بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

سردترین روز زندگی من
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ٢٩ آذر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، زندگی در غرب ، بیدل دهلوی ، شعر خودم

امروز سردترین روز زندگی من بود. دمای هوا به منهای ۲۹ درجه رسید که با احتساب بادهای سرد تا منهای ۳۲ درجه پایین آمد. برای من که گرمای ۵۰ درجه‌ی اهواز را چشیده‌ام راه رفتن روی برفهای یخ زده معنای دیگری دارد. امروز یکشنبه بود. ترجیح دادم در خانه بمانم و فوتبال سری A را تماشا کنم. بازی اول و دوم را که دیدم دیگر خسته شدم٬ وسط بازی سوم شال و کلاه کردم که به دانشگاه بروم. شال گردن را روی صورتم کشیده بودم تا در مقابل بادهای سرد سلاحی داشته باشم. بخار دهانم روی شیشه‌ی عینک جمع شده بود و دیدم را کم کرده بود. مجبور شدم عینکم را بردارم و تمیز کنم٬ اما هرکاری می‌کردم تمیز نمی‌شد بخار آب روی شیشه‌ها یخ زده بود!

نمی‌خواهم از سرما گله کنم بالاخره هرکسی طاووس خواهد جور هندوستان کشد! از طرف دیگر اگر نگاه مسیح وار به زندگی داشته باشی برفها و بادها را پیامبرانی می‌بینی که آیاتی از زیبایی را برای تو آورده‌اند. به قول این بزرگوار (اگر نگاه مسیح وار داشته باشی آن وقت) :

برف ها گلهای خودرو می‌شوند      بادها بال پرستو می‌شوند

ترم اول هم تمام شد. حالا دانشگاه خلوت شده و تعطیلات سال نو شروع شده. ما باید درست اول ژانویه به خانه جدیدمان نقل مکان کنیم.خدا کند هوا آن روز خوب باشد. 

چند روز پیش منشی گروه یک بسته بزرگ برایم آورد و به شوخی گفت هدیه کریسمست رسید. بسته را که باز کردم سه جلد کلیات دیوان بیدل دهلوی بود که برادرم از ایران فرستاده بود. بیدل شاعریست که در ایران کمتر از هند و پاکستان و افغانستان او را می‌شناسند اما پیچیده‌ترین و ظریفترین معانی را به تخیل کشیده است. شعر او در نگاه اول جذاب نیست بخصوص برای کسی که لذت شعرهای حافظ و سعدی را چشیده باشد اما بتدریج گوهرهایی در اشعار او پیدا می‌کنی که در خزانه‌ی حافظ هم نیست؛ مثل این بیت:

با هر کمال٬ اندکی آشفتگی خوش است
هرچند عقل کل شده‌ای بی جنون مباش!

امیدوارم در آینده بیشتر از بیدل بنویسم. حالا یکی از شعرهای تازه‌ام را که البته ناتمام است تقدیم می‌کنم: 

این روزها عاشقترم وقتی تو هستی
انگار جایی دیگرم وقتی تو هستی


با اینکه پرهای مرا غربت بریده
از آسمان بالاترم وقتی تو هستی

در این اتاق بی صدای بی دریچه
خورشید را می‌آورم وقتی تو هستی

عمرم شبیه باد طی می‌گردد اما
از عمر لذت می‌برم وقتی تو هستی


 
... و هم ننوشته می‌خوانی
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ٢٤ آذر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، حافظ

خدایا ممنونم! برای بار هزارم به من ثابت کردی که حواست به همه چیز هست؛ حتی راضی نیستی عزت نفس بنده‌ات پایمال شود. خدایا این حال خوش را از من نگیر! این ارتباط بلا واسطه را!

ای خدا این وصل را هجران مکن!

من چیزی ندارم که لایق تو باشد اما یک غزل حافظ هست که دلم می‌خواهد به تو تقدیم کنم:

 هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی  
که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی! 
ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق؟  
نبیند چشم نامحرم خصوص اسرار پنهانی 
بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور  
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی 
گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است 
 خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی! 
ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد  
که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی 
چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است  
مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی! 
دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت  
ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی 
ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست  
بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی 
خیال چنبر زلفش فریبت می‌دهد حافظ  
نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی
 


 
سه ماه گذشت
ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ٢۱ آذر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، زندگی در غرب

سه ماه گذشت٬ یک زندگی ساده و راهبانه در سرزمین برف. در دومین کشور پهناور دنیا باشی و نتوانی از جایت تکان بخوری... این عزٌت نفس ما را کشت!

فردا عصر امتحان دارم. یک رفیق باحال پیدا کرده‌ام که با هم درس می‌خوانیم٬ تا چند دقیقه دیگر پیدایش می‌شود.

امتحان را که بدهم٬ موقتاً آزاد می‌شوم و می‌توانم تا سال جدید کمی به خودم برسم. تحقیقی را روی غزلیات حافظ شروع کرده‌ام که امیدوارم به سرانجام برسانم. سه شعر تازه هم دارم:

این روزها عاشقترم وقتی تو هستی

انگار جایی دیگرم وقتی تو هستی ...


 
شمعی در باد
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: فیلم ، ایران ، انسان
نظرم را درباره فیلم شمعی در باد ساخته خانم پوران درخشنده  پرسیده بودی. خوشبختانه این فیلم را در ایران دیدم در حقیقت آخرین فیلمی بود که دیدم (تهران- سینما بهمن ۱۵ شهریور). این فیلم داستان زندگی سه جوان را به تصویر می کشد که هر یک به دلیل مشکلاتی که در خانواده دارند به اعتیاد کشیده می شوند و سرنوشتی تلخ پیدا می کنند. فرزین (بهرام رادان) شخصیت اصلی داستان که مترجم کتابهای عرفانی است پس از ناکامی در عشق به قرصهای روانگردان روی می‌آورد و توسط برادرش که دکتر است و تازه از خارج آمده نجات پیدا می کند  بابک (شهاب حسینی) ایدز می گیرد،‌ و سعید هم خودکشی می‌کند. کارگردان فیلم در یکی از مصاحبه‌هایش می‌گوید: «ما در یک جامعه جوان زندگی می‌کنیم که این جامعه نیاز به حراست و دیده‌شدن دارد چون مثل یک نهال لرزان و ضعیف است و اگر به این موقعیت توجه نشود ممکن است این نهال زود بشکند به همین دلیل من به دنبال آسیب‌ها و روان‌شکننده می‌روم تا بتوانم پیشگیری کنم.

 همیشه صدای معتادی که می‌گفت: 18 بار ترک کردم اما برای هجدهمین بار وقتی به خانه رفتم، اولین کاری که کردم، گوشواره‌ی دخترم را از گوش او گرفتم و دویدم که مواد تهیه کنم، در گوش من صدا می‌کرد. با خود می‌گفتم پس جداشدن از اعتیاد خیلی سخت است و ما می‌توانیم جسم آدم‌ها را درست کنیم اما اعتیاد روان انسان را دچار مشکل می‌کند بنابراین باید شرایط روحی و روانی در منزل و محل کار برای این فرد معتاد بوجود بیاید که دنبال اعتیاد نرود.

پوران درخشنده در ادامه می‌افزاید: تحقیقی را درباره دختران و زنان شروع کردم و در دبیرستان دخترانه، دیدم بعضی از دخترها از یک قرصی استفاده می‌کنند به نام x و دختری برای من تعریف کرد که چگونه از این قرص‌ها استفاده می‌کند و مدت‌ها می‌خندد. این موضوع به روح من ضربه وارد کرد، به دنبال این قضیه رفتم تا به “سرای احسان“ رسیدم و آنجا با شخصیت اصلی فیلم “شمعی در باد” برخورد کردم. پسری تحصیلکرده که به دلایل مختلفی به سراغ اعتیاد و مواد توهم‌زا رفته بود و حالا در آنجا داشت، ترک می‌کرد و بقیه شخصیت‌های فیلم را در عالم واقع پیدا کردم و در نهایت، این سه شخصیت را با سه خاستگاه اجتماعی متفاوت بیرون کشیدم...»

به نظر من این فیلم برای کارگردان و نقش اول آن یک پیشرفت محسوب می‌شود. بالاخره بعد از تعدادی فیلم درپیتی مثل عشق بدون مرز و آواز قو فیلمی دیدیم که انسان را به فکر وا می‌دارد. ماجرای عشق اولیه بین فرزین و ... یک وصله ناجور به نظر می‌رسد. کارگردان می‌خواهد پاکی اولیه قهرمان خود را اثبات کند و دلیلی برای شروع داستان اصلی پیدا کند اما به قول معروف نمکش را زیاد می‌کند و ماجرا را بیش از حد عرفانی می‌کند. به هرحال دغدغه‌های اجتماعی کارگردان قابل تقدیر است٬ همین که به ما در مورد خطری که در کمین جوانهاست هشدار می‌دهد بسیار مهم است شاید موضوع را چندان قوی ریشه‌یابی نکرده باشد و کمی هم اغراق کرده باشد اما به هرحال ...


 
اسرار عالم حیوانات
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: قرآن ، علامه طباطبایی ، ملا صدرا

 و سپاهیان سلیمان رفتند تا به سرزمین مورچگان رسیدند.
موری ندا در داد : ای مورچگان به سرای خویش درآیید! مبادا سلیمان و سپاهیانش شما را در هم بکوبند!آنها نمی‌فهمند!
سلیمان خندید...

 

                                                       سوره نمل (مورچه) آیه ۱۸

جمعه شبها جلسه‌ای داریم که به قرائت قرآن و تفسیر اختصاص دارد. قدیمی‌ترها می‌گویند این جلسه ۱۲ سال است که برقرار است و آن را بزرگانی مثل دکتر گل‌نشان و دکتر فرجی دانا راه انداخته‌اند. دوستانی هم در جلسه هستند که بر متون تفسیری تسلط دارند. در یکی از جلسات به آیه ۳۷ سوره انعام رسیدیم:

 وَمَا مِن دَآبَّةٍ فِی الأَرْضِ وَلاَ طَائِرٍ یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ إِلاَّ أُمَمٌ أَمْثَالُکُم مَّا فَرَّطْنَا فِی الکِتَابِ مِن شَیْءٍ ثُمَّ إِلَى رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ
è هیچ جنبنده ای در روی زمین نیست و هیچ پرنده ای با بالهای خود در هوا نمی پرد مگر آنکه چون شما امتهایی هستند ما در این کتاب هیچ چیزی را فروگذار نکرده ایم و سپس همه را در نزد پروردگارشان گرد می آورند.

تا به حال به این آیه دقت نکرده بودم. خدا حیوانات و پرندگان را امتهایی مانند ما می‌داند که آنها هم حشر و رستاخیز دارند. امت به معنای یک مجموعه هدفدار است یا افراد بسیاری که در قالب مجموعه‌ واحدی جمع شده باشند. نکته ظریفی در این آیه دیدم: خدا می‌فرماید ما در این کتاب هیچ چیزی را فروگذار نکرده ایم بلافاصله آیات مشابهی از سوره نمل (۱۶ تا ۲۳) و سوره انبیا (۷۹) به یادم آمد :

و سلیمان وارث داوود شد و گفت : ای مردم ، به ما زبان مرغان آموختند و از هر نعمتی ارزانی داشتند و این عنایتی است آشکار .سپاهیان سلیمان از جن و آدمی و پرنده گرد آمدند و آنها به صف می رفتند، تا به وادی مورچگان رسیدند مورچه ای گفت : ای مورچگان ، به لانه های خود بروید تا سلیمان و لشکریانش شما را بی خبر در هم نکوبند سلیمان از سخن او لبخند زد و گفت : ای پروردگار من ، مرا وادار تا سپاس ، نعمت تو را که بر من و پدر و مادر من ارزانی داشته ای به جای آورم و کارهای شایسته ای کنم که تو خشنود شوی ، و مرا به رحمت خود در شمار بندگان شایسته ات در آور. سلیمان در میان مرغان جست و جو کرد و گفت : چرا هدهد را نمی بینم ، آیا از غایب شدگان است؟ به سخت ترین وجهی عذابش می کنم یا سرش را می برم ، مگر آنکه برای من دلیلی روشن بیاورد .درنگش به درازا نکشید هدهد آمد و گفت : به چیزی دست یافته ام که تو دست نیافته بودی و از سبا برایت خبری درست آورده ام زنی را یافته ام که بر آنها پادشاهی می کند از هر نعمتی برخوردار است و، تختی بزرگ دارد...

در آیات فوق هدهد به سلیمان می‌گوید من به چیزی دست یافتم که تو نتوانستی! دقت کنید که سلیمان یک انسان عادی نبود حتی یک پیغمبر عادی هم نبود! امکانات فراوانی در اختیارش بود نیروهای طبیعی مثل باد و نیروهای مافوق طبیعی مثل جن گوش به فرمان او بودند. آیات فوق با دستاوردهای امروزی علم جانورشناسی قابل توجیه هم نیست. صداهایی که پرندگان از خود درمی‌آورند یا سیگنالهایی که مورچه‌ها با شاخکهایشان رد و بدل می کنند همگی پیامهایی ساده هستند و به سادگی می‌توان با همان ۳ واحد تئوری اطلاعاتی که دکتر عارف به ما یاد داد (!) ثابت کرد که ظرفیت انتقال مفاهیمی را که در این آیات می‌بینیم ندارند. این آیات بوضوح با تعبیر فلاسفه از حیوان به عنوان یک موجود جاندار متحرک فاقد شعور تناقض دارد.

یکبار به عناوین سوره‌های قرآن نگاه بیندازید: بقره (گاو ماده) - انعام (چارپایان) - نحل (زنبور عسل) - نملعنکبوت - فیل ... آیا این همه تاکید بر انواع حیوانات و حشرات برا ی آن نیست که توجه ما را به عالم دیگری جلب کند؟

کاشکی هستی زبانی داشتی                                تا ز هستان پرده‌ها برداشتی

حالا که دستم از تفسیر جناب ملاصدرا کوتاه است٬ این مطلب را با کلامی از علامه طباطبایی در ذیل آیه ۳۷ سوره انعام به پایان می‌برم٬ هنوز پرسشهای بسیاری برایم باقیست و امیدوارم زودتر کسی را که از اسرار قرآن آگاهست ببینم:

از آیات بسیاری استفاده می شود که نه تنها انسان و حیوانات محشور می شوند، بلکه آسمانها و زمین و آفتاب و ماه و ستارگان و جن و سنگها و بتها و سایر شرکائی که مردم آنها را پرستش می کنند و حتی طلا و نقره ای که اندوخته شده و در راه خدا انفاق نگردیده همه محشور خواهند شد... حشر حیوانات شبیه حشر انسان است ، و آنها هم مبعوث شده ، و اعمالشان حاضر گشته و بر طبق آن پاداش و یا کیفر می بینند. هر جنبده ظالمی ، چه انسان و چه حیوان ، باید انتقام دیده و هلاک شود - دقت بفرمائید لازمه انتقام از حیوانات ، در روز قیامت ، این نیست که حیوانات در شعور و اراده با انسان مساوی بوده و در عین بی زبانی همه آن مدارج کمال را که انسان در نفسانیات و روحیات سیر می کند، آنها نیز سیر کنند.

و اما اینکه : آیا حیوانات تکالیف خود را در دنیا از پیغمبری که وحی بر او نازل می شود می گیرند یا نه ؟ و آیا پیغمبرانی که فرضا هر کدام به یک نوع از انواع حیوانات مبعوث می شوند، از افراد همان نوعند یا نه ؟ جوابش این است که : تاکنون بشر نتوانسته از عالم حیوانات سر درآورده و حجابهائی که بین او و بین حیوانات وجود دارد، پس بزند، لذا بحث کردن ما پیرامون این سوال ، فائده ای نداشته و جز سنگ به تاریکی انداختن چیز دیگری نیست ، کلام الهی نیز، تا آنجا که ما از ظواهر آن می فهمیم ، کوچکترین اشاره ای به این مطلب نداشته و در روایات وارده از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم ) و ائمه اهل بیت ( علیهمالسلام ) هم چیزی که بتوان اعتماد بر آن نمود دیده نمی شود.

 


 
ای محو مقالات!
ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز ٧ آذر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، برگزیده ها

 

 

شق‌القمری کردی و عاشق شدی ای دل!
چه دیر خبردار شدی ای دل غافل!


صد قافله از مشرق خورشید گذشتند
در مغرب تاریک زمین پای تو در گل!
یک چشمه شهود از نفس دوست ندیدی
عمریست که دم می‌زنی از حل مسایل
ای محو مقالات! به دنبال چه هستی؟
گیرم که تو استاد شدی باز چه حاصل؟
استاد!! بگو حجم دل تنگ چقدر است؟
تعبیر جنون چیست در اندیشه‌ی عاقل؟
یک عمر دویدی و به جایی نرسیدی
انگار به بیراهه زدی ! مرشد کامل!!


بالی به من از وسعت سیمرغ ببخشید
قویی است که می‌خواندم از سمت سواحل

جمعه ۲۶ نوامبر



 
از عشق و عاشقی (۸)
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢ آذر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: بیدل دهلوی ، عاشقانه ، انسان

خلق را نسبت بیگانگی‌ای هست به هم     که به صد عقد وفا دل نتوان بست به هم

اولین باری که این بیت بیدل را خواندم ابتدا از مشابهت آن با یکی از غزلهای بسیار زیبای وصال شیرازی شگفت زده شدم :


داد چشمان تو در کشتن من دست به هم
فتنه برخاست چو بنشست دو بدمست به هم
هریک ابروی تو کافیست پی کشتن من
چه کنم با دو کماندار که پیوست به هم
دست بردم که کشم تیر غمش را از دل
تیر دگر بزد و دوخت دل و دست به هم!
عقلم از کار جهان رو به پریشانی داشت
زلف او باز شد و کار مرا بست به هم...

البته غزل وصال شیرازی از لحاظ فنی بسیار قویتر از شعر بیدل است اما دقیق تر که شدم دیدم مولانا بیدل دارد به یکی از سوالات همیشگی من پاسخ می‌دهد. سوال من این بود: چرا آدمها وقتی به هم علاقه مند می‌شوند٬ از هم فرار می‌کنند؟ چرا به جای اینکه به یکدیگر نزدیکتر شوند خود را پنهان می‌کنند؟ شاید نتوانم منظورم را خوب برسانم اما این موضوع را بارها تجربه کرده‌ام و حالا می‌توانم ادعا کنم در سطح بین‌المللی تجربه کرده‌ام!
ابتدا خیال می‌کردم دلیل این مشکل غرور انسانهاست. انسانها عاشق شدن و دلبستگی را نوعی ضعف در شخصیت قلمداد می‌کنند و در پی کنترل احساسات خود برمی‌آیند و معمولا ساده‌ترین راه حل پاک کردن صورت مساله است٬ به قول وحشی بافقی :

روی تو که باغ ارم و روضه خلد است             انگار که دیدیم؟ ندیدیم! ندیدیم!


البته بعدا راه حلی نسبی برای این موضوع پیدا کردم که در «از عشق و عاشقی ۲» اشاره‌ای به آن کرده‌ام. بگذریم... بیدل چشم مرا به روی حقیقت دیگری گشود٬ حقیقتی که به قول علما یدرک و لایوصف است قابل توصیف نیست: انسانها حتی در عین علاقه و دلبستگی باز مقصدهای متفاوتی دارند٬ دو نفر هرچقدر هم که شبیه باشند٬ باز نسبتی از بیگانگی بین آنها برقرار است. دلیل این موضوع شاید این باشد که عشقهای زمینی با همه ارزشی که در تلطیف وجود انسان دارند٬ مقصد و منزلگاه او نیستند٬ بالاخره یک روز - به قول فریبا وفی- پرنده هرکس او را صدا می‌زند و زمان پرواز به یک آسمان بالاتر فرامی‌رسد...

دوستان زنگ زدند و مرا به یک جمع شبانه دعوت کردند - دوست دارند دور هم بنشینیم و حافظ بخوانیم-٬ فکر می‌کنم در ایام اخیر٬ اولین شبی است که اینقدر زود اتاق کارم را ترک می‌کنم. انگار خدا دارد دوباره حلقه یاران را  شکل می‌دهد. باید زودتر بروم. فردا هم باید به شکار سیمرغ بروم!

خلق را نسبت بیگانگی‌ای هست به هم     که به صد عقد وفا دل نتوان بست به هم