بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

درنگی در کوير دکتر شريعتی
ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز ٢٩ امرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی:
 

دکتر علی شريعتی (١٣٥٦-١٣١٢)

دکتر علی شريعتی يکی از تاثيرگذارترين شخصيت‌های اجتماعی و فکری ايران در نيم قرن اخير به شمار می‌رود. در اين نزديک به سی سالی که از درگذشت او می‌گذرد، موافقان و مخالفان در مدح و ذم او سخنان بسيار گفته‌اند و طيف‌های تندروی هر دو گروه بنا به يک قاعده‌ی تجربی، «چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند». آن‌چه در اين ميان کمتر مورد توجه قرار گرفته، واکاوی نوشته‌های او به منظور کشف زوايای پنهان شخصيت او از لابه‌لای آن‌هاست. به بيان ديگر بيشتر انديشه‌ها و عقايد صريح و هويدای او در ترازوی نقد قرار گرفته است -نظير آن‌چه در تشيع علوی و صفوی گفته است- و به ندرت سواحل دوردست وجود او يا «من ِ او» بررسی شده است. در اين نوشتار قطعاتی از کتاب کوير را که محصول لحظات تنهايی شريعتی است با نگاهی ادبی و با هدف آشکارسازی برخی از روحيات نگارشی او مرور می‌کنيم...

ادامه‌ی اين مطلب را در اينجا بخوانيد.


 
فلسفه‌ی ادامه تحصیل (۲)
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ٢۳ امرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی:

اين متن را چندماه قبل در پاسخ به نامه‌ی دوستی عزيز نوشته بودم ولی مجالی برای انتشار آن فراهم نشد٬ با توجه به نامه‌های مشابهی که دريافت کرده‌ام امروز دستی به سر و رويش کشيدم. در اين متن با توجه به سوالاتی که آن دوست پرسیده بود٬ از زاويه‌ی خاصی به مساله‌ی ادامه تحصيل نگاه کرده‌ام و برخی از مزايای رفتن به خارج  را در مقابل معايب ماندن در داخل برشمرده‌ام.  آنچه می‌نويسم تنها يک روی سکه است و دستاويزی برای قضاوت نهايی نيست.


سعید عزیز

نامه‌ی تو را که از جای جای آن نسیم مهربانی می‌وزید بارها و بارها خواندم. تو بزرگترین دوست منی و این نه فقط بخاطر قد 2 متر و چند سانتی توست که مرا به یاد برج میلاد می اندازد که از قضا با ظهور شهرداران مردمی و محبوب هم٬ هنوز قسمت فوقانی آن در دست احداث است بلکه بيشتر به خاطر وزن صد و چند کیلویی شماست! از شوخی که بگذریم به قول حافظ که او هم مثل من چندان بلند قامت نبوده:

من از بالا بلندان شرمسارم
ز دست کوته خود زیر  بارم

نکات آموزنده‌ی بسیاری در نامه‌ی شما بود٬ اما در جایی از نامه فرموده بودید که گويا من (که مسیح منتظر باشم) از آمدن به این گوشه‌ی عالم دلخورم و یادی از دوستانی دیگر کرده بودید که می‌خواهند مثل دکتر فلانی در ایران بمانند و بجنگند و مستهلک شوند. شاید این دوستان ما را که نمانده‌ایم و رفته‌ایم بیوفا٬ خائن٬ شیفته‌ی غرب یا چیزی شبیه اینها قلمداد کنند اگرچه می‌دانم دوستان ما آنقدر بزرگوارند که نازکتر از گل به ما نمی‌گویند بخصوص که ما هم کمی تا قسمتی بزرگواریم و این گردها بر دامن کبریای ما نمی‌نشیند!


شاید فقط یکی دو نفر محرٌک اصلی هجرت موقت من و آمدن به سرزمین برف را بدانند و من به دلایلی نمی‌توانم همه‌ی واقعیت را بگویم. من هم روزگاری برنامه‌ای برای زندگی‌ام داشتم و می‌خواستم در  داخل ادامه تحصیل بدهم و به همین دلیل بعد از کلی محاسبه و معادله در کنکور دکترای مخابرات میدان در فلان دانشگاه صنعتی شرکت کردم و اول شدم. اما بعد اتفاقاتی افتاد که نظر مرا به کلی عوض کرد. حالا هم به لطف خدا از آمدن به اينجا راضی‌ام و فکر می‌کنم در شرايطی که من داشتم اين تصميم بهترين انتخاب بود.

من پشت در اتاقم تصویری از دروازه قرآن و حافظیه را آويزان کرده‌ام و زیر آن این بیت دکتر صورتگر را نوشته‌ام (تا بدانی که دلم کجاست):

هر باغبان که گل به سوی برزن آورد
شیراز را دوباره به یاد من آورد

اما اجازه بده برخی از ويژگی‌های مثبت ادامه تحصيل در غرب و يافته‌هايم در اين يکسال را برايت بگويم. جالب است بدانی همه‌ی دانشجویان خارجی دانشگاه ما چینی و هندی و ایرانی نیستند بلکه دانشجویان بسیار زیادی از ژاپن و کشورهای پیشرفته‌ی اروپایی مثل فرانسه و نروژ در اينجا حضور دارند. آیا این به این معناست که ژاپن دومین اقتصاد بزرگ دنیا دچار فرار مغزها شده یا آزادی در فرانسه که مهد مردم سالاری است وجود ندارد یا مردم نروژ که بالاترین درآمد سرانه را دارند مجبورند برای یافتن کار بهتر به کانادا بیایند؟ ... هرگز! .... قراردادهایی بین دولت ژاپن با دانشگاه ما برای تبادل دانشجو وجود دارد زیرا آنها به این نتیجه رسیده اند که باید گردش علم در دنیا وجود داشته باشد و شاید تعجب کنی اگر بدانی دانشگاه ما هم بعضی دانشجویانش را به هند می‌فرستد.کشورهای پيشرفته به اين نتيجه رسيده‌اند که یکی از راههای گردش علم گردش دانشجو است....

يکی ديگر از مزايای تحصيل در خارج از کشور به ويژه آمريکای شمالی اين است که در اينجا جريان گردش علم با گردش استادان و نخبگان شتاب گرفته است. مثلا در همين دانشگاه ما هر هفته چندين دانشمند داخلی و خارجی سخنرانی می‌کنند.اگر يادت باشد يک بار نوشته بودم که در يک روز سه نفر از برندگان نوبل فیزیک به اينجا آمدند در حاليکه من اگر پنجاه سال هم در ايران می‌ماندم با اين سياست های مبارک و ميمونی که داريم٬ جز همين خانم شيرين عبادی نوبليست ديگری را نمی‌ديدم. در روزنامه‌ی معظم کيهان -که درود خداوند و ملايکه و پيامبران و اوليا الهی بر او و مدير مسوولش باد- خواندم همين بنده خدا هم کارش به جايی رسيده که برای نجات جان موکلش از نردبان بالا می‌رود.

ديگر اينکه طرحی بين دانشگاههای شمال آمريکا وجود دارد که می‌توانند از امکانات آزمايشگاهی يکديگر استفاده کنند. دولت با اعطای کرسی استادی و وامهای چند میليون دلاری دانشگاهها را تشويق می‌کند که هرکدام در زمينه‌ی خاصی متبحر شوند و به ديگران مشاوره بدهند. دانشگاهها درآمدزا شده‌اند و کار به جايی رسيده که بعضی از آنها نزديک به يک میليارد دلار سرمايه جذب کرده‌اند. در کشور ما متاسفانه برای تحقيقات آهی در بساط نيست٬ من در دوران معلمی بسيار دوست داشتم دانش طراحی و ساخت بردهای FPGA را وارد خوزستان کنم. اين کار می‌توانست درآمد خوبی برای مهندسان جوان ايحاد کند. با دوستانم در تهران مشورتها کردم و چندتا کتاب هم آوردم٬ نرم افزار طراحیxilinx را که ۱۸۴ مگابايت بود با سرعت ۱ کيلو بايت دانلود کردم٬ دو تا از دانشجوهای علاقه‌مندم به اصفهان رفتند و آموزش ديدند گفتند برد اوليه ۸۰ هزار تومان هزينه دارد به هر دری زدم حاصلی نداشت دانشگاه می‌گفت ما بودجه‌ای برای پروژه‌های ۳ واحدی نداريم. گفتم پس پروژه را حذف کنيد. عاقبت من که در مقابل تلاشهای دانشجوهای علاقه‌مندم شرمنده شده بودم صد هزار تومان از جيب مبارک دادم...آقا! تحقيقات نياز به سرمايه دارد نه صدقه

اينجا دانشجو پلکان ترقی استاد نيست تا با مقالاتی که چاپ می‌کند استاديار را دانشيار و دانشيار را استاد کند. مثلا استاد من که بيش از ۱۵۰ مقاله دارد و به هر درجه‌ای که می‌خواسته رسيده٬ چه احتياجی دارد که برای چاپ مقاله در هر ژورنال نامعتبر آی اس آی داری به من فشار بياورد؟ اين خود من هستم که بايد از اعتبار استادم استفاده کنم و تلاشم را بيشتر کنم. من اين آزادی را دارم که آنگونه که دوست دارم برنامه‌ی تحقيقم را به پيش ببرم و اجبار و تحميلی در کار نيست.

مدتی پيش به این نتیجه رسیدم که وضعیت انتقال علم در ایران مثل قانون ظروف مرتبطه است و اگر وضع به همین منوال باشد به زودی همه به یک سطح می‌رسند.... (اينجا را سانسور کردم که به کسی بر نخورد!)متاسفانه يکی دو دانشگاه خوبی هم که در ايران وجود داشت با سياست‌های نادرست در افزايش کميت دانشجو دچار کاهش کيفيت شده‌اند. نتیجه این شد که فلان دانشگاه صنعتی در سال ۸۱ نزديک به ۲۵ دانشجو در ک.ارشد مخابرات گرایش سیستم گرفت و در سال ۸۳ هم ۱۷ يا ۱۸ نفر در آزمون ورودی دکترای همین رشته پذیرفته شدند.

من انسانهای باهوش و قانعی را که در ايران مانده‌اند و با کمبود امکانات کارهای ارزشمندی می‌کنند تحسين می‌کنم و اميدوارم آنها ما را تکفير نکنند! آنها راهی را برگزيدند و ما راهی ديگر را. لنا اعمالنا و لکم اعمالکم

اين بزرگوارانی که امروز اينقدر به خارج رفتگان را ملامت می‌کنند مگر يادشان رفته که پيامبر فرمود: علم را بیاموزيد حتی اگر در چين باشد-که دورترين سرزمين شناخته شده در آن زمان بود. ما در اينجا علم را می‌آموزيم همراه با خيلی چيزهای ديگر. ذهن ما همانقدر که درگير مسايل علمی است انباشته از سوالهایی است که راز موفقيت‌های مدنی غرب را جستجو می‌کنند تا به خواست خدا روزی که به کشور عزيزمان برمی‌گرديم٬ حرفهای زيادی برای گفتن و عمل کردن داشته باشيم.

ان موعدهم الصبح. اليس الصبح بقريب؟


 
به جلالت برود
ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۱ امرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی:

کاروانی که بود بدرقه‌اش لطف خدا
به تجمل بنشیند به جلالت برود
حکم مستوری و مستی همه بر خاتم تست
کس ندانست که آخر به چه حالت برود

او اخلاق را به سياست هديه داد٬ اين هم آخرين سخن سيد در کسوت رياست جمهوری ايران بزرگ:

هر كه ما را ياد كرد ايزد مر او را يار باد

هر كه ما را خوار كرد از عمر برخوردار باد

هر كه اندر راه ما خاري فكند از دشمني

هر گلي كز باغ وصلش بشكفد بي‌خار باد


 
مطرب مهتاب رو - مقدمه
ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱٠ امرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی:

امتحان فردا را که بدهم شرح شعر مطرب مهتاب رو را شروع می‌کنم. اميدوارم از اين شعر و آن شرح لذت ببريم. فعلا به عنوان مقدمه دو شعر را که در اين بحث استفاده خواهيم کرد می‌نويسم:

شعر اول : اين شعر منسوب به حافظ است. حسام‌الدين سراج در آلبوم رويای وصل٬ شهرام ناظری در ساقی‌نامه و خليل عالی نژاد در آيين مستان آن را خوانده‌اند. اگرچه در بيت آخر نام حافظ آمده اما به دلايلی نمی‌تواند سروده‌ی حافظ شيرازی باشد. به هرحال شعر بسيار زيبايی است:

من از آنکه گردم به مستی هلاک
به آیین مستان بریدم به خاک

 

به آب خرابات غسلم دهید
پس آنگاه بر دوش مستم نهید

 

به تابوتی از چوب تاکم کنید
به راه خرابات خاکم کنید

 

مریزید بر گور من جز شراب
میارید در ماتمم جز رباب

 

مبادا عزیزان که در مرگ من
بنالد بجز مطرب و چنگ زن

 

تو خود حافظا سر ز مستی متاب
که سلطان نخواهد خراج از خراب

 

شعر دوم: اين شعر که در ديوان شمس هم آمده خود داد می‌زند که سروده‌ی جناب مولاناست و اين را هم شهرام ناظری به زيبايی و استادی خوانده است. لطفا به مشترکات هر دو شعر دقت کنيد:

ز خاک من اگر گندم برآید

 

از آن گر نان پزی مستی فزاید

خمیر و نانبا دیوانه گردد

 

تنورش بیت مستانه سراید

میا بی‌دف به گور من ای برادر

 

که در بزم خدا غمگین نشاید

بدری زان کفن بر سینه بندی

 

خراباتی ز جانت درگشاید

مرا حق از می عشق آفریدست

 

همان عشقم اگر مرگم بساید

منم مستی و اصل من می عشق

 

بگو از می بجز مستی چه آید

به برج روح شمس الدین تبریز

 

بپرد روح من یک دم نپاید


 
توضيح
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز ٧ امرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی:

خوشا سپيده دمی باشد آنکه بينم باز

رسیده بر سر الله اکبر شیراز  (سعدی)


اگرچه دوستان همه اهل فضل‌اند اما شايد توضيحی درباره‌ی بيت فوق که در پايان مطلب قبل نوشتم جهت يادآوری بد نباشد. اين بيت مطلع يکی از غزلهای سعدی است که در وصف شيراز سروده. الله اکبر شيراز همان دروازه قرآن فعلی است. هنوز هم بعضی از قديمی‌ها به دروازه قرآن می‌گويند: تنگ (تنگه) الله اکبر.

شهر شيراز از لحاظ جغرافيايی در ميان دو کوه  گسترده شده است و راه ورود به آن فقط از طريق اين تنگه است که در طول ساليان محافظ ملک سليمان (شيراز) بوده است. مسافری که از سمت شمال به شيراز نزديک می‌شود به علت وجود کوهها تا به تنگ الله اکبر نرسد نمای شهر را نمی‌بيند. اما به محض ورود به تنگه٬ به علت ارتفاع نسبی٬ چشم‌انداز دلنوازی از شهر را می‌بيند که در ميان آن آرامگاه حافظ٬ بارگاه شاهچراغ و ساير امامزادگان و باغهای همیشه سبز توجه را جلب می‌کند.

سعدی در بيت ديگری که قيامت کرده در ايهامی بی نظير باز به تنگ الله اکبر اشاره می‌کند:

باز آ که در فراق تو چشم اميدوار      چون گوش روزه دار بر الله اکبر است

يعنی همان طور که گوش انسان روزه دار منتظر و مشتاق الله اکبر اذان افطار است چشم من هم خيره بر تنگ الله اکبر شيراز است تا تو ای محبوب به سفر رفته از آن بازآيی.


 
مامان گلی!
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ٥ امرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی:

ايرج ميرزا چند شعر بسيار زيبا درباره‌ی مادر دارد يکی اين شعر که از همه معروفتر است:

گويند مرا چو زاد مادر...

ديگری اين شعر

داد معشوقه به عاشق پيغام....

سومی را يادم نيست اما به جان شما خيلی شعر قشنگی بود به جای آن٬ اين شعر را با تشکر از مرداب سبز می‌نويسم:

پسر رو قدر مادر دان،    که دائم                    کشد رنج پسر   بیچاره مادر

نگهداری کند   نه ماه و  نه روز              تورا چون جان به بر بیچاره مادر

از این پهلو  به آن پهلو   نغلتد                   شب از بیم خطر   بیچاره مادر

به وقت زادن تو    مرگ خود را                  بگیرد در نظر    بیچاره مادر

اگر یک عطسه آید    از دماغت                   پرد هوشش ز سر بیچاره مادر

برای اینکه شب   راحت بخوابی                   نخوابد تا سحر    بیچاره مادر

چو دندان آوری     رنجور گردی                   کشد رنج دگر     بیچاره مادر

سپس چون پا گرفتی،    تا نیفتی                 خورد غم بیشتر    بیچاره مادر

تو تا یک مختصر    جانی بگیری             کند جان،   مختصر   بیچاره مادر

به مکتب چون روی    تا باز گردی            بود چشمش به در    بیچاره مادر

و گر یک ربع ساعت    دیر آیی                 شود از خود بدر     بیچاره مادر

نبیند   هیچکس   زحمت به دنیا                     ز مادر بیشتر،   بیچاره مادر!

تمام حاصلش از زحمت این است                  که دارد یک پسر   بیچاره مادر

مامان گلی! روزت مبارک! ايشالا صد سال سايه‌ات بالای سرمون باشه!

خوشا سپيده دمی باشد آنکه بينم باز

رسیده بر سر الله اکبر شیراز...


 
با ساربان بگوييد
ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی:

می‌خواستم در ادامه‌ی مطلب قبل از مفهوم طرب در شعر مولوی بنويسم و از مطرب مهتاب رو... اما ...

امشب شب وداع با يکی از دوستان بسيار خوبمان بود. پيش تر نوشته بودم که يکی از لطفهای خدا به انسان اين است که او را با آدمهای بزرگ آشنا می‌کند. من مدتی که می‌گذرد دلتنگ ديدار چنين مردانی می‌شوم و از وقتی به اين گوشه‌ی دنج عالم آمده‌ام بيش تر...

ديشب که از تورنتو برمی‌گشتم برای هم سفرانم خاطره‌ی يکی از همين آدمهای بزرگ را تعريف می‌کردم برايشان گفتم که يکبار در تيغ تيرماه از اهواز به تهران و بعد به قم رفتم تا برای يک ساعت در محضر ايشان باشم تا روح تشنه و بی‌تاب و ناآرامم را دست کم برای مدتی آرام کنم. حالا راه من اينقدر دور است و زنجير ويزا و اجازه‌ی اقامت و مهر خروج چنان بر پايم سنگينی می‌کند که نمی‌توانم هر وقت دلتنگ شدم ساک کوچکم را بردارم و در جستجوی آن ستاره‌ی قطبی از شهری به شهر ديگر بروم. چقدر حسرت می‌خورم به حال دکتر شريعتی که وقتی به فرانسه رفت ماسينيون را پيدا کرد، بارها از خدا خواسته‌ام که ماسينيون مرا هم به من نشان بدهد...

اينجا دلم به دوستانی خوش است که در نگاهشان رازی از آن ستاره‌ی قطبی است و حالا که يکی از آنها دارد می‌رود...

با ساربان بگوييد احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
هرکو شراب فرقت روزی چشیده باشد
داند که <<تلخ باشد کام امیدواران>>
سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل
بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران