بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

کسی که کلیدها را در دست دارد
ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: داستان کوتاه ، اهواز ، بوروکراسی ، برگزیده ها

هرگونه برداشت از این داستان بدون کسب رضایت مولف ممنوع است. این داستان تخیلی نیست و شخصیتهای آن غیر واقعی نیستند.

کسی که کلیدها را در دست دارد
THE ONE WHO HAS THE KEYS


اجازه بدهید گوشه کوچکی از گرفتاریهای خودم در این روزها را برای شما تعریف کنم. شاید باور نکنید اما همه این اتفاقها فقط در یک روز رخ داده است.

صبح امروز برای کاری به اداره ... رفتم. در آنجا به من اعلام کردند که برای انجام کارم باید شماره ملی خود را اظهارکنم. من شماره ملی نداشتم درواقع، حدود 6 ماه قبل برای دریافت شماره ملی به اداره پست شهر خودمان رفتم، در آنجا به من گفتند: دو ماه بعد یک کارت موقت برای شما می‌آید که باید مدارکی را به آن ضمیمه کنید و دوباره اینجا بیایید، چهارماه بعد از آن کارت ملی از طریق پست به دست شما می‌رسد. حالا شش ماه گذشته بود و حتی از کارت موقت هم خبری نبود.

سربازی که دم در اداره ... ایستاده بود مرا راهنمایی کرد که به اداره پست مرکزی در کنار پل سفید بروم و برای شماره ملی اقدام کنم. من آن اطراف را خوب بلد نبودم، از شاگرد مغازه‌ای راهنمایی خواستم گفت که می‌توانی مستقیما تاکسی بگیری. اول خیابان ایستادم اما با کمال تعجب وقتی مسیرم را به راننده‌ها می‌گفتم با خنده معنی دار و نگاه عاقل اندر سفیه آنها مواجه می‌شدم. عاقبت پیرمرد راننده‌ای گفت از اینجا مستقیم نمی‌برند مگر اینکه دربست بگیری. پیرمرد گفت که می‌تواند مرا تا چهارراه ببرد و بعد از آن باید دوباره تاکسی بگیرم. از چهارراه می توان به همه جا رفت حتی به سیاره مریخ! بالاخره به اداره پست مرکزی رسیدم. دیدم خوشبختانه یکی از باجه ها به شماره ملی اختصاص دارد اما بدبختانه متصدی آن حضور ندارد. همکاران او گفتند که همین دوروبرها است و چند دقیقه دیگر می‌آید. درست در زمانی که از آمدن آقای حمید م متصدی باجه ناامید شده بودم، به یادم آمد که طبق اعلام صداوسیمای دولتی جهت رفاه حال شهروندان می‌توانم با تلفن یا مراجعه به اداره ثبت احوال از شماره ملی خود آگاه شوم.

خوشبختانه اداره ثبت احوال در نزدیکی اداره پست مرکزی بود. در طبقه همکف اداره ثبت احوال بنا به طرح تکریم ارباب رجوع تابلوی راهنمایی بود که اعلام می‌کرد اتاق هشت به شماره ملی اختصاص دارد. با شعفی غیر قابل وصف و لبریز از احساس تکریم به اتاق هشت رفتم که متوجه شدم این اتاق به ثبت گواهی فوت و ابطال شناسنامه اموات اختصاص دارد. تمامی اتاقها را با معصومیتی کودکانه جستجو کردم و در آخرین لحظات که به اتاق یک یعنی اتاق آقای رییس رسیدم متوجه شدم که این اداره یک راه پله و احتمالا طبقه دومی هم دارد. به طبقه دوم رفتم، دیدم که قسمت شماره ملی همینجاست و ارباب رجوع مکرم صف طویلی تشکیل داده‌اند، با قلبی سرشار از شجاعت به ابتدای صف رفتم و گفتم آقا! لطفاً شماره ملی مرا اعلام کنید! آقای خ که متصدی آن قسمت بود، ظاهرا از آهنگ صدای من خوشش نیامده بود چون حتی نیم نگاهی هم به من نینداخت. دوباره با صدایی لطیفترحرفم را تکرار کردم. این بار آقای خ از آهنگ صدای من خوشش آمد و به نفری که اول آن صف طویل ایستاده بود و کاغذی در دست داشت اشاره کرد و گفت باید فرم تقاضای صدور کارت ملی داشته باشید و ادامه داد که می‌توانید این فرم را از دفتر پست راه آهن یا اداره پست مرکزی تهیه کنید.

خوشبختانه دفتر پست راه آهن به آنجا نزدیک بود. بعد از چند دقیقه پیاده‌روی به دفتر پست رسیدم. مرد میانسال و خوش لباسی که مسوول دفتر بود اعلام کرد که فرم تقاضای صدور کارت ملی تمام شده و باید فردا صبح مراجعه کنم. حالا تنها راه باقیمانده رفتن مجدد به اداره پست مرکزی بود. باز به راه افتادم خوشبختانه این دفعه آقای حمید م. تشریف آورده بودند. ایشان جوان خوش چهره‌ای بودند که نسبتاً مؤدبانه صحبت می‌کردند. به ایشان گفتم که چند ماه قبل برای کارت ملی اقدام کرده‌ام و هزینه‌ها را پرداخت کرده‌ام اما حتی کارت موقت هم برایم نیامده‌است، جواب دادند چند ماه است که پست دیگر کارت موقت صادر نمی‌کند و اینکار به بسیج مساجد واگذار شده است. در انتهای صحبتهایشان مژده دادند که از روز پنج شنبه هفته قبل، دیگر بسیج مساجد هم این کار را انجام نمی‌دهند و در مقابل تعجب و گیجی بی حد و حصر من فرمودند که باید به اداره ثبت احوال مراجعه کنم. در ضمن بهتر است مدارک لازم از قبیل واریز مبلغ 2500 ریال به شماره حساب اداره ثبت احوال در بانک ... ، کد پستی ده رقمی، یک قطعه عکس و تصویر شناسنامه را همراه داشته باشم.

خوشبختانه یک شعبه بانک ... در نزدیکی اداره پست مرکزی قرار دارد، پس از تکمیل فرم سه نسخه‌ای و ایستادن در صف، مبلغ 2500 ریال را واریز کردم. در این لحظه احساس کردم که بسیار تشنه‌ام و یک آبمیوه به مبلغ 3500 ریال خریدم. با منزل هم تماس گرفتم و کد پستی ده رقمی را گرفتم و از آنجا که آدم با احتیاطی هستم همیشه چند قطعه عکس، پوشه، تصویر شناسنامه و حکم استخدامی، گواهی اشتغال به کار، کارنامه مقاطع مختلف تحصیلی و حتی چندتا از تقدیرنامه های دوران تحصیل را در کیفم می‌گذارم. حتی به تجربه برایم ثابت شده که در مراجعه به ادارات دولتی، بهتر است خودکارهایی در رنگهای مختلف و احیاناً خودنویس همراه داشته باشم. به این ترتیب با مدارک کامل به اداره ثبت احوال رفتم. این دفعه آقای خ پیدایش نبود و بجاب او جوان نوسبیلی که نصف من سن داشت ایستاده بود. شرح ماوقع را برایش تعریف کردم و او با حالتی که انگار من نامرئی هستم و به چشم نمی‌آیم گفت که باید به بسیج مساجد بروم و لیست مساجد را به من نشان داد. در همین لحظه دیدم خانم جوانی به نام فهیمه ر که گیسوان آشفته‌ای داشت و هیچ فرمی در دست نداشت، نزد پسرک آمد و شماره ملی خود را خواست. پسرک با لبخندی ملیح نام او را وارد کامپیوتر کرد و شماره ملی را روی یک تکه کاغذ معمولی نوشت و به دخترک داد. این چندمین باری بود که از مرد بودن خودم پشیمان می‌شدم! به کناری رفتم و فهرست آدرس مساجد را نگاه کردم، آخر آسفالت، شلنگ آباد، کمپلو، عامری، .... بدبختانه هیچ مسجدی در نزدیکی محل سکونت ما وجود نداشت. در این لحظه وسوسه شدم که به آقای صاد زنگ بزنم.

آقای صاد تیمسار بود و از دوستان قدیمی برادرم محسوب می‌شد. آقای صاد دوستان و آشنایان زیادی داشت که در مواقع ضرورت استفاده از آنها از نظر شرعی هم مجاز بود. به تلفن همراه ایشان زنگ زدم و گفتم که برای دریافت شماره ملی دچار مشکل شده‌ام. ایشان خنده مبسوطی فرمودند و گفتند: من خودم چند روز پیش برای دریافت شماره ملی به اداره ثبت احوال رفتم و با هیچ مشکلی مواجه نشدم. شما هم به اداره ثبت برو در طبقه همکف یک پنجره هست سرت را داخل پنجره بکن و بگو شماره ملی می‌خواهم، فورا به تو می‌دهند. احساس کردم آقای صاد شماره ملی را با نان لواش و اداره ثبت را با دکان نانوایی اشتباه گرفته‌اند، لذا با یک تشکر صادقانه از ادامه مکالمه منصرف شدم. تصمیم گرفتم فردا صبح به دفتر پست راه آهن بروم.

حالا ظهرشده بود به فلکه ساعت رفتم تا سوار تاکسی بشوم و به منزل بروم که شنیدم راننده‌ای صدا می‌زند شهرک دانشگاه. بارقه‌ای از امید به شدت 220 ولت در چشمان من روشن شد، چون یکی از مساجد مذکور در شهرک بود. راننده قول داد که مرا تا در مسجد برساند. مسافتی نسبتاً طولانی را طی کردیم تا به مسجد رسیدیم. در مسجد بسته بود ... آقای محترمی پشت در مسجد روی پله‌ها نشسته بود. او هم دنبال شماره ملی بود. گفت که درِ مسجد برای نماز باز می‌شود و امیدوار بود که آن موقع افرادی بیایند و کار ما را انجام بدهند. در حین صحبت متوجه شدم که ایشان یک ساعت است که اینجا نشسته و پیش از این یک بار برای شماره ملی اقدام کرده اما چون زمینه عکسش سفید نبوده، قبول نکرده‌اند. به یادم آمد که زمینه عکس من هم سفید نیست. ترسی شفاف سراپای مرا فراگرفت. چهل دقیقه تا اذان ظهر باقیمانده بود. به سرعت تاکسی گرفتم تا به منزل بروم و یک عکس دیگر بیاورم. مجبور شدم سه بار تاکسی عوض کنم. گرمای هوا از یکطرف و خستگی پیاده روی از طرف دیگر طول مسیر را برایم چندبرابر کرد به منزل که رسیدم ناهار آماده بود. نتوانستم جلوی هوای نفسم را بگیرم و چند لقمه‌ای خوردم. عکسی را که زمینه سفید داشت از لابلای مدارکم برداشتم و راه افتادم. در شهر از ساعت یک به بعد پیدا کردن تاکسی مثل پیدا کردن یک عجم در محله لشکرآباد دشوار است. در همین اوضاع وانتی از جلویم رد شد، دستم را بالا آوردم به وانت هم راضی شده بودم، راننده ترمز کرد و مرا تا در مسجد رساند. وانت سواری غیر از فرار از زیر تیغ آفتاب یک مزیت دیگر هم داشت: راننده هیچ کرایه‌ای از من نگرفت. من هم گفتم رحم ا... ابویک و پیاده شدم.

این دفعه از آن آقای محترم خبری نبود. نماز تمام شده بود و چهارتا نوجوان با چهار تیپ مختلف از مسجد بیرون آمدند. به آنها گفتم که برای شماره ملی آمده‌ام. آنها یک نفر را از بین خودشان نشان دادند و او گفت که الان کلید همراهش نیست واصولاً از ساعت 5 تا 7 به مراجعان جواب می‌دهند. با همان سختی که آمده بودم، به خانه برگشتم. خیلی خسته بودم، می‌خواستم دوش بگیرم، آب قطع بود. دلم می‌خواست بخوابم اما کارهای دانشگاهم عقب افتاده بود. تا ساعت 5 مشغول کار شدم و بعد به طرف مسجد رهسپار شدم. وقتی به مسجد رسیدم دوباره همان صحنه اول را دیدم. همان آقای محترمی که شماره ملی می‌خواست روی پله‌ها نشسته بود منتها این دفعه یک بطری آب هم بین پاهایش گذاشته بود. به او گفته بودند که از ساعت 4 تا 8 به مراجعین پاسخ می‌دهند. این بنده خدا از ساعت 4 آمده بود و حالا ساعت پنج و نیم بود. خوشبختانه یکی از همان 4 نوجوانی که بعد از نماز دیده بودم کمی دورتر نشسته بود. به سراغش رفتم و ماجرا را پرسیدم گفت کسی که کلیدها را در دست دارد هنوز نیامده. گفت همیشه ساعت پنج می‌آمد حتما مشکلی برایش پیش آمده. امیدوار بود که به زودی پیدایش شود. از او پرسیدم این دوروبرها مسجد دیگری هست که کار ما را انجام دهد گفت نزدیکترین مسجد، در کمپلو است. برگشتم پیش آقای محترم. پیشنهاد دادم که به جای دیگری برویم اما او هم امیدوار بود کسی که کلیدها را در دست دارد پیدایش شود و معتقد بود که کمپلو خیلی دور است و با کمی صبر مساله حل می‌شود. اما لطف کرد و آدرس دقیق آن مسجد را به من داد.

اما من تصمیم گرفته بودم به کمپلو بروم. دوبار تاکسی عوض کردم و به مسجد رسیدم. در مسجد باز بود، خدارا شکر کردم و وارد مسجد شدم. دیدم با خطی فجیع روی یک کاغذ نوشته‌اند: ساعت مراجعه برای شماره ملی روزهای شنبه، یکشنبه، دوشنبه و سه شنبه ساعت 9 تا 12. کارد به من می‌زدند خونم در نمی‌آمد. تصمیم گرفتم برگردم به همان مسجد قبلی، اما در یک لحظه تصویر آن آقای محترم در پیش چشمهایم مجسم شد که هنوز روی همان پله نشسته و امیدوار است کسی که کلیدها را در دست دارد پیدا شود.

به ذهنم فشار آوردم تا آدرس مساجد دیگر را به یاد بیاورم. یادم آمد که یک مسجد هم نزدیک پل سیاه بود. اما چطور به پل سیاه بروم؟ اول به ساعت می‌روم بعد نادری، از نادری می‌شود به همه جا رفت، حتی سیاره مریخ! بالاخره به پل سیاه رسیدم. حالا اجازه بدهید اسم آن مسجد را نبرم. در آن مسجد بسته بود. با دیدن آن مسجد دلم برای خدا سوخت! آن مسجد در ابتدای یک محله عرب نشین و متاسفانه فقیرنشین قرار داشت. یادم آمد اول صبح که می‌خواستم به اداره ... بروم از جلوی مسجدی بسیار مجلل با گلدسته‌های بلند رد شدم و حالا این مسجد چقدر درب و داغان بود. مردی از داخل ماشین کولردارش بوق زد. او هم دنبال شماره ملی بود. زحمت پیاده شدن از ماشین را به خودش نداد صبر کرد تا من در بزنم و ببیند کسی در مسجد را باز می‌کند یا نه. حیفم آمد اطلاعات گران قیمتی راکه از صبح تابه حال بدست آورده بودم به او بدهم. دیدم با جوان چاقی که ده تا شناسنامه در دست دارد مشغول حرف زدن است. روبروی مسجد یک کیوسک نگهبانی بود که سربازی در آن نشسته بود. چند ضربه به پنجره زدم. پنجره را باز کرد، نسیم خنکی بر من وزید. در پاسخ سوالم گفت اینها فقط موقع نماز در مسجد را باز می‌کنند، توصیه کرد تا وقت نماز صبر کنم به ساعتم نگاه کردم دو ساعت و بیست دقیقه باقیمانده بود. با خودم گفتم بروم زیارت علی بن مهزیار بلکه گره از کارم باز شود. خیلی وقت بود که زیارت نرفته بودم اما یاد عربی افتادم که چند روز پیش در تاکسی دیدم. بیچاره داشت تعریف می‌کرد: یه موتور خریده بودم ننم گفت خاک بر سر پاشو برو زیارت یه چیزی هم نذر کن که بلایی سر خودت و موتورت نیاد. این همه امامزاده ریخته... ما پاشدیم رفتیم علی بن مهزیار ... موتورم را گذاشتم دم در 200 تومن ریختم تو ضریح، برگشتم که 800 تومن شیرینی بخرم بین مردم پخش کنم که دیدم موتورم نیس!

در اوج استیصال تصمیم گرفتم برگردم به مسجد اول، اما خیلی از آنجا دور شده بودم. هنوز قیافه آن آقای محترم را می‌دیدم که روی همان پله نشسته و امیدوار است کسی که کلیدها را در دست دارد پیدایش شود. به زمین و زمان بدوبیراه می‌گفتم. از این سرنوشت مسخره که مرا به اینجا آورد شاکی بودم. سوار تاکسی شدم برای نادری. پیرزن لری با دامن چین چینی همه صندلی عقب را اشغال کرده بود. ترجیح دادم جلو بنشینم. راننده گفت که به فلکه ساعت هم می‌رود. پیرزن با لهجه لری به راننده گفت که او را به فلکه راه آهن برود، راننده راغب نبود. فکری به ذهنم رسید. به راننده گفتم من هم راه آهن می‌روم. پیرزن خوشحال شد کلی مرا دعا کرد و به راننده دستور داد که دور بزند و او را جلوی دکان کله پاچه‌ای اکبرآقا پیاده کند. من همان اول فلکه پیاده شدم. وقتی باقیمانده پولم را از راننده گرفتم دیدم دو برابر حساب کرده .

تصمیم گرفتم یک بار دیگربه دفتر پست راه آهن سربزنم... وای خدای من این دفعه هم فرم بود هم کارمند بود هم پرینتر سالم بود هم خودکار جوهر داشت هم ... فرم را پر کردم و عکسی را که زمینه سفید داشت به متصدی باجه دادم تا روی فرم بچسباند. متصدی چسب ماتیکی را فشار داد اما چسب تمام شده بود... ساعت به هفت، ساعت تعطیلی دفتر نزدیک می‌شد حاضر بودم به قله کوه قاف بروم و ده تا چسب بخرم. متصدی با ظرافت ناخنش را داخل استوانه محتوی چسب کرد تا ذرات باقیمانده را استخراج کند و روی فرم بکشد ... از تیزهوشی اش خوشم آمد. باید کارها را به بخش خصوصی داد. اینها اگر لازم باشد از آب هم کره می‌گیرند. اما این خوشحالی خیلی زود متوقف شد. عکسی که داده بودم با عینک بود ...

از مغازه بیرون آمدم یک راست سراغ دکه وسط فلکه رفتم. می‌خواستم یک چیز خنک بخورم. می‌خواستم فشار یک روز تلخ را خالی کنم. می‌خواستم به شادمانی فتحی که کرده بودم جامی‌بزنم! متصدی از عکسم ایراد نگرفت و حالا فرم تقاضای صدور کارت ملی در دستان من بود. بی اختیار این شعر فروغ را زمزمه کردم :

فاتح شدم
خود را به ثبت رساندم
و هستیم به یک شماره مزین شد
پس زنده باد ششصد و هفتاد و هشت صادره از بخش پنج ساکن تهران

یک نوشابه سیاه و خنک خواستم. وقتی سرش را باز کرد به علت پدیده سوپرکولینگ یا تاخیر در انجماد در آن واحد تمام نوشابه یخ زد. نمی‌دانم با کدام تشبیه یا کدام استعاره می‌توانم لذتی را که در آن لحظه به من دست داد توصیف کنم خنکای نوشابه تا مغز استخوانم نفوذ کرد و من مثل فرمانده‌ای که دشمنی را مغلوب کرده و حالا به دنبال کشورگشایی و توسعة قلمرو خویش است، تصمیم گرفتم به اداره ثبت بروم تا شماره ملی را روی فرم ثبت کنند. آنقدر سرمست بودم که راه را گم کردم. از یک سوپور پرسیدم اداره ثبت احوال کجاست به من خندید که این ساعت اداره تعطیل است. اعتنا نکردم دوباره پرسیدم اداره کجاست و او متعجب آدرس داد. به اداره رسیدم، دیدم که در کوچک ورودی بسته است. اما ایمان داشتم که اداره باز است. دو تا کودک در حیاط مشغول بازی بودند، دور ساختمان گشتم و در نیمه بازی را پیدا کردم. دو پله یکی، خودم را به طبقة دوم رساندم و با غروری غریب فرم تقاضای صدور کارت ملی را روی پیشخوان گذاشتم. متصدی باجه پس از اینکه کار شش نفر از خویشاوندانش را راه انداخت و مدتی هم با یکی از همکارانش به گفتگو پرداخت، بالاخره خسته شد سراغ من آمد فرم را برداشت، اصل شناسنامه را از من گرفت، نامم را وارد کامپیوتر کرد، آنقدر روی میز جستجو کرد تا خودکارش را پیدا کرد و بعد شماره‌ای را که از یکسال پیش برای من تعیین شده بود روی فرم نوشت.

ساعت هفت و پنج دقیقه بعدازظهر از اداره ثبت احوال بیرون آمدم حال فقط به یک چیز فکر می‌کردم. به آقای محترمی که روی پله آن مسجد نشسته و منتظر مردی است که کلید در دست اوست.

اهواز- 24 خرداد 83

 


 
يک داستان جديد
ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ روز ٢٥ خرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

ديشب قبل از شروع بازی انگليس و فرانسه يک داستان نوشتم. سعی می‌کنم فردا روی وبلاگ بگذارم. شرح مختصری است از مصيبتهای يک ارباب رجوع در راهروهای بی معرفت ادارات.

اما بازی ديشب عجب بازی قشنگی بود!


 
 
ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱٩ خرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: تهران ، ادامه تحصیل ، بوروکراسی

ما سپردیم دل و دیده به توفان بلا

گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر

صبح عینکم شکست. پس از چند ساعت معطلی در وزارتخانه رفتم دانشگاه شریف پیش همان عینک ساز اهوازی. اول یک عینک آفتابی خریدم بعد عینکم را دادم که تعمیر کند. در همان چند لحظه سعید و شریف و کریم و رضا از رفقای قدیمی را دیدم ... خلاصه توقف چند دقیقه‌ای به یک گفتگوی دو ساعته تبدیل شد. آنجا همه از زلزله حرف می‌زدند. کسی به یاد ناهید نبود که بیچاره پس از ۱۲۷ سال پیدایش شده.

حالا دوباره در وزارتخانه منتظر آقای مدیرکل هستم... خدایا دیگر خسته شدم از این همه رفت و آمد انگار نمی‌خواهی از این خاک بروم... چقدر در این راهروهای بی معرفت قدم بزنم. چقدر منت این کارمندان کم مقدار را بکشم. خدایا نجاتم بده. خدایا بارانی بفرست


 
گلفروشی
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱٦ خرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال

 

1- بچه که بودم بیشتر وقتم در باغچه کوچک خانه می‌گذشت. مادرم از آن زنهایی نبود که نمی‌گذارند کودکشان دست به سیاه و سفید بزند. دنبال راه حلی بودم که آب شیر (بدون شلنگ) در سریع ترین زمان و با کمترین تلفات به درختها برسد. به این نتیجه رسیده بودم که اگر حوضچه‌های کوچکی بین کانالها قرار دهم سرعت آب در کانالها زیاد می‌شود ... بعدها فهمیدم این موضوع یکی از قوانین حاکم بر حرکت سیالات است.

2- بزرگتر که شدم به پرورش گیاهان گلدانی علاقه مند شدم، مرتب به گلدانها آب می‌دادم، خاکشان را عوض می‌کردم، کود برگ و آهن به آنها می‌دادم تا سریعتر رشد کنند، تمام راهرو را از برگهای آویزانشان پر کرده بودم، طوریکه هرکس به طبقه بالا می‌آمد خیال می‌کرد وارد بوستانی سبز می‌شود.

3- همیشه یکی از آرزوهایم این بود که اگر روزی وضعم خوب شد یک گلخانه بزنم و یک گلفروشی باز کنم تا ساعات باقیمانده روز را با گلها سپری کنم. گاهی خیال می‌کنم گلفروشی بهترین شغل دنیاست.

4- نمی‌دانم تا به حال این حس به تو دست داده که دانه‌ای را بکاری یا نهال کوچکی را بنشانی و از آن مراقبت کنی و هر روز شاهد بزرگ شدنش باشی آنقدر که رشد کند قد بکشد و حتی از تو هم بلندتر شود. چه لذتی می‌برم وقتی می‌بینم نهالی که روزی باغبان آن بودم، امروز قد کشیده و از من هم بلندتر شده. شغل معلمی هم نوعی باغبانی است نوعی گلفروشی است ... 


 
عصر دلتنگی
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم

آخر از این راه می‌آید کسی

زیر نور ماه می‌آید کسی

کوچه ما نقره باران می‌شود

لاله و نسرین فراوان می‌شود

می‌شکوفد گل میان شهرها

می‌درخشد آسمان شهرها

آبهای صاف در جو می‌روند

ابرهای تیره یکسو می‌روند

سروبالایی به بستان می‌رسد

عصر دلتنگی به پایان می‌رسد

خرمن گل می‌دمد از دامنش

بوی یوسف می‌دهد پیراهنش

شهر از رویش چراغان می‌شود

آتش از بویش گلستان می‌شود...


 
روزهای آخر
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: اهواز ، حسب حال

این روزهای آخر پر از حوادث شیرین و تلخ می‌گذرند. ازیک طرف ضربات گاو خشمگین راتحمل می کنم و از طرف دیگر در محبت دوستانم غرق می شوم. گاهی دلتنگم گاهی شاد. دیروز (چهارشنبه) بچه‌ها یک جلسه پرسش و پاسخ گذاشتند و آخر کار هم از ما تجلیل کردند! قبلاً خیال می‌کردم وداع من با این دانشگاه بی سر و صدا و غریبانه باشد، حتی چندین بار آن غروب غم انگیزی را که باید وسایلم را از توی اتاق بردارم، فایلهایم را از روی کامپیوتر پاک کنم، میز و کمد را برای استاد بعدی مرتب کنم و با دو تا ساک پر از کتاب و جزوه پله‌های متروک را یکی یکی طی کنم، در ذهنم مجسم کرده بودم.

چند هفته اخیر داشتم حضور کوتاه مدت خودم در این دانشگاه را محاسبه می‌کردم. دیدم خیلی حرف نگفته و کلی حرف نشنیده دارم. تاسف می‌خوردم چرا هیچ یک از آن جلسات صمیمی که در دانشگاه شیراز و شریف داشتم، اینجا تکرار نشد! می‌گفتم لابد محیط اینجا این چیزها را نمی‌طلبد، حتی وقتی یکی از دانشجوها پیشنهاد این جلسه پرسش و پاسخ و به تعبیری تودیع را داد، از او خواستم که برنامه در یک کلاس کوچک برگزار شود، چون فکر نمی‌کردم بیشتر از ده دوازده نفر بیایند آن هم در آخرین چهارشنبه.

اما بچه‌ها آمدند، خیلی‌ها سرپا ایستادند و به بانگ چنگ آن حکایتها را که از نهفتن آن دیگ سینه می‌زد جوش، گفتیم. بچه‌ها روی قابی که هدیه دادند این شعر خواجه را نوشته بودند:

چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست

که خدمتی به سزا برنیامد از دستم

 چقدر خوب است وقتی آدم از یک جایی می رود، چند نفر غمگین بشوند... شاید بگویید غم که چیز خوبی نیست اما کاش می‌دانستید آن آدم چقدر غمگین است  ... 


 
برای جوینده جواب
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۳ خرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: انسان

دوست من! کم صبری تو و گرفتاریهای روز افزون من دست به دست هم دادند تا پاسخ به سوال تو اینقدر به تعویق بیفتد. باور کن در این روزها که صدای نفسهای آخر حضورم در اینجا را می‌شنوم به اندازه همه ماههای گذشته درگیر بوده‌ام. البته از یکطرف دیگر حس می‌کنم این تاخیر و عصبانیت تو تقصیر خودت باشد. پرسیدن چنین سوالی از کسی مثل من آن حکایت سعدی را به یادم می‌آورد که : مردکی را چشم درد خاست پیش بیطار رفت که دوا کند .... به هرحال !

اولین رمز موفقیت صبر است. صبر در لغت عرب نام گیاهی است که میوه و عصاره‌ای بسیار تلخ و مهوّع دارد اما در درمان برخی بیماریها به کار می‌رود و در نهایت نتیجه‌ای شیرین به بار می‌آورد. صبر از امید مهم تر است چرا که خود مولد امید است و در لحظات ناامیدی و شکست انگیزه ایجاد می‌کند. روزهایی برای تو پیش می‌آید که حتی از دست تفکر و تعقل هم کاری ساخته نیست انگار به بن بست رسیده‌ای و همه راهها را بسته می‌بینی. حتی در چنین لحظات تلخ و طاقت سوز، صبر دریچه‌ایست که تو را به آسمان آرامش پرواز می‌دهد.

من انسانهایی را که همیشه زندگی آنها روی یک خط ثابت سیر می‌کند، انسانهای مکانیکی می‌نامم، حتی اگر این خط، خط موفقیت، رتبه اولی، پولداری و ... باشد. این فرصت کوتاه پنجاه شصت ساله که تازه ده بیست سال آن هم به کودکی و غفلت و بی‌خبری می‌گذرد برای تجربه کردن و آموختن است. باید زمین بخوری، اشتباه کنی، پشت دست بسوزانی تا بشناسی و کاش می‌دانستی این شناخت و معرفت چقدر گرانبهاست. و علم محصول همین بینایی ها و شناختهاست.

فکر می‌کنم تا حدی به سوالت پاسخ داده باشم، اما برای اینکه راضی تر بشوی اعتراف می‌کنم در زندگی خودم دونفر- فقط دونفر- را دیده‌ام که آن نوع دید خلاقانه را که از آن صحبت می‌کنی دارا بوده‌اند. هر دوی اینها در المپیاد با من بودند یکی رضا ایمانی که بچه کرج بود و دیگری نیایش افشردی که در علامه حلی تهران درس می‌خواند و بخصوص این دومی با من صمیمی تر بود. وقتی یک مساله فیزیک مطرح می‌شد همه با فرمول و رابطه به دنبال حل آن بودند اما این دو نفر با شهود و بینایی مساله را حل می‌کردند. دلیل موفقیت آنها غیر از استعدادهای مادرزادی که داشتند، دستیابی به منطق علم فیزیک بود.

همین چند روز پیش در کلاس مخابرات که سخت ترین درس دوره کارشناسی برق محسوب می‌شود، به بچه ها می‌گفتم هر علمی منطقی دارد که اگر به آن دست پیدا کنید حل مسائل و مشکلات آن آسان می‌شود. بیشتر دانشجوها بجای فهم منطق درس دنبال حل مسایل و بهتر بگویم حل‌المسایل هستند در نتیجه تا استاد یک ذره صورت سوال را عوض کند، لنت می‌چسبانند و یاتاقان می‌سوزانند.

و آخرین جمله اینکه : نیازی به کتاب یا فرمولی برای تمرکز نداری. نمی‌خواهم دستاوردهای علوم روانشناسی را نفی کنم اما به نظر من همه ما انسانها دانسته‌های بسیاری داریم آنقدر که بتوانیم گلیم خودمان را از آب بکشیم ولی مشکل اینجاست که به این دانسته‌ها عمل نمی‌کنیم.

زیاد سرت را درد آوردم!