لگدکوب شد به پای نشاط
ز بس که عارف و عامی به رقص برجستند

دو دوست قدر شناسند عهد صحبت را
که مدتی ببریدند و بازپیوستند

به در نمی‌رود از خانگه یکی هشیار
که پیش شحنه بگوید که صوفیان مستند

یکی درخت گل اندر فضای خلوت ماست
که سروهای چمن پیش قامتش پستند

اگر جهان همه دشمن شود به دولت دوست
خبر ندارم از ایشان که در جهان هستند

به سرو گفت کسی میوه‌ای نمی‌آری
جواب داد که آزادگان تهی دستند

به راه عقل برفتند سعدیا بسیار
که ره به عالم دیوانگان ندانستند

-------------------------------------------

نوروز 1386 مبارک


 
دور از هیاهوی دیوانه کننده
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢٥ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: کتاب ، حسب حال

سه شنبه از آن روزهای قشنگی بود که حیف بود با رفتن به دانشگاه تلف شود. هوا تا ۱۰ درجه بالای صفر گرم شد. بهاری بود در زمستان و واحه‌ای در بیابان. آسمان باز شد و بیشتر برفهایی که دو ماه بود روی زمین خوابیده بودند٬ آب شدند. مانده بودم به کجا بروم. هوس پیاده‌روی داشتم. قایم باشک بازی خورشید و ابرها هوش و حواسم را برده بود. بعد از مدتها شروع کردم به آواز خواندن:

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش

این سوخته را محرم اسرار نهان باش

بالاخره در گوشه‌ای از خیابان کینگ سوار اتوبوس خط ۷ شدم. تصمیم گرفتم به کتابفروشی بزرگ شهر -Chapter's- بروم. دلم برای قدم زدن بین کتابها تنگ شده بود. پشت سرم نوجوانی نشسته بود که با خانم بغل دستی مشغول صحبت بود. آنقدر قشنگ حرف می زد و واژه های پر معنی به کار می برد، که چندبار به سن و سالش شک کردم.

داخل کتابفروشی که بیشتر به کتابخانه می‌ماند صندلی گذاشته‌اند و یک کافی شاپ دنج با شومینه و صندلی راحتی هم درست کرده‌اند. می‌توانی هر چند کتاب که دوست داری برداری و بخوانی. قیمت کتاب هم به نسبت درآمد مردم بالا نیست و مالیات خرید کتاب هم تنها ۶ درصد است.

در میان کتابهایی که دیدم عنوان یکی مرا بسیار جذب کرد: Far From the Madding Crowd دور از هیاهوی دیوانه کننده نوشته‌ی توماس هاردی Thomas Hardy .

حالا چند روزی است در اندک زمان آسایشی که زندگی روزانه برایم باقی می‌گذارد، مثل وقتی که سوار اتوبوس هستم، یا پیاده فاصله‌ی ایستگاه تا محل کارم را طی می‌کنم، این کتاب را دستم می‌گیرم.

در فصل اول گابریل شخصیت اصلی رمان را این گونه توصیف می‌کند:

He had just reached the time of life at which 'young' is ceasing to be the prefix of 'man' in speaking of one. He was at the brightest period of masculine growth, for his intellect and his emotions were clearly separated: he had passed the time during which the influence of youth indiscriminately mingles them in the character of impulse, and he had not arrived at the stage wherein they become united again, in the character of prejudice, by the influence of a wife and family. Inshort, he was twenty-eight, and a bachelor

او درست به زمانی از زندگی‌اش رسیده بود که دیگر صفت جوان را برای مرد به کار نمی‌برند. او در درخشان ترین موقعیت تکامل مردانگی بود چرا که عقل و عاطفه‌اش به وضوح از هم جدا بودند. دوره‌ای را که نفوذ جوانی این دو را در قامت آرزو به هم می‌آمیزد پشت سر گذاشته بود و هنوز هم به سنی نرسیده بود که این دو دوباره در قالب تعصب به هم می‌پیوندند با فشار همسر و فرزند. خلاصه او بیست و هشت ساله بود و مجرد ...


 
ویکتوریا، شهر گلها - سفرنامه (۴)
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

ویکتوریا مرکز ایالت بریتیش کلمبیاست و به همین دلیل مجلس ایالتی و ساختمانهای اداری مهم در این شهر واقع شده‌اند. برای من این سوال مطرح بود که آیا محاصره‌ی شهر در بین دریا و زمان نسبتا طولانی رفت و آمد تا ونکوور برای مردم و مسوولان مشکلی ایجاد نمی‌کند؟ پاسخ این سوال را در بندرگاه ویکتوریا گرفتم:

victoria harbor

بندرگاه پر از هواپیماهای ملخ دار بود که روی آب فرود می‌آمدند. ترابری هوایی در این ایالت هم مثل ترابری آبی رونق چشمگیری دارد. در همین انتاریو دوستی داشتم که گواهینامه ی رانندگی نداشت اما گواهینامه ی خلبانی داشت. با کمتر از 1000 دلار در ماه می توانید صاحب یک هواپیما شوید!

پارلمان بریتیش کلمبیا:

این ساختمان زیبا در سال 1898 توسط یک مهندس جوان 25 ساله به نام فرانسیس راتن بری طراحی و ساخته شده است. این آقا معمار هتل ایمپرس هم هستند. بازدید از مجلس رایگان بود و تورها هر 20 دقیقه یک بار حرکت می کردند. خانم جوانی که بلیت ها را می‌داد خودش را به شکل ملکه ویکتوریا درآورده بود: کلاه گل دار و چتر توری سفیدی داشت و مدام از جواهرات و لباسهای اشرافی‌اش تعریف می کرد. جالب این بود که لهجه‌ی انگلیسی زیبایی داشت و حسابی در نقش فرورفته بود. ملکه ویکتوریا آدم مطلعی نشان می‌داد و به سوالهای مردم هم پاسخ می‌داد. یادتان باشد که کانادایی ها ملکه ویکتوریا را خیلی دوست دارند چون بدون خین و خین ریزی به آنها استقلال داد، پس هیچوقت با ملکه شوخی نکنید.

خانمی که راهنمای ما بود با صدای بلند از تاریخ و میراث فرهنگی بریتیش کلمبیا و ویکتوریا
سخن می‌گفت و در ضمن سخنانش گفت که ما شما توریست ها را خیلی دوست داریم چون دومین منبع درآمد ما بعد از فروش چوب، توریسم است.

گرداگرد ساختمان مجلس پر از گلهای رنگارنگ بود. در خیابانهای اطراف هم سبدهای زیبای گل از تیرهای چراغ برق آویخته بودند. در ویکتوریا تیرهای چراغ برق هم شکوفه می‌دهند. آب و هوای مدیترانه‌ای ویکتوریا این شهر را گرمترین شهر کانادا کرده است و نزدیکی به کوه المپیک در ایالت واشینگتن آمریکا تاثیرات شگفتی بر میزان بارش سالیانه ی ویکتوریا داشته. میزان بارش سالیانه‌ی این شهر تنها نصف ونکوور و دو سوم سیاتل است و به همین میزان روزهای آفتابی آن بیشتر است.

در آخرین روزهای ماه آگوست -گرمترین ماه سال- هوای ویکتوریا بسیار دلپذیر بود و نسیمی خنک از حاشیه ی آبی دریا جریان داشت.

موزه‌ی مجسمه‌های مومی:

روبروی مجلس، بر لب آب موزه‌ی مجسمه‌های مومی بود. تندیس بیش از 300 نفر از شخصیت‌های سیاسی، تاریخی، ملی، هنری و تخیلی همراه با توضیحات در این موزه نصب شده بود. هزینه‌ی ورود برای دانشجوها 7 دلار بود. این هم ملکه الیزابت چندم :

از صبح که بیرون آمدیم گلودرد داشتم و به ونکوور که برگشتیم تب و لرز شدیدی گرفتم. دندانهایم به شدت به هم می خوردند. همانجور با لباس رفتم روی تخت و به رضا گفتم هر چه پتو و روتختی هست روی من بیندازد. یادم باشد داستان سوپ خوردن در رستوران چینی را در سفرنامه‌ی ونکوور بنویسم.

پایان %


 
بیل زدن در برهوت!
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، قرآن ، مولانا ، عاشقانه

lunar eclipse  ماه گرفتگی

این شبهای ماه گرفتگی دل من هم عجیب گرفته. من از دلتنگی نمی‌نالم و حتی اعتراف می‌کنم که دلتنگی را دوست دارم چرا که دلتنگی مرا بزرگتر می‌کند. اما تنها ایراد دلتنگی این است که نمی فهمد تو لباس ماده بر تن داری و محصور در ماده‌ای و محکوم به بیل زدن در برهوت! دلتنگی تو را جدا و تنها می‌خواهد٬ ساکن و ساکت٬ مبهوت و متفکر ... و مردم تو را شاد  می‌خواهند و  پرخنده و سرزنده ... و وقتی خودت را از این کاروان رونده‌ی پر هیاهو جدا می‌کنی و برای ساعتی بر روی تکه سنگی کنار جاده درنگ می‌کنی٬ می‌فهمی که چقدر همه از ظن خود یار تو شده‌اند و چقدر با همه فرق می‌کنی. به همین دلیل است که وقتی می‌گویی موسی دلتنگ خدا شده بود و تاب تحمل نداشت و تشنه‌ی دیدار بود٬ به تو می‌خندند و نمی‌فهمند که خدا از شدت محبت به موسی گفت «لن ترانی» و الا چه لزومی داشت که بر کوه جلوه کند؟

می‌گویند موسی حاجت قومش را به خدا گفت که « لن نومن لک حتی نری الله جهرة» پس چرا موسی قبل از آن چهل شب در میقات تنها بود؟ برای بیان همین حاجت مبتذل قومش؟

دلتنگی من از جنس دلتنگی موسی نیست. من نه صبر موسی را دارم نه سادگی و صداقت او را. و اگر می‌گویم موسی صبور بود تعجب نکن و آن آیات سوره‌ی کهف را  به یاد من نیاور... تنها خواستم بگویم موسی هم گاهی دلتنگ می شد و من با موسی بیشتر از عیسی و ابراهیم انس و الفت دارم. ابراهیم که قله‌ی تقوی بود و عیسی نظرکرده‌ی خدا و کلمه‌ی او. موسی اما٬ عصبانی می‌شد٬ می‌ترسید٬ کتک می‌زد٬ غیرتی می‌شد و ... عاشق هم می‌شد.  حالا تو تا صبح بگو که این حرفها با عصمت پیامبران سازگاری ندارد. بله موسی معصوم بود  اما موسی دل هم داشت و مگر دل یعنی گناه؟

این شبهای ماه گرفتگی دل من هم عجیب گرفته. در حاشیه‌ی دلتنگی ها تصویر ساعتی شنی را دیدم که نصف آن خالی شده بود. به دلم افتاد که بادهای اردبیهشتی آنقدر همت دارند که مرا از این ساحل صخره‌ای بردارند و به آن سوی دریا برسانند.

گر نبودی خلق محجوب و کثیف٬           
ور نبودی حلق ها تنگ و ضعیف٬

در مدیحت داد معنی دادمی                 
غیر این معنی لبی بگشادمی

مدح تو حیف است با زندانیان             
گویم  اندر مجمع روحانیان


 
مثل مسافران اتوبوس
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ٧ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: بوروکراسی ، مادر ، حسب حال ، شعر خودم

یک دنیا مدرک از تو خواسته‌اند و تو دوباره باید اثبات کنی که خودت هستی.  تمام کشوها و پوشه ها را یکی یکی باز می‌کنی تا ورق ورق مدارک لازم را به شرح پیوست فراهم کنی. خنده‌ات می گیرد -از زور ناچاری- چون یک بار چهار سال و نیم قبل تمام این مدارک را تحویل داده بودی و اصلا یادت نیست وقتی از ایران می‌آمدی و ظرف دو روز همه کارهایت را جمع و جور کردی چه چیز را کجا گذاشتی؟

یادت می‌آید چقدر تنها بودی و عصر پنج شنبه شیشه‌ی عینکت شکست و شنبه صبح مسافر بودی و دو چمدان خالی داشتی که باید پر می‌کردی. مادرت تنها کسی بود که پیش تو بود٬ نه برادری نه خواهری... چمدانها را جلویش گذاشتی و با مظلومیت کودکی که مشقهایش را ننوشته از او خواستی که آنها را پر کند ... و مادر اشک می‌ریخت که طاقت دوری نداشت و تو با خودت می‌گفتی من چقدر نامردم که تنهایش می‌گذارم... و  بعد یادت می‌آمد که نیمه مردان ریاکار زمین و گاوهای خشمگین با تو چه کردند و احساس می‌کردی که نمی‌توانی نفس بکشی و باید بروی.

پوشه ها را ورق می‌زنی و شعرهای ناتمامی را می‌بینی که دوستشان داری و در آرزوی روز موعودی هستی که نه درسی باشد نه تدریسی تا یکی یکی تمامشان کنی:

احساس می‌کنم پس از این سالها هنوز ٬

در خاطرات خویش صدای تو را هنوز

با اینکه سالهاست که باران گرفته است

می‌سوزم از حرارت آن شعله ها هنوز

پروانه‌ای که پر زدی از باغ بی بهار

موج عبور توست میان هوا هنوز ...

و تعجب می‌کنی که این شعرها را کی گفته‌ای و یادت می‌آید اینقدر شعرهایت را برای کسی نخوانده‌ای که از یاد برده‌ای. به یاد پریروز می‌افتی که تا یک شعر تازه می‌گفتی فرشاد را پیدا می‌کردی روی چمن‌های مرطوب دانشکده ولو می‌شدی و هر بیت را برایش زمزمه می‌کردی و او هم با تو مضمضمه می‌کرد و از حفظ می‌شد. 

و عکس دسته جمعی دانشجوهایت را می‌بینی که حالا به جز یکی دو تایشان دیگر کسی تو را به یاد ندارد و خودت را قانع می‌کنی که این بازی زندگی است و به یاد تئوری خودت می‌افتی که ما مثل مسافران اتوبوسیم که هر کدام در ایستگاهی سوار و در ایستگاهی دیگر پیاده می‌شویم و فرصت با هم بودنمان اندک و مقصدمان از هم جداست...

دستخط زیبای پدرت را می‌بینی و یادت می‌آید که هشت سال گذشت و دلت تنگ می‌شود به اندازه‌ی همه‌ی سالهایی که بی او گذشت٬ با خودت می‌گویی چه زود رفت. همین دیروز خوابش را دیدی ... دلت می‌خواهد به خدا بگویی که تو خیلی از این دنیا طلب داری و یادت می‌آید که تو بنده‌ای و او واجب‌ الوجود و در نظام احسن وجه نقصی نیست و هرچه هست از قامت ناساز بی‌اندام توست.

چقدر بی‌خبرم از خودم...


 
یونس
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: قرآن

و به یاد بیاور آن گاه که او به سوی کشتی که پر بود روان شد.

و با آنها قرعه انداخت و قرعه به نام او افتاد و درمانده شد

او را به دریا افکندند و ماهی بزرگی او را بلعید و او سزاوار سرزنش بود.

و اگر از تسبیح گویان نبود،

تا روز قیامت در شکم ماهی می‌ماند

*‌ * *

 

 

 

من و تو چقدر تسبیح میگیم؟ وقتش نشده یه کم به خودمون بیایم؟ چقدر بی‌خبری؟ بس نیست؟ خسته نشدی؟

یونس و ماهی