بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

کنفرانس IST2005
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ٢۱ شهریور ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: ایران ، آمریکا و کانادا

چند روزی است که برای شرکت در کنفرانس IST2005 (سمپوزیوم بین‌المللی مخابرات) که در شیراز برگزار می شود به ایران آمده‌ام. استادم نیز شنبه صبح از کانادا آمد. حتی یک لحظه هم بیکار نبود مدام با استادان و دانشجویان مشغول بحث بود. در نشست های ارایه مقالات هم که شرکت می‌کرد بلا استثنا از همه سوال می‌پرسید یا پیشنهادهایی می‌داد. عده ی زیادی هم که التماس دعا داشتند و دنبال پذیرش بودند، در وقت استراحت دوروبرش بودند. تقریبا هرکس متوجه می شد که از کانادا آمده‌ام یک سوال مشخص و تکراری از من می‌پرسید: چطور می‌شود به آنجا آمد؟ یک شب که به خانه برگشتم این بیت را سرودم

این جماعت همه سودای پریدن دارند
همه اندیشه‌ی از ریشه بریدن دارند

موضوع تحقیقات دانشجویان ایرانی که در زمینه‌ی کاری خودم بود بسیار به روز و جدید بود که از این بابت خیلی خوشحال شدم. متاسفانه بعضی از آنها مشاوران یا راهنماهای خوبی نداشتند و به همین دلیل انرژی شان به هدر رفته بود یا در تئوری متوقف شده بودند.

 با اینکه کنفرانس در شیراز برگزار می شد استادان دانشگاه شیراز حضور فعالی نداشتند در عوض استادان زیادی از شریف آمده بودند. روز آخر کنفرانس فرصتی شد که با بعضی از آنها صحیت کنم. دکتر صالحی که از حضور انبوه دانشجویان نخبه‌ی ایرانی در واترلو شگفت زده شده بود می‌گفت اگر شما یک شرکت بزرگ مثل Nortel راه نیندازید ضرر کرده‌اید، همین طور توصیه می کرد وقتی به ایران برگردم که حسابی کوله بارم پر شده باشد. خانم دکتر نصیری هم با دیدنم به یاد مرحوم دکتر برکشلی افتاد که زمانی قرار بود در دوره‌ی دکترا با ایشان کار کنم... آه ... عجب روزگار غریبی است.
با دکتر شیشه گر هم درباره‌ی وضعیت فعلی دانشگاه شریف بحث می‌کردیم و به این نتیجه رسیدیم که در چند سال آینده دانشکده فنی دانشگاه تهران از این دانشگاه پیشی خواهد گرفت.
 اما در کنار کنفرانس با چند نفر از رفقای قدیمی دور هم جمع شدیم و تا توانستیم خوش گذراندیم و از برنامه های جنبی کنفرانس از جمله (بنکوئت) میهمانی شام در باغ عفیف آباد و برنامه‌ی نور و صدا در تخت جمشید لذت بردیم. خودمان هم که به حافظ و سعدی و باغ ارم رفتیم. اگر روزگاری به شیراز آمدید حتما برنامه‌ی نور و صدا در تخت جمشید  را ببینید تا قدری از گذشته‌ی پرشکوه میهن خویش باخبر شوید.

این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم...


 
بید مجنون، یک گام به عقب
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: فیلم ، هنر

شروع فیلم  بید مجنون و حال و هوای آن که آخرین ساخته‌ی مجید مجیدی کارگردان نامدار ایرانی است شباهت بسیاری به فیلم رنگ خدا – بهترین اثر این کارگردان – دارد. نامه ای که یوسف –با بازی پرویز پرستویی- به خدا می‌نویسد و به نظر می‌رسد راز گشایی فیلم بر عهده‌ی آن است بسیار شبیه به صحبتهای کودک نابینا با استاد نجار است با این تفاوت که  در رنگ خدا بیننده بسیار تحت تاثیر قرار می‌گیرد، بازی طبیعی و اعجاب برانگیز حسین محجوب –کودک نابینا- اشک را بر چشمها جاری می‌کند. اما پرستویی با آن همه سابقه و استادی بسیار خشک و دکلمه وار این نامه را می‌خواند.

به نظر می‌رسد مجیدی در کار با بازیگران غیرحرفه‌ای تواناتر است. فیلم علیرغم تاکید کارگردان بر گنجاندن صحنه‌های عاطفی -مثل بیمارشدن مادر یوسف- از این نظر تاثیرگذار نیست بلکه نوعی عصبانیت و تشنج بر فضای کلی فیلم حاکم است که ببننده را آزرده می‌کند و پیام لطیف فیلم را ابتر و ناقص می‌کند، شاید به همین دلیل بود که تعدادی از تماشاچیان در وسط نمایش فیلم سینما را ترک می‌کردند (بر خلاف رنگ خدا که همه روی صندلیها میخکوب شده بودند)

این فیلم یک صحنه‌ی به یاد ماندنی داشت: وقتی یوسف در فرودگاه چهره‌ی استقبال کنندگان را مرور می‌کند و مادرش را کشف می‌کند. بازی بی کلام آهو خردمند –در نقش مادر یوسف- در این صحنه و فیلم برداری این اثر شایسته‌ی تحسین است