بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

کبوتر پر زد...
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۳۱ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، عاشقانه

این روزها این صفحات پرخواننده شده ظاهرا مشکل خود ما بودیم که با رفتنمان همه چیز درست شد! ولی باور کنید خواندن پیامهای شما برایم مثل اکسیژن می‌ماند و به من انرژی می‌دهد که بیشتر و بیشتر بنویسم. هرروز صبح که به اتاق ، یا بقول اینجایی ها office می‌آیم اولین کارم ورود به این بهشت و جستجوی ردپای شماست.

امروز یک غزل برایتان دارم. پسندیده نیست که یک شاعر کارهای خودش را تفسیر یا از آنها تعریف کند اما شاید این غزل حرفهای زیادی برای گفتن داشته باشد و به نحوی در ادامه بحث عشق و عاشقی  باشد.
این شعر که بعضی از دوستان خواسته بودند جز آخرین سروده هایم درایران است و به تصور خودم کار خوبی از آب درآمده . در آن روزهای سخت که در دوزخ قهر بودم و شاهین روزگار ، به دنبال صید من بود پنجره ای از عشق - عشقی بی وصال- به روی من باز شد. حالا که کبوتر پر زده می‌توان این غزل را نوشت:


شهر در بی خبری بود که لیلی در زد

مرد ، عاشق شد و از مشرق هستی سر زد

گوهری گمشده در شهر بنی‌آدم بود

مردِ عاشق همه جا گشت به  هرجا سر زد

...تا نگویی که من از یاد تو دور افتادم

تا بدانی دل بیچاره من پرپر زد

تو پر از پرده عشاقی و این مطرب مست

چنگ برداشت و با عشق تو تا آخر زد

دوزخ قهر تو با ماست بهشت تو کجاست؟

صبر کن! آتشت این بار به خاکستر زد

ای برآورده گل از سنگ! قفس را بشکن

بی قرارم که بگویند : کبوتر پر زد ...


 
زیارت آبشار بزرگ
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ٢٩ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، آمریکا و کانادا

 

در مذهب من جهان قرآن مصوّر است و آیه ها در آن بجای آنکه بنشینند ایستاده‌اند. در مذهب من طبیعت بزرگترین برهان توحید است و صدها بار از استدلالهای دست و پا شکسته علیت و نظم استوارتر است. در مذهب من تماشای آب تماشای دریا تماشای هر زیبایی ازلی عبادت است.

فکر می‌کنم اتفاق دیروز پاداش تمام سختیهایی بود که در این چند وقت کشیدم. دیروز با بچه های خارجی دانشگاه به زیارت دریاچه انتاریو  گرداب ویرپول و آبشار پرعظمت نیاگارا یا به قول اینجایی ها نایاگ‌را رفتیم . از من نخواهید که آنجا را برایتان نوصیف کنم به قول مولانا: من چه گویم؟ یک رگم هشیار نیست. دریاچه انتاریو همان جایی است که در داستان خیابان یانگ از آن نام برده بودم. گرداب ویرپول تنها جایی است که آب سربالا می‌رود! و آبشار نایاگ‌را در مرز آمریکا و کانادا بزرگترین آبشار دنیاست که شامل دو آبشار بی نظیر است. بله! ما تا یک قدمی غول بزرگ رفتیم!

دیروز روی قایق وقتی از کنار رنگین کمانها می‌گذشتیم به کریس - راهنمای گروه - گفتم اینجا مثل یک رویاست و او گفت یک رویای غریب. چه حالی داشت وقتی در ازدحام اطراف آبشار گوشه خلوتی پیدا کردم تا نمازم را بخوانم. اینجا به آسمان نزدیکترم. اینجا امامزاده ندارد اما می‌دانم هر وقت دلم گرفت آبشار بزرگی هست که با  آن درددل کنم.

 

راستی! پریشب اولین غزلم را در اینجا سرودم فعلا یک بیتش را داشته باشید:

موی طلایی تو و چشم سیاه من

زیباترین دلیل برای گناه من...


 
از عشق و عاشقی (2)
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢٧ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، شیخ اشراق

عنوان بحث مرا بر سر ذوق آورد آنقدر که زودتر از موعد دست به کار نوشتن بخش دوم شدم. احساس می‌کنم هزاران حرف نگفته دارم و افسوس می‌خورم که چرا زمان کم است وگوش شنوا کمتر.

 

زندگی این فرصت را به من داد تا با انسانهای زیادی آشنا شوم و از سالها قبل فهمیدم که آدم می‌تواند انسانهای بسیاری را در قلبش جای بدهد بدون اینکه جای یکدیگر را تنگ کنند. بنابراین به این گفته که دل فقط جای یک نفر است اعتقادی ندارم مگر اینکه آن یک نفر از همه عالم هستی بالاتر باشد. (اجازه بده فعلا بحث را زیاد آسمانی نکنیم و همانطور که تو می‌خواهی روی همین زمین خودمان قدم بزنیم!)

 

در دوران تحصیل آدمهای جذابی را می‌دیدم که غیرقابل نفوذ به نظر می‌رسیدند طوریکه آدم فکر می‌کرد اینها از نظر روابط اجتماعی بسیار ضعیف هستند و توانایی برقراری یک ارتباط ساده را ندارند. روی بعضی از آنها دقیق شدم و فهمیدم که یک وابستگی عاطفی به جنس مخالف دارند. دل در کمند گیسوی یار گرفتار بود و جان در آتش انتظار بیقرار! شاید این دلبستگیها برای من و تو هم پیش آمده باشد یا در آینده پیش بیاید، اما دلیل نمی‌شود که انسان اطراف خودش را نبیند و فرصتهای گرانبهای دوست یابی و تجارت دل را ارزان از دست بدهد. این دوران، دوران شناخت انسانها و کسب تجربه است. انسان تشنه اولین سراب را آب می‌پندارد و وقتی به خود می‌آید که تا کمر در کویر فرو رفته باشد. حالا بگذریم که این روابط یکسویه عاطفی بخصوص اگر به شکست منتهی شود، انسان را گوشه گیر، بی اعتماد و کمرو می‌کند و افت تحصیلی و یکی دو ترم مشروطی حداقل هزینه آن است.

 

من عاشق عشقی هستم که انسان را به رقص بیاورد، به او پروبال پرواز بدهد و او را وادار کند که زیباترین غزلهای زندگیش را بسراید:

 

شهر در بی خبری بود که لیلی در زد

مرد، عاشق شد و از مشرق هستی سر زد

گوهری گم شده در شهر بنی‌آدم بود

مردِ عاشق همه جا گشت به  هرجا سر زد

 

می‌خواهم از یک راز قدیمی سخن بگویم، رازی که در چشمهای عاشق است و من به آن راز هبوط آدم می‌گویم و برای این عنوان دلایلی دارم که مفصل است. نگاه پیش از کلام و بیش از کلام منتشر می‌شود، این نگاه، حتی اگر محجوب و سربه‌زیر هم باشد می‌توانی از لابلای صفحات آن  خطوط دلبستگی صادقانه و محبت دوسویه را بخوانی به شرطی که با رسم‌الخط دلدادگی آشنا باشی. اگر یکی از این نگاهها نصیب تو شد، فرصت را غنیمت بشمار و برای آغاز دوستی، صادقانه پیش قدم شو. در این وقتها غرور کاذب تو هشدار می‌دهد که نرو! بمان! بگذار او جلو بیاید اما ...

 

بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار

کاخر ملول گردی از دست و لب گزیدن

 

البته لازم نیست اینقدر شلوغش کنی! آنچه باقی می‌ماند تفسیر کلمه صادقانه است که می‌بینی چندبار روی آن تاکید کرده‌ام. صداقت شرط بقای دوستی است و دروغ بزرگترین گناهی است که می‌شناسم. بعضی گناهها جسم تو را آلوده می‌کنند اما دروغ روح تو را. ارتباطی که با دروغ و فریب آغاز شود فرجام خوشایندی نخواهد داشت، مثل همین دوستیهای خیابانی و جزوه قرض کردنهای آنچنانی. خیلی از دروغها ریشه در بیماریهای روحی و کمبودهای شخصیتی دارد. یاری بگزین که بیمار نباشد... اگر به صداقت یار خود ایمان داری دیگر رهایش نکن. باور کن معیارهایی مثل زیبایی تحصیلات و وضع خانوادگی چه در ازدواج و چه در دوست یابی معیارهای دست چندم محسوب می‌شوند.

اجازه بده این بخش را هم با جملاتی دیگر از کتاب مونس العشاق اثر شیخ اشراق به پایان ببرم :

عشق... شوریده قصد مصر کرد، آواز و ولوله در شهر مصر افتاد، مردم به هم برآمدند... هیچ کس برکار او راست نبود. نشان سرای عزیز مصر بازپرسید و از در حجره زلیخا سر در کرد. زلیخا چون این حادثه دید برپای خاست و روی به عشق آورد و گفت: ای صدهزار جان گرامی فدای تو از کجا می‌ایی و کجا خواهی رفت و تو را چه خوانند؟

عشق جوابش داد که من از بیت‌المقدسم از محله روح آباد از درب حسن. خانه در همسایگی حزن دارم، پیشه من سیاحت است، صوفی مجردم و هر وقتی بر طرفی زنم و هر روز به منزلی باشم، هر شب در جایی مقام سازم. چون در عرب باشم عشقم خوانند و چون در عجم باشم مهرم خوانند. در آسمان به خرد مشهورم و در زمین به انیس معروفم، اگرچه دیرینه‌ام هنوز جوانم و اگر بی برگم از خاندان بزرگم. قصه من دراز است، ”فی قصتی طول و انت ملول“. اگر احوال ولایت خود گویم و صفت آن عجایبها کنم که آنجاست شما فهم نکنید و در ادراک شما نیاید...

 


 
هجرت سوم
ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ٢٦ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال

عهد کرده بودم تا قبل از بارش اولین باران چیزی از خودم ننویسم.چه زود آرزوی من برآورده شد؛ در پنجمین روز ورود به سرزمین برف.

اینجا بسیار زیباست به مراتب زیباتر از جنگلهای شمال با مردمی مهربان خوش سلیقه و غریب نواز. اگرچه انقدر ایرانی در اینجا هست که گاهی فراموش می‌کنی در کشوری بیگانه هستی. بسیاری از دوستان قدیمی را در اینجا پیدا کرده‌ام . هر روز یکی دو کشف تازه دارم! در همان روزهای اول به من یک اتاق در دانشکده دادند. خوشبختانه همانطور که دلم می‌خواست با داریوش هم اتاق شدم. تا بحال با دو مصری و یک چینی که هم رشته هستند دوست شده‌ام. در کلاس زبان هم با یک دختر ویتنامی و یک پسر کره‌ای آشنا شدم. اینجا حس می‌کنم به آسمان نزدیکترم شاید هم آسمان پایین تر آمده آنقدر که انگار در کنار من نشسته است.

و اما شرح مختصر سفر : شنبه ۱۱ سپتامبر ساعت ۵:۳۰ با  آلیتالیا به میلان رفتم که ۵ ساعت طول کشید. ساعت ۱۰:۳۰ به وقت میلان با پرواز آلیتالیا به تورنتو رفتم که ۵/۸ ساعت طول کشید. ساعت ۱:۳۰ به وقت تورنتو وارد این شهر شدم و پس از مقداری معطلی و گیجی با یک سواری ون به واترلو رفتم. آقایی اتریشی که بعدا معلوم شد استاد دانشگاه خودمان است در قسمت آخر سفر همراه و راهنمای من بود و بالاخره ساعت ۵ امین و مسعود دوستان مهربانم به استقبالم آمدند و حالا تا وقتی که جای ثابتی پیدا کنم با آنها هستم. ببخشید که تلگرافی می‌نویسم اینجا کی بوردها برچسب فارسی ندارند و پدر آدم در می‌آید تا چند کلمه تایپ کند!

 ۱۶ سپتامبر ۲۰۰۴


 
از عشق و عاشقی (1)
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ٢۳ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، مولانا ، شیخ اشراق ، ناصر خسرو

از  عشق و عاشقی پرسیده بودی، در شتاب ایستگاههای متروی تهران که اندک مجالی برای دیدار دوباره فراهم شد، حرفهایی برایت زدم که ناتمام ماند. حالا اگر موافق باشی ادامه صحبتها را در این بهشت می‌نویسم:

 

شاید بارها شنیده باشی که عشق از ریشه عشقه است و آن نام گیاهی است از تیره پیچک که در پارسی نیلوفر می‌خوانند و نخست در ریشه درخت پدید می‌آید، سپس گرد درخت می‌پیچد و بالا می‌رود، طوری که تمام درخت را فرامی‌گیرد و شیره جان آن را می‌مکد تا اینکه درخت خشک می‌شود و آنگاه نیلوفر به گل می‌نشیند.

شاید قشنگترین قسمت این داستان آنجا باشد که درخت خشک می‌شود. در وجود همه ما، چه من چه تو، درختهای بی‌ثمر و بی شکوفه‌ای هست که باید خشک شود و گرنه به قول ناصر خسرو :

بسوزند چوب درختان بی بر   

سزا خود همین است مر بی بری را

عشق آدم را بی سروپا می‌کند، گره کراواتش را شل می‌کند! خیلی چیزها برای ما بُت می‌شوند بدون اینکه ارزش ذاتی داشته باشند و این بت آنقدر برایمان بزرگ می‌شود که نقایص دیگر خود را نمی‌بینیم. تحصیلات، زیبایی، موقعیت خانوادگی، درآمد، مقبولیت اجتماعی و ... همه کمین گاههایی هستند که در راه پیشرفت ما دهان گشاده‌اند. گاهی یک اشتغال معنوی که ظاهر الهی هم دارد، کمین گاه می‌شود، همانطور که اجتهاد علمی و فقه برای جناب مولوی بت شد، یادت هست این شعر مولوی را برایت خواندم:

زاهد کشوری بدم واعظ منبری بدم

کرد قضا دل مرا عاشق و کف زنان تو

مولوی فرزند سلطان‌العلما بود، در 28 سالگی به اجتهاد رسید، مریدان پدرش گرداگرد او حلقه زدند، اما یک دفعه با شمس آشنا شد، شمس کتابها را از جلوی مولوی برداشت و در آب انداخت. این کتابها حجاب بودند.

 

شاید بگویی داستان مولوی با شمس افسانه است، مثال دیگری می‌زنم. شاید تو هم مثل بعضی از جوانها بخاطر تفاوت سلیقه سیاسی با شخصیت امام خمینی آشنا نشده باشی. اما حتما قبول داری که ایشان در زمان خود بزرگترین مرجع شیعه بودند و میلیونها نفر پیرو ایشان بودند. همین شخص در نامه‌ای خطاب به عروسش می‌نویسد : در جوانی بجای رفع حجب به جمع کتب پرداختم گویی در همه عالم خبری نیست جز یک مشت ورق پاره که به اسم علوم انسانی سالک را که به فطرت الله مفطور است از حرکت به سوی محبوب باز داشته...  توصیه می‌کنم فارغ از مسایل سیاسی این نامه را که در مقدمه کتاب سبوی عشق هم چاپ شده بخوان. دقت کن که یک شخصیت معنوی و روحانی درباره فقه و اصول و درسهای حوزوی هشدار می‌دهد و آنها را مانع و حجاب می‌داند. (جالب است بگویم چندسال قبل از یکی از علمای قم شنیدم که می‌گفت این فیزیک و شیمی که شما می‌خوانید علم نیست و علم در حوزه است!)

امام خمینی با شخصیتی به نام آیت اله شاه آبادی آشنا شد که تاثیر عمیقی روی ایشان گذاشت و طراوت عرفانی خود را از تعلیمات او وام گرفت.

شاید بگویی مثالهای تو درباره انسانهای استثنایی است و برای من که یک دانشجوی قرن 21 هستم مصداق ندارد، دقت کن که من هنوز وارد بحث اصلی نشده‌ام و فقط یکی از ویژگیهای عشق را برایت گفتم که پاره کردن حجابها و شکستن بتهاست. شاید بگویی تحصیلات، شغل خوب، ازدواج و ... حق طبیعی هر انسان است و من هم برنامه مشخصی برای زندگیم دارم می‌خواهم تا بیست و چند سالگی فوق لیسانس بگیرم بعد سربازی بروم بعد در یک کارخانه مشغول شوم بعد ازدواج کنم بعد... پاسخ من به تو این است که برو به همان برنامه هایت برس و از عشق نپرس!

البته قدری شوخی کردم! چیزی که تو نام عشق را برآن نهاده‌ای و این روزها فکر تو را مشغول کرده در حقیقت نوعی دوست داشتن است و گرنه ع ش ق همان حکایت غریب آن جهانی است که نگنجد در این جهان. پس سوال تو این است که نظر شما درباره دوست داشتن (یا بقول خودت عشق!) چیست و من چگونه می‌توانم انسانی را که دوست دارم پیدا کنم یا اگر پیدا کردم باب آشنایی را با او باز کنم.

زیاد نوشتم و خسته‌ات کردم. خود من هم تازه ۲ روز است که به کانادا آمده ام. فعلا جملاتی از کتاب مونس العشاق یا فی حقیقه العشق اثر شیخ اشراق را به یادگار از من داشته باش:

محبت چون به غایت رسد آن را عشق خوانند و عشق خاص تر از محبت است، زیرا که هر عشقی محبت باشد اما هر محبتی عشق نباشد و محبت خاص تر از معرفت است زیرا که هر محبتی معرفت است اما هر معرفتی محبت نباشد و از معرفت دو چیز مقابل تولد کند که آن را محبت و عداوت خوانند... پس اول پایه، معرفت است و دوم پایه، محبت و سوم پایه عشق و به عالم عشق که بالای همه است نتوان رسیدن تا از معرفت و محبت دو پایة نردبان نسازد...

 

کانادا - ۱۳ سپتامبر ۲۰۰۴


 
خداحافظ ایران!
ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢٠ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: مادر ، ایران ، شعر خودم ، برگزیده ها

همین چند دقیقه قبل برای وداع در حافظیه بودم. گفتم حافظ! حالا که دارم می‌روم شعری بدرقه راهم کن که توشه سفرم باشد. چند لحظه بعد اشک در چشمانم حلقه زد. باور نمی کنید این شعر آمد:


دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس
نسیم روضه شیراز پیک راهت بس...

حتما خودتان تا آخر شعر را بخوانید بویژه دو بیت آخر
۲۴ ساعت بعد انشاا... من در میلان هستم آماده پرواز به سرزمین برف.  کاش می‌دانستید حالا  چقدر دلم گرفته . به قول اخوان در شعر زیبای قاصدک :

ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می‌گریند

امروز هر چیزی آخرین چیز است: آخرین صبحانه آخرین حافظیه آخرین ... و اما غزل وداع یا خداحافظی که وعده آن را داده بودم. این شعر را در اصل برای مادرم سروده‌ام اما نمی‌توانم برایش بخوانم. آنقدر گریه خواهد کرد که رفتن برایم دشوار می‌شود. بجای مادر این غزل را برای شما دوستان خوبم می‌نویسم.

مرا ببوس... زمان وداع ما شده است
پرنده از قفس این و آن رها شده است
صبور باش و مرا بین گریه غرق نکن
دوباره چشم تو دریای ربنا شده است
مرا به سینه پر مهر خویش چسباندی
عزیز من! دلم از سینه ام جدا شده است
بگو چگونه بمانم در این دیار خراب؟
شبان این گله با گرگ همصدا شده است
کدام دست به زخم من و تو مرهم زد؟
کدام پنجره روی من و تو وا شده است؟
از این قبیله ملولم سفیر صبح کجاست؟
شب قبیله من خالی از خدا شده است

شبیه شهد و شکر می‌چشد غریبی را
تنی که با تب تبعید آشنا شده است...

 


نمی‌دانم چه سرنوشتی در انتظار من خواهد بود اما حسی درونی به من می‌گوید که تو فقط برای درس خواندن به آنجا نمی‌روی یک ماموریت دیگر هم داری... کسانی که می‌خواهند آدرس حقیر را در سرزمین برف داشته باشند لطف فرموده ایمیل بزنند. این صفحات چند نامحرم دارد!

دوستان خوبم. از خدا بهترین اتفاقها را برای همه شما می‌خواهم.
دلتنگ خوبیهای شما
محمد


 
دیشب ایران برد
ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱٩ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: ایران

دیشب ایران برد. ما ریختیم توی خیابون. هر ده قدم یه پلیس با باتوم ایستاده بود . پشت سرش یه مامور اطلاعاتی با بی سیم. پسرا می رقصیدن و پلیس اونا رو می گرفت. خدایا چی می شد این پلیسا به جای باتوم و بی سیم با گل و شیرینی توی خیابون می اومدن؟

 


 
محرم دل
ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، ایران

سفر شمال هم مثل یک رویای شیرین تمام شد و دوباره دوندگی های اداری شروع شد. شب آخر تا دمدمای صبح با دوستم بیدار ماندیم و درددل کردیم.ما چهار سال و سه ماه بود که یکدیگر را ندیده بودیم و حالا به اندازه همه این سالها حرف برای گفتن داشتیم. اینکه بتوانی دردهایت را با کسی قسمت کنی از تماشای هر دریا و جنگلی زیباتر است. تماشای انسانی که با تو زبان مشترکی دارد تماشای زیباترین خلقت خداست. هر شاعر دردهایی دارد که فقط یک شاعر دیگر می تواند بفهمد. دنیای غربت انسانها برای هر کس قابل کشف نیست. شرط ورود به این پرده محرم بودن است:

 

هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند

آنکه این کار ندانست در انکار بماند

 

گاهی از اینکه حرفهای دلم را با انسانهای معمولی قسمت کرده ام پشیمان شده ام. با خودم گفته ام دردهایت را در خودت بریز, نگذار کسی از رازهایت باخبر شود.همه که مهربان و محرم نیستند. خیلی ها دنبال نقطه ضعفی از تو می گردند اما...

دیشب رفتم دانشگاه شریف... خوابگاه زنجان... اتاق ۱۰۴ بلوک ۲... جایی که بخشی از بهترین روزهای زندگیم در آنجا گذشت. خوشبختانه چندتا از بچه های قدیمی را دیدم. با رضا رفتیم تا آخرین ساندویچ را در مغازه علی سگ پز بخوریم... یاد همه آن روزهای خوب بخیر!

نتایج کنکور فوق هم آمده و یکی از دانشجوهای دیروزم رتبه دوم المپیاد دانشجویی را کسب کرده. امیدوارم در ادامه این راه باز هم موفق باشد و سایر دانشجوهایم نیز در سال آینده موفقیت او را تکرار کنند.

بگذار ببینم چند روز باقی مانده... 4 روز...  

در شمال غزلی برای وداع سرودم. روز آخر همه غزل را می نویسم توی وبلاگ :

 

مرا ببوس... زمان وداع ما شده است

پرنده از قفس این و آن رها شده است...

 


 
زیارت دریا و جنگل
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال

به شوق دیدار لحظه طلوع کوههای سراسر سبز درطول راه نخوابیدم. چقدر زیارت دریا و جنگل برایم دلنشین بود. دیشب همراه با دوستانی از جنس باران به ساحل بابلسررفتیم. ساعتها کنار دریا نشستیم و برای هم شعر خواندیم. موجها به ساحل می رسیدند و مرا به یاد روزهای کودکیم می انداختند که روی این موجها بالا و پایین می رفتم. عادل دوست شاعرم را پس از سالها پیدا کردم و همراه با مهدی که او هم سرگشته این وادی است دریا را از بوی غزل پر کردیم :

شده است جذبه ماهی تو را دچار نماید

و بی اراده گرفتار جزر و مد شده باشی ... (عادل)

شهر در بی خبری بود که لیلی در زد

مرد عاشق شد و از مشرق هستی سر زد (خودم)

 امروز صبح با یکی از دانشجوهای دیروز به جنگل تلار رفتیم. دیدن این همه زیبایی اندوه دیرپای این چندماه را از یادم برد. درختان سر به فلک کشیده انارهای وحشی و از همه شیرین تر تمشکهای جنگلی.مردیم از بس تمشک خوردیم!

یکی از آرزوهای من این بود که یک بار پیاده جنگلهای شمال را طی کنم. امروز داشت این آرزو برآورده می‌شد از بس که منتظر یک ماشین ماندیم!


 
پایان گاو خشمگین
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱٢ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

جنگی که گاوخشمگین به راه انداخته بود تمام شد. او آبرویش را باخت و من مشتی پول بی ارزش را. گاو خشمگین برای همیشه به بایگانی خاطرات تلخ زندگیم پیوست. اگر خدا بخواهد ۷ روزدیگر می روم. دلم نمی خواست ایران را با اینهمه خاطره تلخ ترک کنم. ولی حالا احساس می کنم که هر مشکلی را که پیش بیاید می توانم حل کنم. از خانواده خوبم دوستان مهربانم و وکیل مجربم که در تمام این ماهها در کنارم بودند متشکرم. آدمی که دوستانی به این خوبی دارد در برابر هر گاو خشمگین دیگری هم پیروز می شود!
دوباره این بهشت را پر از بوی عشق و محبت می‌کنم. کمی به من زمان بدهید . ۱۶ روز است در سفرم. امروز در تهرانم دیروز در اهواز بودم و فردا به شمال می روم به قصد استراحت و آسودن از کابوس گاو خشمگین و دیدار دوستی قدیمی.