بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

از بیل گیتس تا ملاصدرا
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ٢٢ مهر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: ملا صدرا ، سید حسین نصر ، نادر ابراهیمی

دیروز از آن روزهایی بود که با خودم گفتم:

از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت
یک چند نیز خدمت معشوق و می، کنم

و سر حرفم ماندم!

صبح جناب بیل گیتس به دانشگاه ما آمده بود و سخنرانی می‌کرد. بلیت های سالن اصلی از روزها قبل تمام شده بود. در دو نقطه از دانشگاه صفحه‌های بزرگ نمایش آویخته بودند و سخنرانی آن بزرگوار را بصورت همزمان پخش می‌کردند. در دانشکده‌ی ما هم جمعیت زیادی گرد آمده بود که تا به حال در اینجا اینقدر آدم یکجا ندیده بودم.
از عصر طلایی نرم افزار گفت و پیش بینی آینده‌ی دنیای دیجیتال. می گفت وسایل جیبی الکترونیکی با قابلیت های الگو شناسی بالا (Pattern recognition)در آینده‌ی نزدیک حرف اول را خواهند زد... آدم خاکی و افتاده‌ای به نظر می رسید همان بلوز آبی‌اش را پوشیده بود. یک فیلم کوتاه هم با بازی خودش پخش  کرد که تبلیغ Microsoft Office بود و نسبتا خنده دار، به خصوص آنجایی که حرکات موزون انجام می‌داد.

 


به اتاقم که برگشتم مشغول نوشتن متنی درباره‌ی ملاصدرا شدم که مقدمه‌ای بود بر سخنرانی عصر... جاذبه‌ی متن، مرا گرفتار کرد طوری که (برای اولین بار) ده دقیقه‌ی اول کلاس (اپتیک فوریه) را از دست دادم. بعد از کلاس مشغول شدم به مطالعه‌ی زندگی‌نامه‌ی ملاصدرا و نادر ابراهیمی که قرار بود چند ساعت بعد درباره‌ی کتابی که در مورد حضرت صدرا نوشته صحبت کنم. گروهی ملاصدرا را بزرگترین فیلسوف جهان (اسلام) و برخی آخرین فیلسوف بزرگ می‌دانند. زندگی‌نامه‌ی مختصر او را با هم می‌خوانیم به امید روزی که فرصت و معرفت نوشتن درباره‌ی این بزرگمرد نصیبمان شود :


• محمد بن ابراهیم شیرازی ملقب به صدرالدین و مشهور به ملاصدرا یا صدرالمتالهین، در حدود سال ۹۷۹ یا ۹۸۰ هجری قمری در شهر شیراز متولد شد.
• پدرش ابراهیم بن یحیی قوامی یکی از وزرای دولت صفوی و مردی با نفوذ و ثروتمند بود.
•  در ۱۷ سالگی به تکمیل تحصیلات خود، در قزوین و اصفهان پرداخت و از محضر استادان بنامی چون شیخ بهاء الدین عاملی مشهور به شیخ بهائی ، میرداماد و میر ابوالقاسم فندرسکی عارف، زاهد و ریاضی دان بهره برد.

• مرحله دوم زندگی او در تبعیدی ۱۵ ساله در روستای کهک گذشت. مخالفتهای عالمان درباری و دربار صفوی با این نابغه‌ی نواندیش و متهم کردن او به الحاد و کفر به آوارگی و تبعید او انجامید.
• جناب ملاصدرا می‌گوید : (در این دوران) رموزی بر من کشف شد که با برهان و دلیل امکان پذیر نبود بلکه آنچه پیش از آن توسط برهان عقلی فرا گرفته بودم با جزئیات بیشتری از راه شهود و بالعیان دیدم.

 


• و مرحله سوم زندگی او،  بازگشت به شیراز بود تا اینکه در سال ۱۰۵۰ هنگام بازگشت از خانه‌ی خدا در بصره درگذشت ...

و من هنوز حیران در عظمت روح ناشناخته‌ای هستم که تلخ ترین حرفها را به خاطر پاک ترین عقیده ها شنید و چون کوهی استوار برجای ماند...


 
حافظ و فیض سحر
ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱٦ مهر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: حافظ ، عرفان ، قرآن

سحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

تا آنجا که شمرده ام لفظ سحر با مشتقات آن نزدیک به ۷۰ بار در اشعار حافظ به کار رفته است. در برخی از این ۷۰ مورد سحر صرفا به عنوان قید زمان به کار رفته در بیش از ۱۵ مورد بصورت ترکیب «نسیم سحر» یا  «مرغ سحر» به کار رفته که در فرهنگ حافظ دارای مفهومی استعاری است. مثل این بیت بسیار زیبا:

قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس
که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست

اما در سایر موارد سحر تنها قید معمولی زمان نیست بلکه یک اتفاق است٬ یک تحول بسیار مثبت است:

سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی
گفت: بازآی که دیرینه‌ی این درگاهی

 سحر زمان به پایان رسیدن انتظار و شنیدن مژده‌ی وصل است :

صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می‌آرد
دل شوریده‌ی ما را به بو در کار می‌آرد

سحر زمان بیداری، آگاه شدن و پی بردن به رازهای ناشناخته است:

پیر میخانه سحر جام جهان‌بینم داد
و اندر آن آینه از حُسن تو کرد آگاهم

گنج سعادت را از برکت بیداری و دعای سحرگاهی می‌توان به دست آورد:

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شب و ورد سحری بود


و افسوس بر کسی که سحر بیاید و در خواب باشد:

دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت
ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی

همیشه برای خوابیدن فرصت هست. تو نیز باید برخیزی تا از فیض سحر بی نصیب نمانی:

می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند؟
به عذر نیم شبی کوش و گریه سحری!

سحر ... سحر ... سحر... چه خبرهاست در این سحر:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه‌ی پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینه وصف جمال
که در آن جا خبر از جلوه‌ی ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد
اجر صبری است کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند

آنچه نوشته آمد مرا به یاد آیات ۱۷ سوره‌ی آل عمران و ۱۸ ذاریات می‌اندازد که دعای سحری و عذر نیم شبی را از صفات پرهیزگاران برمی‌شمارد (استظهار یعنی پشت گرمی):

بیار می که چو حافظ هزارم استظهار
به گریه سحری و نیاز نیم شبی است


 
مردی در تبعید ابدی (۱)
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱٤ مهر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: ملا صدرا ، نادر ابراهیمی

ای محمد یگانه‌ی من مومنانه و سرسختانه به سوی آنچه که طالب آنی و از اعماق قلبت معتقدی که حق است برو و بدان که به آن خواهی رسید. با صدای رسا –بی ترس از عواقب خوف انگیزش آنچه را که باور داری حق است بگو و هرگز راه خویش را که آن را درست می دانی به خاطر حفظ جایگاه و احتساب مصالح کج مکن

ای محمد! آنقدر تند و بدخوی مباش که مردمان گمان برند به جای پرچم داری حق و حقیقت، زخم می زنی و زهر می‌پاشی و زور می‌گویی. بدان که می شود انسان به راه خود برود و در این راه سنگ به سوی آنان که به راه او نمی‌روند نپراند و قلبهایشان را به درد نیاورد

می شود حرفی خلاف آنچه دیگران به غلط می گویند گفت اما آنگونه به ملاطفت و صبوری و افتادگی که دیگران بپذیرند که حرف حرف خود ایشان است – به تعبیری- نه آنکه برانگیخته شوند و به مقابله برخیزند..
 ای محمد! آن دانشی که خداوند به تو می بخشد تا در اختیار همگان بگذاری مطلقا متعلق به تو نیست، از آن همگان است و ملک عام و امانت خاص.

توصیه های مادر ملاصدرا به او در هنگام کوچ از شیراز
برگرفته از کتاب مردی در تبعید ابدی٬ نوشته‌ی نادر ابراهیمی


 
غرور
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳ مهر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: شعر خودم ، انسان

 

به خواب دیده‌ام

که در پیاده روی‌ های صبحگاهی من

کسی در اول هر ایستگاه

در انتظار من است

و من نمی دانم

غرور بی پدرم را کجا مچاله کنم؟!

شیراز - بهار۷۸


 
در آسمان اروپا
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ٤ مهر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: شعر خودم ، ایران ، حسب حال

این دل شوریده نتوانست یک سال هم در سرزمین برف بماند و پس از ۳۵۰ روز دوباره  به جایی برگشت که همیشه دلش آنجا بود. یک ماه اقامت من در ایران پر از سفر و دیدار بود. در این مدت نزدیک به ۱۰۰۰۰ کیلومتر جابجا شدم: قطر ایران را طی کردم از آبادان تا مشهد ... از دریای خزر تا خلیج فارس... از حمام فین تا باغ ارم ... از کلاردشت تا کمپلو!
و بسیاری از دوستان و استادانم را ملاقات کردم و آدمهای دیگری را که فکر نمی‌کردم ... از سیگارفروش قدیمی محل که یک روز دکه‌ی کوچکش را دزدیدند و بی‌کار شد تا نایب رییس مجلس... از معلم شیمی آلی‌ام که عاشق ادبیات بود و باعث شد شیمی را که از آن  متنفر بودم بالای ۹۰ بزنم تا رییس IEEE ...

----------------------------------------------------

۰سفر به ایران هم با همه‌ی شیرینی‌هایش تمام شد و دوباره به اینجا آمده‌ام. اما این بار دیگر احساس غریبی نمی‌کنم حتی یک جورهایی دلم برای اینجا تنگ شده بود. به محض خروج از فرودگاه تورنتو٬ باران آغاز شد و هنوز هم تند و یکریز می‌بارد و مرا شاد می‌کند...


پارسال که از ایران می‌آمدم همدمم در طول سفر مثنوی شریف بود و امسال : یک عاشقانه‌ی آرام (اثر نادر ابراهیمی). ۳۰ صفحه از کتاب را خوانده بودم که هواپیما وارد آسمان اروپا شد. حال و هوای کتاب مرا به شعر آورد آن هم پس از چند ماه...
هر بیت این شعر را هنگام عبور از آسمان یک شهر سرودم: براتیسلاوا٬ وین٬ هامبورگ ... تا لندن

گاهی خیال می‌کنم آنها را ...
شبهای عاشقانه‌ی تنها را
مهتاب نرم و دامن کوهستان
آوازهای ساده و زیبا را
دستی که دور می‌کند از جانم
غمهای بی کرانه‌ی دنیا را

ترکیب چشم کیست که پر کرده‌ست
اجزای آسمان اروپا را ؟

این روزها به حادثه محتاجم
تا بشکنم قبیله‌ی سرما را
پیوسته با امید بهاری نو
تکرار می‌کنم شب یلدا را
شاید بهار تازه کند در من
آن روزهای رفته به یغما را !!