بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

بهار دلکش رسید و دل ...
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۳٠ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، زندگی در غرب ، بیدل دهلوی ، عرفان

این روزها دور از خانواده و دوستان حال و هوای نوروز نداشتم. از یک طرف رفقا یک هفته است  که به آمریکا رفته‌اند و من تنها هستم. از طرف دیگر در سرزمین برف٬ هوا هنوز سرد است و گاه گاه برف می‌بارد٬ به قول خودم:


من یخ زده‌ام در این زمستان
در شهر شما دو آفتاب است!


علی٬ یکی از دوستانم که او هم تنها بود٬ دیروز سراغم آمد . دیشب بعد از استخر و واترپلو٬ گیر داد که برویم ماهی سفید بخریم. ساعت ۱۱ شب بالاخره ماهی سفید را در فروشگاه Sobey's  صید کردیم. علی ماهی ها را سرخ کرد. من هم سبزی پلو و ژله درست کردم که به تصدیق اکثر حاضران دستپخت ما بسیار خوشمزه شده بود. بعد هم هفت تا سین جور کردیم و خوابیدیم. سال تحویل به وقت اینجا ۷:۳۳ دقیقه بامداد بود . خوشبختانه تلویزیون تورنتو یک برنامه زنده فارسی داشت. عمو نوروز و حاجی فیروز و سفره‌ی هفت سین هم داشتند٬ توی سفره قرآن هم گذاشته بودند... ما هم سالمان را با دعا و فال حافظ شروع کردیم. علی که از من بزرگتر است مرا غافلگیر کرد و به من هدیه‌ی قشنگی داد.
یک شعر تازه گفته‌ام اما می‌ترسم دلتان بگیرد به جای آن چند بیت از مولانا بیدل انتخاب کرده‌ام:

ای بهار جلوه! بس کن! کز خجالت بارها
در عرق شستند خوبان رنگ از رخسارها
می‌شود محو از فروغ آفتاب جلوه‌ات
عکس در آیینه همچون سایه در دیوارها
شوق دل وامانده‌ی پست و بلند دهر نیست
ناله ی فرهاد بیرون است از کهسارها
اهل مشرب از زبان طعن مردم غافل است
دامن صحرا چه غم دارد ز زخم خارها


 در نگاه بیدل عالم بوستان تجلی و گلزار جلوه‌ی خداست و این جلوه ها مثل بهار تازه و نو به نو است. آنقدر زیبا که زیبارویان را خجالت زده می‌کند تا آنجا که عرق شرم همه‌ی آرایشها و رنگ و لعابهایشان را پاک می‌کند. اگر اهل تفکر باشیم جان ناتوان ما تحمل این همه زیبایی را ندارد. این جلوه ها آنقدر واضح و آشکار است که مانند نور آفتاب سایه را محو می‌کند. اصولا همه شاعرانی که اهل تفکر بوده‌اند با الهام از بهار مضامین تازه‌ای خلق کرده‌اند.

برای همه‌ی دوستانم : دوستانی که از آنان دورم اما یاد و خاطره‌ی آنها همواره با من است و دوستان مهربانی که خداوند در اینجا در این گوشه‌ی دنج عالم نصیبم کرد سالی پر از پیشرفت و معرفت آرزومندم.

گرچه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد


 
بوی بیوفایی
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ٢٧ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر کلاسیک

سر برگ گل ندارم ز چه رو روم به گلشن؟

که شنیده‌ام ز گلها همه بوی بیوفایی

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی

به قمارخانه رفتم همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی

 

فخرالدین عراقی


 
از عشق و عاشقی (۱۰)
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، حافظ ، عرفان ، نهج البلاغه

می‌خواهم از ادامه دادن عشق بنویسم. خواجه‌ی شیراز می‌فرماید:

گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

حافظ پیوند عشق را به ریسمانی تشبیه می‌کند که یک سر آن در دست معشوق و سر دیگر آن در دستان عاشق است. پس برای پایداری و استواری این پیوند٬ عاشق باید به سهم خویش بکوشد و کاری نکند که این رشته گسسته شود. سعدی می‌گوید دوستی را که به عمری فراچنگ آرند نباید که به یکدم بیازارند. آدمیزاد همین که به جایی رسید یا یاری بدست آورد گمان می کند که آن یار یا آن مقام دایمی خواهد بود و شور و شوق اولیه را از دست می‌دهد، چه برسد به اینکه چیزی را بدون زحمت و دردسر به او بدهند. (این چند روزه داشتم ترجمه انگلیسی رمان گاوخونی (The Marsh) نوشته جعفر مدرس صادقی را می خواندم. در آنجا راوی آس و پاس داستان از عشق عمیق خود به یکی از بستگانش یاد می‌کند که چون امیدی به وصال او نداشته سالها او را مانند یک فرشته در آسمان و دور از دسترس تقدیس می‌کرده از قضا این دختر خودش هم علاقه‌ای در دل داشته و با اصرار خانواده اش را راضی می‌کند اما راوی داستان پس از ازدواج هیچ احساس عاشقانه‌ای به دختر نشان نمی‌دهد چرا که همیشه او را در آسمان می‌دیده نه روی زمین و... آخر از هم جدا می‌شوند. )

حافظ در شعر دیگری می گوید:
 
گرچه وصالش نه به کوشش دهند
هر قدر ای دل که توانی بکوش

عاشق باید هرچه در توان دارد برای رسیدن به محبوب به کار ببندد به قول سعدی به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / اگر که یار نیابم به قدر وسع بکوشم٬  نه اینکه به دلدارش بگوید سر راهت نشینم تا بیایی !
از دیدگاه عارفان سکه‌ی عشق دو رو دارد یک روی آن کوشش عاشق است که به آن جهد می‌گویند و روی دیگر کشش معشوق است که به آن عنایت هم می‌گویند. بسیاری از افراد فقط یک روی این سکه را می‌بینند. گروهی هر وصلی را حاصل تلاش شخصی خود می‌دانند و گروهی دیگر همه چیز را در دایره‌ی قضا وقسمت محدود می‌کنند:

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر می کنند

 بحث عنایت البته بحث ظریفی است و حافظ گاه آن را به مفهوم هدایت به کار می‌برد :

زاهد و عُجب و نماز و من و مستی و نیاز
تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است
عشق کاریست که موقوف هدایت باشد

به این ترتیب هدایت (یا عنایت) مقامی خاص محسوب می شود که نصیب هرکس نمی‌شود. عده‌ای دوست دارند از شعرهایی مثل شعر بالا، اینطور برداشت کنند که عارفان از جمله حافظ به اعمال ظاهری از قبیل نماز و روزه مقید نبوده‌اند. اتفاقا ما در زندگینامه‌ی برخی از صوفیان می‌بینیم که صریحا گفته‌اند این اعمال ظاهری برای عوام است و ما که خدا را شناخته‌ایم و به مقام دوستی او رسیده‌ایم نباید مثل عوام خدا را عبادت کنیم. حالا کاری به این حضرات نداریم برگردیم سراغ حافظ خودمان:
حافظ  در مصراع اول از کلمه ی عجب (ojb) استفاده می کند در فرهنگ دینی عجب به این معناست که کسی به علت کاری که انجام می دهد یا صفتی که دارد مغرور شود.
در حقیقت حافظ می گوید مستی توام با نیاز بهتر از نماز همراه با خودپسندی است (البته برخی از حافظ شناسان و بنده‌‌‌ی حقیر به استناد برخی از شعرهای حافظ و شرح حال او معتقدیم منظور از می و شراب و مستی در شعر حافظ چیز دیگریست). حافظ با زهد مشکلی ندارد با زهد ریایی که اسبابی برای فریب مردم و دکانی برای کسب منفعت است دشمنی دارد. جالب است که جمله‌ی مشابهی را در سخنان حضرت علی می بینیم:

سَیِّئَةٌ تَسُوءُکَ خَیْرٌ عِنْدَ اللَّهِ مِنْ حَسَنَةٍ تُعْجِبُکَ .
گناهى که تو را پشیمان کند بهتر از کار نیکى است که تو را به خود پسندى وا دارد (حمکت 46 نهج البلاغه)

نیاز یکی از کلمات کلیدی در گفتمان حافظ است و حداقل در بیست مورد از نیاز سخن گفته. نیاز یعنی اینکه آدم همیشه خود را محتاج محبوب و وابسته به او ببیند. این نیاز است که به همه‌ی کارهای انسان و از جمله نماز ارزش می دهد و هرچه نیاز افزونتر، بهتر و زیباتر:

خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد
به آب دیده و خون جگر طهارت کرد

در غزل بسیار زیبای دیگری می‌گوید:

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

یکی از بدبختی های بشر این است که نیاز را فراموش کرده. چنان در دنیای محدود اسباب و علل مادی خود را زندانی کرده که حتی حاضر نیست دریچه‌ای رو به آسمان باز کند و گاه آنقدر از شراب جهل و فراموشی مست می‌شود که آسمان را٬ آفتاب را٬ روشنی را نفی می‌کند. اما ما همه نیازمندیم٬ آنانکه غنی ترند محتاج ترند و این نیاز ابدی و احتیاج دایمی به معشوق شرط ادامه‌ی عشق است...

گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد


 
سیاسی ترین ملت جهان
ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱٩ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، سیاست

امروز دو دختر فلسطینی در اتاقها را می‌زدند تا برای خرید یک دستگاه ultrasonic برای کمک به زنان باردار در یکی از شهرهای محاصره شده‌ی فلسطین اعانه جمع کنند. دخترها هیچ کدام حجاب نداشتند و از لهجه‌شان معلوم بود چندسالی هست که در کانادا هستند. آنها به هیچوجه به اسراییل فحش نمی‌دادند.در حین صحبت با آنها فهمیدم که اطلاعات من درباره‌ی فلسطین بیشتر از آنهاست. البته از این موضوع تعجب نکردم چراکه ما ایرانیان این افتخار را داریم که سیاسی ترین ملت جهان هستیم. شاید دوست چینی من٬ ژانگ٬ حق دارد تعجب ‌کند وقتی می‌بیند من اسم سیاستمداران کشور او را بهتر از خودش می‌دانم در حالیکه خودش تا مدتها فکر می‌کرده IRAN و IRAQ هر دو یک کشور هستند.


 
فلسفه‌ی ادامه تحصیل (۱)
ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱٧ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: ادامه تحصیل ، حسب حال
بدون تردید یکی از مهمترین مسایلی که ذهن جوانان ایرانی را به خود مشغول کرده موضوع ادامه تحصیل است. از یک طرف حق تحصیل یکی از حقوق اولیه‌ی هر انسان است و حکومتها موظفند شرایط ادامه‌ی تحصیل را برای هر علاقه مند مستعد فراهم کنند، یعنی همین که یک نفر دوست داشته باشد درس بخواند و حداقل شرایط لازم را داشته باشد ولو که هیچ آهی در بساط نداشته باشد باید زمینه برای ادامه تحصیل او فراهم باشد. این موضوع به معنای نفی رقابت نیست و منظور این نیست که مثلا چون همه دوست دارند در فلان دانشگاه صنعتی درس بخوانند پس دولت باید  ظرفیت ورودی آن دانشگاه را از هزار نفر به یک میلیون نفر افزایش دهد، بلکه باید دانشگاههای کافی در سطح کشور وجود داشته باشد و هیچ لزومی هم ندارد که همه ی آنها دولتی باشند.

اما اگر واقع بینانه نگاه کنیم٬ می‌بینیم دلایل بسیاری از جوانان برای ادامه تحصیل چیزهایی غیر از علاقه است، دلایلی مثل :

فشار خانواده و محیط

درآمد بیشتر

شخصیت اجتماعی بالاتر

بی هدفی در زندگی

نرفتن به سربازی

 

شاید برای تحصیل تا مقطع کارشناسی بازهم بتوان توجیهات فوق را پذیرفت اما وقتی می بینیم این روزها برای آزمون دکترا هم کلاسهای آمادگی کنکور راه افتاده و تعداد متقاضیان روز به روز در حال افزایش است متوجه می‌شویم که دست کم یک جای کار می‌لنگد. حالا چند تا از دلیلهای مرسوم برای ادامه تحصیل تا مقطع دکتری را با هم بررسی می‌کنیم :

 

•           می خواهم دکترا بگیرم تا استاد دانشگاه شوم:

 

در ذهن خیلی از جوانان با پرستیژترین شغل استادی دانشگاه است. بسیاری خیال می‌کنند همین که یک مدرک دکتری داشته باشند دیگر استاد خواهند شد، در حالیکه اینطور نیست٬ استادی شغل بسیار سختی است و ویژگیهای خاصی نیاز دارد. باید جذاب باشید، خوب صحبت کنید، بتوانید مسایل پیچیده را به زبان بسیار ساده بیان کنید، تحمل بسیار زیادی داشته باشید و از برخوردهای دانشجویانتان آزرده نشوید، باید مدام به روز باشید شبها تا دیر وقت بیدار بمانید و حتی روزهای تعطیل هم کار کنید. شما وقتی یک شغل اداری داشته باشید حداکثر ۴۸ ساعت در هفته کار می‌کنید و ۵/۲ روز در ماه مرخصی دارید، اما یک استاد وقتی به خانه می آید تازه کارش شروع می شود. باید کتابها را ورق بزند، جزوه هایش را مرور کند گزارشهای دانشجویانش را بخواند. استاد من در فلان دانشگاه صنعتی شبها فقط ۵ ساعت می خوابید، استاد من در اینجای دنیا هم یک لحظه بیکار نیست و مدام جلسه دارد، خود من وقتی تدریس می کردم بیشتر از ۶ ساعت نمی‌خوابیدم، خدا می داند روزهای شنبه که ۳ کلاس پشت سرهم داشتم حتی برای ناهار خوردن فرصت نداشتم ساعت ۲ تا ۴ که کلاس الکترونیک ۳ داشتم دیگر توانی برایم باقی نمی‌ماند اینقدر دستهایم خسته بودند که تخته پاک کن مثل یک وزنه‌ی ۵۰ کیلویی برایم سنگینی می‌کرد.

البته اینها که گفتم برای کسی است که می‌خواهد استاد خوبی باشد و کارش را درست انجام دهد. شما به دوروبرتان نگاه نکنید به هرحال در هر طایفه ای آدمهای نااهل وجود دارند!

 

•           می خواهم در کوتاهترین زمان دکترا بگیرم .

 

خیلی ها مثل یک تراکتور سرشان را پایین می‌اندازند و تمام مقاطع تحصیلی را پشت سر هم طی می‌کنند. البته ازآدمهای بسیار باهوش و  مساله‌ی مزخرف سربازی که بگذریم (که امیدوارم یک روز یک آدم عاقل در ایران پیدا بشود و پسرهای بیچاره را از شر سربازی راحت کند)  کسانی که در میان تحصیلشان وقفه ای ایجاد می‌کنند و در آن مدت مشغول کار می‌شوند در مقاطع بالاتر موفق ترند چون دید عملی دارند و مشکلات کار را بهتر درک می‌کنند. از طرف دیگر همه‌ی زندگی درس نیست. آدم گاهی باید دنبال کشف و تربیت خودش باشد وارد جامعه بشود با مشکلات دست و پنجه نرم کند و پولاد وجودش را در کشاکش دهر آبدیده کند. شما هم حتما مثل من آدمهایی را دیده‌اید که مدرک دکترا دارند اما یک ذره انسانیت ندارند. خیلی از اینها که بعضا آدمهای باهوشی هم هستند در دوران جوانی که زمان شکل گیری شخصیت انسان است ته یک آزمایشگاه مشغول حمالی برای پیشرفت علم بوده‌اند و همه‌ی آرزویشان این بوده که یکی دو مقاله بیشتر چاپ کنند. انگار که در تمامی عالم خبری نیست جز یک مشت ورق پاره که به اسم ژورنال و Transaction  به هم چسبانده‌اند و از هر صد مقاله ای که در آن چاپ می‌شود۹۷ تایش چیز تازه ای ندارد و کپی برداری از کارهای دیگران است...


 
دلدار میلیون دلاری
ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: فیلم ، آمریکا و کانادا

یک شب پس از مراسم اسکار با دوستان به تماشای فیلم دلدار میلیون دلاری million dollar baby رفتیم که ساخته آقای کلینت ایست وود (تهیه کننده٬ کارگردان و هنرپیشه نقش اول مرد) بود . این فیلم نسبتا کم‌خرج با ۳ هنرپیشه در ۷ رشته نامزد شده بود که در نهایت ۴ اسکار مهم برای بهترین هنرپیشه نقش اول زن و نقش مکمل مرد٬ بهترین کارگردانی و بهترین فیلم را به چنگ آورد. رقیب اصلی این فیلم Aviator بود که با وجود لئوناردو دی کاپریو و مارتین اسکورسیزی ناکام ماند.

به نظرم دلیل اصلی موفقیت دلدار میلیون دلاری در اسکار امسال متفاوت بودن آن با فیلمهای دیگر بود. این فیلم با اینکه مایه‌های عاشقانه داشت حتی یک صحنه هم نداشت و از هنرپیشه های خوش چهره و محبوب٬ جلوه‌های تصویری و انبوه سیاهی لشکر در آن خبری نبود. شاید به همین دلیل بود که سالن سینما خلوت به نظر می‌رسید. صحنه های فیلم هم عندتا در فضای بسته و در محیط فقیرنشین می‌گذشت و از تجمل رایج فیلمهای هالیوودی نشانه‌ای به چشم نمی‌خورد. این موضوع کارگردان و فیلم بردار را بسیار محدود می‌کند. مثلا اگر فیلم به جستجوی ناکجاآباد یا Finding Neverland را دیده باشید بخش زیادی از موفقیت فیلم مرهون جذابیت لوکیشن ها و هنرنمایی فیلم بردار است مثل صحنه‌ی هواکردن بادبادک که فوق‌العاده به یادماندنی بود. 

کلینت ایست وود

بازی هر سه هنرپیشه چشمگیر بود بویژه کلینت ایست وود که در سن ۷۴ سالگی هنوز هم استوار بازی می‌کند.اگرچه او برخلاف دو هنرپیشه‌ی دیگر این فیلم مجسمه‌ی اسکار را بدست نیاورد اما عصاره‌ی ۵۰ سال حضور روی پرده سفید سینما را در بازی خود نشان داد هنری که فقط از چشمهای نافذ و صورت سنگی او به مخاطب منتقل می‌شد. فیلم پایانی بسیار فجیع و غیرمنتظره داشت.

Million Dollar Baby


 
حماسه‌ی برف روبی
ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز ٦ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

باور کنید از وقتی این خبر را شنیده ام دارم یکریز می‌خندم. یکی از رفقا تازه از ایران برگشته. ظهر موقع ناهار از او درباره اوضاع و احوال مرز پر گهر خودمان پرسیدم. از هر دری سخن گفت تا اینکه رسید به برف تهران. گفتم شنیدم شهرداری با مشکل مواجه شده و از رییس جمهور خواسته که شهر را تعطیل کنند. گفت اتفاقا صدا و سیما تا یک هفته مدام از عملکرد شهرداری در برف روبی تجلیل می کرد. می‌گفت کانال 5 یک برنامه دو ساعته ساخته بود که در آن از برف روبی شهرداری به عنوان یک حماسه یاد کرده و یکی از آقایان هم فرموده اند : این برف یک امتحان الهی بود که شهرداری از آن سربلند بیرون آمد.

خدا رحمت کند گل آقا را کاش زنده بود و درباره‌ی این حماسه چیزی می نوشت.


 
عاشورا در غربت
ساعت ٤:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

امروز روز عاشوراست. خدا را شکر چراغ امام حسین در این گوشه ی عالم هم خاموش نماند. دوستان همت کردند و چند مراسم سوگواری در دانشگاه و حسینیه برگزار کردند. مراسم شب عاشورا در دانشگاه با استقبال بسیار خوبی برگزار شد. حدود ۱۰۰ نفر از ایرانیان در این برنامه شرکت کردند همه هم اهل حال و معرفت. هم زیارت عاشورا خواندیم هم سینه زدیم هم سخنرانی داشتیم ... هم

در میان برنامه ها فرصت شد که من هم چند دقیقه ای درباره ی یاران امام حسین صحبت کنم. از زهير گفتم از ستاره‌ای که به مدار برگشت. از حر٬ آيه‌ی غفران خدا در قرآن کربلا.از عمروبن جناده جوانترين جنگاور کربلا. از جون غلام سياهپوستی که در آغوش امام جان داد و از حبيب پير ميدان کربلا و از داستان ارادت یازده ساله‌ی من به او

يادش بخير درست ۱۱ سال قبل بود روز تاسوعا بود من از زيارت شاهچراغ برمی‌گشتم که اين شعر را برای حبيب سرودم:

پير شهر خاموشم مرد جانفشانی ها

پيرم و به سر دارم عشقی از جوانی ها

ريگ ريگ اين صحرا می‌شناسد عشقم را

بس که هرکجا دادم عشق را نشانی ها

باد اگر دهد بويت سر به باد خواهم داد

سر حجاب خورشيد است پيش آسمانی ها...

 دلهای آسمانی دوستان مرا هم پر داد به بهشت کربلا به خیمه امام ..

ظهر عاشورا هم با آقای ماهوتچی که سالهاست ايشان را-از طريق شب شعر عاشورا- می‌شناسم  به مجلس خوجه‌ها رفتيم. خوجه‌ها شيعيان شمال آفريقا هستند که اصليت پاکستانی دارند و جمعيت قابل توجهی در اين منطقه دارند. آنها روی بزرگداشت مناسبتهای مذهبی بيشتر از ما حساسيت نشان می‌دهند. روحانی٬ حسينيه٬ مرکز اجتماعات و روضه خوان هم دارند. ما موقع نماز جماعت رسيديم اکثرشان لباس سياه پوشيده بودند. برايم خيلی جالب بود وقتی ديدم تعقيبات نماز را نوجوانان آنها به عربی فصيح می‌خوانند درحاليکه زبان مادري آنهاهم عربی نيست. وقتی در نظر بگيريد خيلی از بچه‌های ايرانی بعد از سه چهار سال ماندن در کانادا ديگر به زور به زبان مادريشان تکلم می‌کنند٬ بيشتر خوجه ها را تحسين می‌کنيد.

حالا پرده‌ی اتاق را بالا زده‌ام تا از برف زيبايی که می‌بارد لذت ببرم. امشب در حسينيه مراسم داريم. شام هم مهمان امام حسين هستيم.

الهم لک الحمد حمد الشاکرین ...