بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

طاووس
ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢۸ مهر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم

 

دور از تو مانده‌ایم و مجال حضور نیست

یادت همیشه هست و خیال تو دور نیست

یادت همیشه هست ولی جان عاشقم

در شعله‌های بی تو نشستن صبور نیست

راهی نشان من بده تا راهی‌ات شوم

ای آفتاب! در شب تارم که نور نیست!

دلتنگ جلوه‌ی توام ای آتش وصال

گیرم که در حوالی ما کوه طور نیست!

آوازها به شور رسیدند و مردمان

ذوقی برای رقص ندارند٬ زور نیست؟!

طاووس من مرنج از این خلق کوررنگ

چشمان کور لایق ظهر ظهور نیست.

 

کانادا- ۱۷ اکتبر ۲۰۰۴


 
شب قدر (۱)
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ٢۳ مهر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: رمضان ، قرآن

در سوره مبارکه دخان که خواندن آن در شبهای قدر توصیه شده می‌فرماید : فیها یفرق کل امر حکیم یعنی خداوند سرنوشت همه امور را در شبی که قرآن نازل شده رقم می‌زند. علامه طباطبایی در المیزان این آیه را در کنار سوره قدر می‌گذارد و به درستی نتیجه می‌گیرد که مقدرات اساسی انسان در شب قدر رقم می‌خورد و با توجه به آیه ۱۸۵ سوره مبارکه بقره استدلال می‌کند که این شب در ماه مبارک رمضان است.

چند سال پیش این سوال برایم مطرح شد که در شب قدر چه خبر است؟ چه رازی نهفته است؟ این سوال پربرکت باعث شد که نیمی از ماه رمضان آن سال را در پی یافتن پاسخ به مطالعه تفاسیر و احادیث بپردازم. یادم می‌آید اولین نتیجه این تحقیق را برای دوست عزیزی گفتم که روزی به تعبیری شاگرد من بود و بعدها رتبه اول کنکور ارشد شد و حالا مدتهاست که از او بی خبرم (هرکجا هست خدایا تو به یادش انداز!)
یکی از تفاسیر در شأن نزول سوره قدر می‌نویسد: برای پیامبر (ص) داستان مردی از صالحان بنی اسرا‌‌ییل را گفتند که ۱۰۰۰ ماه زره از تن باز نکرد و سلاح یه زمین نینداخت تا در راه خدا جهاد کند. پیامبر این داستان را که شنید آهی کشید و فرمود : خدایا عمر امت مرا کوتاه و عمل آنها را کم قرار داده‌ای (از این جمله معلوم می‌شود عمر امتهای قبلی بیشتر از ما بوده کما اینکه عمر ابراهیم (ع) را سیصدسال و بیشتر نوشته‌اند و عمر موسی هم با آن همه بلاهایی که برسرش آوردند از صدسال بیشتر بوده) خداوند که اندوه پیامبر را دید جبریل را به سراغ محبوب خویش فرستاد و سوره مبارکه قدر را نازل فرمود که: ما در هرسال برای امت تو شبی قرار دادیم که از هزار سال بهتر است.
به گذشته خودم که نگاه می‌کنم می‌بینم هرسال در شب قدر چیزهایی از خدا خواسته‌ام و تا سال بعد گرفته‌ام. حتی چیزهای مادی٬ مثلا یکسال از خدا کامپیوتر خواستم مدتی بعد دانشگاه شیراز یک کامپیوتر به من هدیه داد.
مادرم همیشه می‌گفت: خدا به موسی گفت موسی حتی نمک غذایت را از من بخواه. باور کنید دستان خدا بسته نیست و هرچه را بخواهد به هرکه بخواهد می‌دهد. باور کنید خدا نزدیکتر از چیزیست که تصور می‌کنید٬ کافیست او را بصدا بزنید. این آیه را نه یکبار نه ده بار که صدها بار بخوانید و مست شوید:

وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُواْ لِی وَلْیُؤْمِنُواْ بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ

حالا ماه میهمانی شروع شده٬ درهای بهشت باز شده و بهانه ورود به آن یک یارب است. در ماهی که نفسهایتان در آن ثواب تسبیح دارد٬ ثواب تسبیحهایتان چه خواهد شد! تا چشم روی هم بگذارید میهمانی تمام می‌شود و این مائده را جمع می‌کنند.

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
یارب این تاثیر دولت از کدامین کوکب است
تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد
هر دلی در حلقه‌ای در ذکر یارب یارب است


 
جشن خرمن - روز حافظ
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ مهر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، سیاست ، حافظ

امروز درست یکماه از آمدن من به سرزمین برف می‌گذرد. پاییز هزار رنگ اینجا شروع شده و هوا آهسته آهسته سردی خود را نشان می‌دهد.

امروز در کانادا به مناسبت جشن خرمن یا thanksgiving تعطیل رسمی بود. جشن خرمن چیزی شبیه جشن مهرگان است که در ایران هم وجود داشته و هدف از آن سپاسگزاری به درگاه خداوند در پایان فصل کشاورزی و شادمانی است. اینطور که دانشجوهای چینی می‌گفتند آنها هم مراسم مشابهی در اوایل مهرماه دارند.
در واترلو مراسم جشن خرمن بسیار مفصل تر از شهرهای دیگر برگزار می‌شود٬ دلیل آن هم تلاقی این جشن با یک مراسم سنتی دیگر است که اجداد مهاجر ساکنان فعلی از آلمان به اینجا آورده‌اند. جشن از ساعت ۸:۳۰ صبح با رژه دسته‌های نوازنده٬ رقص محلی و عبور مجسمه ها و عروسکهای بزرگ آغاز شد. در کنار مراسم هم سوسیس مخصوص و آشامیدنیهای مجاز و غیرمجاز (!) سرو می‌شد. جمعیت بسیار زیادی با کلاههای مخصوص به تماشا ایستاده بودند و یکی از کانالهای تلویزیونی کانادا هم این مراسم را پخش می کرد.
در خبرها خواندم که استاد شجریان هم برای تماشای مسابقه ایران و آلمان به استادیوم رفته و از بازی علی کریمی تمجید کرده. فکر می‌کنم این مسابقه برای مردم از استیضاح وزیر راه  که به سرعت فراموش شد٬خیلی مهمتر بوده. از شما چه پنهان ما هم در اینجا مسابقه را بصورت زنده دیدیم و از نظم و ترتیب استادیوم لذت بردیم.
امروز در ایران روز بزرگداشت حافظ بود و آقای رییس جمهور که دوروبرشان خلوت شده به شهر ما شیراز رفته بودند. خلاصه سخنرانی ایشان را در ایسنا خواندم که با این بیت تمام شده بود:
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
آنچه آغاز ندارد  ،  نپذیرد انجام

این روز را به همه دوستداران حافظ تبریک می‌گویم و این بیت آسمانی را تقدیم می‌کنم:
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد


 
از عشق و عاشقی (۵)
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱٥ مهر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شعر خودم ، عرفان

نمی‌خواستم وارد این بحث شوم اما چون پرسیدی٬ مجبورم که پاسخ دهم. پیش از این ذات عشق را برایت تعریف کردم و گفتم بسیاری از احساساتی که ما عشق می‌نامیم در حقیقت نوعی علاقه مفرط و مقطعی است و پس از آن صفات عشق را بازگو کردم. با این مقدمات٬ در دیدگاه من عشق آسمانی٬ حالت حدی عشق زمینی است وقتی معشوق به بی‌نهایت میل کند.من این دو نوع عشق را نمی‌توانم از هم جدا کنم. مولانا می‌فرماید:

عشقها گر زین سر و گر زان سر است    /    عاقبت ما را بدان شه رهبر است

دلیل اینکه محتاط حرف می‌زنم٬ یادآوری برخی انحرافات فکری (و اخلاقی) است که با بهانه قرار دادن این دیدگاه رخ داده است٬ مثل قضیه جمال پرستان؛  آنها به بهانه اینکه خدا زیباست و هر زیبایی آیه‌ای از خداست٬ و عشق به زیبایی عشق به خداست٬  دنبال جوانان زیبارو راه می‌افتادند و ...!

به جای خوبی رسیدیم بگذار ببینیم نسبت بین عشق و زیبایی چیست؟ عشق برخلاف تصور بسیاری٬ از طرف معشوق آغاز می‌شود. عاشق بیچاره سرش به کار خودش گرم است که معشوق با فریبایی و  زیبایی ار راه می‌رسد و راهزنی می‌کند:   

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت /  فتنه‌انگیز جهان نرگس جادوی تو بود.

زیبایی یا به قول عارفان حسن٬ آغازگر عشق است٬ حسن یوسف بود که زلیخا را رسوا کرد. بگذار بی‌پروا بگویم که به گمان این بنده ناچیز دلیل آفرینش هم این بود که خدا می‌خواست زیبایی خود را آشکار کند. آینه‌ای لازم بود که آن رخسار زیبا در آن جلوه کند.

الغرض آن شاهد بالا و پست   /         با کمال دلربایی در الست٬
جلوه‌اش گرمی بازاری نداشت  /    یوسف حسنش خریداری نداشت ...

تصمیم گرفت آینه‌ای خلق کند تا خود را در آن ببیند (وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ ) او آینه را آفرید و بعد : روی زیبا دید و عشق آمد پدید! (چقدر اولین بار با این مصراع گریه کردم.)

در پرده نشسته بود از فرط حیا
ما آینه‌ای بدست مشغول دعا
او پرده گشود و عکس خود با ما دید
ما عاشق او شدیم و او عاشق ما
 

از شگفتیهای عشق یکی هم این است که حسن در آینه‌های مختلف جلوه‌های مختلف دارد. لیلی سیه چرده در چشم مجنون آن همه زیباست نه در نگاه من و تو. اینجا در کانادا٬ گاهی مردان بلوندی را می‌بینم که با زنان سیاهپوست ازدواج کرده‌اند(بین خودمان باشد عکس این حالت را هنوز ندیده‌ام!) اگر می‌بینی دیگران به چیزی که تو از تماشای آن لذت فراوان می‌بری توجهی ندارند ناراحت نشو. درست در لحظاتی که من غرق در جبروت آبشار نیاگارا بودم و دلم می‌خواست تا آخرین ثانیه سفر به تماشای آن زیبایی پایان ناپذیر بپردازم٬ همسفر کم حوصله من٬ مدام در فکر خرید سوغاتی و تماشای بازار بود. یکی از مصیبتهای عاشق٬ تحمل بی‌خبران است٬

تا تنهایم همنفسم یاد کسی است /تا همنفسم کسی شود تنهایم

عشق به تدریج به تو یاد می‌دهد که با گنجینه‌ای که در درون خود داری سرگرم باشی و در میان بی‌خبران هم ذکر و یاد او را بر لب تنهایی خود داشته باشی.


 
دیدار با برندگان نوبل
ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱٢ مهر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: نوبل ، زندگی در غرب ، ادامه تحصیل

دارم به روزی که گذشت فکر می‌کنم. روزی به یاد ماندنی در زندگی من. دیروز از آن روزهایی بود که ممکن است برای هرکس فقط یکبار پیش بیاید. صبح باران تندی بارید٬ خوب می‌دانید که باران با روح من چه می‌کند! اما این تازه شروع ماجرا بود.

دیروز مرکز تحقیقات فیزیک نظری با بودجه صد ملیون دلاری در شهر واترلو افتتاح شد. برای مراسم افتتاحیه ۶ نفر از سرشناس ترین فیزیکدانان جهان دعوت شده بودند: از جمله سه نفر از برندگان جایزه نوبل و واضع نظریه وحدت کوانتوم و نسبیت . هرکدام از این افراد یک سخنرانی ۹۰ دقیقه‌ای داشتند که با ۱۵ دقیقه پرسش و پاسخ به پایان می‌رسید. استفبال اهالی شهر کوچک واترلو (حتی پیرمردها و پیرزنهایی که توانایی راه رفتن نداشتند)از این برنامه بی نظیر بود.افرادی که تمایل به شرکت در سخنرانیها داشتند از قبل به صورت الکترونیکی جای خود را رزرو کرده بودند اما فقط می‌‌توانستند در یک سخنرانی شرکت کنند.  در کنار سخنرانیها تور بازدید از ساختمان و امکانات مرکز و برنامه‌هایی برای کودکان تدارک دیده شده بود. تمام دیوارهای داخلی ساختمان حتی دیوارهای کافی شاپ بصورت تخته سیاه بود و فیزیکدانان جوان می‌توانستند در هرجا و هرحالتی روی مسایل فیزیک فکر کنند. من وقتی خبردار شدم که تمام جاها رزرو شده بود اما از برکت باران یا سحرخیزی در صف انتظار ماندم و توانستم در دو سخنرانی شرکت کنم.

سخنرانی اول مربوط به پروفسور استیون وین برگ (Steven Weinberg) برنده جایزه فیزیک نوبل در سال ۱۹۷۹ بود. ایشان در دانشگاههای هاروارد٬ برکلی٬ MIT و .. تدریس کرده‌اند و کتابهای پرفروش "The First Three Minutes" و "Dreams of a Final Theory" را نوشته‌اند. موضوع سخنرانی مبدا جهان بود.برای آشنایی با زندگینامه ایشان می‌توانید اینجا را کلیک کنید. 

 
سخنرانی دوم مربوط به پروفسور خوان مالداسینا Juan Maldacena یکی از جوانترین فیزیکدانان جهان بود. ایشان در سال ۱۹۶۸ در آرژانتین به دنیا آمد و در سال ۱۹۹۶ از پایان نامه دکترای خود دفاع کرد. او توانست دو  نظریه مکانیک کوانتوم و نسیبت عام را که ناسازگار به نظر می‌رسیدند در قالب نظریه ریسمان متحد کند. سه سال بعد هم در دانشگاه هاروارد به درجه استادی رسید! موضوع سخنرانی سیاهچاله ها و ساختار فضا-زمان بود. در پایان سخنرانی سوالی درباره برخورد سیاهچاله‌ها پرسیدم و فرصتی شد که عکسی با این نابغه جوان بیندازم. مصاحبه‌ای با ایشان انجام شده که می‌توانید در  اینجا  پیدا کنید.

دیدن آدمهای بزرگ نعمت بسیار بزرگی است


 
از عشق و عاشقی (۴)
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ٩ مهر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، مولانا ، نهج البلاغه

 

برایت از عشق گفتم که طبیب دردهاست و به دل رسیدیم که کانون عشق است. اولین نشانه عاشقی در دل آشکار می‌شود٬ وقتی عاشق می‌شوی جسمت میان جمع و دلت جای دیگر است. همگان چهره آرام تو را می‌بینند و از طوفانی که در دل تو پای گرفته بی‌خبرند٬  خنده‌های تو را می‌بینند و نمی‌دانند که خنده تلخ تو از گریه جگرسوزتر است. وای که شروع عاشقی چه دوران سختی است :


عاشقی پیداست از زاری دل 

نیست بیماری چو بیماری دل

عاشقان را هر زمانی مردنی است                   

مردن عشاق خود یک نوع نیست

حالا انگور جان تو بر آتش بی‌تابی است تا روزی که شراب وصل حاصل شود. دنبال کسی می‌گردی که برایش حرف بزنی٬ با او از خوبیهای یارت بگویی دلت می‌خواهد همه را از راز خود باخبر کنی اما کسی از درونت به تو نهیب می‌زند که صبر کن٬ همه محرم نیستند٬ تو گوهری گرانبها با خود داری و این شهر پر از رهزن است :

راهیست پر از رهزن وآن گوهر جان با من

او یونس و من ماهی٬ او بوسف و من چاهم

تو در حال امتحان دادن هستی٬ عشق دارد تو را می‌آزماید تا ببیند مرد راه هستی یا نه؟ خیلی ها در این مرحله می‌بُرند و از کاروان عاشقان جدا می‌شوند.به همین دلیل آن بزرگوار فرمود: عشق اول سرکش و خونی بود...

اینجاست که اگر شاعر باشی٬ زیباترین شعرهایت را می‌سرایی٬ اگر نقاش باشی زیباترین پرده‌هایت را رسم می‌کنی و اگر دستی بر ساز داشته باشی٬ زیباترین ملودیها را می‌سازی و می‌نوازی:

شبی که آواز نی تو شنیدم/ چو آهوی تشنه پی تو دویدم/ دوان دوان تا سرچشمه رسیدم/ نشانه‌ای از نی و نغمه ندیدم/ تو ای پری کجایی؟...

و اگر الهه هنر از کوچه باغ تو رد نشده باشد٬ دنبال گوشه ای می‌گردی که با خودت خلوت کنی و این بار دل در هیات همدمی همراه بر تو ظهور می‌کند. پس دل را پاک نگاه دار تا همدمی شایسته داشته باشی. یکی از کلمات کلیدی قرآن کلمه برهان است مثلا در سوره یوسف (که برای شما جوانهای شیدا سوره مناسبی است!)  در آن صحنه حساس می‌فرماید : لولا ان رای برهان ربه ... برهان از جنس وحی نیست تنها به معنای دلیل و حجت هم نمی‌تواند باشد (با توجه به سایر آیات) به نظر این حقیر٬ برهان نوعی الهام است که خداوند دردل بندگان خود القا می‌کند و چقدر من و تو  در گیرودار زندگی و بر سر دوراهیها محتاج برهان خداوندیم تا این کلبه ویران گلباران شود:

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن/ ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن/ چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر/ تا که گلباران شود کلبه ویران من...

درست حدس زدی! دارم به گنجینه‌ای از موسیقی‌هایی قدیمی گوش می‌دهم.

---------------------------------------------------------------------------------------------

سوال :دوستی ایمیل زده بود که به عشق و عاشقیهای امروزی اعتقادی ندارم و در زندگی من کسی نیست که عاشقش باشم.

جواب:دوست من! در عشق و عاشقی (۱) مطالبی درباره چگونگی شروع دلبستگی نوشته‌ام. علاوه بر این عشق آمدنی بود نه آموختنی! تنها به بدیهای نااهلان نگاه نکن دنیا هنوز به آخر نرسیده و نسل انسانهای شیدا و پاک منقرض نشده٬ قبول دارم که دوره مجنون بازی و کوهکنی تمام شده اما به قول حافظ: دور مجنون گذشت و نوبت ماست/ هرکسی چند روز نوبت اوست! در مورد سایر مطالب شما باید بگویم: متاسفانه ناامیدی٬ بی‌انگیزگی و کمبود شادی یکی از مشکلات رایج جوانان ایرانی است و ریشه در کاستیهایی دارد که بر همه چیزمان سایه افکنده. شخصا خاطرات خوبی از تزریق انگیزه و امید در دوران تدریسم دارم که بعضا به نتایج شگفتی منجر شد. تا روزی که آن کاستیها برطرف شوند علی‌الحساب(!) شما را به مطالعه احوال بزرگان و دیدار انسانهای موفق و تقویت اراده دعوت می‌کنم. بد نیست حکمتهای ۸۸ و ۲۴۱ نهج البلاغه (فیض الاسلام) را بخوانید و به آنها عمل کنید. امیدوارم یک روز بتوانم از امید بنویسم...


 
شب مهتابی من
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ٦ مهر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، زندگی در غرب

هوالمحبوب

جز نفسی که از غمت سینه پر آه می‌کنم

هرنفسی که می‌کشم عمر تباه می‌کنم

اینجا خوبیهای زیادی هست اما دلم برای جمعه های ایران تنگ شده. جمعه‌های ایران باصفاتر بود. آدم‌٬ هم شور و اشتیاق داشت هم انتظار٬ هم دلتنگی. صبحهای جمعه وقتی تلویزیون را روشن می‌کردی نوایی آشنا به گوشت می رسید که : عزیزٌ علی ان اری الخلق و ... منتظر کسی بودی و امیدوار که شاید امروز روز دیدار باشد.


عزیزم کاسه چشمم سرایت
میون هر دو چشمم جای پایت
از اون ترسم که غافل پا نهی باز
نشینه خار مژگونم به پایت


خدایا در همان سحر پاک و نورانی که نوای ندبه را بر لبهای من نهادی در خواستی از تو کردم که هنوز اجابت نفرموده‌ای. هنوز هم مثل همان سحر نورانی می‌سوزم و می‌گویم : فهل من معینٍ فاطیل معه العویل والبکا؟

 
تو دوری از برم دل در برم نیست
هوای دیگری اندر سرم نیست
به جان دلبرم کز هر دو عالم
تمنای دگر جز دلبرم نیست


امشب اولین شب مهتابی من در کاناداست. امشب ماه جلال و جبروت دیگری دارد. ماه در سیر صعودی خود به کمال رسیده و حالا مرا به یاد عزیزی می‌اندازد که همین روزها از راه می‌رسد. چقدر حرف نگفته٬ با او دارم. چقدر نامه نانوشته برای او دارم. نوجوان بودم که صاحبدلی به من گفت اگر نامه ات را در آب روان بیندازی به او می‌رسد. از شیراز به اصفهان رفتم برای زیارت زاینده‌رود و سپردن نامه به آب روان.

تمام شهر را گشتم به دنبال صدای تو
ببین جاریست روی لحظه‌هایم جای پای تو

شعر زیر زمزمه گاه گاه من است. این شعر را هفت سال قبل در مدینه سرودم. یادگاریست از یک شب جمعه نورانی و پرسه های شبانه در حوالی بقیع و طواف آن بهشت بی نشان...


چه می‌شد اگر روزگارم تو باشی                خزانم تو باشی بهارم تو باشی
خدا خواست اینقدر تنها نباشم                      گل باغ بی برگ و بارم تو باشی
الهی که تا آخر عمر تنها                              کسی را که من دوست دارم تو باشی
فقط یک هوس دارم اینکه همیشه                به هرجا که پا می‌گذارم تو باشی
دلم دیگر از درس و دفتر گرفته                      نمی‌شد که آموزگارم تو باشی
کمی کودکانه است اما نمی‌شد                   که اسب تو باشم سوارم تو باشی
صدایم کن از حجم این بی کسی ها ....


 
از عشق و عاشقی (۳ )
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۳ مهر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه

دارم آهنگ در گلستانه را می‌شنوم. یادگاریست از یک دوست بی نظیر در آخرین شب ایران. می‌خواهم تو را هم با خود به این گلستانه ببرم.
عارفان می‌گویند عشق طبیب است. راست می‌گویند؛ انسان مغرور و خودبین و غافل که خیال می‌کند دنیا را برای او آفریده اند و  خود را مرکز ثقل هستی می‌بیند چنان در جاذبه عشق مستغرق می‌شود که همه این آویزه‌ها و زنجیرها را پاره می‌کند و درست مثل پروانه‌ای که پیله را می‌شکافد به دنیایی وسیع و زیبا قدم می‌گذارد که در آن: 

دشتهایی چه فراخ!

کوههایی چه بلند! 


چقدر متنفرم از کژاندیشان تردامنی که عشق را ناشی از خودخواهی و در نتیجه نوعی بیماری می‌دانند. بگذریم حالا میخواهم از زاویه دیگری به این موضوع نگاه کنم. چرا عشق در بعضی دلها نفوذ نمی‌کند؟ چرا بعضیها عاشق نمی شوند؟ تا بحال دیده ای مادری کودک خود را گم کرده باشد؟ آیا آشفتگی و سراسیمگی مادر را دیده‌ای؟ مثل پرنده خود را به در و دیوار می‌زند تا فرزندش را پیدا کند. آدمی عاشق می‌شود که گم کرده‌ای داشته باشد. درد کشیده باشد: درد بی همزبانی درد غربت درد ناقص بودن درد به کمال نرسیدن؛ آنوقت عشق مثل طبیبی می‌آید و همه این دردها را دوا می‌کند. پس یادت باشد:

طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک

چو درد در تو نبیند که را دوا بکند؟

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند 

حالا که از شراب این شعر زیبا مست شدی بگذار تو را مست تر کنم. دوست محبوب ما می‌فرماید: ولاتکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم . مانند آنان نباشید که خدا را ازیاد بردند پس خویشتن را فراموش کردند. به قول آن بزرگوار ما در این دنیا به مهمانی آمده‌ایم دنبال نقش در و دیوار خانه نباش دنبال صاحبخانه باش. حیف نیست فریب این سفره های رنگارنگ را بخوری و از کسی که این سفره ها را پهن کرده غافل شوی؟ هیچ می‌دانی چرا در این روزگار انسان اینقدر تنها شده؟ چون عاشق نیست چون خودش را و دردهایش را فراموش کرده. آدم عاشق در غربت هم که باشد تنها نیست مولا میفرماید : الغریب من لم یکن له حبیب غریب کسی است که محبوبی ندارد. و باز شعری از جناب شیخ بهایی به خاطرم خطور کرد که بسیار زیباست:

تا تنهایم همنفسم یاد کسی است

تا همنفسم کسی شود تنهایم

دل کانون عشق است دل آدم خیلی بزرگ است می‌توانی همه چیز و همه کس را دوست بداری: دریا و کوه و آبشار را؛ ایرانی و مصری و بلغاری را. یادت باشد دل عرش خداست و عرش از هرچه در تصور تو بگنجد بزرگتر است. آه! از عشق به دل رسیدیم و بارانی از حرفهای نگفته در من جاری شد. عزیز من! دل چشمه‌ای پاک است پرنده‌ای زیباست نهالی نورسته است که باید مواظب آن باشی. ما چه بلاهایی بر سر این دل می‌آوریم! بگذار در فرصتی دیگر بحث را ادامه دهیم.