بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

فرصتی تا من ببارم
ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، اهواز

مشکلی در کاروبارم هست و نیست

همدمی در روزگارم هست و نیست

ابرها آخر به باران می رسند

فرصتی تا من ببارم هست و نیست

 ( پرٌ کاهم در مصاف تندباد )

جبرها در اختیارم هست و نیست

با که باید گفت این اندوه را ؟

چاه دلتنگی کنارم هست و نیست ...


 
مرد و زن
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، زن

مرد ایستگاه اول خود را به زن رسید

زن دانه بود نور که بارید قد کشید

آنقدر قد کشید که سروی بلند شد

آنقدر ایستاد که تا آسمان رسید

روی حریر ماه و سکوت ستاره ها

در خواب رفته بود و صدایی نمی شنید

تنها نشست مرد و درونش قیام کرد

طوفانی از حسادت و بارانی از امید

می خواست آسمان بشود در زمین شکست

می خواست سرو باشد اما ... نشد خمید

مرد ایستگاه  اول خود را تمام کرد

زن خواب بود و هیچ صدایی نمی شنید

 

پی نوشت:

خوب یادم هست که این شعر را وقتی در خیابان کریمخان و طالقانی تهران قدم می زدم گفتم. (3/6/92)


 
مارمولک... گل آقا... مدینه
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، فیلم ، حسب حال ، یادداشت های اتوبوسی

این دفعه کلی حرف برای نوشتن دارم. بعد از دو هفته شلوغ یک نفس آرامش پیدا کرده‌ام که چیزی بنویسم.

 

١- هفته قبل دو روز تهران بودم. صبح اول باران بارید و هوا دلپذیر شد. عصر هم رفتم فیلم مارمولک را دیدم. ردیف جلوی سمینا بهمن صندلی 27 نصیبم شد. انصافا فیلم قشنگی بود هم خندیدم هم گریه کردم. بعد از سگ کشی بهترین فیلم ایرانی بود که در این سالها دیده بودم. شب هم همانطور که دلم می‌خواست با دوتا رفیق مشتی یعنی سید حامد و ابوالحسن رفتیم دربند همان رستوران همیشگی. به استثنای پرنده‌ای که از بالای درخت ما را مستفیض کرد همه چیز عالی بود. روز دوم رفتم دانشگاه شریف. بعضی از رفقا و استادان را با قرار قبلی و چندتایی را برحسب تصادف دیدم. یک ساعتی هم با دکتر نایبی بودم. دکتر تازگیها استاد تمام شده آن هم درسن 36 سالگی! اتفاقا آن روز مصاحبه دانشجویان ورودی دکتری بود. بدجوری هوای شریف به سرم زده دلم می‌خواهد بازهم شاگرد دکتر نایبی باشم. نماز را در مسجد زیبای دانشگاه خواندم. دلم برای وضو گرفتن در آن حوض آبی تنگ شده بود. بعد از نماز با رضا این رفیق همیشه عزیز بودم. در بوفه دانشگاه که حالا حسابی شیک شده به حساب آقا رضا نهار خوردیم، بعد یک سر رفتیم خوابگاه و خاطرات اتاقی که 28 ماه در آن زندگی کرده بودیم زنده شد. قبل ازغروب رفتم انقلاب چند تا کتاب از جمله سیاه مشق سایه خریدم و بعد مهرآباد ...

٢- دانشگاه شیراز که بودم روز معلم برای استادها مراسم می‌گرفتیم. یک جشن شاد همراه با موسیقی، مشاعره، مسابقه و تجلیل از استادها. قبل از مراسم از بچه ها در مورد استاد نمونه نظرخواهی می‌کردیم و بعد یک جوری که نه سیخ بسوزد نه کباب نتایج را اعلام می‌کردیم. حالا که مثلا استاد شده‌ایم دیگر از این خبرها نیست. در این سه ترم ندیده‌ام هیچ مراسم شاد دانشجویی در این دانشکده برگزار شود. اینجا در مدار صفر درجه کوچه تاریکند و درها بسته!

٣- گل آقا بزرگمرد شادی آفرین ایران درگذشت. روانش شاد. انگار امسال برای اصحاب هنر سال نامیمونی است.

 

۴- امروز نامه‌ای از عادل دوست عزیزم به دستم رسید. بله، بعد از چهار سال همدیگر را از طریق اینترنت پیدا کردیم. حالا هی بگویید این تکنولوژی چیز بدی است، محصول غرب است و می‌خواهد فرهنگ ما را استحاله کند... دو غزل قشنگ برایم نوشته بود :

به شکل آمده ای از تجسم و رویا

به شکل دامنه دار فرشته ای زیبا

که رنگ و بوی بهشتی و عاشقت گشتم

من این غریبه از نسل آدم و حوا...

 

۵- متنی که در پایان شعر «تو را پرسیدم از انگور» نوشته بودم چند نفر از دوستانم را نگران کرده بود حتی تهران که بودم دو سه نفر از آخرین حلقه‌های زنجیر معرفت پی گیر احوالاتم شده بودند. رفقا نگران نباشند اتفاق خاصی نیفتاده :

عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطف دوست

تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم

 

۶- حالا که دارم این سطرها را می‌نویسم ماه گرفته البته آسمان اینجا ابری است و چیز زیادی دیده نمی‌شود. ای ماه! باز شو. تو دیگر دلتنگی نکن. تو یکی مرد باش، یکرو باش، صادق باش. دنبال آزار کسی نباش.

 

٧- چند روز دیگر میلاد شاهکار آفرینش پدر ما حضرت رسول الله است. هفت سال قبل در چنین ایامی با ده نفر از رفقا مدینه بودیم. چه صفایی داشت دیدار آن گنبد سبز. قصیده‌ای را برای حضرت رسول شروع کرده‌ام :

 

ای مه بالانشین آهنگ پایین کرده‌ای

شهر را از روی خود بتخانه چین کرده‌ای

بلبلان را خنده یک غنچه مجنون می‌کند

هرچه گل بوده‌ست دریک خنده گلچین کرده‌ای

می‌سرایم روز وشب از پیچ و تاب زلف تو

دفتر شعر مرا غرق مضامین کرده‌ای

مثل باران آمدی بر خاک تا غوغا کنی

هر کویر تشنه را باغ ریاحین کرده‌ای

نازنین از بس که از شرع مبین دم می زنی

عاشقان بینوا را عالم دین کرده‌ای! ...

 


 
عظمت روح
ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

و اما درباره آیه 172 سوره اعراف پرسیده بودی. ببخش که پاسخ به سوالت اینقدر طول کشید. در این مدت مشغول مطالعه در آرا زرتشتیان بودم و اتفاقا با مطالب جالبی مواجه شدم که اشاره خواهم کرد. اما این آیه در حقیقت آیه سنگینی است و نیاز به مقدماتی دارد. قبول کن تا درسهای دبستان را نگذرانی نمی‌توانی در کلاسهای دبیرستان شرکت کنی. قدر مسلم تناسخ یا زندگی مجدد دنیایی در قالب جسمی تازه پس از مرگ اولیه از نظر ما مردود است. این موضوع اگرچه یکی از پایه‌های عرفان هندی است اما تناقضاتی را بوجود می‌آورد.

در آیین زرتشت به نیروهایی بنام فروهر معتقدند که اهورامزدا برای نگاهداری آفریدگان نیک ایزدی از آسمان فرو فرستاده و سراسر جهان نیک از  پرتو آن پایداراست. نکته جالب اینکه اهورامزدا پیش از آنکه این جهان خاکی را بیافریند، فروهر هریک از آفریدگان نیک را در جهان مینوی زیرین آفریده و پس از مرگ آن آفریده نیک فروهر او دیگرباره به سوی آسمان می‌گراید و به همان پاکی ازلی می‌ماند اما هیچگاه کسی را که به آن تعلق داشت از یاد نمی‌برد و هرسال یک بار به جهان خاکی باز می‌گردد و آن، هنگام جشن فروردین است...

از نظر مکتب شیعه نیز قبل از آمدن انسان به این دنیا خبرهایی بوده، حساب و کتابی بوده، نوعی حیات از جنسی که نمی‌دانم، برقرار بوده. روزی در آن حیات خدا همه را جمع می‌کند و همه بر وجود خدا اقرار می‌کنند و در مقابل او سجده می‌کنند که این روز در ادبیات ما به روز الست معروف شده و فراوان در متون و اشعار عرفانی به آن اشاره شده. ظاهراً عملکرد انسانها در آن دوران معیاری برای مهره‌چینی اولیه در این دنیا بوده است.

به هرحال این آیه یک جنبه از سوال اصلی تو را معلوم می‌کند. سوال تو درباره احساس آشنایی بین انسانهایی است که اگرچه برای اولین بار همدیگر را می‌بینند، انگار یک عمر باهم بوده‌اند. این موضوع برای من هم اتفاق افتاده و درچند مورد که ادامه دادم دوستیهایی بسیار عمیق و بیادماندنی را بوجود آورده. پی‌گیری این راز شگفت آفرینش، مرا بهعظمت روح رساند. دانستم که روح، شعاع جاذبه‌ای دارد که قابل افزایش است وحتی این نکته را امتحان کردم. تو هم باید بیشتر جستجو کنی! می‌فرماید :

 

و از تو درباره روح می‌پرسند. بگو روح از امر خداست ... و از علم جز بهره اندکی به شما نداده‌ایم.

در آیین زرتشت آمده است : فروهر ذره‌ای از ذرات نور اهورامزداست که در وجود هر کسی به ودیعت نهاده شده و کار او نورافشانی و نشان دادن راه راست به روان است..


 
تو را پرسیدم از انگور ...
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ٦ اردیبهشت ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم

دلم خیلی برای امام رضا تنگ شده. کاش این گرفتاریهای لعنتی نبودند. کاش این همه راهم دور نبود.کاش جنونم قدری بیشتر بود تا همه چیز را رها کنم و بروم. روز شهادت آقا این چند بیت را گفتم. بیشتر عرض دلتنگی است با آن امام رئوف شاید دلش سوخت ... شاید مرا صدا زد...

 

مرا هر چند ناچیزم به درگاهت نمی خوانی

مگر حالم نمی بینی مگر دردم نمی دانی

من آهو نیستم اما اسیر دست صیادم

خوشم در بند اگر گاهی نگاهت را بچرخانی

شنیدم میهمانها را نمی رانی ز درگاهت

دلی پر آرزو دارم که می آید به مهمانی

تو را امید می دانم در این ایام نومیدی

تو را خورشید می بینم در این شبهای شیطانی

شبی تا صبح روی سنگهای صحن خوابیدم

چه طعمی داشت خوابیدن چه لطفی داشت عریانی

تو را از ابر پرسیدم سلامی داد و باران شد

تو را پرسیدم از انگور ... حالی داشت طوفانی

چه آشوبی است نیشابور دل را! باز کن لب را

دوات از اشک می سازم حدیثی نو نمی خوانی؟

 

راستی ماه اردیبهشت هم آمد... امروز صبح اینجا باران بارید بارانی قشنگ. هوا هنوز گرم نشده و بوی بهار می‌رسد از دشتها هنوز. فردا می‌روم تهران. چندتا گرفتاری دارم که باید برطرف کنم. این روزهای دادگاهی خیلی تلخند... این روزها ... اما نه بگذار به باران فکر کنم!

خداکند در تهران فرصتی پیدا شود تا دکتر نایبی و مهندس حسینی را ببینم. کاش بتوانم دربند هم بروم.توی همان رستوران همیشگی با یک رفیق مشتی بنشینیم و گپ بزنیم. این روزها خیلی دلم تنگ شده حتی شب شعر هم عقده ام را وا نکرد. شب شعر امسال مثل هرسال نبود خیلی بوی من می داد...