بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

یادی از حبیب
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشورا

دیشب برای خودم روضه‌ی حبیب بن مظاهر را می‌خواندم. کتاب از دیار حبیب نوشته‌ی دوست و استاد عزیز سید مهدی شجاعی را روی شبکه گیر آوردم و تا آخر خواندم. دست سید درد نکند دل ابریم را به میلاد باران برد.

حبیب پیر میدان عاشوراست. از صحابه‌ی رسول و یاران نزدیک امیرالمومنین است که روزگار سالها او را در انتظار می‌گذارد تا شراب شهادت را در رکاب سلطان عشق نصیبش ‌کند. دوستانی که به کربلا رفته‌اند بهتر مقام حبیب را درک می‌کنند. در حالیکه همه اصحاب و بسیاری از بنی‌هاشم در جایی به اسم روضه‌الشهدا در شرق قبر شش گوشه دفن شده‌اند قبر حبیب در سمت چپ ورودی حرم امام حسین است شاید بی حکمت هم نباشد چرا که حبیب فرمانده جناح چپ سپاه کوچک امام بود. به این ترتیب هرکس که وارد حرم می‌شود ابتدا قبر حبیب را می‌بیند و به او سلام می‌کند. گویی حبیب هنوز با آن گیسوان بلند سپید و رخسار سرخگون بر آستانه‌ی خیمه‌ی امام به پاسداری ایستاده است و به زایران او خوشامد می‌گوید.

حبیب تا آنجا که به یاد می‌آورم تنها کسی است که امام پس از ورود به کربلا شخصا برای او نامه می‌نویسد و او را دعوت می‌کند که به کاروان عاشوراییان بپیوندد:

بسم الله الرحمن الرحیم
از:
حسین بن على
به : فقیه گرانقدر،
حبیب بن مظاهر
اما بعد؛
اى حبیب ! تو نزدیکى ما را به رسول الله نیک مى دانى و بیشتر و بهتر از دیگران ما را مى شناسى . تو مرد فطرت و غیرتى .
خودت را از ما دریغ نکن .
جدم رسول خدا در قیامت قدر دان تو خواهد بود.
حبیب با زیرکی خاصی از کوفه‌ی سرشار از سرباز فرار می‌کند و با غلام آزاد شده‌ی خود به کربلا می‌آید. یکی از صحنه‌های به یادماندنی تاریخ کربلا لحظه‌ی ورود حبیب به کربلاست. این پرده را از کتاب استاد شجاعی برایتان نقل می‌کنم:

سوار، بسیار پیش از آنکه به امام برسد، ناگهان دهنه اسب را مى کشد. اسب را در جا میخکوب مى کند و بى اختیار خود را فرو مى افکند. همراه سوار نیز خود را با چابکى از اسب به زیر مى کشد.
چهره گلگون و گیسوان بلند سوار از دور داد مى زند که حبیب است .
ادب حبیب به او اجازه نداده است که سواره به محضر امام نزدیک شود. خود را از اسب فرو افکنده است. امام همچنان مشتاق و مهربان پیش مى آید و حبیب نمى داند چه کند.
مى ایستد، زانو مى زند، گریه مى کند، اشک مى ریزد، زمین زیر پاى امام را مى بوسد، مى‌بوید، ...سلام مى کند و روى پاهاى امام آرام مى گیرد.
امام زانو مى زند، دست به زیر بال او مى گیرد و او را از جا بلند مى کند و در آغوش خود ماءوایش مى دهد.
جز اشک ، هیچ زبانى به کار حبیب نمى آید.
امام بال دیگر خود را براى همراه حبیب مى گشاید. واى ! چه کند همراه حبیب ؟ چه کند غلام حبیب در مقابل این رحمت واسعه ؟ در مقابل این بال گسترده محبت ؟!حبیب یارى کن ! اینجا جاى سخن گفتن توست . تو چیزى بگو. مرا دست بگیر در این اقیانوس بیکران محبت !
من ندیده ام ! نچشیده ام . کسى تا به حال این همه محبت یکجا و یک بغل به من هدیه نکرده است . کارى بکن حبیب ! چیزى بگو!
مولاى من ! امید من ! این برادر، غلام من بوده است که در راه شما آزاد شده ، اما خودش ...
اما خودم حلقه بندگى شما را در گوش کرده ام . اگر بپذیرید، اگر راهم دهید، اگر منت بگذارید.
امام ، غلام را در آغوش مى فشارد و شانه مهربانش را بستر اشکهاى بى امان او مى‌کند.
از آن سو زینب (س )، سر از کجاوه بیرون مى آورد و مى پرسد: کیست این سوار از راه رسیده ؟
و پاسخ مى شنود:
حبیب بن مظاهر.
تبسمى مهربان و شیرین بر چهره زینب مى نشیند و مى گوید:
سلام مرا به حبیب برسانید.
هنوز تمام پهناى صورت و محاسن حبیب ، از اشک خیس است که مى شنود:
بانویمان زینب به شما سلام مى رسانند.
این را دیگر حبیب ، تاب نمى آورد. حتى تصور هم نمى کرده است که روزى دختر امیرالمومنین به او سلام برساند. بى اختیار دست بلند مى کند و بر صورت خویش مى کوبد، زانوهایش سست مى شود و بر زمین مى نشیند. خاک از زمین برمى دارد و بر سر مى ریزد و چون زنان روى مى خراشد و مویه مى کند.
خاک بر سر من ! من کى ام که زینب ، بانوى بانوان به من سلام برساند.
خدایا! تابى ! توانى ! لیاقتى ! که من پذیراى این همه عظمت باشم.


 
السلام علیک یا اباعبدالله
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢٢ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: سفرنامه ، مادر ، عاشورا

بعد از نماز ظهر و عصر از نجف راه افتادیم به سمت کربلا. اواسط ماه مهر بود و هوا بسیار گرم. در طول مسیر تا چشم کار می‌کرد بیابان بی آب و علفی دیده می شد که در آن هیچ اثری از سبزی و سبزینگی نبود.همسفران تشنه بودند اما در کلمنی که عراقیها به ما داده بودند یک قطره آب هم نبود. کلمن سوراخ بود و همه آب آن به هدر رفته بود. در همین اوضاع کولر اتوبوس خراب شد. پنجره را هم که باز می‌کردیم در آن گرمای بالای ۴۰ درجه چنان باد داغی می‌وزید که صورت را می‌سوزاند.

بعد از یک ساعت و نیم تشنه و آشفته به حوالی کربلا رسیدیم. هرچه نزدیکتر می‌شدیم حال و هوا عجیب تر می‌شد دلت می‌خواست فریاد بزنی اما از اطرافیانت خجالت می‌کشیدی. یکدفعه پیرمرد بذله‌گویی که همسفر ما بود سکوت را شکست زد زیر گریه و شروع کرد به خواندن این شعر : خیمه ها می‌سوزد و شمع شب تارم شده ... همسفران که حالا بغضشان آزاد شده بود اصرار می‌کردند که شعری بخوانم. من اما در آن حیرت محض که چشمم به گنبد و بارگاه آقا افتاده بود زبانم بند آمده بود. رفقا اصرار می‌کردند و من قدرت انتخاب نداشتم نمی‌دانستم کدام شعر را بخوانم... یکدفعه این شعر استاد موید خراسانی که روزی با خط خودش در دفترم نوشته بود به یادم آمد:

دل از جهان بریدم و گفتم حسین حسین

عشقش به جان خریدم و گفتم حسین حسین  

در پشت دسته های حسینی برهنه پا

در کوچه ها دویدم و گفتم حسین حسین

می‌گفت یا حسین شب و روز مادرم

من هم از او شنیدم و گفتم حسین حسین

و مادرم که کنار دستم نشسته بود با صدای بلند گریه می‌کرد...

خوش به حال شما که در ایران هستید، من که در این دیار لامذهب دلم لک زده برای یک سینه زنی ... برای یک زیارت عاشورا... ایرانی های اینجا هم اگر چه آدمهای خوبی هستند اما نصفشان که کاری به دین ندارند نصفشان هم آنقدر ... (تصحیح شد!)

نمی‌بینم نشاط عیش در کس               نه درمان دلی نه درد دینی

التماس دعا


 
دوباره آبشار نیاگارا
ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ٢٠ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، حسب حال

 

روز یکشنبه برای دومین بار به زیارت آبشار بزرگ رفتم . این بار با چند نفر از دوستان نزدیکم. آخر هفته هوا بسیار خوب شد آفتاب دلنوازی بیرون آمد و دمای هوا چند درجه بالای صفر رفت. تصمیم گرفتیم دم را غنیمت بشمریم و راه بیفتیم. در طول مسیر، به خصوص در اطراف شهر همیلتون و ساحل دریاچه ی انتاریو مه سنگینی سایه انداخته بود. حتی شبحی از دریاچه را هم نتوانستیم ببینیم. دل نگران بودم که نکند آبشار هم از من رخ بپوشاند.  اما آبشار مهربانتر از آن بود که زایری آرزومند را ناامید و دست خالی برگرداند. بقایای برفی سنگین در حوالی آبشار به چشم می خورد. قندیلهای آویزان و جزایر برفپوش زمستان آبشار را دیدنی کرده بودند. در خلوت اطراف آبشار فرصتی شد که بیش از سی و پنج سال عبادت کنم... پرنده از وقتی که از قفس رها شده تا امروز یک چند با خستگی قفس درگیر بوده و مدتی هم با شوق رهایی سرگرم. پرنده حالا باید به فردا و فرداها و آسمان و آسمانها فکر کند.

گل گلدون من شکسته در باد

تو بیا تا دلم نکرده فریاد...

 

  (فرهاد شیبانی)

 

 

این هم یکی دیگر از زیبایی های زمستان در سرزمین برف

 


 
این موج سینوسی
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱٢ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، قیصر امین پور ، عاشقانه

امشب چه دلتنگم... اگر باران نبارد،
این روح وحشی سر به صحرا می گذارد
گم‌کرده‌ای دارم که می‌دانم همینجاست
می گردم اما هیچ آثاری ندارد
ای غفلتِ پیوسته! هنگام هبوط است
این نوح، ما را هم به طوفان می سپارد
ای لاله چندی سرخ‌رو بودی ولی یار
می خواهد امشب در دلت داغی بکارد

از عشق پرسیدی! چه آشوب غریبی است،
این موج سینوسی که میرایی ندارد!

اول فوریه ۲۰۰۵

روز پنج شنبه در دانشگاه صحبتی درباره قیصر امین پور داشتم. فابل سخنرانی را می‌توانید از اینجا دریافت کنید:

درنگی در اشعار قیصر امین پور


 
کبوترانه
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۸ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، امام علی

غدیر یک اتفاق نیست، یک تاریخ است. غدیر بزرگترین حقی است که پایمال شد. حقی که تنها متعلق به علی فرزند ابیطالب- که جان عالم به فدایش باد – نبود٬ متعلق به همه انسانها بود.

 

قصد داشتم شعری را که چندسال قبل برای آن بزرگوار سروده بودم برای این ایام در این صفحات بنویسم. هرچه در بین وسایل و یادداشتهایم گشتم آن شعر را نیافتم. تازه فهمیدم که پوشه‌ای از شعرهایم را در ایران جاگذاشته‌ام. چند بیتی را که در حافظه داشتم می‌نویسم و بخاطر پرشها و ناپیوستگیها عذرخواهی می‌کنم. عید غدیر مبارک باد:

 

اگرچه خیمه در این خاک مختصر دارم

هنوز از مدد دوست بال و پر دارم

به رغم گردش دوران که سنگ می بارد

هنوز آینه ای پاک چون سحر دارم

نظر بریده ام از هرچه در دو عالم هست

به جز یکی که به سیمای او نظر دارم

کبوترانه از این سوی می روم آن سوی

به شوق دیدن او پای در سفر دارم

خدا کند نفسی بگذرد ز کوچه من

چقدر حسرت دیدار او به سر دارم

به او که می نگرم داد می زند روحم

خدایی از همه مردم بزرگتر دارم

به یاد اوست که در باد می زنم فریاد

به شوق اوست اگر چشم سوی در دارم...

علی که هست من از هیچ‌کس نمی‌ترسم

اگر که تیغ ببارند من سپر دارم

علی که هست خوشم سرخوشم طربناکم

اگر که زهر بریزند من شکر دارم

گل همیشه بهارم درخت پر بارم

اگر تکان بدهی باز هم ثمر دارم...

 

تو ای بزرگ! مرا هم به شهر خویش ببر

هوای هجرت از این مرز پر گهر دارم!


 
درنگی در اشعار قیصر امین پور (2)
ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ٥ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: قیصر امین پور ، شعر معاصر ، بایزید بسطامی ، شعر نیمایی

با توام

            ای لنگر تسکین

ای تکانهای دل!

            ای آرامش ساحل!

با توام

       ای نور!

              ای منشور!

ای تمام طیفهای آفتابی!

ای کبود ارغوانی!

                    ای بنفشآبی!

با توام ای شور! ای دلشوره شیرین!

با توام

         ای شادی غمگین!

با توام

         ای غم!

                  غم مبهم!

ای نمی دانم!

هر چه هستی باش!

                        اما کاش...

نه، جز اینم آرزویی نیست:

هر چه هستی باش!

                             اما باش!

یکی از ویژگیهای شعر قیصر رویکرد شطح گونه در برخی از شعرهای عمدتا نیمایی اوست.

شطح (به فتح ش و سکون ط و ح)در اصل یعنی جملاتی که صوفیان در حالت بیخودی و وجد و حال می‌گویند و ظاهر این الفاظ با ذهنیات و واقعیاتی که مردم می‌دانند سازگار نیست. شاید معروفترین شطح کلامی باشد که عطار نیشابوری در کتاب تذکره الاولیا از زبان بایزید بسطامی نقل می کند :

گفت: به صحرا شدم عشق باریده بود و زمین تر شده بود چنانکه پای مرد به گِلزار فرو شود، پای من به عشق فرو می شد.

البته شطح در تقسیم بندی قالبهای ادبی نوعی از نثر است٬ شاید اطلاق این عنوان بر نوعی از شعر خوشایند اهل ادب نباشد و تا آنجا که به یاد می‌آورم کس دیگری برای این نوع شعرهایی که بررسی خواهیم کرد این عنوان را به کار نبرده. پس از انقلاب عده ای  دنبال نوشتن شطح (از جنس نثر) رفتند که سرآمد آنها احمد عزیزی است اما افراط و تعجیل باعث شد که این قبیل کارها بیشتر به جدول ضرب کلمات شبیه شود. آدم محترمی برای مجله ی نیستان مطلبی شطح گونه نوشته بود. در آن موقع بیست هزار تومان به ایشان دادند. ایشان شدیدا معترض شدند که من راست سی هزار تومان مواد مصرف کردم تا این مطلب را نوشتم آن وقت شما فقط بیست هزار تومان کف دست من می گذارید!

بگذریم ... شطح دیگری از قیصر را بخوانیم:

 

گاهی

-از تو چه پنهان-

با سنگها آواز می خوانم

و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال، از تقویم

از روزنامه بی خبر هستم

حس می کنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیدا بیشتر هستم ...

 

قیصر در این چند شعر شطح گونه بسیار استادانه عمل می کند. اولا یک موسیقی ملایم و با طمانینه برای شعر انتخاب می کند (مستفعلن فعلن از زحافات بحر رجز!!!) که باعث می شود خواننده با مکث و دقت بیشتری شعر را دنبال کند.همچنین افعال را در جایگاه اصلی خود یعنی آخر جمله می آورد. این کار هضم شعر و برقراری ارتباط را برای مخاطب ساده تر می کند. از قافیه هم فراوان استفاده می کند بویژه در شعری که این متن را با آن آغاز کردیم. قافیه در شعر نیمایی جایگاه ویژه ای دارد: بازگشت به مطلب قبل با تکرار قافیه و ایجاد آمادگی ذهنی برای مطلب جدید با شروع یک قافیه تازه و همینطور تحکیم پیوند سطرهای شعر از کارکردهای قافیه در شعر نو است به همین دلیل نیما یوشیج می گوید : شعر بی قافیه آدم بی استخوان است. ادامه شعر را با هم بخوانیم :

از جمله دیشب هم

دیگر تر از شبهای بی رحمانه دیگر بود:

من کاملا تعطیل بودم

اول نشستم خوب

جورابهایم را اتو کردم

تنها ـ حدود هفت فرسخ ـ‌در اتاقم راه رفتم

با کفشهایم گفتگو کردم

و بعد از آن هم

رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم

و سطر سطر نامه ها را

دنبال آن افسانه موهوم

دنبال آن مجهول گشتم

چیزی ندیدم

تنها یکی از نامه هایم

بوی غریب و مبهمی می داد

انگار

از لابه لای کاغذ تا خورده نامه

بوی تمام یاسهای آسمانی

احساس می شد

 

همه ما آدمهای عصر ماشین تجربه ی این جنونها و دلتنگیها را داریم: جنونهایی قانونمند! که با اتو کردن جوراب شروع می‌شود و از حصار محدود اتاق بیرون نمی‌رود. انسان معاصر گمشده اش را در گذشته می‌جوید چرا که هر روز دریغ از دیروز و هرسال دریغ از پارسال! در غرب انسان از تنهایی می‌ترسد اینجا تلویزیون کابلی 75 شبکه دارد و ماهواره 375 کانال! همسایه ی ما یک دختر دارد، دوتا گربه، دوتا سگ! چرا؟ چون باید وقت آدم پر باشد تا هیچوقت تنها نشود، تا هیچوقت از خودش نپرسد که از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ در شرق آدم بالاخره پس از مدتی جستجو در لابلای یکی از عکسها ، نوشته ها یا نامه های قدیمی بوی تمام یاسهای آسمانی را احساس می کند و بعد از آن :

 

دیشب دوباره

بی تاب در بین درختان تاب خوردم

از نردبان ابرها تا آسمان رفتم

در آسمان گشتم

و جیبهایم را

از پاره های ابر پر کردم

جای شما خالی

یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد

یک پاره از مهتاب خوردم...

 

تا آسمان صعود می کند.

ببینید که شاعر چه قالب مناسبی انتخاب کرده! شعر نیمایی ظرفیت بالا و انعطاف پذیری زیادی برای بیان دردهای انسان امروزی دارد. واقعا گفتن این حرفهای جنون رنگ در قالبی مثل غزل آن هم با آن همه ظرافت و صناعت که حافظ و سعدی به آن بخشیدند چقدر دشوار است!


 
اسب حضرت عباس درمانی
ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز ٢ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: طنز ، نوبل ، سیاست

به موازات پیشرفتهای ارزشمند بشر در زمینه علوم پزشکی روشهای درمانی دیگری هم توسط دانشمندان سایر رشته ها پیشنهاد شده است مثل تئاتر درمانی، خنده درمانی، حرکت درمانی و ... اما یکی از روشهای بسیار کارآمدی که هنوز دانشمندان کشف نکرده‌اند اسب حضرت عباس درمانی است. این روش را یک انسان بزرگوار در سال ۷۷ به من آموخت و از آن روز تابحال بارها به کار برده‌ام و اثرات شگفت آن را با چشم خودم دیده‌ام حتی این روش را به تعدادی از دوستان خاص خودم آموزش داده‌ام و آنها هم حسابی استفاده کرده‌اند.

گاهی اوقات هرچه فکر می‌کنی و هرچه زور می‌زنی نمی‌توانی بعضی اتفاقها را با منطق توجیه کنی. مثلا چطور شد که تیم فوتبال ایران در ملبورن استرالیا بازی ۲ بر صفر باخته را مساوی کرد؟ یا چطور شد که میان این همه آدم جایزه صلح نوبل را به خانم شیرین عبادی دادند؟ یا چطور شد که یکدفعه نصف شب۱۸ تیر یک مشت آدم پشمالو به خوابگاه دانشجویان بدبخت غریب شهرستانی حمله کردند  تا یک ریش تراش را بدزدند؟ چرا شورای ن ...؟ چرا قوه ق ...؟

یک بار احمد شاملو شعری را از مایاکوفسکی شاعر بزرگ روسی (؟) ترجمه کرده بود بدین مضمون :

آقایان!

یقه ام را بدرانم

                  یا

                    شما را؟!

 

اینکه آدم در قبال مسایل دوروبرش حساس باشد، بسیار ارزشمند است. اما وقتی کاری از دستت بر نمی‌آید یا دستت بجایی نمی‌رسد، بهتر است بجای اینکه حرص و جوش بخوری و اعصابت را خورد کنی، این قبیل مسایل را به اسب حضرت عباس حواله کنی. عمل به این موضوع بویژه در دوران دانشجویی که انسان آرمانگراست و می‌خواهد همه‌ی دنیا را اصلاح کند، بسیار موثر است...