بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

غم و شادی
ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز ٢٦ تیر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: عرفان ، حافظ ، مولانا ، نهج البلاغه

چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد

ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم

بیت بالا یکی از بیتهای استثنایی حافظ است به این دلیل که شادی را به جای غم برمی‌گزیند البته با استدلالی جالب. خیلی ها می‌گویند عشق حافظ عشقی اندوهناک و پر از آه و زاری است؛مثلا٬ آن بزرگوار در کتاب قمار عاشقانه، مولوی را با حافظ مقایسه می‌کند. این بیت مولوی را که درباره‌ی (شمع) عشق است:

او به عکس شمع های  آتشی است

می‌نماید آتش و جمله خوشی است

با این بیت حافظ مقایسه می‌کند که از قضا بیت آغازین دیوان اوست:

... که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها!

بعضی افراد دیگر هم که دوست دارند برای هر موضوع یک سیر تاریخی پیدا کنند از حمله‌ی چنگیز مغول شروع می‌کنند تا برسند به امیر مبارز‌الدین٬ آن وقت فضای بسته‌ی سیاسی ایران و بویژه شیراز را در زمان لسان‌الغیب دلیل گرایش او به غم و غلبه‌ی ابرهای اندوه بر آسمان شعر او می‌دانند٬ اما این همه‌ی واقعیت نیست! 

 مولانا جهان را طربستان می‌بیند؛ باغی پر از شادی و زیبایی٬ و غم را ناسپاسی و ضعف می‌داند. انسان را در این دنیا میهمانی می‌داند که در خانه‌ی میزبانی کریم و مهربان فرود آمده است پس باید شاد باشد و حتی به جای نان شادی بخورد:

بر جای نان شادی خُورَد جانی که شد مهمان تو

اما غم حافظ با غم مولانا فرق می‌کند و نه تنها متضاد شادی نیست بلکه شادی با همه‌ی شیرینی و لذتی که دارد مقدمه‌ی رسیدن به آن غم است. شیخ اشراق در کتاب مونس‌العشاق غم را برادر زیبایی و عشق می‌داند (ر.ک. از عشق و عاشقی ۱ و ۲). علی بن ابیطالب (ع) در خطبه‌ی بی‌نظیر و تابناکی که اوصاف پارسایان را برمی‌شمارد می‌فرماید و قلوبهم محزونه دلهای پارسایان اندوهگین است و این اندوه از جنس غمهای معمولی نیست بلکه مثل همان شمع مولوی است که می‌نماید آتش و جمله خوشی است


 
رازداری عارفان
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٤ تیر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: عرفان ، حافظ ، عطار نیشابوری

حافظ چو نافه‌ی سر زلفش به دست توست

دم در کش ار نه باد صبا را خبر شود!

اشعار و نوشته‌های عارفان سرشار از رمز و راز است. زبان استعاری و سمبلیکی که سنایی وارد ادبیات عرفانی ایران زمین کرد به همت عطار نیشابوری کامل شد و در اشعار خواجه‌ی شیراز به کمال رسید. خال و خط و شراب و شمع و میخانه  ... که از واژگان مشترک زبان عارفان هستند هر کدام استعاره برای مفهومی متفاوت با معنای ظاهری آن هستند. از یک طرف فرق شعر و نظم در نگاه خیال انگیز شاعر است که همه چیز را متفاوت و از دریچه‌ای دیگر می‌بیند. از طرف دیگر در نگاه عارف جهان بوستان تجلی خداست و هرچیز در قوس کمال خویش به او می‌پیوندد. حال اگر یک نفر هم عارف باشد و هم شاعر چه می‌شود؟

 اگرچه دلایل محکمی دارم اما قصد ندارم وارد این دعوای بی‌ثمر بشوم که حافظ زمینی بوده یا آسمانی؟ اما دوستانی که می‌خواهند درباره‌ی زبان عارفان و مفهوم عرفانی شراب و خال و خط و .... بیشتر بدانند می‌توانند به کتاب ارزشمند گلشن راز سروده‌ی شیخ محمود شبستری مراجعه کنند که از قضا سی سال قبل از حافظ به دنیا آمده و در همان حال و هوا می‌زیسته و در زمان خودش نابغه‌ای بوده.

عجالتا بیت بالا می‌گوید: حالا که عنایتی شامل حالت شده و به جایی رسیده‌ای سکوت کن و مراقب باش که این گنجینه را از دست ندهی... هر سخنی را نباید هرجا گفت. هر حرفی را نباید برای هر کس زد. مشابه این مضمون فراوان دارد:

پیر میخانه چه خوش گفت به دردی‌کش خویش
که مگو حال دل سوخته با خامی چند

می‌خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت


 
فضیلت‌های فراموش شده
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ تیر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: اخلاق

روزگاری نه چندان دور خوبیهای فراوانی در میان جامعه رایج بود که امروز تنها یاد و خاطره‌ای از آنها باقی مانده. به گذشته که نگاه می‌کنیم می‌بینیم انگار پدربزرگها و مادربزرگهایمان سیمایی ملکوتی داشته‌اند و اخلاق و خصایلی که در آن ایام برای آنها عادی و مرسوم بوده امروز برای ما امری قدسی و دست‌نیافتنی به نظر می‌رسد. بسیاری از متفکران مرددند که پیشرفتهای علمی بشر موجب رشد شخصیت و تعقل او شده باشد و مثالهای نقض فراوانی از قبیل جنگهای خونین، تضعیف اخلاق و پدیده‌ی شوم تروریسم را شاهد بر این مدعا می‌آورند. زندگی بشر امروز پر از راحتی اما خالی از آرامش است و این همه به خاطر آن است که اخلاق نیکو رو به فراموشی است.

شاید مناسب ترین چاره و درمان - چنانکه خداوند بلندمرتبه می‌فرماید- یادآوری فضیلت‌های فراموش شده باشد. بیایید یک بار دیگر خاطرات خوب پدربزرگها و مادربزرگهایمان را تا از ذهنمان پاک نشده مرور کنیم. 

دوستی می‌گفت نماز خواندن مادربزرگم شاید ۱۰ دقیقه بیشتر طول نمی‌کشید اما تا یکساعت بعد سر سجاده می‌نشست و دعا می‌کرد. اینطور نبود که چیزی برای خودش بخواهد بلکه شروع می‌کرد تمام آشناها و در و همسایه و هر کسی را که می‌شناخت به اسم نام می‌برد و برای او دعا می‌کرد و اگر می‌دانست که آن فرد مشکلی دارد از خدا می‌خواست که آن مشکل خاص را حل کند.

دعا کردن در حق دیگران موجب فروکش کردن حس خودبینی و غرور می‌شود و دلهای انسانها را با هم مهربان می‌کند و کینه و حسد را که دو آفت اخلاقی بسیار خطرناک هستند از بین می‌برد. از همین امروز سعی کنید نه فقط برای دوستانتان که حتی برای کسانی که از آنها خوشتان نمی‌آید دعا کنید.

 


 
ای عمر تو مثل آه کوتاه
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱٤ تیر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: ایران ، شعر خودم ، اسلام

در چند سال گذشته دهه‌ی دوم فاطمیه مهمان دوستی در کرج بودم که سه شب مراسم می‌گرفت و من هم در یکی از شبها شعر می‌خواندم. اگرچه افراد مختلفی به آنجا می‌آمدند -از قبیل برخی قهرمانان ورزشی و مسوولان لشکری- اما عمده‌ی حاضران آذریهای مقیم کرج بودند که با آداب و زبان خودشان عزاداری می‌کردند. با اینکه ترکی بلد نبودم اما آنها آنقدر خالصانه و از صمیم دل احساسات خود را عیان می‌کردند که قایق شکسته‌ی چشمان من هم از برکت امواج امن‌شان به ساحل باران می‌رسید. وقتی شعر می‌خواندی اگر بیتی یا مصراعی به چشمشان زیبا می‌آمد آنچنان تو را تشویق می‌کردند که شگفت زده می‌شدی. به جرات می‌گویم که در این سیزده سال شنوندگانی به پرشوری آذریهای کرج ندیده‌ام.

هر سال مداحی از اردبیل به این مراسم می‌آمد به اسم حاج شهروز که صدای بی نظیری داشت. با تمام توان در اوج می‌خواند، انگار خستگی برای او معنا نداشت، شعر شناس بود، شعرهای سخیف و توهین آمیزی را که در شان اهل بیت نبودند نمی‌خواند، اول یک شعر بلند فارسی را به صورت خطابه می‌خواند اگر به بیتی می‌رسید که تاثیر گذار بود حق آن را ادا می‌کرد و لذت آن را به همه می‌چشاند. گاهی بعضی بیتها آنچنان او را به هیجان می‌آورد که اختیارش را از کف می‌داد٬ دیگر طاقت نمی‌آورد و به زبان ترکی شاعر را تشویق می‌کرد. یک سال داشت شعر زیبایی از آقای ده‌بزرگی را می‌خواند که تصویر شاعرانه‌ای از وصیت حضرت زهرا (س) به دختر کوچکش در آخرین لحظات حیات بود :

زینبم ای دختر غم‌پرورم
لحظه‌ای بنشین کنار بسترم ...

وقتی رسید به این بیت (که حضرت زهرا به زینب وصیت می‌کند در عصر عاشورا زیر گلوی امام حسین را ببوسد)

مادری کن ماه رویش را ببوس
جای من زیر گلویش را ببوس

چنان به وجد آمد که بلند بلند گریست و بعد آقای ده بزرگی را که کنارش نشسته بود بوسید.
سال آخری که به آنجا رفتم (سال 82) - یادش بخیر دو تا از رفقای خوبم حامد و ابوالحسن همراهم بودند- ناگاه یکی از شعرهای مرا خواند:

تو آبی و ما سراب زهرا
ما سایه تو آفتاب زهرا
با یاد تو پر شده ست جانم
از بوی خوش گلاب، زهرا
مستم که به آستان عشقت
خوردم می بی حساب، زهرا
از آتش فتنه ای که برخاست
ماییم و دلی کباب، زهرا
افسوس که پشت در ورق شد
آیاتی از این کتاب، زهرا
برخیز که سیل اشک جاریست
از دیده‌ی بوتراب زهرا:
بعد از تو شبم همیشگی شد
گم کرده‌ام آفتاب زهرا
چشمان کبوتران خانه
گردیده تهی ز خواب زهرا
ای عمر تو مثل آه کوتاه
اینقدر مکن شتاب زهرا ...

خدایا! این روزها در این سرای بی‌کسی چقدر دلتنگ آن روزهای خوبم! اینجا بی شمیم بانوی بهشت چیزی کم دارد.

یا زهرا!

 


 
ماساساگا: سرزمین سی هزار جزیره
ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۱ تیر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: سفرنامه ، زندگی در غرب ، طبیعت

شنبه‌ای که آن خبر همایون را شنیدیم با ۷ نفر از رفقا به اردو رفتیم. مقصد ما پارک جنگلی ماساساگا در ۱۷۰ کیلومتری شمال تورنتو و جنوب شرقی خلیج جورجین بود. دسترسی به این اردوگاه محاصره‌ شده در آب تنها از طریق قایق میسر است لذا ۴۰ کیلومتر قبل، ۳ کانو کرایه کردیم و آنها را روی سقف ماشینها بستیم.

ماساساگا در حاشیه‌ی بزرگراه ۴۰۰ قرار دارد که بزرگراه سرگرمی‌هاست؛ سرزمین عجایب، کوه آبی، ساحل واساگا، پارک آلگان کوین و خلیج جورجن همه در حاشیه‌ی این بزرگراه قرار دارند.

ما یک اردوگاه اختصاصی را برای ۲ شب گرفته بودیم که هیچ کدام از نشانه‌های زندگی مدرن از قبیل آب و برق و تلفن و اینترنت در آن نبود. فرصت خوبی بود که یک زندگی ابتدایی را در آغوش طبیعت بکر و دست نخورده تجربه کنیم.

بارها به رفقا می‌گفتم که اینجا چقدر عمر آهسته می‌گذرد! پارو زدن، شنا کردن، خوابیدن روی ساحلی که آب سنگهایش را مثل حریر نرم کرده بود... همسایگی با حیوانات و پرندگانی که در حقیقت ما میهمانشان بودیم... و مهتاب! آن مهتاب زیبا که مرا به یاد نیمه شبی انداخت که در کوههای درکه با استادم قدم می‌زدم...چه خاطرات قشنگی! 

شاید بپرسید چرا به اینجا سی‌هزار جزیره می‌گویند. ابتدا باید اشاره کنم که در شرق انتاریو بین کینگستون و اتاوا نزدیک مرز جایی به نام هزار جزیره وجود دارد بعید نیست برای روکم‌کنی اسم اینجا را سی‌هزار جزیره گذاشته باشند. به قول آن رفیق آبادانی آدم یا نباید لاف بزند یا باید لاف درست و حسابی بزند. از شوخی گذشته، در جنوب و شرق خلیج جورجن آب در ناهمواریهای سطح زمین گسترده شده و به همین دلیل جزایر متعددی شکل گرفته است. بعضی از این جزیره‌ها در حد سیاره‌ی مسافر کوچولو هستند یعنی جزیره‌ای برای یک نفر! تا یادم نرفته بگویم که خلیج جورجن به افتخار جورج چهارم پادشاه انگلیس در قرن ۱۸ (یا ۱۹) نام گذاری شده و ماساساگا اسم یک گونه مار هم هست!

 

عکسهای بیشتر را در اینجا ببینید.


 
از شمار دو چشم يک تن کم
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ٧ تیر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی:

امروز خبر بسيار تلخی شنيدم. دکتر کسری برکشلی استاد دانشگاه شريف از اين تيره خاکدان پرکشيد. من درس الکترومغناطيس پيشرفته و پراکندگی امواج را با ايشان گذراندم و مدتی با هم روی پروژه‌ای درباره‌ی آنتنهای هوشمند کار می‌کرديم. اما منش انسانی والا و اخلاق بی‌نظير او بزرگترين يادگاريست که در ذهنم باقی مانده. وقتی استاد در حين تدريس فرمولی را سهوا اشتباه می‌نوشت و ما تذکر می‌داديم لبخند می‌زد و از ما تشکر می‌کرد. قبل از امتحان يک برگه جلوی ما می‌گذاشت که تعهد می‌کرديم در اين امتحان نه به کسی کمک کرده و نه از کسی کمک گرفته‌ايم بعد هم کاری به کارمان نداشت و فقط يکی دو بار برای پاسخ به پرسشها به ما سر می‌زد. همان موقع ايشان معاون دانشجويی دانشگاه بود. چندبار بخاطر مشکلات خوابگاهی يا فرهنگی با دانشجوها بر سرش خراب ‌شديم٬ گاهی تندترين انتقادها را مطرح می‌کرديم اما او هرگز عصبانی نمی‌شد و با خوشرويی به ما جواب می‌داد. چقدر جای استادی مثل او در دانشگاه خالی است. استادی که اگر مدرک دکترا و مقاله‌هايش را از او می‌گرفتند بازهم حرفهای بسياری برای گفتن داشت!

از شمار دو چشم يک تن کم

وز شمار خرد هزاران بيش

روحش شاد و يادش جاودان باد 


 
ماه و خورشید
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ٥ تیر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: شعر خودم ، شعر نیمایی


ماه اگر از خود نوری داشت٬

به گرد زمین نمی‌گشت

و زمین٬

به گرد خورشید

و تو

آن ماه در محاق مانده‌ای

که خورشیدی را

                     به گردش در آورده است!

۲۸ اردیبهشت ۷۶ 


 
شریعتی و چمران – ماهنامه‌ی آفتاب
ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز ٢ تیر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: شهید ، امام علی

یکی از دوستان سخنانی را به من نشان داد که دکتر مصطفی چمران بر مزار دکتر شریعتی –اندکی پس از تدفین او در دمشق- بیان کرده بود. حالا که هنوز از سالگرد شهادت این دو بزرگوار دور نشده‌ایم یکی دو جمله از آن سخنان زیبا را برایتان می‌نویسم.

 

برای مشاهده‌ی ادامه‌ی این متن می‌توانید به شماره‌ی دوم ماهنامه‌ی اینترنتی آفتاب که به همت دانشجویان ایرانی دانشگاه واترلو منتشر می‌شود و انصافا کار خوبی از آب درآمده مراجعه فرمایید. داستان ستاره‌ی قطبی را هم بخوانید!

 

 

دکتر مصطفی چمران

 چاه و نخلستان

ای علی همیشه فکر می‌کردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متاثرم که اکنون من بر تو مرثیه می‌خوانم!

ای علی گفتی که هر کس گفتنی‌هایی دارد و شخصیت هر انسانی به اندازه ناگفتنی‌های اوست. و من اضافه می‌کنم که درجه‌ی دوستی و محبت من با انسانی دیگر، به اندازه‌ی ناگفتنی‌هایی است که می‌توانم با او در میان بگذارم و از این ناگفتنی‌ها که می‌خواستم با تو بگویم، بی‌نهایت داشتم....

ای علی همراه تو به قلب تاریخ فرو می‌روم و راه و رسم عشق‌بازی را می‌آموزم و به علی بزرگ آن‌قدر عشق می‌ورزم که از سر تا به پا می‌سوزم.

ای علی همراه تو به نخلستان‌های کنار فرات می‌روم و علی دردمند را در دل شب می‌یابم که سر به چاه کرده و سینه‌ی پردردش را خالی می‌کند....