بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

تسلیت
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: سیاست ، حافظ

بود آیا که در میکده‌ها بگشایند؟  
گره از کار فروبسته‌ی ما بگشایند
 
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند  
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
 
نامه تعزیت دختر رز بنویسید  
تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایند
 
گیسوی چنگ ببُرید به مرگ می ناب  
تا حریفان همه خون از مژه‌ها بگشایند
 
در میخانه ببستند خدایا مپسند  
که در خانه‌ی تزویر و ریا بگشایند


 
عصر یک روز تعطیل
ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱٤ خرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، حسب حال

 امروز هوا ابری و کمی شرجی است. صدای چهچه پرنده‌ها عاقبت مرا به بیرون کشاند. صندلی‌ام را توی حیاط گذاشتم٬ چای زعفرانی دم کردم و رایانه‌ی دستی را آوردم تا هم کارم را بکنم و هم از این هوا و فضا لذت ببرم. آفتاب و ابر به تناوب جایشان را عوض می‌کنند. گهگاه نسیمی می‌وزد و هوا را ورق می‌زند و اگر صدای ماشین چمن زنی همسایه نبود دیگر همه چیز کامل بود.

دیشب که از خانه‌ی دوستی بر می‌گشتم رایحه‌ی سحرآمیز درختی مرا متوقف کرد. انگار همه‌ی خاطرات شیرین مرا از شاخه‌های آن درخت آویخته بودند. موج دریای تنهایی، مرا از خود بیخود کرد و به خود آورد. دیدم انگار مدتی است خودم را فراموش کرده‌ام. چند وقتی است تقویم ها بیرحمانه تر ورق می‌خورند٬ روزهایم تندتر شب می‌شوند٬ شبهایم زودتر صبح٬ هنوز دوشنبه نیامده شنبه می‌شود. روزها و هفته‌ها و ماهها مثل دوچرخه‌ای که توی سرازیری افتاده بدون رکاب زدن پیش می‌روند و من مثل روستایی مبهوتی که به نیویورک آمده سر جایم ایستاده‌ام تا سرنوشت بگذرد و روزها سپری شوند. (وای! جانم! این پرنده که احتمالا عاشق است چه زیبا می‌خواند! پرهای نارنجی رنگی دارد نمی‌تواند فاخته باشد.) زندگی راحت و بی دردسر اینجا آدم را تنبل می‌کند. اوایل فکر می‌کردم می‌توانم از این آرامش و دسترسی برای پیشبرد کارهای دیگرم استفاده کنم. سراغ موسیقی بروم٬ سراغ نوشتن٬ سراغ آدمها و فرهنگهای دیگر و از همه مهمتر فکر کردن. اینجا یک دنیا موضوع برای فکر کردن هست: چرا اینها این چنین‌اند و ما آن چنان؟ رابطه‌ی دین با زمان چگونه است؟ آزادی چیست؟ ... اما من دچار انقباض زمان شده‌ام و این درد را با تئوری نسبیت اینشتاین هم که به تازگی صدساله شده نمی‌توان توجیه کرد. البته این روزها به جای همه‌ی کارهایی که نمی‌کنم ورزش می‌کنم و حداقل یکی از عیبهای همیشگی‌ام را برطرف کرده‌ام.


 
غزلی از عطار نیشابوری
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: عطار نیشابوری ، شعر کلاسیک ، عرفان
زندگینامه عطار نیشابوری : نام او را «محمد» و لقبش را «فرید الدین» نوشته‌اند. در اشعارش بیشتر به «عطار» تخلص نموده و گاهی هم «فرید» را برای خود برگزیده است. عمر عطار بین هفتاد تا هشتاد سال بوده و ظاهرا در سال ۶۱۸ به دست مغولان به شهادت رسیده است. شیخ عطار داروخانه‌ای داشته که در آن به کار طبابت می‌‌پرداخته است.
به روایت جامی، سبب گرایش عطار به تصوف آن بود که: «روزی در دکان عطاری مشغول معامله بود. درویشی آنجا رسید و چند بار شی ءٌ لله گفت (یعنی چیزی برای خدا بده). وی به درویش نپرداخت، درویش گفت: ای خواجه تو چگونه خواهی مرد؟ عطار گفت: چنانکه تو خواهی مرد. درویش گفت: تو همچون من می‌توانی مرد؟ عطار گفت: بلی. پس درویش کاسه چوبینی که داشت، زیر سر نهاد و گفت: الله و در دم جان بداد. عطار را حال متغیر شد و دکان بر هم زد و به این طریق درآمد.»
 
آثار مسلم عطار را می توان از این قرار دانست:
۱-مصیبت نامه، ۲ـ الهی نامه، ۳ـ اسرار نامه، ۴-مختار نامه، ۵ـ منطق الطیر، ۶-خسرو نامه، ۷-جواهر نامه، ۸-ـ شرح القلب، ۹-دیوان قصاید و غزلیات و اگر کتاب منثور تذکره الاولیا را هم بر این مجموعه بیفزاییم تعداد آثار مسلم او به ده کتاب بالغ می‌گردد که بی گمان شاهکار او کتاب منطق الطیر است. سبک اشعار او عراقی و دارای مفاهیم بلند عرفانی است. بازتاب اشعار او را در سروده‌های مولوی و حافظ بخوبی می‌توان دید. در این میان مولوی ارادت ویژه‌ای به عطار دارد و چندبار از او نام می‌برد و مراتب والای او را می ستاید:
 
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم
 
غزل زیبایی از او را می‌خوانیم:
 
آتش عشق تو در جان خوش تر است
جان ز عشقت آتش‌افشان خوش تر است
هر که خورد از جام عشقت قطره‌ای 
تا قیامت مست و حیران خوش تر است
تا تو پیدا آمدی پنهان شدم
زانکه با معشوق پنهان خوشتر است
درد بر من ریز و درمانم مکن
زانکه درد تو ز درمان خوش تر است
می‌نسازی تا نمی‌سوزی مرا 
سوختن در عشق تو زان خوش تر است
چون وصالت هیچکس را روی نیست
روی در دیوار هجران خوش تر است
خشکسال وصل تو بینم مدام
لاجرم در دیده طوفان خوش تر است
همچو شمعی در فراقت هر شبی
تا سحر عطار گریان خوش تر است
 

 

 

تصویر آرامگاه عطار در نیشابور


 
یادی از مرحوم آغاسی (۲)
ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ۸ خرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی:

۶- حالا به سال سوم دبیرستان رسیده بودم. درس و المپیاد و سال بعد هم کنکور مرا منزوی کرد. خیلی سخت است که هم بچه درسخوان باشی هم شاعر! دیگر او را نمی‌دیدم. دوستان هم دیگر او را به شب شعر سالانه‌ی خودمان در شيراز که باعث شده بود برای اولین بار تلویزیون او را نشان بدهد دعوت نمی‌کردند. می‌گفتند وقت را رعایت نمی‌کند، شعر تکراری می‌خواند، زیاد شعر می‌خواند، سر و صدای شاعران دیگر را در می‌آورد... البته دلیل اصلی اینها نبود و هنوز هم فکر می‌کنم دوستان اشتباه کردند که او را دعوت نکردند... تا چندین سال بعد مردمی که به شب شعر می‌آمدند سراغ او را می‌گرفتند...

اوایل اردیبهشت 75 بود به شب شعری در اهواز دعوت شده بودم که روابط عمومی فلات قاره ی شرکت نفت (!) برگزار کننده ی آن بود. از هر استان کشور دو شاعر را دعوت کرده بودند، از استان فارس هم بنده و آقای ده بزرگی را ... ما دیر رسیدیم و هتل به ما نرسید. ما را به یکی از خانه‌های شرکت نفت در نیوسایت بردند. آغاسی هم که نخواسته بود به هتل برود آنجا بود. موها و ریشهایش کمی بلند شده بود. لباس پاکستانی پوشیده بود، می‌گفت در زاهدان به او هدیه داده‌اند، تعداد انگشترهایش هم زیاد شده بود... به سالن اجرای برنامه رفتیم. من قصیده‌ای خواندم در مدح حضرت عباس که به اقتفای قصیده‌ی راییه‌ی سعدی بود و ابیات آخر آن متضمن انتقادهایی به دولت وقت بود. تعریف از خود نباشد کار بدی از آب در نیامده بود!

به آفتاب روان ماند این نَبَرده سوار
مرا به فتنه‌ی رخسار خویش کرده دچار
فرار می کنم از عشق و عشق می آید
سراغ این دل دل خسته... این شکسته‌ی زار

(نبرده در بيت اول يعنی دلير و جنگاور)

 آقای اکبرزاده مشوق من در سرودن قصیده بود و سبک نعمت میرزاده را به من پیشنهاد می‌کرد. سرودن قصیده در زمانی که همه داعیه‌ی نوگرایی دارند جگر می‌خواهد و البته وقت فراوان و ذهن آرام که حالا هیچکدام را ندارم. نوبت شعرخوانی او رسیده بود اما در سالن نبود. مجری برنامه که از مجريان صدا و سيمای سراسری بود قدری مقدمه چيد... یک دفعه بوی عطر سالن را پر کرد. همه برگشتند او با آن هیبت همراه چند نفر وارد شد. ملت صلوات فرستادند! مابقی جلسه تحت الشعاع حضور او بود. اشعار متنوعی خواند که بعضی از آنها بسيار شعاری بود. حالا دیگر در خواندن شعر به سبک خاصی دست یافته بود: ترکیبی از حماسه و ریتم

ما که میزبانان مهربانی نداشتیم با اولین پرواز چارتر شرکت نفت به ملک سلیمان (شیراز) گریختیم طوریکه از هدایای شرکت نفت هم چیزی به ما نرسید. البته بعدها یک بسته ی پستی به در خانه آمد. یادش بخیر هواپیما توقف کوتاهی در جزیره‌ی خارک داشت دیدن آن جزیره در میان آبهای نیلگون خلیج فارس با آن آهوهای قشنگ بهترین خاطره‌ی آن سفر بود. من تا چهار سال بعد دیگر او را ندیدم البته به حکم سابقه‌ی دوستی احوال او را از خلیل و نادر که با او ارتباط داشتند می‌پرسیدم. می‌گفتند حالا او شاعر بين‌المللی شده و به لندن و توکيو و پکن می‌رود. او هم یکبار که به شیراز آمده بود و برادرم را دیده بود بزرگوارانه سراغی از من گرفته بود.

 

۷-     سال ۷۹ بود. شب شعری در دانشگاه شیراز برقرار شده بود. ازمن دعوت کرده بودند که مجری مراسم باشم با اینکه دیگر از شیراز به دانشگاه شریف رفته بودم، اما یاران بسیار خوبم از یاد من فارغ نبودند. او هم جزء میهمانان بود. در تبلیغات و آگهی های مراسم نام او را بزرگ نوشته بودند و همین باعث شده بود که جمعیت زیادی به تالار فجر دانشگاه شیراز – که درود خدا بر او باد- بیاید. پیشنهاد کردم او آخرین شاعر باشد. در طول اجرای برنامه مدام یادداشتهایی به دست من می‌رسید که چرا آغاسی را دعوت نمی‌کنید؟ ما برای شنیدن شعر او آمده ایم... تا اینکه نوبت به او رسید. او را معرفی کردم و دعوت کردم که به روی سن (سکو) بیاید. دیدم با اینکه تازه چهل ساله شده بود، عصایی در دست داشت احوالپرسی گرمی کرد و پرسيد: من چقدر وقت دارم. من هم با شناختی که داشتم گفتم حداقل ۴۵ دقیقه! خندید و گفت لابد حداکثر هم تا ظهور آقا!... برنامه را به او سپردم و خودم هم به یک گوشه رفتم تا مثل مابقی مردم با شعرهای او مویه کنم.

 

۸-     اوایل خردادماه سال ۸۴ بود. من در اتاق کارم در دانشگاه واترلو نشسته بودم و داشتم یکی از سایتهای ورزشی ایران را می خواندم که دیدم نوشته شاعر دفاع مقدس محمدرضا آغاسی درگذشت. در این زمانه ی شاعرکش دیگر شنیدن این خبرها غافلگیر کننده نبود اما چیزی که مرا ناراحت کرد مرگ غریبانه ی او در سن 46 سالگی روی تخت بیمارستان پس از یک بیماری چند هفته ای بود. صدای پر جاذبه اش در گوشم پیچید و مرا به دوازده سال قبل برد:

 پرچم زلفت رها در باد شد
وز شمیمش کربلا ایجاد شد
آنچه شرح حال خویشان تو بود
تاب گیسوی پریشان تو بود...
از لب نی بشنوم صوت تو را
صوت انی لا اری الموت  تو را

 ۹- مهمترین کار آغاسی در دهه ی ۷۰ این بود که شعر را که در تالار کنگره ها و شب شعرهای صد نفره حبس شده بود به میان مردم آورد. شاید تعجب کنید اگر بگویم اینجا هم بعضی از دوستان جوان با اینکه سالهاست مهاجرت کرده اند و شهروند کانادا شده اند، هنوز شعرهای او را به یاد دارند و درباره‌ی او از من سوالهایی می‌پرسند. دیدم که در بعضی سایتها از او به عنوان شاعر بسیجی یا شاعر دفاع مقدس یاد می‌کنند. اگرچه بسیج مدرسه‌ی عشق است و شعر گفتن بی ریا و خالصانه برای دلاوریهای جوانان این سرزمین در جنگی نابرابر ستودنی و درخور احترام  اما تا آنجا که من به یاد دارم حجم اندکی از شعرهای او در این باره است و بیشتر آنچه او سروده شعر عاشورایی و درباره‌ی اهل بیت است٬ مگر اينکه در اين چند سال اخير سبک کارش را عوض کرده باشد. یک بار که با هم بودیم این حدیث را خواند که هرکس بیتی برای ما بسراید دو بیت (خانه) در بهشت به او می‌دهیم گفت با این حساب برای من در بهشت باید برج ساخته باشند!

 ۱۰- آغاسی مَشتی بود٬ خاکی بود٬ او رفت با همه‌ی خوبیهایی که داشت و کدام کس است که ایرادی نداشته باشد؟


 
یادی از مرحوم آغاسی ۱
ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ٧ خرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: شب شعر عاشورا ، شعر معاصر

۱-     در اوایل دهه‌ی ۷۰ شمسی ما بیست سی شاعر جوان بودیم که تحولی در فضای ادبی کشور بوجود آوردیم. شعر ما شعری نجیب بود که بر محور ارزشهای مذهبی شکل گرفته بود. اوایل ما را جدی نمی‌گرفتند. به قول نیما یوشیج در میان آن همه ادبای ریش و سبیل دار که ادبیات کشور را با شعرهای تکراریشان قبضه کرده بودند کسی مجالی به ما نمی داد اما ما ایستادگی کردیم و بعد از سه چهار سال کار به جایی رسید که در هر شب شعر یا جشنواره‌ی ادبی نماینده هایی از طیف ما حضور داشتند. این برنامه ها که برخی از آنها مردمی بود و برخی دیگر از برکت تهاجم فرهنگی (و البته بودجه‌ی مبارزه با آن!) و ریخت و پاشهای دولت وقت برگزار می‌شد فرصت مغتنمی بود که ما جوانها دور هم جمع شویم و شعرها و دیدگاههایمان را منتقل کنیم. چه شبهای خاطره انگیزی بود که تا صبح نمی‌خوابیدیم و برای هم شعر می‌خواندیم. صمیمیت ها چنان اوج گرفت که حتی تعدادی از اعضای آن جمع با هم ازدواج کردند. دوران عاشقیشان هم دیدنی و پر از غزلهای شنیدنی بود. بیشتر بچه‌های آن جمع ادامه تحصیل ندادند یا سراغ رشته‌ی ادبیات رفتند. من و عادل جز استثناها بودیم که رشته‌ی مهندسی را انتخاب کردیم و تا آخرهم پای حرفمان ماندیم!

 ۲-     زندگی سخت تر می‌شد دوستان حالا بزرگ شده بودند و نیاز به شغل و درآمد داشتند. بعضی ها معلم شدند بعضی مربی کانون پرورش فکری و تعداد زیادی هم روزنامه نگار اما در شرایطی که یک شبه ۱۵ روزنامه را با استناد به تبصره‌ی ب بند ۴ قانون اقدامات تامینی مصوب سال هزار و سیصد و درشکه توقیف می کنند حال و وضع روزنامه نگاران معلوم است. دولت جدید هم که خیلی دوستش داشتیم مشغول توسعه‌ی سیاسی بود و اگر بودجه یا حمایتی هم بود یا به همان ادبای ریش و سبیل دار می‌رسید -که حالا قدری هم پیرتر شده بودند و قیافه اشان شاعرانه تر! - یا به معاندینی که قرار بود مخالف شوند و ایضا مخالفینی که قرار بود موافق شوند.  در این میان شرکت در مسابقات و شب شعرها و برخورداری از نیم سکه ها و ربع سکه ها قطره آبی بود بر آتش مشکلات. به تدریج طایفه‌ای از شاعران ظهور کردند که من آنها را شاعران مناسبتی می نامم. اینها بصورت حرفه‌ای برای هر مراسمی که در چهار گوشه‌ی کشور برگزار می شد شعر می‌سرودند گاهی یک شعر ثابت را برای چند برنامه می‌فرستادند فقط جای سه چهار کلمه را عوض می‌کردند: علی را حسن می‌کردند، حسن را حسین و ... بعضی از اینها تجسم آیات پایانی سوره‌ی شعرا بودند که خداوند شاعران را پیشرو گمراهان می‌داند که در هر وادی سرگشته‌اند و چیزی می‌گویند که به آن عمل نمی‌کنند. واضح بود این قبیل شاعرانگی محکوم به فناست. سنگینی درسهای دانشگاه و اجتناب از دیدن این جماعت مرا وا داشت که عطای هرچه شب شعر و جشنواره بود را به لقایش ببخشم  و خلوت و خاموشی بگزینم.

 ۳-     روز چهارشنبه ۳۰ تیرماه ۷۲ از مهمترین روزهای زندگی من بود. من به جلسه‌ای دعوت شدم که تعدادی از شاعران، نویسندگان، مداحان و حتی کارگردانان سینما در آن حضور داشتند. از رضا رهگذر (قصه گوی ظهر جمعه) و سید مهدی شجاعی گرفته تا استاد شاهرخی و حسان. من مانند همان قطره باران که ز ابری چکید و خجل شد چو پهنای دریا بدید داخل نرفتم، همان دم در نشستم و به صحبتها گوش دادم. اساتید مشغول بحث بودند تا اینکه آقای اکبرزاده که مداح حرم امام رضاست و بسیار برایم عزیز است، چند بیت شعر خواند که همه را منقلب کرد. یک نفر از جلسه بیرون آمد، کنار دست من نشست و زار زار گریه کرد. آن موقع موهایش کوتاه بود، ریش معقولی هم داشت. پیراهن آبی راه راهی به تن داشت که توی شلوارش زده بود، اندکی چاق بود، سیگار می کشید و شوخ و خوش مشرب بود. من او را نمی شناختم. گفتند همان کسی است که مثنوی شیعه را سروده یکی از حاضران هم واکمن اش را روشن کرد و گوشه هایی از شعر او را با صدای آهنگران پخش کرد.

شیعه یعنی تیغ تیغ موشکاف

شیعه یعنی ذوالفقار بی غلاف

 نامش محمدرضا آغاسی بود. بیشتر مردم فکر می کردند با آن خواننده نسبتی دارد...

 ۴-     در فاصله ای کمتر از دو سال، شش بار همدیگر را دیدیم. من به شعرهایش علاقه‌مند شده بودم. او هم شعرهای مرا می‌شنید. حالا نه فقط در مراسم رسمی که در محافل خصوصی هم با هم بودیم و او که شعرهایش هیچوقت تمام نمی‌شد شعرهایی را که برای عوام نگفته بود برای ما می‌خواند، بعضی بیتهایش واقعا معرکه بود به طوری که با نادر و خلیل می‌نشستیم و روی آنها بحث می‌کردیم:

ساقی  امشب باده در دف می کند

مستی ما را مضاعف می کند...

گاهی گریه می‌کرد گاهی شور می‌گرفت گاهی داد می‌زد.. آنجا دیگر نه دوربینی بود نه جمعیتی که بگویی می‌خواهد مشتری جمع کند. یک شب که در خانه ی خلیل در محله‌ی قدمگاه شیراز بودیم از زندگی خصوصی‌اش برایم گفت. عکس فرزندانش را نشانم داد. از همسرش گفت که کارگر بود از دستهای پینه بسته‌ی او و شعری که برای آن دستها گفته بود. معلوم بود که درآمد مناسبی ندارد آن هم با چهار فرزند در تهران درندشت!

یک بار دفترم را به او دادم تا با خط خودش چیزی در آن بنویسد، این بیت را نوشت:

قطره می‌نوشد آب لب دریا را

اگر از دایره بیرون بنهد پا را

 ۵- او روز به روز معروفتر می‌شد. حالا بخش زیادی از وقت او به سفر می‌گذشت. البته بیشتر به شهرستانهای کوچک می‌رفت. یک بار اتفاقی تک و تنها در نزدیکی خیابان ارم دیدمش. به دعوت امام جمعه‌ی جهرم آقای آیت اللهی – که خدا رحمتش کند مرد خوبی بود و عقایدش را صریح می‌گفت – به آنجا رفته بود. کیفش را باز کرد و به من نشان داد: پر از سیگار شیراز بود. آقای آیت اللهی به عنوان جایزه چند باکس سیگار شیراز به او داده بود! شعرهای او بین مردم جا باز کرده بود، یک بار با چشم خودم دیدم که در مراسمی در فلکه‌ی گاز شیراز شعر می‌خواند وبیش از ده هزار نفر آدم جمع شده بود. به تدریج تعدادی از جوانها که دل پاک و ساده‌ای داشتند دور او جمع شدند جوانهایی که پیراهن سفیدشان روی شلوارشان می‌انداختند و چفیه داشتند. آنها شعرهای او را حفظ می‌کردند و به سبک خودش می‌خواندند.


 
آخرین دوم خرداد
ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ روز ٢ خرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: سیاست ، شعر خودم

آنان که با اراده‌ی ما در تقابل‌اند

مردان باستانی شهر تغافل‌اند

عمریست دل بریده‌ام از باغهایشان

بویی نمی‌دهند اگر خار اگر گل‌اند

تا آب از آسیاب بیفتد سکوت و بعد

در شرح استقامتشان مثل بلبل‌اند!

جایی به جز نهایت دوزخ نمی‌روند

تا ریزه‌خوار سفره‌ی جهل و تجاهل‌اند...

خوابند و پای‌بند سرابند و ناگهان

از گرد راه می‌رسی ای مرد سربلند!

دوم خرداد ۷۶

هیچ وقت نخواستم این بهشت را به سیاست آلوده کنم٬ اتفاقات بسیاری رخ می‌داد که جان می‌داد برای نوشتن اما من با سکوت و صبر از کنار آن می‌گذشتم. گذر عمر به من آموخته بود که از این قیل و قال‌ها جمعیتی حاصل نمی‌شود. تا اینکه مطلب زیبایی از ابراهیم نبوی خواندم و یادم آمد که فردا آخرین دوم خرداد است. شاید به من بخندید که تا زمین به گرد خورشید می‌چرخد اردیبهشت و خرداد باقیست و اولین و آخرین بی معنی است... اما سالی که نکوست از بهارش پیداست و فرق ۲۷ با ۲ بسیار است.

می‌خواهم بگویم : ای مرد سربلند! تا مردانگی و آزادگی هست٬ نام تو در ذهن ما باقیست.

نقش ما گو ننگارند به دیباچه‌ی عقل

هر کجا قصه‌ی عشق است نشان من و توست

ایران بزرگ برای تو کوچک بود ... کاش پیران و شیخان می‌دانستند و تو را اینقدر نمی‌آزردند....

خاتمی : اشکها و لبخندها (به قلم ابراهیم نبوی)


 
مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱ خرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: شیخ بهایی ، زندگی در غرب ، شعر کلاسیک

جمعه شب کنار رودخانه‌ی پهناور اتاوا که بودیم٬ حال عجیبی به من دست داد. (یک بار هم سالها قبل کنار زاینده‌رود اینطوری شده بودم. تماشای آب انگار مرا از خود بیخود می‌کند) از رفقا جدا شدم و به نزدیکترین فاصله از آب رسیدم. شب بود همه جا تاریک بود٬ در ساحل رودخانه پرنده پر نمی‌زد. به سطح آب نگاه می‌کردم. موجها اگرچه خروشان بودند حرکت آرامش بخشی داشتند و منحنی‌های ظریفی روی آب رسم می‌کردند. تنهایی لذت بخشی مرا تسخیر کرده بود. آن وقت در آن خلسه‌ی شیرین٬ با صدای بلند شروع کردم به خواندن این شعر شیخ بهایی:

تاکی به تمنای وصال تو یگانه  
اشکم شود،از هر مژه چون سیل روانه 
خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟  
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه 
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه 
 
رفتم به در صومعه‌ی عابد و زاهد  
دیدم همه را پیش رخت، راکع و ساجد 
در میکده، رهبانم و در صومعه، عابد  
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد 
یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه 
 

روزی که برفتند حریفان پی هر کار  
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار 
من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار  
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار 
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
 
 
هر در که زنم،صاحب آن خانه تویی تو  
هر جا که روم،پرتو کاشانه تویی تو 
در میکده و دیر که جانانه تویی تو  
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو 
مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه
 
 
بلبل به چمن، زان گل رخسار نشان دید 
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید 
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید  
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید 
دیوانه منم، من که روم خانه به خانه
 
 
عاقل، به قوانین خرد، راه تو پوید  
دیوانه، برون از همه، آیین تو جوید 
تا غنچه‌ی بشکفته‌ی این باغ که بوید  
هر کس به زبانی، صفت حمد تو گوید 
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه 
 
بیچاره بهایی که دلش زار غم توست  
هر چند که عاصی است، زخیل خدم توست 
امید وی از عاطفت دم به دم توست  
تقصیر خیالی به امید کرم توست 
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
 

پی نوشت

ابیاتی که به رنگ سرخ نوشته شده از خیالی بخاری است که شیخ بهایی آن را در قالب مخمس (مسمط 5 تایی) تضمین کرده