بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

ویکتوریا، شهر گلها - سفرنامه (۱)
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ٢٦ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

ویکتوریا مرکز ایالت بریتیش کلمبیا یکی از غربی ترین شهرهای کانادا و آمریکای شمالی محسوب می شود شهر در جنوب جزیره ی ونکوور و در دامن اقیانوس آرام قرار دارد. به ویکتوریا شهر بازنشسته ها هم می گویند! بخش زیادی از جمعیت ۷۴۰۰۰ نفری این شهر بازنشسته هایی هستند که از سراسر کانادا به این شهر زیبا و خوش آب و هوا آمده اند.


محل اقامت ما هتلی در خیابان رابسون در lونکوور بود و حدودا ۴ ساعت طول کشید تا از هتل به ویکتوریا برسیم. برای رفتن از ونکوور به ویکتوریا باید ابتدا به ترمینال سواسن Tswwassen در ۲۱ کیلومتری جنوب ونکوور و نزدیکی مرز آمریکا بروید. سپس به مدت ۱ ساعت و ۳۵ دقیقه سوار فری (نوعی کشتی) بشوید و به ترمینال شوارتز Swartz bay در ۱۷ کیلومتری شمال ویکتوریا بروید و از آنجا هم به یک طریقی خودتان را به شهر برسانید.

من در چار پنج روزی که در ونکوور بودم دو بار به جزیره رفتم: بار اول برای دیدن باغ بوچارت و بار دوم برای دیدن شهر ویکتوریا. بنابراین جمعا ۴ بار به مدت ۶ ساعت و ۲۰ دقیقه سوار فری شدم. ابعاد فری ها بسته به حجم ترافیک و ساعت روز متفاوت بود. یکی از این فری ها سه طبقه برای مسافران و دو طبقه برای ماشین ها فضا داشت. ظرفیت این فری ۲۱۰۰ مسافر و ۴۷۰ خودرو بود که سه چهار رستوران هم داشت و سالنهای بزرگی که برنامه های تلویزیون را پخش می کردند. طول این فری ۱۶۷ متر بود و یک سالن کنفرانس هم داشت. فری هایی که پیش از این در کبک سیتی و اتاوا دیده بودم در مقایسه با این فری به اسباب بازی شبیه بودند. هزینه ی جابحایی یکطرفه برای مسافران ۱۱ دلار و برای خودروها ۳۳-۳۵ دلار است. حمل و نقل آبی در ایالت بریتیش کلمبیا سهم عمده ای در جابجایی های درون شهری و بین شهری دارد و در این باره بیشتر خواهم گفت.



مشاهده ی طبیعت زیبای اطراف که آمیزه ای از آب و جنگل و کوه بود باعث می شد که آدم طول سفر را نفهمد. مردمی که مثل ما توریست بودند همه به عرشه ی کشتی آمده بودند. طبقه ی فوقانی کلا سرباز بود و تا وقتی که هوا خوب بود جمعیت زیادی آنحا بودند. عده ای هم همانجا دراز کشیده بودند و حمام آفتاب می گرفتند. کلاطبقه ی خاصی از توریست ها فقط دوست دارند دراز شوند هر جا و هر وقت فرقی نمی کند.



 
سیری در دیوان شمس
ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ روز ٢٢ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: کتاب ، مولانا

از تهران که می آمدم در طول مسیر یا خواب بودم یا کتابی را که با خودم آورده بودم می خواندم. نام این کتاب سیری در دیوان شمس بود نوشته ی علی دشتی. در طول سفر حدود 200 صفحه از این کتاب را مطالعه کردم. اولین کتابی که از علی دشتی خواندم درباره ی خاقانی بود: « خاقانی شاعری دیر آشنا» برای من که آن روزها شیدای استواری شعر خاقانی بودم این کتاب بسیار عزیز بود. البته نویسنده نگاهی انتقادی داشت و به ویژه خودستایی های خاقانی را بر نتابیده بود.

اما نویسنده در این کتاب (سیری در دیوان شمس) به دنبال آن است که مولوی را به عنوان یک انسان استثنایی که با نبوغ و مجاهدت خود به مقامی والا رسبده است معرفی کند. به همین دلیل اعتبار بسیاری از داستانها و افسانه هایی را که درباره ی مولوی نقل شده زیر سوال می برد به ویژه داستان ملاقات او با شمس. او معتقد است که شمس، مولوی را زیر و رو نکرد بلکه او را از پله ای به پله ی بالاتر برد.

هدف دیگر این کتاب بیان تفاوتهای عظیم مثنوی با دیوان شمس است. مولوی در مثنوی یک عارف متشرع است که از قرآن و حدیث دم می زند و در دیوان شمس یک عاشق تمام عیار که همه ی احساس و ادراک خود را از آنچه که یافته است در دریای مواج موسیقی جاری می کند
کتاب نمونه های جالبی از غزلیات کلیدی دیوان شمس را به خواننده نشان می دهد و من از این بخش کتاب بیشتر لذت بردم:

تا تو حریف من شدی ای مه دلستان من
همچو چراغ می جهد نور دل از زبان من...


 
باز آمدم
ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ روز ٢٠ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، علامه طباطبایی ، ایران

سفر ۳۲ روزه ی من با همه ی شیرینی ها و سختی هایش تمام شد. حالا دوباره پشت میزم نشسته ام و دارم سعی می کنم خودم را با این شرایط همدما کنم و ... آسان نیست!

به تورنتو که رسیدم یک ذره برف هم روی زمین نبود. از راننده پرسیدم پس برف کجاست؟ گفت خبری از برف نبوده و حتی جمعه ی گذشته دمای هوا به مثبت ۱۰ رسید. گفتم من از سرزمین گرمی می آیم اما دو بار در آن برف بارید. حالا البته در واترلو هوا منهای ۸ است و برف باوقار زیبایی می بارد. زمستان دوباره پیدا شد!

از دوستانی که در این مدت پیام گذاشتند ممنونم و ببخشید که در یکماه گذشته کمی نامرتب بودم. برخی از دوستان را هم نتوانستم در ایران ببینم و عذر می خواهم

برادر سیاوش در شب آخر پیشنهاد دادند که ارزیابی خودم را از سفر به ایران در وبلاگ بنویسم. سعی می کنم به اختصار چیزهایی بنویسم. ما در این اقامت یکماهه 5 سفر استانی داشتیم و با مردم شهرهای مشهد، تهران، شیراز، اهواز و قم دیدارهایی داشتیم. سه چار تا از این سفرها را هم با هیات دولت خودمان رفتیم و طی سه ساعت یک میلیون مصوبه داشتیم. همه جا هم استقبال مردم پرشور بود...

فی الجمله به دنیا و به هرچیز در آن است
بسیار بخندیدم و بسیار بخندم

سفر به مشهد و قم بسیار به یادماندنی بود. حضرت استاد را در قم دیدم و چند ساعتی از محضرشان بهره بردم. ده دقیقه ای هم بر مزار علامه نشستم و دل و جانم را صفا دادم و یکی از شعرهای خودش را که همسفرم روی برگه ای نوشته بود برایش خواندم:

من به سرچشمه ی خورشید نه خود بردم راه
ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد
من خسی بی سر و پایم که به سیل افتادم
او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

فکر کنم تا سفر بعدی که چندان دور نخواهد بود از شیرینی این دیدار سرشار باشم.
راستی بهشت دل ۵ ساله شد و خودم ۲۸ ساله...


 
ابر و موج
ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز ٩ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: شعر خودم ، اهواز

ابرها می‌دانند
چه هبوطی است در آشفتن موج


موجها می‌دانند
چه شکوهی است در آسایش ابر

موج آشفته‌ی دریای وجودم،
                                         عدمم!
ابر را می‌خواهم

 

 

 

                                                 اهواز ۴ دی ماه ۸۵


 
حافظیه در سرما
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۸ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، حافظ ، ایران

دیشب بالاخره رفتم حافظیه. این سردترین حافظیه ی عمرم بود. با آنکه شب بود و هوا بسیار سرد، جمعیت زیادی آنجا بود. برای من که دنبال خلوتی می گشتم چندان دلخواه نبود اما از اینکه می دیدم با گذشت سالها و قرنها خورشید وجود خواجه پرنورتر از قبل می تابد و شیفتگان و شیدایان او بیشتر می شوند شادمان بودم.
تغییرات زیادی در محوطه ی آرامگاه ایجاد شده بود. بوستانی را که در غرب حافظیه  آرامگاه تنی چند از ادبا و نامداران -از جمله دکتر حمیدی شیرازی- است به محوطه ی اصلی متصل کرده اند. قهوه خانه ی سنتی را که در شمال آرامگاه حافظ بود  گسترش داده اند و حالا غیر از چای و قلیان، کباب و سوپ جو هم می فروشند. بعد از یک ساعت از حمله ی سرما به قهوه خانه پناه بردم. یک قوری چای گرفتم و دستهایم را به بدنه ی قوری چسباندم تا گرم شوم بعد از آن به زیر گنبد رفتم.

این هم سخن حافظ بود با من:

دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم، دود از کفن برآید
بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران
بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید...

ساعت از ده گذشته بود که به خانه رسیدم. تا وقتی که خوابم برد سرما در تنم بود...


 
دوباره برف!
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: تهران ، حسب حال

دوباره در شیراز برف می بارد٬ شدیدتر از قبل. شرط می بندم الان در واترلو و تورنتو خبری از برف نیست. اینجا که حسابی حال و هوای کریسمس کانادا را دارد

 4 روز تهران بودم که به دیدار دوستان و طبیعت شمال تهران گذشت. وقتی آدم خاطره هایش زنده می شوند حس و حال غریبی دارد

 

روز چارشنبه به میدان انقلاب رفتم دنبال کتاب مقالات شمس می گشتم. که بالاخره پیدا کردم. اذان ظهر به دانشگاه تهران رفتم. دو تا از رفقا را دیدم و با یکی از آنها به شرکت دکتر نایبی- استاد راهنمایم دردانشگاه شریف- رفتم. محل شرکت عوض شده بود و حسابی رشد کرده بود. حالا 500 پرسنل داشت. چندتا از بچه های قدیمی را دیدم بسیار با محبت و گرم بودند. دلم برای آن روزها تنگ شد.

تمرین تیراندازی:

 در غرب تهران  یک باشگاه تیراندازی بود. آنجا به تمرین تیراندازی تراپ پرداختیم. مربی ما آقای معصومی نامی بود که بسیار جنتلمنش بود و با کمک و تشویق ایشان بنده توانستم 4 بار هدف پرنده را در نقطه ی اوج بزنم. بعد گشتی در جنگل لویزان زدیم و به دربند رفتیم این بار جوجه کباب با استخوان خوردیم و مشعوف شدیم. عصر به دانشگاه شریف رفتم و گشتی در دانشکده و مسجد زدم. شب یلدا منزل جناب ابوالحسن بودیم که در کنار پدرشان که مشغول مهرورزی به دکتر شریعتی بودند بسیار خوش گذشت. دو تا از دوستان هم به نوبت آمدند و رفتند.

 

این هفته  دوباره مارکوپولو می شوم. اهواز و تهران و شاید قم یا شاهرود