بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

آداب ایمیل نویسی
ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ روز ٢٧ آبان ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: اخلاق

این هفته سخنرانی کوتاهی داشتم با عنوان What is a Good Email که بسیار مورد توجه شنوندگان قرار گرفت. قضیه از آنجا شروع شد که پس از آمدن به سرزمین برف تعداد ایمیل هایم بصورت تصاعدی بالا رفت. من دو mail box در یاهو و سرور دانشکده دارم که بطور متوسط ۱۰ ایمیل از هرکدام دریافت می‌کنم. به این تعداد باید ایمیل های بیهوده و spamها را هم اضافه کنید. پاسخگویی به ایمیلها وقت زیادی از من می‌گرفت٬ بتدریج حس کردم که در مدیریت ایمیل ها دچار مشکل شده‌ام و دیگران هم چنین مشکلی دارند.  ایده‌هایی به ذهنم رسید که با خانم Judi Jewinski یکی از استادانم که فوق‌العاده انسان دقیق و متبحری است در میان گذاشتم. ایشان پیشنهاد دادند که ایده‌ها را در قالب سخنرانی کوتاهی جمع کنم و در بهار سال بعد کار مفصل تری را با هم شروع کنیم. بد نیست خلاصه‌ای از یافته‌هایم را (برای ثبت در تاریخ!) اینجا بنویسم.

 


پیش بینی می‌شود که تا سال ۲۰۰۶ روزانه ۶۰ میلیارد ایمیل در دنیا رد و بدل شود که بسیاری از اینها ایمیل های بیهوده و spamها هستند. بطور متوسط هر کارمند معمولی در آمریکا سالانه ۱۴۰۰ تا از این spamها دریافت خواهد کرد که هرکدام از آنها ۱ دلار  از کارایی او کم می‌کنند. برای مقابله با این معضل فیلترها و برنامه‌های نرم‌افزاری بسیاری در حال توسعه است. اما از آنجا که این برنامه‌ها بر اساس الگوریتمهای محدود و معینی عمل می‌کنند٬ ممکن است برخی از ایمیل‌های مفید را هم حذف کنند. لذا ما به عنوان فرستنده باید اصولی را رعایت کنیم که ایمیل ما از سطل آشغال سر در نیاورد.
در عین حال با گسترش اینترنت نه فقط تعداد ایمیل های بیهوده که تعداد  ایمیل های مفید هم در حال افزایش است و پدیده Email overload که دوست دارم آن را به غرقاب ایمیل ترجمه کنم در کمین همه ماست. باز هم به نظر من اگر هر نویسنده در نگارش و ارسال ایمیل اصولی را رعایت کند غرقاب ایمیل فروکش خواهد کرد.


۱- ایمیل یک رسانه مجازی دیداری است در کنار سایر رسانه‌ها مثل تلفن٬ نامه٬ فکس و ... از این رسانه باید به قدر ظرفیت آن کار کشید. متاسفانه بسیاری از ما کاری را که براحتی می‌توانیم با تلفن انجام دهیم به دلایلی مثل کاهلی یا ارزانی یا تصور سریعتر بودن با ایمیل انجام می‌دهیم٬ این موضوع باعث افزایش تعداد ایمیل ها می‌شود.

۲- وقتی می‌خواهید یک آدرس ایمیل برای خودتان درست کنید اسم واقعی را ثبت کنید و در آدرس هم از اسم واقعی خود استفاده کنید. من یکبار ایمیلی دریافت کردم که به جای اسم فرستنده XXX گذاشته شده بود! گیرنده وقتی بداند ایمیل از کجا آمده و فرستنده کیست قدرت انتخاب دارد و در عین حال خود را بیشتر ملزم به پاسخگویی می‌بیند. علاوه بر این ابهام در اسم و آدرس برای شخصیت فرستنده خوب نیست و او را انسانی پنهانکار و دوچهره معرفی می‌کند. 

۳- یک قسمت بسیار مهم در هر ایمیل Subject یا موضوع است چون اولین چیزی است که گیرنده می‌بیند. در صورتیکه ایمیل شما حاوی اطلاعات خاصی است به هیچوجه از عناوین کلی و مبهم مثل Hi, Salam, Emergency, Greeting, Re, News استفاده نکنید. بنا به تجربه من یک ترکیب معنی دار ۲یا ۳ کلمه‌ای برای Subject یا موضوع بسیار عالی است. مثلا اگر شماره تلفن دوستی را می‌خواهید بنویسید: your phone number . اگر می‌خواهید عکسی برای کسی بفرستید بنویسید: Just a Photo در اینصورت گیرنده می‌داند که این ایمیل ضروری نیست و می‌تواند سر فرصت آن را باز کند.

۴- سعی کنید ایمیل هایتان را کوتاه بنویسید. وقتی می‌خواهید به ایمیلی پاسخ دهید اگر یک بله یا خیر کفایت می‌کند لزومی ندارد که بیشتر بنویسید. من در ماه مبارک رمضان یک ایمیل ۸ سطری دریافت کردم که فرستنده سوالی را مطرح کرده بود و در عین حال ۳ سطر ابتدایی و ۲سطر انتهایی آن حاوی آرزوی قبولی طاعات و تعارفاتی از این دست بود...


 
کلاغ
ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ٢٦ آبان ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، زندگی در غرب

چقدر مرا می‌آزارد دیدار نیمه مردان پر ادعای هیچ مدان! خدایا مرا از دست این سندی بن شاهک نجات بده!

مجال شکوه ندارم ز داغ دیدنها

قفس خوش است! امان از کلاغ دیدنها

گر آفتاب شوم روشنی نخواهد یافت

دو چشم کور از این چلچراغ دیدنها

مرا که با پر طاووس ناز می‌کردند

جهنم است٬ عذاب است زاغ دیدنها...

تلک شقشقه هدرت


 
چند لطیفه...
ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، طنز

اولا که عید همه مبارک! انشا ا... خدا نماز و روزه‌ و از همه مهمتر افطاری و سحری خوردن همه را قبول کند٬ اگرچه به قول صائب تبریزی:

حضور دل نبود با عبادتی که مراست   

/

   تمام سجده‌ی سهوست طاعتی که مراست

ثانیا این صفحات مدتی است که زیادی عرفانی- سیاسی - عبادی شده و این موضوع شیطنت طبع مرا راضی نمی‌کند. برای تنوع چندتا جوک مودبانه کانادایی که به قول آن بزرگوار (که از سرنشینان کشتی ۷۴ بود) با proxy هستند تعریف می‌کنم. خوانندگان محترم توجه دارند که عمده جوکهای مودبانه خنده دار نیستند٬ اما برای اینکه باب فیض بسته نشود٬ خواهشمند است پس از خواندن این لطایف لبانتان را حداقل به اندازه لبخند ژوکوند باز بفرمایید:


۱- در روز ششم خلقت خدا  به جبرئیل گفت : ای جبرئیل! امروز می‌خواهم سرزمینی به نام کانادا را خلق کنم که سرشار از زیباییهای عجیب و غریب است : کوههای بلند جادویی با عقابهای تیزپرواز و بزهای کوهی تیزپا٬ دریاچه‌های پر تلالو با ماهیهای بازیگوش٬ جنگلهایی پر از گوزنهای شمالی٬ صخره‌های بلند بر فراز شنزارهای ساحلی٬ دریاهایی پر از مواهب بی‌شمار و رودخانه‌هایی لبریز از ماهی آزاد .... خدا ادامه داد: من این سرزمین را از نفت پر می‌کنم تا ساکنان آن کامیاب شوند. من این ساکنان را مردم کانادا می‌نامم و آنان را دوستانه‌ترین خلق جهان می‌کنم... جبرئیل گفت : بارخدایا! گمان نمی‌کنی که زیادی داری به این کانادایی‌ها حال می‌دهی؟ خدا گفت : نه بابا! یه کم صبر کن ببین چه همسایه هایی به این بدبختها خواهم داد!

۲- مرد جوانی گفت : خدایا! یک ملیون سال برای تو چقدر است؟ خدا گفت: یک ملیون سال برای من به اندازه یک ثانیه برای شما است. مرد جوان پرسید: خدایا! یک ملیون دلار برای تو چقدر است؟ خدا گفت یک ملیون دلار برای من به اندازه یک پنی برای شما است. مرد جوان سرش را بالا کرد و گفت: خدایا ممکنه فقط یکی از آن پنی هایت را به من بدهی؟ خدا گفت: حتما! تو جوان با ایمانی هستی فقط یک ثانیه صبر کن!


 
برف تازه
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۸ آبان ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال

بالاخره آمد! اولین برف در سرزمین برف

موی طلایی تو و چشم سیاه من

زیباترین دلیل برای گناه من...

فردا که برف تازه ببارد بر این زمین

از یاد می‌رود شب پر اشتباه من

ای برف! کریمانه بر این زمین ببار و همه خاطرات سیاهی را که در سینه دارم از یادم ببر. ای برف! این درویش شیدا٬ این عارف کوچک٬ به شوق تماشای تو از شهر آتش گریخت. دیر زی ای برف! شاد زی ای برف! ردای سپیدت تا سرزمین خاکستری‌ام گسترده باد!


 
شرق تا غرب
ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱٤ آبان ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم
این روزها در تنهایی و غربت٬ غزل باوفاترین همدمی است که من دارم. هر چند روز سراغی از من می‌گیرد. یکشنبه همین هفته٬ عجیب بیقرار بودم. راهم را کج کردم بجای دانشگاه٬ رفتم در پارک قدم زدم. باد می‌وزید و برگهای هزار رنگ را با موسیقی جادویی خود می‌رقصاند. وقتی به خودم آمدم شاید بیش از دو ساعت بود که در پارک بودم. روی لبهایم عطر زمزمه‌ای ناتمام بود٬ دهانم طعم شیرینی داشت! بالاخره دیشب ساعت ۲ یا ۳ نیمه شب بود که پیدایش شد. دلم می‌خواهد بارها و بارها این غزل را بخوانم. دو ساعت است که در اتاقم هستم و هیچ کاری نمی‌توانم بکنم. کاش اینجا کسی بود که این غزل را برایش زمزمه کنم. کاش!

دل پاییزی من! گرمی بارانت کو؟
ای غریب ازلی! حلقه‌ی یارانت کو؟
آب و جارو زده‌ای کوچه‌ی تنهایی را
خبری داری از این قافله؟ مهمانت کو؟
شرق تا غرب به دنبال کسی می‌ گردم
که به این خسته بگوید در زندانت کو؟
باختم هرچه در این دایره گرد آوردم
عشق فرمود: خریدار منم جانت کو؟
هرچه زنجیر... نشان دادم و گفتم اینم!
گفت مستانه و پرواز کنان: آنت کو؟
من همینم شبحی سرد٬ سرابی دلگیر
تو اگر ماه منی زلف پریشانت کو؟

دل شوریده سپندی است که بر آتش توست
ای مسیحای دل سوخته ! درمانت کو؟

کانادا - ۴ نوامبر ۲۰۰۴


 
شب قدر (۲)
ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۱ آبان ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: رمضان ، سعدی ، اسلام

و اما شب قدر. خوشحالم که کسی پیدا شد که از شب قدر بپرسد. می‌دانی که این شبها را باید به بیداری گذراند و آنچه مهم است بیداری دل است٬ همانطور که نصیب خیلی ها از روزه  فقط گرسنگی و تشنگی است٬ نصیب خیلی ها از احیاء هم فقط نخوابیدن است. اگرچه تو می‌توانی در خلوت تنهایی خود با خدا عشقبازی کنی اما در این شبها بودن در جمع سفارش شده است . گاهی سوز دل دلسوخته‌ای٬ آتش به دل جمع خاموشی می‌زند. سعدی حکایت شیرینی در گلستان دارد. می‌گوید:

 زمانی در جامع  بعلبک (لبنان) چند کلمه به عنوان پند و اندرز براى جماعتى که در آنجا بودند، مى گفتم ، ولى دم گرم من در آهن سرد آنها اثر نمی‌کرد. دیدم که سخنم در آنها بى فایده است و آتش سوز دلم ، هیزم تر آنها را نمى سوزاند. ولى همچنان به سخن ادامه مى دادم. سخن از این آیه به میان آمد که خداوند مى فرماید:و نحن اقرب الیه من حبل الورید: و ما از رگ گردن ، به انسان نزدیکتریم .
دوست نزدیکتر از من به من است
وین عجبتر که من از وى دورم
چه کنم با که توان گفت که دوست
در کنار من و من مهجورم
 

من از شراب این سخن مست و فضاله قدح در دست که رونده ای برکنار مجلس گذر کرد و دور آخر در او اثر کرد و نعره ای زد که دیگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس بجوش.گفتم: اى سبحان الله ! دوران باخبر، در حضور و نزدیکان بى بصر، دور!

اگرچه دعاهای زیادی برای این شبها وارد شده٬ به نظر من برقراری ارتباط با محبوب تابع هیچ آیین نامه‌ای و آدابی نیست : هیچ آدابی و ترتیبی مجو / هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو . بعضی از این دعاها برای امثال من و تو نیست. مثلا گاهی که دعای کمیل می‌خوانم وقتی به این جمله می‌رسم که صبرت علی عذابک فکیف اصبر علی فراقک٬ ساکت می‌شوم چون خجالت می‌کشم که به خدا دروغ بگویم. فایده این دعاها این است که طرز درست سخن گفتن با خداوند را به ما می‌آموزند و برخی از آنها مثل دعای افتتاح که بسیار آن را دوست دارم و دعای ابوحمزه خدایی بزرگتر و دوست داشتنی‌تر را به ما معرفی می‌کنند. دعای دیگری که بسیار مناسب این شبهاست و خاطره‌ی شیرینی است که از احیا در مسجد دانشگاه شریف دارم٬ مناجات امیرالمومنین در مسجد کوفه است مولای یا مولای ... حتما این مناجات را بخوان. در هرحال توصیه اکید من به تو این است که در حوالی سحر دقایقی با خدای خود خلوت کنی و هرچه می‌خواهی از او بخواهی. قدم زدن زیر آسمان خدا و گفتگو با او آن هم در شبی که از ۱۰۰۰ ماه بهتر است چه عالمی دارد. بسیاری از بزرگان در همین شبها به جایی رسیده‌اند٬ حافظ می‌فرماید :

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی           آن شب قدر که این تازه براتم دادند

 و یادت باشد که روز قدر هم حکم شب قدر را دارد...


 
از عشق و عاشقی (۷)
ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ٦ آبان ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، حافظ ، عرفان

 

یکی از دیگر ویژگیهای عاشقی٬ تسلیم است. عاشق چون و چرا نمی‌کند٬ هرچه پسند معشوق باشد بدان عمل می‌کند٬ به قول خواجه شیراز:

مزن ز چون و چرا دم که بنده مقبل         

قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت
 عاشق چیزی برای خودش نمی‌خواهد٬ عاشق نهایت رضایت خود را در رضایت معشوق می‌بیند. فراق با همه تلخی خود و وصال با همه شیرینی خود در نگاه او تفاوتی ندارند٬ هردو بهانه‌هایی هستند که محب را به محبوب متصل می‌کنند:

فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب     

که حیف باشد از او غیر او تمنایی

حافظ پا را از این فراتر می‌گذارد و اصل عاشق شدن را هم خارج از اراده خود و موهبتی می‌داند که در فطرت او نهاده شده است. من این موضوع را جبر قشنگ می‌نامم و امیدوارم یک روز بتوانم درباره آن بیشتر بنویسم:
می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار        

این موهبت رسید ز میراث فطرتم
می‌خواهم از این بیت استفاده کنم و جمله آن بزرگوار(!) را یادآوری کنم که برای هرکس یک راه برای رسیدن به خدا وجود دارد و واقعا بعضی از دلایل تحلیل تعدد راهها ریشه در فطرت افراد دارد. یکی از راههای ارتباط با خدا هم ٬ راه محبت و طریق عشقبازی است که راه میان بر محسوب می‌شود. شاید سوالات زیادی درباره چرایی برخی احکام الهی در ذهن تو باشد که تا بحال هیچ جوابی برای آن پیدا نکرده‌ای : چرا نماز صبح ۲ رکعت است؟ چرا روزه گرفتن واجب است؟ چرا دیه در ماه حرام دو برابر می‌شود؟.... اگر بخواهی با عقل حسابگر به دنبال پاسخ این سوالها باشی به جایی نمی‌رسی٬ اما در طریق محبت همه این سوالها می‌روند و بجایش یک جواب می‌آید : برای رضای دل محبوب و یک معنای عبودیت هم همین است.

بگذار باز هم راز دیگری را بر تو آشکار کنم: غایت دینداری و نهایت ایمان چیزی جز عشق و عاشقی نیست که فرمود : هل الدین الّا الحب؟ یکی از زیباترین دعاهایی که می‌تواند زمزمه سکوت و ذکر قنوت تو باشد این است : الهی انت کما احب فاجعلنی کما تحب. شاد باش ای عشق خوش سودای ما! شاد باش که خداوند نعمت عاشقی و سعادت دلدادگی را به تو داده است. خدای ما عاشقان از خدای زاهدان باصفاتر است. در زهد خشک خداوند ناظم سخت‌گیری است که ترازو در دست گرفته و مدام مشغول جمع و تفریق ثوابها و گناهان انسانهاست. اما خدای ما عاشقان هرکه را بخواهد بدون حساب وارد بهشت می‌کند. بهشت عاشقان جوی شیر و درخت سیب و نهر جاری نیست٬ بهشت عاشقان٬ بهشت دل است٬ حلاوت لبخند شیرین تر از عسل محبوب است:

چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی             به سیب بوستان و شهد و شیرم 
چنان پر شد فضای سینه از دوست           که فکر خویش گم شد از ضمیرم 
چو حافظ گنج او در سینه دارم              اگر چه مدعی بیند حقیرم

باز هم از حافظ! که دلت می‌خواست بیشتر از او بنویسم. قصه عشق و عاشقی حدیث بی پایانی است که می‌توان یک عمر از آن نوشت٬ اما اجازه بده فعلا این بحث را در همین جا تمام کنیم.

قصه ها می‌نوشت خاقانی                  قلم اینجا رسید و سر بشکست... 


 
از عشق و عاشقی (۶)
ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢ آبان ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: مولانا ، عاشقانه ، امام محمد غزالی

زاهد بودم ترانه گویم کردی          سر فتنه‌ی بزم و باده‌جویم کردی 
سجاده‌نشین با وقارم دیدی          بازیچه‌ی کودکان کویم کردی
 


می‌خواهم از شگفت ترین معمای تاریخ ادبیات و عرفان ایران زمین بنویسم. می‌خواهم از آتشی که شمس در جان مولوی برپاکرد بنویسم. حالا که قرار است پنجشنبه در جمع گروهی از ایرانیان درباره کتاب قمار عاشقانه صحبت کنم٬ بگذار خلاصه‌ای از مقاله اول این کتاب را برایت بنویسم:


مولوی پیش از ملاقات با شمس مثل غزٌالی٬ کوهی از علم و معرفت و ترس از خداوند بود. سجاده‌نشین با وقاری بود٬ مجتهد در فقه و شرع بود اما مولوی نبود! شمس وقتی مولوی را دید تشخیص داد که با کوه آتشفشانی روبرو شد که دهانه‌ی آن بسته است٬ عقابی را دید که دست و پای آن بسته است٬ شمس عشق را به مولوی هدیه داد تا او را زنده کند:
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم   دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم 
اولین سخنی که شمس به مولوی گفت این بود که شرط ورود به آن عرصه نورانی دست کشیدن از عقل عرفی و ملاحظات ظاهری است. شمس به مولوی گفت تو مرید داری محبوب شده‌ای این مریدان تو را بنده خود کرده‌اند:
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی   جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم 
شمس به مولوی گفت تو سازوبرگ و امکانات و حشمت و جاه داری :
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم   در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم  
 شمس به مولوی پیشنهاد یک قمار کرد٬ قماری که در آن هیچ امیدی به برد وجود نداشت. شمس گفت تنها پاداش تو این است که بتوانی در قماری که امید برد در آن نیست شرکت کنی٬ شجاعت شرکت در این قمار همان پاداش توست. عشق لاابالی و بی‌پرواست٬ عاقبت اندیش نیست٬ در باغ سبز به کسی نشان نمی‌دهد٬ عشق از عاشق پاکبازی می‌خواهد؛ پاکبازی یعنی باختن همه چیز بدون امید به برد.

مولوی به دعوت شمس پاسخ گفت٬ خود را دربست به عشق سپرد از آبرو و مکنت و مقام دست کشید و عشق هم به او وفا کرد:

تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم   اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم 
شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق   بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم 
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم   یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم
 
عشق به او سینه‌ای داد که شرابخانه عالم شد و دسته کلیدی داد که درهای بسته را با آن بگشاید. مولوی پا را در آتش عشق نهاد و این آتش بر او گلستان شد:
خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش       که نماند هیچش الا هوس قمار دیگر
این قمارباز نه تنها آرزوی برد ندارد بلکه همه آرزویش این است که بتواند یکبار دیگر قمار کند٬ تجربه باخت را تکرار کند٬ اصلا دنبال سود و برد نیست.
آیا مرام خداوند هم اینگونه نیست؟ خداوند هر چیزی را از روی کرامت پایان ناپذیر خویش بدون اینکه طرف مقابل استحقاقی داشته باشد عنایت کرده. مولوی می‌گوید بنده خوب و شایسته خدا بودن با تشبه به او حاصل می‌شود. یکی از اصول مهم عشق در دیدگاه آن بزرگوار این است که بتوانیم آنچه را خداوند بدون غرض و توقع به ما داده بدون غرض و توقع به او بازگردانیم. این همان حقیقت جود است که با سودجویی منافات دارد....
می‌توان گفت مولوی همه ما را به یک قمار عاشقانه دعوت می‌کند