بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

Persian Poetry
ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ روز ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٤  کلمات کلیدی:

P

ersian Poetry
Classical Persian poetry is always rhymed. The principal verse forms are the Qasideh, Masnavi, Qazal and Ruba'i. The qasida or ode is a long poem in monorhyme, usually of a panegyric, didactic or religious nature; the masnavi, written in rhyming couplets, is employed for heroic, romantic, or narrative verse; the ghazal (ode or lyric) is a comparatively short poem, usually amorous or mystical and varying from four to sixteen couplets, all on one rhyme. A convention of the ghazal is the introduction, in the last couplet, of the poet's pen name (takhallus). The ruba'i is a quatrain with a particular metre, and a collection of quatrains is called "Ruba'iyyat" (the plural of ruba'i). Finally, a collection of a poet's ghazals and other verse, arranged alphabetically according to the rhymes, is known as a divan.
A word may not be out of place here on the peculiar difficulties of interpreting Persian poetry to the western reader. To the pitfalls common to all translations from verse must be added, in the case of Persian poetry, such special difficulties as the very free use of Sufi imagery, the frequent literary, Koranic and other references and allusions, and the general employment of monorhyme, a form highly effective in Persian but unsuited to most other languages. But most important of all is the fact that the poetry of Persia depends to a greater degree than that of most other nations on beauty of language for its effects. This is why much of the great volume of "qasidas in praise of princes" can still be read with pleasure in the original, though It is largely unsuited to translation. In short, the greatest charm of Persian poetry lies, as Sir E. Denison Ross remarked, in its language and its music, and consequently the reader of a translation "has perforce to forego the essence of the matter".
http://www.iranonline.com/literature/Articles/Persian-literature/


 
از عشق و عاشقی (۱۱)
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، عرفان

 از عشق برایت نوشتم و بسیار نوشتم اما همچنان یک نکته ناگفته ماند. امروز می‌خواهم از این راز سر به مهر بگویم: از گناه عاشقی. از اینکه چرا پس از عاشق شدن احساس گناه می‌کنیم؟ چرا می‌ترسیم که راز دل را باکسی در میان بگذاریم؟ چرا تا کسی از حال ما باخبر می‌شود زبان به اندرز یا طعن یا تهدید می‌گشاید؟ مگر چه خطایی از ما سر زده جز اینکه صدای دل را شنیده‌ایم و به ندای دل پاسخ گفته‌ایم؟
گاهی این احساس  گناه آنقدر به انسان فشار می‌آورد که چاره ی کار را در گریز از عاشقی و فراموشی می‌یابد.


چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا  چه موج خونفشان دارد


ذهنیت تاریخی مردم ما از عشق در قالب لبلی و مجنون و فرهاد و شیرین شکل گرفته که هردو جفت به هم نرسیدند و مرگ بین آنها فاصله انداخت. انگار فقط این نوع عشق اسطوره‌ای که امکان وصل در آن نیست پسندیده و مثال زدنی است :


ز حسرت لب شیرین هنوز می بینم
که لاله می دمد از خون دیده ی فرهاد

حکایت لب شیرین کلام فرهاد است
شکنج طره ی لیلی مقام مجنون است

پیشینیان ما عشق را چنان بر بلندا نشانده‌اند که دست نیافتنی شده و به افسانه‌ای شبیه است که تنها برای سرگرمی باید به آن گوش داد:
ما را به رندی افسانه کردند
پیران جاهل شیخان گمراه!


مشکل در کجا بوده؟ شاید در این گمان که عشق فقط باید برای خداوند بلندمرتبه باشد و هر چیز مادون او ارزش دل بستن و دلباختن ندارد. بدین ترتیب با منع نوباوگان و نوخاستگان از عشقهای زمینی دل آنها  برای تجلی عشق الهی آماده می‌شود و از افتادن به دام وسوسه های پست دنیوی در امان می‌مانند. چرا که در تصور این پیران و شیخان عشق تنها می‌تواند بین انسان و خداوند بلندمرتبه باشد و هرچیز جز آن شرک است.

تازه همین عشق الهی را هم آنقدر پیچیده و سخت کرده‌اند که تا جان به لب نیاید دلبر به کف نیاید. هفت شهر مصنوعی بین ما و خدا قرار داده‌اند در حالیکه او از رگ گردن به ما نزدیکتر است.

به عنوان یک مثال نقض مطالعه‌ی زندگی شهید چمران این عارف بی خرقه و این عاشق ناشناخته را به همه‌ی رفقا توصیه می‌کنم. متاسفم که امروز بسیاری با نام او نان می‌خورند بدون انکه ذره‌ای از عظمت روح او را درک کنند.

وای که دنیای مردان بزرگ چقدر زیبا و دیدنی است! چمران وقتی که از زندگی آسوده در آمریکا دست کشید و به جنوب لبنان رفت٬ ۳عشق را تجربه کرد: عشق به خدا، عشق به امام موسی صدر و عشق به غاده جابر دختر عربی که از خانواده ای مرفه بود، سالها از او کوچکتر بود و روسری هم نداشت!


 
مونترال- شهر سازه‌های شگفت (۲)
ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا
پس از دیدار از مجموعه‌ی المپیک٬ تصمیم گرفتیم یک چیزی بخوریم. خیابان sherbrooke را گرفتیم و به سمت مرکز شهر راه افتادیم بالاخره کافه‌ای پیدا کردیم و brunch خوردیم که غذایی سنگین تر از صبحانه و سبکتر از ناهار است و ترکیبی از سه خوراک است. پیشخدمت ما که یک اسم کاملا فرانسوی داشت (ژان فرانسوا) هوای ما را داشت و مرتبا برایمان قهوه می‌ریخت و کره و مربا می‌آورد. با آنکه نور معرفت را از بیخ خاموش کردیم فقط نفری ۹ دلار برایمان آب خورد و ما که سرمست از این فتح سوار ماشین شدیم تا چند دقیقه متوجه برگ جریمه‌ی ۴۲ دلاری که زیر برف پاک کن ماشین بود نشدیم.

Royal Mont

یک تپه وسط مونترال بود که به آن می‌گفتند کوه شاهی (Royal Mont) و۲۳۳ متر ارتفاع داشت. فراموش کردم بگویم شهر زیبای مونترال بصورت یک جزیره‌ی بزرگ است که توسط دو شاخه‌ی رودخانه‌ی سن لوران محاصره شده است. بالای این کوه یا تپه یک صلیب بزرگ با ۳۳ متر ارتفاع نصب شده بود. ظاهرا در قرن ۱۷ رودخانه طغیان می‌کند و موسینوف نذر می‌کند اگر جان سالم به در بردند یک صلیب را تا بالای کوه بر دوش بکشد و بعد هم نذرش را ادا می‌کند این صلیب را به یاد او ساخته‌اند. البته پشت صلیب قبرستان تاریخی شهر قرار دارد که بسیار زیباست. مسیحیان نیز همچون شیعیان به نوعی حیات برزخی اعتقاد دارند و برای مردگان احترام فراوانی قایلند. قبرستان پر از تندیس گابریل (جبرییل) و مایکل (میکاییل) و فرشتگان دیگر بود. در کنار قبرها گلهای رنگارنگی کاشته بودند.

دانشگاه پلی تکنیک مونته ریل

شهر مونته ریل چندین دانشگاه معروف دارد که نامدارترین آنها دانشگاه قدیمی مک گیل است. دانشگاه پلی تکنیک که 50000 دانشجو دارد٬ دومین دانشگاه از لحاظ قراردادهای تحقیقاتی و گرانت در کاناداست. محوطه‌ی آن بسیار زیبا بود و در دامنه‌ی کوه رویال واقع شده بود. یک برج بلند و زیبا هم داشت.

کلیسای سنت جوزف (یوسف مقدس)
آنسوی کوه رویال کلیسای عظیم و باورنکردنی یوسف مقدس قرار داشت که در سال ۱۹۰۵ ساخته شده و امسال این کلیسا صد ساله می‌شود. ارتفاع گنبد آن از کف ۹۷ متر بود که دومین گنبد مرتفع دنیا پس از کلیسای پیتر مقدس در رم به شمار می‌رود. زمان دیدار ما مقارن با صبح یکشنبه بود که مراسم تسبیح و تقدیس خداوند بلندمرتبه برگزار می شد. عبادتگاه کلیسا بسیار شلوغ بود. افرادی که هم مثل ما توریست بودند وقتی روبروی محراب می‌رسیدند مکث می کردند٬ تعظیم کوتاهی می‌کردند و صلیب روی سینه رسم می کردند. 10000 نفر می توانند در اینجا عبادت کنند. کلیسا دو معبد دارد و موزه ای از افراد شفا یافته. در بیرون کلیسا گروهی از مسیحیان متعصب را دیدیم  که زانو زده بودند
و زنار در دست از پله ها به بالا می خزیدند.


 
مونترال- شهر سازه‌های شگفت
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: سفرنامه ، طنز

ظهر روز شنبه یوم سلخ شهر آوریل از سنه‌ی الفین و خمس نسطوری از عاصمه‌ی اتاوا عازم بلده‌ی مونتقیل شدیم (این یک خط را به سبک ناصرخسرو نوشتم). هوا بارانی بود. فاصله‌ی این دوشهر ۱۸۰ کیلومتر است دو طرف جاده پر از درخت و نی های بلند بود که در میان آنها کاجهای گردی وجود داشت البته هنوز بهار نیامده بود تقریبا بعد از ۷۰ کیلومتر مزارع بسیار بزرگی در اطراف بزرگرا ۴۱۷ غربی دیده می‌شد.

مونترال دومین شهر بزرگ کانادا و به قولی اروپایی ترین شهر آن است که در ایالت فرانسوی زبان کوبک واقع شده. کوبک بزرگترین و تاریخی‌ترین ایالت کاناداست که ۶/۱۵ درصد خاک این کشور را تشکیل می‌دهد. ۹/۸۱ درصد ساکنان آن فرانسوی زبان هستند. آدم وقتی به کوبک می‌رود خیال می‌کند به کشور دیگری وارد شده. جمعیت منطقه‌ی شهری ۳۳۵۹۰۰۰ نفر است که پس از پاریس دومین شهر بزرگ فرانسوی زبان محسوب می‌شود. (پرچم ایالت کوبک:)

ما ابتدا به مرکز بزرگ راهنمای توریست رفتیم که ۱۴ کانتر برای راهنمایی جهانگردان داشت. در آنجا یک مشت نقشه به ما دادند و هتلی برایمان رزرو کردند به رایگان. در خیابانها زیر باران شدید دنبال رستوران گشتیم عاقبت زنگ زدیم به یکی از دوستان که در دانشگاه کانکوردیا درس می‌خواند و او آدرس رستوران saffron را که همان زعفران خودمان می‌شود به ما داد. جایتان خالی جوجه کباب خوبی خوردیم. وسایل را در هتل گذاشتیم و برگشتیم
بر حسب اتفاق هادی یکی از دوستان واترلویی را وسط خیابان Guy دیدم!
پلهای بسیار بزرگی بر روی رودخانه‌ی سن لورن وجود داشت مثل  Champlain Bridge که ۶ کیلومتر طول داشت٬ ارتفاع آن از سطح رودخانه ۴۹ متر بود و بطور میانگین سالانه ۴۹ میلیون خوردو از روی آن رد می‌شدند. به علاوه شهر پر از زیرگذرهای طولانی بود. در مونته ریل احساس حضور در یک شهر پیشرفته به تو دست می‌داد.

شهر در روز شنبه بسیار زنده و شلوغ بود. (یک نفر هم از ماشینش پیاده شد و فحش داد که برای اولین بار در کانادا چنین صحنه‌ای را دیدم! ماشینها بوق می ردند و خیابانها دست انداز داشت آدم گاهی به یاد تهران عزیز خودمان می‌افتاد)

ما شب اول را بیشتر به گشت زنی در بافت قدیم شهر گذراندیم. این قسمت از شهر پر از کلیسا بود و همه‌ی خیابانها به نام مقدسین نامگذاری شده بود مثل سان کاترین٬ سان لوریر٬ سان آندرو و... (آدم خیال می‌کرد افتاده وسط حوزه‌ی علمیه‌ی واتیکان)  هتل ما هم در این خیابان آخری بود که می‌گفتند بافت این منطقه مثل نیمه‌ی اول قرن ۱۹ است و از در و دیوار هتل می‌شد بخوبی این موضوع را فهمید!

مجموعه‌ی المپیک مونترال

این مجموعه‌ی بسیار زیبا که چشم هر بیننده‌ای را خیره می‌کند بی‌گمان یکی از شاهکارهای معماری مدرن است. برج رصدخانه که در شکل بالا می‌بینید بزرگترین برج مایل جهان است که ۱۷۹ متر ارتفاع و ۴۵ درجه شیب دارد. این مجموعه برای المپیک تابستانی سال ۱۹۷۶ ساخته شد که ده سال بعد به اتمام رسید. یک ماشین کابلی که ۷۶ نفر ظرفیت داشت ما را به بالای برج برد. از آن بالا شهر که در آغوش رودخانه سن لورن خفته بود دیدن داشت.


 
اتاوا - پایتخت رودخانه ها (۲)
ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: سفرنامه

اتاوا یعنی :

در بخش قبل فراموش کردم درباره‌ی معنای کلمه‌ی اتاوا بنویسم. تا آنجا که من بررسی کرده‌ام اتاوا در زبان محلی به معنای تجارت کردن می‌باشد. ظاهرا تا ۱۵۰ سال قبل نام این شهر Bytown بوده چون طراح کانال Rideau در این شهر مهندسی انگلیسی به نام By بوده. نام بسیاری از مکانها در این کشور و بویژه ایالت آنتاریو نامهای محلی (سرخپوستی) است که نوعی احترام به ساکنان اصلی این سرزمین و برقراری پیوند با گذشته می‌باشد. مثلا همین Ontario یعنی آب زیبا. این اخلاق کانادایی ها قابل تحسین است. در مورد ریشه‌ی کلمه‌ی کانادا اختلاف بسیاری وجود دارد. یکی از نظریه ها می‌گوید. نام اولین قبیله‌ای که کاشفان این سرزمین با آن روبرو شدند Kataka بوده که به Canada تبدیل شده(؟)

تور پارلمان کانادا:


بازدید از مجموعه‌ی قانونگذاری کانادا رایگان بود. به هرنفر یک کارت می‌دانند که روی آن ساعت بازدید نوشته شده بود. پیش از ورود بازرسی بسیار دقیق مثل فرودگاه انجام می‌شد. یک راهنما که به هر دو زبان مسلط بود افراد گروه را همراهی می‌کرد.حتما می‌دانید که کانادا یک کشور دوزبانه است(انگیسی و فرانسوی)

این مجموعه شامل : برج صلح٬ مجلس سنا ٬مجلس عوام ٬ تالار افتخارات و کتابخانه مجلس است و یکی از زیباترین مراکز حکومتی و قانونگذاری جهان به شمار می رود.
مجلس عوام ۳۰۸ عضو دارد. در سمت چپ حزبی می نشیند که قدرت را در اختیار دارد و در سمت راست حزب مخالف. وسط آنها هم یک صندلی بزرگ گذاشته‌اند که Speaker (یک چیزی مثل رییس) آنجا می نشیند و وظایف کاملا تعریف شده‌ای دارد. این ساختمان در سال ۱۹۱۶ آتش می‌گیرد و تنها کتابخانه‌ی آن سالم می‌ماند. در قسمتی از ساختمان پرتره‌ی ملکه‌های انگلیس نصب شده بود. راهنما جلوی تصویر ملکه ویکتوریا ما را نگه داشت و توضیحاتی ارایه داد :
ما ملکه ویکتوریا را بسیار دوست داریم او کسی بود که در سال ۱۸۶۷ به کانادا استقلال بخشید. او در سال ۱۸۵۷ هم اتاوا  را به عنوان پایتخت انتخاب کرده بود.


مجلس سنا ۱۰۵ عضو دارد که توسط نخست وزیر با مشورت نماینده‌ی ملکه انگلیس که جنبه‌ی تشریفاتی دارد انتخاب می‌شوند. سن سناتورها بین ۳۰ تا ۷۵ سال باید باشد البته تا به حال هیچ وقت سناتور ۳۰ ساله‌ای انتخاب نشده.باردید از مجموعه حدود ۴۵ دقیقه طول کشید.

ناقوس

موزه‌ی تمدن:

در اتاوا موزه‌های بسیار جالبی وجود دارد. تنها موزه‌ای که ما توانستیم ببینیم٬ موزه‌ی بزرگ تمدن بود که در آنسوی رودخانه و در مرز ایالتهای آنتاریو و کوبک قرار دارد. دو ساختمان ۴ طبقه‌ی به هم چسبیده که در سال ۱۹۸۹ ساخته شده‌اند و نمونه‌هایی از معماری مدرن محسوب می‌شوند بنای موزه را شکل می‌دهند.

در طبقه‌ی سوم تاریخ این سرزمین با ماکت ها و مجسمه‌ها شبیه سازی شده بود. زندگی٬ پوشش٬ تجارت و آداب اقوام اولیه (سرخپوستها و اسکیموها) ٬ ورود اولین کاشفان غربی٬ اسکان مهاجران٬ و سیر تکامل کشاورزی و صنعت و مسکن این قوم در سالنهای گوناگون نمایش یافته بود. غیر از تابلوهای راهنما به دو زبان٬ در جای جای موزه پرده‌ها و تلویزیونهایی نصب شده بود که فیلمهای کوتاهی درباره موضوع آن بخش از موزه پخش می‌کردند.


 
اتاوا - پایتخت رودخانه ها (۱)
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: سفرنامه

چند روزی که پیدایم نبود با دو نفر از دوستان در گوشه هایی از این سرزمین گردش کردیم. ما به شهرهای اتاوا - پایتخت سیاسی کانادا - مونته ریل - یا مونترال - پایتخت فرهنگی کانادا - و کینگستون رفتیم و از اشاوا و تورانتو هم رد شدیم. قصد دارم به تدریج سفرنامه‌ی این گشت و گذار به یادماندنی را بنویسم.فاصله ی اتاوا تا واترلو ۳۴۱ مایل یا ۵۴۶ کیلومتر است البته در اینجا مرسوم است که فاصله را بر حسب تعداد ساعات رانندگی بیان کنند که به این ترتیب فاصله‌ی این دو شهر ۵:۴۵ ساعت می‌شود. اگرچه ظواهر فریبنده‌ی دنیا در چشم حقیر چندان جلوه‌ای ندارد اما ماشینی که گرفته بودیم یک  Corolla 2005 بود که فقط 700 کیلومتر کار کرده بود و انصافا خیلی عروس بود. نقشه‌ی زیر مسیر حرکت ما را نشان می‌دهد.

 

  از آنجا که همراهان ما (علی و امین) همه از اصحاب سر و اولیاء خاص بودند در طول مسیر٬ آثاری از نابغه‌ی موسیقی ایران و موتسارت ثانی جوات یساری را خواندیم. بویژه جهت افزایش معنویت ماشین ترانه زیارت ایشان را اجرا نمودیم. دلیل بنده برای ارتکاب این ترک اولی این بود که ما دیر راه افتادیم طوریکه ساعت ۹ شب وارد آزادراه ۴۰۱ شدیم برای علی هم کسر شان بود که زبر ۱۴۰ کیلومتر در ساعت برود. ازطرف دیگر جاده‌های اینجا هم نه دست انداز دارد٬ نه پیچ٬ نه تقاطع ! کسی هم از تو سبقت نمی‌گیرد بنابراین راننده زود خوابش می‌برد.


وقتی وارد اتاوا شدیم باران بارید. بالاخره ساعت 3 بامداد به هتلی که از طریق شبکه رزرو کرده بودیم و دو تا ستاره هم داشت رسیدیم. صبح چندتا کار اداری داشتیم. علی به سفارت آمریکا رفت و من به سفارت ایران. امین هم به ما کمک می‌کرد و ما را می‌رساند٬  بیچاره یک پایش در سفارت آمریکا بود و پای دیگرش در سفارت ایران به او می گفتم تو هم مثل سفارت سوییس شده ای که رابط بین ایران و آمریکاست.

اتاوا ۷۷۴۰۰۰ نفر جمیت دارد و پس از تورانتو٫ مونته ریل و کالگری چهارمین شهر کانادا محسوب می‌شود.البته اگر جمعیت حومه‌ی شهرها را هم در نظر بگیریم جای کالگری با ونکوور عوض می‌شود. در مرکز شهر اتاوا قدم به قدم پارکینگ ساخته‌اند و در حاشیه‌ی خیابانها پارکومتر وجود دارد. قیمت پارکینگ نیم دلار برای هر ۱۲ دقیقه است. با اینکه خیابانها قدیمی و باریک هستند اما ترافیک شهر بسیار روان است. خطوط اتوبوسرانی فراوانی در شهر ایجاد شده. می‌گویند اتاوا دارای بهترین سیستم رفت و آمد شهری در شمال آمریکاست.

 سفارت ایران

سفارت جمهوری اسلامی ایران در مرکز شهر یا دقیق تر بگویم شماره 245 خیابان متکالف -که یکطرفه بود - قرار دارد .  در کنار سفارت که محل استقرار سفیر و دیپلماتها و مشاور علمی وزارت علوم است٬ بخش خدمات کنسولی وجود دارد که بیشتر مراجعان باید آنجا بروند. این بخش مراقب و نگهبان نداشت تنها دو در ورودی داشت که همزمان باز نمی‌شدند. هر نفر یک شماره بر می‌داشت و منتظر می‌ماند تا تابلوی دیجیتال شماره‌ی او را نشان بدهد٬ آن وقت کارمندی مدارک را تحویل می‌گرفت و به کارمندانی که دیده نمی شدند تحویل می‌داد. خانمهایی که وارد سفارت می‌شدند یک چیزی سرشان می‌کردند یک نفر هم با کلاه آمده بود. یک خانم مسن هم که اهل اطراف اصفهان بود مدام غر می‌زد. تلویزیونی که در سالن انتظار بود  داشت بازی فوتبال پاس و پرسپولیس را نشان می‌داد نشون به اون نشونی که انصاریان یک هد زد که رودباریان از روی خط دروازه برگردوند. من مدارک را تحویل دادم و طبق معمول یک چیزی کم بود!  روی هم رفته برخوردها دوستانه و احترام آمیز بود.

سفارت آمریکا:

سفارت آمریکا یک ساختمان بسیار بزرگ بود در نزدیکی تپه مجلس که محل قانونگذاری کاناداست. سفارت٬ تجهیزات ایمنی عجیب و غریبی داشت. مثلا وقتی ماشینی می‌خواست از پارکینگ سفارت خارج شود باید ۳ مرحله را طی می‌کرد. موانعی در جلو و عقب در بودند که تنها وقتی در کاملا بسته می‌شد پایین می‌رفتند. دور تا دور سفارت هم دو ردیف مانع سیمانی وجود داشت.

بعد از انجام کارها برای صرف ناهار به رستوران ایرانی زعفران در خیابان Rideau رفتیم. بعد در میدان جنگ و یادبود سرباز گمنام و تپه مجلس گشت و گذار کردیم. مقداری در ساحل رود پهناور و زیبای اتاوا که درود خدا بر او باد گردش کردیم و بعد از مجلس و سنای کانادا بازدید کردیم...

ادامه دارد...


 
آواز باد و باران
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ٤ اردیبهشت ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، اخوان ثالث ، آمریکا و کانادا ، شفیعی کدکنی

۰- پیش بینی من درباره‌ی آمدن بهار آن هم با کاروان ناز اشتباه از آب در آمد ظاهرا قطار بهار تاخیر دارد! هوا سرد شده و امروز دارد برف می‌بارد!

۱- اخیراً استاد معروفی از دانشگاه Maryland به گروه ما آمده‌اند. چند روز پیش ایشان را برحسب اتفاق در راهرو دیدم و سوالی پرسیدم که منجر به گفتگوی صمیمانه‌‌ی یک ساعته‌ای شد. ایشان (Dr. Ramahi) هم مثل استاد خودم از دانشگاه Illinoise فارغ‌التحصیل شده‌اند که در رشته‌ی ما بسیار قوی است و اینطور که شنیده‌ام مدتی رییس واحد packaging  شرکت Compaq بوده‌اند. صحبت ما از اهداف دوره‌ی دکترا و ویژگیهای یک فارغ‌التحصیل موفق شروع شد و با من عرف نفسه فقد عرف ربه پایان گرفت. دکتر چند کلمه‌ی فارسی هم بلد بود و گاه گاه از آنها استفاده می‌کرد. می‌گفت آدمهای زیادی دکترا می گیرند اما من برای همه ی آنها احترام قایل نیستم. به نظر من یک دکترای موفق کسی است که در زمینه ی خود Technical Leader  (رهبر فنی) باشد و همه در آن زمینه به او رجوع کنند.. شب هم دوباره در دانشگاه دیدمش مرا به اسم کوچک صدا زد... آستینهایش را بالا زده بود٬ ظاهرا وضو گرفته بود و می‌خواست آماده‌ی نماز شود... آخرین صحبت من با دکتر Ramahi این بود که حس می‌کنم از همه‌ی تواناییهای خودم استفاده نمی‌کنم. آدم اینقدر ظرفیت ناشناخته دارد که اگر خودش را بشناسد بی‌درنگ خدایش را خواهد شناخت. نمی‌دانم چطور می‌توانم بهتر از ظرفیتهای خودم استفاده‌ کنم... گفت این سوالی نیست که در یک روز یا یکسال به جوابش برسی شاید در هفتاد سالگی جوابش را پیدا کنی ...

۲- یک دوست کانادایی داریم که شیعه شده و نام علی را برای خودش انتخاب کرده. علی معمولا به جلسه‌ی قران ایرانیها می‌آید. دیشب نیامده بود با دوتا از بچه‌ها دنبالش رفتیم و همگی در خانه‌ی ما جمع شدیم. شام را با هم خوردیم و بعد قدری سر به سرش گذاشتیم و کانادایی ها را دست انداختیم. علی علاقه‌ی بسیار زیادی به یادگیری زبان فارسی دارد و پیشرفت خوبی دارد گاهی آدم را حسابی شرمنده می‌کند وقتی می‌گویی Hello و او جواب می‌دهد سلام ... می‌گویی How are you? و او جواب می‌دهد الحمدلله ... می‌گویی Goodbye و او جواب می‌دهد خداحافظ... من که دیدم علاقه‌ی زیادی به فرهنگ ما دارد سی دی همنوا با بم استاد شجریان را برایش گذاشتم از موسیقی سنتی برایش گفتم. سازها و افراد گروه را برایش معرفی کردم و در حین گوش دادن به آهنگها و آوازها برخی از شعرها را برایش ترجمه کردم.

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند

چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

او که دانشجوی تاریخ است زبان فارسی را با اردو و هندی مقایسه می‌کرد و معتقد بود زبان فارسی شیرین‌تر و آهنگین‌تر است... من به یاد این شعر حافظ افتادم که در غزلی که به پادشاه هند تقدیم کرده سروده :

شکر شکن شوند همه طوطیان هند

زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود

۳- سی دی همنوا با بم را یکی از دوستان بسیار خوبم به من داد. اثر ارزشمندی بود. افزون بر نوآوریهای موسیقیایی آن مثل همنوایی هماهنگ پدر و پسر که اظهار نظر در این باره در صلاحیت من نیست٬ انتخاب شعرهای این برنامه بسیار بجا بود. جالب اینکه سه شعر از شاعران معاصر مرحوم مهدی اخوان ثالت٬ دکتر شفیعی کدکنی و هوشنگ ابتهاج در این برنامه خوانده شد و اگر چشمهایم اشتباه نکرده باشند٬ هوشنگ ابتهاج (ه ا سایه) در میان حضار نشسته بود (من فکر می‌کردم او در شهر کلن آلمان باشد). نگین این برنامه به نظر من شعر خانه‌ام آتش گرفته از اخوان با آهنگ سازی استاد بود. اهتمام استاد به استفاده از شعرهای نیمایی در موسیقی سنتی در خور تحسین است. ایشان ۳۳ سال قبل در جشن هنر شیراز شعر پرکن پیاله را (از فریدون مشیری)  با همراهی حسین علیزاده‌ی جوان (اگر اشتباه نکنم) خواند و بنا به عادت دیرینه‌ی بسیاری از ما ایرانیان که به شدت سنت گرا هستیم با اعتراضها و مخالفتهای شدیدی روبرو شد٬‌اما دست از کار برنداشت. مثلا یک بار آهنگی قدیمی شنیدم که شعر داروک نیما را با ارکستر سمفونیک به زیبایی اجرا کرده بود. نوار قاصدک ایشان که در ایران اجازه‌ی انتشار نیافت همدم من در شبهای خوابگاه بود٬ در این نوار دو شعر نیمایی از آثار اخوان اجرا شده. یادم می‌اید پس از انتشار آلبومهای معمای هستی و آرام جان انتقادهای بسیاری در رسانه‌ها مطرح شد که شجریان به تکرار موسیقی دوران قاجاریه روی آورده. همانوقت شجریان در مصاحبه‌ای گفت من کار مفصلی را بر روی شعر نو و ترکیب آن با موسیقی سنتی آغاز کرده‌ام که به تدریج منتشر خواهم کرد. مدتی بعد شعری بهاری از فریدون مشیری را در کاست بوی باران و بعد از آن شعر زمستان را اجرا کرد.

به عنوان یک پیشنهاد فکر می‌کنم اگر استاد برخی از کارهای سهراب سپهری را هم اجرا کند٬ آشتی شعرنو با موسیقی سنتی کامل ترخواهد شد. زیرا اولا شعرهای سهراب از تنوع عروضی بیشتری نسبت به شعرهای اخوان ونیما برخوردار است و به همین نسبت آهنگسازی و اجرای آن دشوارتر است. دوم اینکه زبان ساده و امروزی آن برای برقراری ارتباط با جوانان گریزپای خوشایندتر است. سوم اینکه استاد٬ از اجرای شعرهای نو بیشتر بهره‌برداری سیاسی (و اجتماعی) می‌کنند که البته این کار عیب نیست و درخور احترام است مثلا در همین کنسرتی که دو ماه قبل در برخی شهرهای آمریکای شمالی برگزار کردند این شعر اخوان آغازگر برنامه بود:

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می‌بینم بدآهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟

که منظور آن واضح است. درحالیکه نقطه‌ی قوت موسیقی سنتی ایران وجه عرفانی آن است صدای طنبور و نوای نی هر انسان صاحبدلی را به سرچشمه‌ی کمال پیوند می‌دهد. اگر باور ندارید یکبار مطرب مهتاب رو  را بشنوید. وقتی حتی رعد تسبیح خدای می‌گوید چرا طنبور نگوید؟ حتی در همین کنسرت اخیر یکی از خبرگزاریهای آمریکایی با استاد و گروهش مصاحبه کرده بود و همه‌ی آنها پشتوانه‌ی معنوی و ماورایی این نوع موسیقی وخلسه‌ای که از شنیدن آن حاصل می‌شود را فرایاد آورده بودند.به همین دلیل مایه‌های عرفانی شعر سهراب با روح موسیقی سنتی سازگاری بیشتری دارد و اجرای اندیشمندانه‌ی کارهای او با استقبال گسترده‌ای روبرو خواهد شد.

برای بار سوم در این بهشت می‌نویسم که شعر نو ظرفیتهای فراوانی برای بیان مسایل امروزی دارد٬ اما ... هنوز کاوه‌ای که این درفش را بردارد ظهور نکرده.

راستی داشتم فراموش می‌کردم: بم را فراموش نکنیم

این نغمه‌ی محبت بعد از من و تو ماند

تا در زمانه باقیست آواز باد و باران