بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

آغازگر شعر عارفانه
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: عرفان ، شعر کلاسیک ، ابوالسعید ابوالخیر ، بایزید بسطامی

دیروز داشتم چند رباعی منسوب به شیخ ابوالسعید ابوالخیر۱ را می‌خواندم. به نظرم بسیار زیبا رسیدند. یکی از آنها حسابی سرمستم کرد. اجازه بدهید شما را هم در این مستی شریک کنم:

گفتم: چشمم... گفت: به راهش می‌دار
گفتم: جگرم... گفت: پر آهش می‌دار
گفتم که: دلم... گفت: چه داری در دل؟
گفتم: غم تو، گفت: نگاهش می‌دار!

تعداد زیادی رباعی به روزگار ما رسیده است که شاعر آنها را شیخ ابوالسعید ابوالخیر دانسته‌اند٬ اما بسیاری از آنها را در دیوان عارفان دیگر هم می‌توان یافت (به عنوان مثال تقربیا تمامی رباعیات خواجه عبدالله انصاری را به نام شیخ هم نوشته‌اند.)  شاید تعجب کنید اما بعضی از این رباعی‌ها را در دیوان مولوی که ۲۵۰ سال بعد از ابوالسعید ابوالخیر می‌زیسته دیده‌ام. به همین دلیل بهتر است بگوییم این رباعیات منسوب به شیخ ابوالسعید ابوالخیر  هستند.

ایران زادگاه عرفان بود. از زمان سلطان‌العارفین بایزید بسطامی۲ با اینکه ایران در تسلط خلیفه‌ی بغداد بود زبان فارسی به عنوان زبان رسمی عارفان و صوفیان به کار رفت اما زبان عربی زبان رسمی فقیهان بود. جالب اینکه افرادی که به نحوی با هر دو طایفه‌ی عارفان و فقیهان دمخور بوده‌اند کتابهای فقهی‌اشان را به زبان عربی و متون عرفانی‌اشان را به زبان فارسی نوشته‌اند مثل: جناب امام محمد غزالی. ابن بطوطه۳ ٬ جهانگرد معروف می‌گوید : در قاهره گروهی از درویشان ایرانی را دیدم که خانقاهی داشتند و ذکر می‌گفتند و سماع می‌کردند. در زمان او (نیمه‌ی اول قرن ۸) دنیای اسلام به دو بال شرقی و غربی تقسیم می‌شده که تقریبا بغداد مزر این دو ناحیه بوده. در بخش شرقی که از ایران تا هند و چین را شامل می‌شده زبان فارسی زبان رسمی بوده و در بخش غربی زبان عربی. یکی از دلایل نفوذ زبان فارسی کوششهای عارفان و صوفیان در ترویج مرام و آموزه‌های خود بوده (بال غربی در تسلط خلیفه‌ی بغداد و فقهای حنفی و حنبلی ۴ بوده لذا صوفیان در بال شرقی آزادی عمل بیشتری داشته‌اند).

"هرمان اته" خاور شناس آلمانی درباره شیخ ابوسعید ابوالخیر چنین آورده است: «وی نه تنها استاد دیرین شعر صوفیانه بشمار میرود، بلکه صرف نظر از رودکی و معاصرانش، می‌توان او را از مبتکرین رباعی که زاییده طبع ایرانی است دانست.  ابتکار او در این نوع شعر از دو لحاظ است: یکی آنکه وی اولین شاعر است که شعر خود را منحصراً به شکل رباعی سرود. دوم آنکه رباعی را بر خلاف اسلاف خود نقشی از نو زد که آن نقش، جاودانه باقی ماند.  یعی آن را کانون اشتعال آتش عرفان [و] وحدت وجود قرار داد..

به این ترتیب شیخ ما٬ سنت پسندیده‌ای را بنیاد نهاد که پس از او به همت عارفان دیگر ادامه یافت. کمتر عارف برجسته‌ای را می‌توان یافت که شعر لطیفی نسروده باشد از خواجه عبدالله انصاری گرفته تا علامه‌ی طباطبایی. رباعی دیگری منسوب به شیخ را می‌خوانیم: 

ای در دل من اصل تمنا همه تو  
وی در سر من مایه‌ی سودا همه تو
هر چند به روزگار در می‌نگرم  
 امروز همه تویی و فردا همه تو 

-------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

۱-شیخ ابوسعید ابوالخیر از عارفان بزرگ و مشهور اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری است. درباره‌ی او کتابها و مقالات فراوانی نوشته‌اند که معروف‌ترین آنها اسرار التوحید است که نوه‌ی او نوشته. ولادت شیخ در سال ۳۵۷ هجری در شهرکی بنام میهنه یا مهنه در خراسان اتفاق افتاد. اکنون ویرانه‌های میهنه در ترکمنستان است. او سالها در مرو و سرخس فقه و حدیث آموخت تا اینکه به وادی عرفان روی آورد. شیخ ابوسعید پس از اخذ طریقه‌ی تصوف به دیار اصلی خود (میهنه) برگشت و هفت سال به ریاضت پرداخت و به اشاره شیخ و پیر خود مدتی به نیشابور رفت. ابوسعید عاقبت در همانجا که چشم به دنیای ظاهر گشوده بود، در شب آدینه چهارم شعبان سال 440 هجری، وقت نماز خفتن جهان را بدرود گفت.

۲- بایزید به احتمال قوی در سال ۱۳۱ هجری به دنیا آمده است. در میان عارفان ایرانی بایزید از نخستین کسانی است که به نویسندگی و به قولی به شاعری پرداخت. امام محمد غزالی در قرن پنجم هجری از آثار قلمی او استفاده کرده است ولی در حال حاضر چیزی از آثار قلمی وی در دست نیست.

۳-  ابن بطوطه (Ebn-e Batuteh) در سال ۷۰۲ هجری در شهر طنجه در مراکش امروزی به دنیا آمد و سی سال به سفر پرداخت. سفر  او در روز پنجشنبه ۲ رجب سال ۷۲۵ هجرى قمرى آغاز شد و در اواخر ماه ذى الحجه سال ۷۵۴ هجرى قمرى پایان یافت. گستره‌ی سرزمین‌هایی که او به آنها سفر کرده چند برابر آن چیزی است که مارکوپولو دیده... درباره‌ی ابن بطوطه یک دنیا حرف دارم!

۴- در آن زمان تعصبات کور مذهبی در آن گوشه از دنیای اسلام بیداد می‌کرده. بسیاری از گوهرهای گرانبهای عرفان و فلسفه و تشیع نظیر عین‌ القضات٬ شیخ اشراق٬ شهید اول و ... را به طرزی دردناک در دمشق و حلب و ... سر بریده‌اند٬ شمع آجین کرده‌اند٬ زنده زنده سوزانده‌اند یا پوستشان را  کنده‌اند. دو سه فقیه درباری دور هم می‌نشستند و از سر حسادت و یا نفهمی فتوای ارتداد می‌دادند و مشتی از اراذل عوام را به جان این بزرگواران می‌انداختند. اشک در چشم انسان  حلقه می‌زند وقتی حکایت این قساوت‌ها را می‌خواند. من این سالها را قرون وسطای اسلامی می‌خوانم.

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
آینه‌های موازی
ساعت ٤:٢٢ ‎ق.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: عرفان

روزی آن عارف۱ را گفتند که: سرّ توحید را به مثالی روشن بیان کن!  گفت: دو آیینه و سیبی.

------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

۱- نجیب الدین علی بن بزغش شیرازی از عارفان مشهور قرن هفتم هجری است. به طوریکه جامی نوشته است: «پدر وی از امنای تجار و اغنیاء کبار بود، از شام به شیراز آمده و در آنجا متأهل و متوطن شده بود، شبی وی در خواب دید که امیرالمؤمنین علی (ع) پیش وی طعامی آورد و با وی بخورد و وی را بشارت داد که حق سبحانه و تعالی ترا فرزندی نجیب و صالح خواهد داد. چون آن فرزند بزادی، وی را علی نام نهاد بنام حضرت امیر، و لقب نجیب الدین کرد.  وی از بدایت حال محبت فقرا می ورزید و با ایشان می‌نشست. هر چند پدر٬ وی را لباسهای فاخر می‌ساخت و طعامهای لذیذ می‌داد به آن التفات نمی‌کرد و می‌گفت من جامه‌ی زنان نمی‌پوشم و طعام نازکان نمی‌خورم و جامه هایی پشمین می‌پوشید و طعامهای بی تکلف می‌خورد...» (منبع)


 
ملاقات محمود غزنوی با ابوالحسن خرقانی
ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ روز ٢٤ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: عرفان ، ابوالحسن خرقانی ، عطار نیشابوری

شیخ فرید الدین عطار نیشابوری، داستان ملاقات محمود غزنوی با ابوالحسن خرقانی۱ عارف نامدار قرن چهارم هجری را در کتاب تذکره‌ی اولیا آورده است. بخش کوتاهی از این ماجرا را با هم می‌خوانیم:

ابوالحسن خرقانی

« نقل است که ... سلطان محمود به زیارت شیخ ابوالحسن خرقانی رسول فرستاد که شیخ را بگویید که سلطان برای [دیدن] تو از غزنین بدینجا آمد، تو نیز برای او از خانقاه به خیمه‌ی او درآی؛ و رسول را گفت اگر نیاید این آیه برخوانید: "واطیعو الله و اطیعو الرسول و اولی الامرمنکم۲." [از خدا اطاعت کنید و از رسول او و آنان که اداره‌ی امور شما را بر عهده دارند]

رسول پیغام بگزارد.  شیخ گفت: مرا معذور دارید. این آیه برو خواندند، شیخ گفت: محمود را بگویید که: چنان در اطیعو الله مستغرقم که در اطیعو الرسول خجالتها دارم تا به اولی الامر چه رسد؟! رسول بیامد و به محمود باز گفت. محمود را رقت آمده [دلش نرم شد] و گفت: برخیزید، که او نه از آن مرد است که ما گمان برده بودیم۳...

پس محمود بدره ای زر پیش شیخ نهاد. شیخ قرصی نان جوین پیش نهاد و گفت: بخور! محمود همی خاوید [دندان می زد] و در گلویش می گرفت. شیخ گفت: مگر حلقت می گیرد؟ گفت: آری.  گفت: میخواهی که ما را این بدره زر تو گلوی بگیرد؟ برگیر که این را (اشاره به زر)  سه طلاق داده ایم.  محمود گفت: در چیزی کن [برای کار دیگری خرج کن]. گفت: نکنم.  گفت: پس مرا از آن خود یادگاری بده، شیخ پیراهنی از آن خود بدو داد. محمود چون بازهمی گشت گفت: شیخا خوش صومعه‌ای داری، [شیخ] گفت: آن همه داری، این نیز همی بایدت؟!»۴

------------------------------------

پی نوشت:

۱-این جناب شیخ ابوالحسن خرقانی از آن عارفان بزرگوار است که حتی قبل از تولدش مژده‌ی آمدنش را داده بودند. مشهور ترین شاگردش خواجه عبدالله انصاری است.  خواجه عبدالله درباره‌ی تاثیر شاگردی شیخ می‌گوید:

عبدالله مردی بود بیابانی، می‌رفت به طلب آب زندگانی، ناگاه رسید به شیخ ابوالحسن خرقانی، دید چشمه‌ی آب زندگانی، چندان خورد که از خود گشت فانی، که نه عبدالله ماند و نه شیخ ابوالحسن خرقانی، اگر چیزی میدانی من گنجی بودم نهانی، کلید او شیخ ابوالحسن خرقانی.

۲- ما ترجمه‌ی ساده‌ای از این آیه (۵۸-نسا) را آورده‌ایم. مترجمین شیعه این آیه را اندکی مبهم ترجمه می‌کنند مثلا آیت‌الله مکارم شیرازی این گونه ترجمه کرده‌اند: اى کسانى که ایمان آورده‏اید! اطاعت کنید خدا را! و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولو الأمر را تا با استناد به احادیث متواتر استدلال و رفع ابهام کنند که منظور از اولیا امر امامان شیعه (ع) هستند. در مقابل بسیاری از اهل سنت ولی امر را کسی می‌دانند که زمام حکومت مسلمین در دست اوست (چه عادل باشد و چه نباشد) و به استناد این آیه قیام در برابر حاکم اسلامی را جایز نمی‌دانند.

۳- در طول تاریخ پادشاهان و اصحاب قدرت سعی می‌کردند با دیدار عارفان و مردان صالح برای خود آبرو و اعتباری کسب کنند. حالا اگر عارفی با پای خودش به درگاه سلطان می‌رفت از نظر تبلیغاتی بسیار به نفع سلطان بود٬ اما عارفان آگاهی چون شیخ ابوالحسن خرقانی  فریب اصحاب قدرت را نمی‌خوردند.

۴- متن کامل حکایت را می‌توانید در سایت فرهنگ‌سرا پیدا  کنید.


 
اندکی جنون
ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢۳ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال

با هر کمال٬ اندکی آشفتگی خوش است
هرچند عقل کل شده ای بی جنون مباش!

دیشب فرصتی فراهم شد برای اندکی جنون... دوشنبه بالاخره دهم ماه آوریل رسید و امتحان جامع... بمباران سه ساعته‌ی سوالات با ربط و بی ربط از تعریف موج سینوسی گرفته تا تئوری امواج تزویج شده. ۲۵ دقیقه مشورت استادان برای اعلام نتیجه و قلبی که به تالاپ و تولوپ افتاده و بعد دری که باز می شود و رییس کمیته از آن بیرون می‌آید٬ تو را به نام کوچک صدا می‌زند ... دست می‌دهد و تبریک گرمی می‌گوید.

دیشب گربه پرید روی پای دوستم. درازکش نشست و من همینطور که از خاطره های دوران دانشجویی می‌گفتم گردن گربه را نوازش می‌کردم. گربه پرید روی پای من. پرسیدم اسمش چیست؟ گفت hope (امید) گفتم نامی زیبا برای موجودی زیبا. گربه خودش را به من می‌مالید و موهایش روی لباسم می‌ریخت. گفتم: دختر ترسا با من پارسا چه می‌کنی؟ هنوز نمازم را ... گربه داشت می‌خوابید. لباسم را عوض کردم و ... رفتیم کنار دریاچه. چند ماه آوازی را که در گلویم حبس شده بود در آن شب مهتابی بیرون ریختم:

امشب شب مهتابه ...

غازها و اردکها که دریاچه را روی سرشان گذاشته بودند خاموش شدند.

با ماه و پروین سخنی گویم
وز روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شبها

آسمان مهتابی بود و غازها و اردک ها به تناوب طول دریاچه را طی می‌کردند. موج عبورشان زیر نور ماه می‌درخشید و صدا به اوج رسیده بود:

به نیمه شبها دارم با یارم پیمان ها
که برفروزم آتش ها در کوهستانها

به خانه که برگشتیم دختر ترسا پشت در اتاق بیدار نشسته بود.

از محبت نار نوری می‌شود... 


 
کلمات - نامه‌ای به دوست(۴)
ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱٧ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: نامه ، قرآن

بگو : اگر دریا برای نوشتن کلمات پروردگار من به تمامی مرکب شود ، دریا به پایان می رسد اما کلمات پروردگار من به پایان نمی رسد ، هر چند دریای دیگری به یاری آن بیاوریم


 قرآن را باز کردم آیات آخر سوره ی کهف۱ آمد و داستان ذوالقرنین که گروهی او را همان کوروش کبیر می‌دانند و بعد هم این آیه‌ی عجیب....

 

روزها قبل درباره ی اسرار کلمات پرسیده بودی. از تو خواستم صبر کنی چنان که خضر۲ به موسی گفت و تو نتوانستی چنانکه موسی نتوانست (سوره‌ی کهف).

 

آه!... من با این همه نادانی درباره ی کلمات خداوند چه می‌توانم بگویم وقتی مسیح با همه‌ی عظمتش یک کلمه از کلمات خداست: انما المسیح عیسی ابن مریم رسول الله و کلمته... و یادت باشد که در آغاز کلمه بود و کلمه نزد خدا بود...

 

به قول علامه:« خدای تعالی تکلمش به دهان باز کردن نیست ، بلکه تکلم او همان فعل او است و افاضه وجودی است که می کند...»

 

و اینکه می گویند قرآن کلام خداست حرف درستی است اگر کلمه را فعل خدا بدانی و جفای بزرگی است اگر کلمه را اصواتی بدانی که از دهان من و تو خارج می شود ... و قرنهاست که شبه دانشمندان و علمای ما در اعجاز لفظی قرآن حیرانند و سرمستند که فلان آیه‌ی سوره‌ی هود ۵۵ صنعت ادبی دارد و عدد ۱۹ در قرآن رازها دارد و ....

 

این هم خود یکی از صورتهای مهجور ماندن قرآن است. حتی حفظ کردن قرآن هم به عقیده‌ی من چندان هنری نیست مادام که عشقت به فریاد نرسیده باشد و کلمات خدا را درک نکرده باشی.... افتخاری هم نیست گیرم که صدها دکترای افتخاری به تو بدهند! چرا که تو همان اصوات را حفظ کرده‌ای اصواتی که از دهان من و تو یا ضبط صوت بیرون می آیند و کلمات خدا نیستند.

 

کلمات خدا اگر بر کوه نازل می شدند، کوه در هم می شکست از خشیت خداوند.

 

قرآن را موجود زنده‌ای بدان که به قول حضرت امیر دوای دردهایت را از او می‌جویی :

تالین لاجزاء القرآن یرتلونها ترتیلا یحزنون به انفسهم و یستثیرون به دواء دائهم  فاذا مروا بایه فیها تشویق رکنوا الیها طمعا و تطلعت نفوسهم الیها شوقا وظنوا انها نصب اعینهم . و اذا مروا بایه فیها تخویف اصغوا الیها مسامع قلوبهم ، و ظنوا ان زفیر جهنم وشهیقها فی اصول آذانهم...

 پرهیزگاران، قرآن را شمرده و با تدبر تلاوت ‏مى‏کنند، با آن جان خویش را محزون مى‏سازند و داروى درد خود را از آن مى‏گیرند، هر گاه به آیه‏اى برسند که در آن تشویق باشد با علاقه فراوان به آن روى می‌آورند و روح‏و جانشان با شوق بسیار در آن خیره می‌شود و هرگاه به آیه‏اى برسند که در آن بیم باشد گوش دل  را براى شنیدن آن باز مى‏کنند و صداى ناله و به هم خوردن‏ زبانه‏هاى آتش با آن وضع مهیبش در درون گوششان طنین انداز است

من درباره ی کلمات خداوند چه می توانم بگویم وقتی مسیح با همه‌ی عظمتش یک کلمه از کلمات خداست...

 

---------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

 

۱- کلا سوره‌ی کهف سوره‌ا‌ی عجیب و پر از تمثیل است. هر سه داستانی که در این سوره ذکر شده یعنی داستان اصحاب کهف٬ موسی و خضر و ذوالقرنین داستانهای شگفتی هستند. بی سبب نیست که در ابتدای سوره (آیه ۹) می‌فرماید: أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَبًا 

 

۲-در سوره‌ی کهف نامی از خضر برده نشده تنها می‌فرماید:« [موسی و همسفرش] بنده‏اى از بندگان ما را یافتند که رحمت [و موهبت عظیمى‏] از سوى خود به او داده‏، و علم فراوانى به او آموخته بودیم‏ (آیه ۶۴) ». ظاهرا موسی در ابتدا همسفری هم داشته اما به تنهایی با خضر به سوی آن ۳ تجربه رهسپار می‌شود...  و چگونه مى‏توانى در برابر چیزى که از رموزش آگاه نیستى شکیبا باشى‏؟!  (آیه ۶۸)


 
غار حرا- نامه‌ای به دوست (۳)
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱٥ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: نامه ، انسان

... خوب یک بار هم به حرف دلت گوش کن و برو دنبال چیزی که دوست داری. غار حرائی برای خودت پیدا کن و خلوتی که در آن اغیار نباشند...

 

 هیچ ایرادی ندارد که مدتی  از مردم و اطرافیانت کناره گیری کنی به شرطی که از یاد نبری که تو برای خدمت به همین ها خلق شده‌ای و جاده‌ی کمال تو از کنار همین آدمها می گذرد. البته باز هم می‌گویم که اگر دریا شوی، گنداب‌ها طروات روح تو را مکدر نخواهند کرد. دریا تحمل بی‌نظیری دارد و با اندک بادی آشفته نمی‌شود.

 

 فوق لیسانس و دکترا هم بیشتر از اینکه انسان را به او نزدیک کند از او دور می‌کند چون که ادعا و غرور انسان را بیشتر می‌کند. البته می‌شود مدرک داشت و مغرور نشد. آنچه مهمتر است انسانیت است که من در میان دانشگاهیان هم کمتر می‌بینم و چقدر می‌ترسم از فردای خالی از انسانیت، هرچند همین امروز هم در هزار جای عالم مثل دارفور فطرت خدا را دسته دسته نابود می‌کنند و کسی صدایش در نمی‌آید. می‌گویند آمار کشته ها از یک میلیون هم بیشتر شده...

 

زندگی امروز پیچیده تر از قبل شده. انسانها در عین حال که منزوی تر شده‌اند به هم محتاج تر شده‌اند. شاید انسان امروزی نتواند به راحتی گذشتگان از جمع ببُرد و دنبال دل خودش برود. پس باید محتاط بود...


 

 


 
مونیخ
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ٧ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: فیلم ، دنیا

من فیلم مونیخ را ندیده بودم اما وقتی شنیدم نامزد اسکار شده٬ پیش بینی کردم که مثل پیانیست٬ فهرست شیندلر و همه‌ی فیلمهای دیگری که در پی حمایت از قوم محترم یهود است٬ جوایز اسکار را درو خواهد کرد. مراسم اسکار تمام شد و مونیخ با دست خالی برگشت... تا اینکه امشب این فیلم را دیدم.

فیلم مونیخ به کارگردانی استاد اسپیلبرگ (محصول سال ۲۰۰۵ ) با ماجرای ۱۱ ورزشکار اسرائیلی که در المپیک مونیخ (۱۹۷۲) کشته شدند آغاز می‌شود اما داستان  اصلی فیلم درباره‌ی انتقام سرویس جاسوسی اسرائیل از افرادی است که تصور می‌کند عاملان این ماجرا هستند. در همان آغاز فیلم٬ از زبان زنی که نخست وزیر اسرائیل است می‌شنویم که دوره‌ی گفتگو تمام شده و باید با کشتار جواب فلسطینی ها را بدهیم. تا ‌‌پایان فیلم هم بارها با این صحنه مواجه می‌شویم که اسرائیلی ها و فلسطینی ها حاضرند برای هدفشان دست به هر جنایتی بزنند. در صحنه‌ای از فیلم که به نظرم بار اصلی برای انتقال پیام را به دوش دارد، تروریست اسرائیلی (آونار) بر حسب اتفاق با مسوول یک گروه جهادی فلسطینی (علی) روبرو می‌شود و برای یک روز با هم زندگی می‌کنند. آونار که ماموریت کشتن علی را بر عهده دارد خود را اروپایی معرفی می‌کند و با علی درباره‌ی هدف فلسطینی ها از کشتن اسرائیلی‌ها بحث می‌کند. علی می‌گوید ما سرزمین خودمان را می‌خواهیم ما با این کارها دنیا را متوجه می‌کنیم که حقی از ما غصب شده اگر ما را بکشند فرزندان ما بزرگ می‌شوند و یک روز سرزمین ما را پس می‌گیرند...

دیدن این فیلم را توصیه می‌کنم.


 
ای نوبهار عاشقان!
ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز ٥ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: مولانا

ای نوبهار عاشقان! داری خبر از یار ما؟                        
ای از تو آبستن چمن و ای از تو خندان باغ ها!

ای بادهای خوش نفس عشاق را فریادرس                      
ای پاکتر از جان و جا آخر کجا بودی کجا؟

ای فتنه ی روم و حبش حیران شدم کاین بوی خوش              
پیراهن یوسف بود یا خود روان مصطفی

ای جویبار راستی از جوی یار ماستی                          
بر سینه ها سیناستی بر جان هایی جان فزا

ای قیل و ای قال تو خوش و ای جمله اشکال تو خوش        
ماه تو خوش سال تو خوش ای سال و مه چاکر تو را

مولوی-دیوان شمس


 
سفری بر آسمان کن
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ٤ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: مولانا ، عرفان

هِلِه عاشقان بشارت که نمانَد این جدایی  
برسد وصالِ دولت بکند خدا٬ خدایی
 
ز کرم مزید آید دو هزار عید آید  
دو جهان مرید آید تو هنوز خود کجایی! 

کرمت به خود کشاند به مراد دل رساند  
غم این و آن نماند بدهد صفا صفایی 

هله عاشقان صادق! مروید جز موافق  
که سعادتی است سابق ز درون باوفایی 

به مقام خاک بودی سفر نهان نمودی  
چو به آدمی رسیدی هله تا به این نپایی 

تو مسافری روان کن سفری بر آسمان کن  
تو بجنب پاره پاره که خدا دهد رهایی 

نفسی روی به مغرب نفسی روی به مشرق  
نفسی به عرش و کرسی که ز نور اولیایی 

بنگر به نور دیده که زند بر آسمان‌ها  
به کسی که نور دادش بنمای آشنایی 

مولوی-دیوان شمس


 
آشپزی و شاعری
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، انسان

 نصفه شبی عجیب هوس نوشتن کردم می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست! ... پس چه شود! البته امشب نوبت آشپزی منه. می‌خوام یه غذای تازه رو روی رفقا امتحان کنم!  گفتم به موازات آشپزی چند خطی  هم بنویسم. آشپزی هم یه جور هنره٬ به آدم آرامش می‌ده. ترکیب مواد ساده و آفرینش یک ماده‌ی مرکب؛ مثل واژه‌هایی که یک شعر رو تشکیل می‌دن. نمک و دارچین و زعفرون هم مثل صنایع ادبی می‌مونه که به مقدار کافی باید استفاده بشه تا به غذا طعم بده. موقع آشپزی باید به مخاطب توجه داشته باشی یعنی بدونی که داری این غذا رو برای کی می‌پزی؟ گاهی فقط برای خودت غذا می‌پزی خوب می‌تونی از هر واژه‌ای که دلت می‌خواد استفاده کنی مهم نیست که دیگرون خوششون بیاد یا نه. اما وقتی می‌خوای برای چند نفر دیگه غذا بپزی باید حسابی حواست جمع باشه باید سلیقه‌ی اونها رو هم در نظر بگیری و یک مقدار کوتاه بیای. ممکن یک روز از چیزی عصبانی باشی و فلفل غذا رو زیاد کنی اما ممکنه دیگرونی که شعر تو رو می‌خونن از تند مزاجی تو خوششون نیاد. اینجور وقت ها یک کم سیب زمینی توی غذات بنداز. اگه باز هم تند بود باز سیب زمینی بنداز... فهمیدی؟ سیب زمینی!