بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

درنگی در اشعار قیصر امین پور (۱)
ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢۸ دی ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: قیصر امین پور ، انسان ، شعر معاصر ، ایران

مدتها بود که دلم می‌خواست در این بهشت درباره دکتر قیصر امین پور بنویسم. حتی چندماه پیش که در ایران بودم به دوستی وعده  داده بودم شعری از قیصر را اینجا بنویسم. از طرف دیگر شاید این ترم در جمع گروهی از ایرانیان صحبتی درباره شعرهای قیصر امین پور داشته باشم. دیدم بد نیست ابتدا نظراتم را در این صفحات ثبت کنم.
به نظر من قیصر یکی از شاعران ماندگار زمان ماست. من شعر او را صدای انسان معاصر می دانم. انسانی خسته در راهروهای اداری،


لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی زندگی های اداری
 
مانده در بن بست معرفت،
به هر کس که دل باختم داغ دیدم
به هرجا که گل کاشتم خار چیدم

 
رنجیده از بیوفایی یاران :
گرچه یاران همه از شادی ما غمگینند
باز شادیم که یاران ز غم ما شادند
 
اما آرزومند و مغرور:
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره نیلوفرم و تشنه نورم
 
انسانی که یک روز یکدفعه عاشق می شود:
ای شما!
ای تمام عاشقان هرکجا!
از شما سوال می کنم:
نام یک نفر غریبه را
در شمار نامهایتان اضافه می کنید؟
 
و بعد زندگی و روزمرگی آنقدر او را گرفتار می‌کند که حتی عشق را فراموش می‌کند:
 
انگار مدتی است که احساس می‌کنم
خاکستری تر از دو سه سال گذشته‌ام
احساس می‌کنم که کمی دیر است
دیگر نمی توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
 
آدمی که همیشه در حسرت دیروز خویش است :
امضای تازه من دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم
آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم افتاد
و لابه لای خاطره ها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشمهای کودکی من نشسته است

آدمی که با حسرت از روزگار ساده کودکی یاد می‌کند:
کودکیهایم اتاقی ساده بود
قصه‌ای دور اجاقی ساده بود
شب که می‌شد نقشها جان می‌گرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود
می‌شدم پروانه خوابم می‌پرید
خوابهایم اتفاقی ساده بود
زندگی دستی پر از پوچی نبود...
 
و منتظر فردایی که زودتر از راه برسد و همه چیز را درست کند، فردایی که گاه با شوق و اشتیاق از آن یاد می‌کند :
ای روزهای خوب که در راهید
ای جاده های گم شده در مه…
از پشت لحظه ها به در آیید
ای روز آفتابی!
ای مثل چشمهای خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز آمدنت روشن...

 
 منتظر فردایی اردیبهشتی که گاه نیز با ناامیدی رسیدن آن را انتظار می‌کشد:
چه اسفندها … آه!
چه اسفندها دود کردیم!

برای تو ای روز اردیبهشتی
که گفتند این روزها می رسی
                          از همین راه!
 به نظر من شعر قیصر صدای ایرانی امروز است .
ادامه دارد...


 
امروز من دایی شدم!
ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ روز ٢٧ دی ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، شعر معاصر ، حسین منزوی

امروز ۲۷ام ماه قشنگ دی من دایی شدم! آدم وقتی خوشحال است دوست دارد شادی‌اش را با همه‌ی دنیا قسمت کند. خیلی دلم می‌خواست الان در شیراز بودم تا غزل خانم کوچولو را ببینم. بالاخره هر کس تقدیری دارد ... خدارا شکر مادر و فرزند هردو سالمند.

یکی از شعرهای استاد حسین منزوی را به غزل تقدیم می‌کنم که انگار حرف دل من است:

قند عسل من٬ غزل من٬ گل نازم!

کوته شده‌ی رشته‌ی امید درازم

خرٌم شده اکنون چمن دیگری از تو

 ای ابر نباریده به صحرای نیازم

با روی تو عالم همه سجاده‌ی عشق است

آه ای دهن کوچک تو مُهر نمازم! ...


 
دلتنگی برای گچ و تخته
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ دی ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، زندگی در غرب

۱-از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، مدتی بود دلم برای گچ و تخته تنگ شده بود بالاخره سالهای اخیر تدریس جزیی از وجود من شده بود. دیدن چند چهره تازه و مشتاق که می‌خواهند چیزی یاد بگیرند در کنار چندین چهره خسته و بی میل که انگار آنها را به زور داخل کلاس آورده‌اند و با زنجیر به صندلی بسته‌اند هر دو برای من جذاب بودند. هنر یک معلم در این است که بتواند از جمعیت گروه دوم بکاهد و به گروه اول بیفزاید. این ترم یک کلاس حل تمرین به من داده‌اند. شاگردان من یکصد دانشجوی مهندسی مکانیک هستند و امروز جلسه اول تشکیل شد. اول کار بچه ها بسیار سر و صدا می‌کردند، تجربه های قبلی به من یاد داده  که استاد باید در این مواقع مبارزه منفی کند به همین دلیل صدایم را پایین آوردم و آهسته تر از حد معمول حرف زدم طوریکه فقط ردیف جلو صدایم را بشنود. بالاخره حوصله یکی از بچه ها سر رفت و با صدای بلند داد زد :! Shut up یکدفعه همه کلاس ساکت شد، از آن به بعد هم هروقت کلاس شلوغ می شد و حجم زمزمه ها بالا می‌رفت، خود بچه ها هیس هیس می‌کردند و همدیگر را به سکوت دعوت می‌کردند. نکته دیگر جلب اعتماد دانشجوها بود: من در ابتدای کار از دانشجوهای مکانیک به عنوان دانشجوهایی باهوش یاد کردم و گفتم که شما اگر خوب به مسایلی که حل می‌شود توجه کنید می توانید نمره بسیار خوبی در این درس بیاورید ... روی هم رفته کلاس خوبی بود.

۲- روز اول ژانویه به خانه جدید اسباب کشی کردیم. خانه جدید به قول اینجایی ها یک خانه شهری سه خوابه و زیباست. بالاخره بعد از مدتی از زندگی دست و پابسته خوابگاهی و آپارتمانی و بوی وحشتناک غذاهای چینی راحت شدیم. برای من البته این جابجایی فواید بیشتری دارد. اولا با مسعود و امین دو نفر از دوستان بسیار خوب قدیمی همخانه شده‌ام که سالهاست همدیگر را می‌شناسیم و با هم بسیار راحت هستیم ثانیا با آمدن به خانه جدید از زندگی موقت راهبانه جدا شدم و حالا می توانم وقت بیشتری را در خانه باشم و با آسایش بیشتری کار کنم. حالا هم یک شبکه wireless در خانه راه انداخته‌ایم و به شدت onilne هستیم. آدرس و تلفن جدیدم را برای بعضی از دوستان فرستاده ام. اگر رفقای دیگر هم مایلند با حقیر در تماس باشند لطفا ایمیل بزنند.


۳- شنیده‌ام که وبلاگها را فیلتر می‌کنند. یکی از رفقای تهرانی ایمیل زده بود که نمی‌تواند بهشت دل را ببیند. امیدوارم این خبرها راست نباشد. امیدوارم بهشت کوچک ما مزاحم هیچ کس نباشد


 
بهشت دل دوساله شد
ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۸ دی ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

این روزها بهشت دل دوساله شده است. یادش بخیر! دوسال قبل هنوز در تهران بودم که یک روز عصر در شرکت بعد از ساعت اداری ! این وبلاگ متولد شد. همانطور که در اولین سالگرد وبلاگ نوشتم ایده این کار را دکتر یونس شکرخواه در دیدار کوتاهی که بسیار پرثمر بود به من آموخت. آن روزها این وبلاگ بیشتر یک راز شخصی بود (البته هنوز هم هست، هنوز هم خیلی از دوستان من از این وبلاگ خبر ندارند). گاهی که شعر تازه ای می گفتم یا دلم می گرفت یا دلم می خواست شادیم را با کسی قسمت کنم به سراغ وبلاگ می رفتم.
تا اینکه یکسال گذشت من برای تدریس به اهواز رفته بودم و این صفحات چند خواننده نسبتا دایمی پیدا کرده بود. بعضی از آنها رفقای پایتخت نشین بودند که هنوز رفیق سابقشان را ازیاد نبرده بودند و چندتایی هم دانشجوهای کنجکاوی بودند که روی اینترنت نام استادشان را جستجو کرده بودند و از دنیای او خبردار شده بودند. خوشبختانه بیشترشان آدمهای رازداری بودند و خلوت مرا که گاهی تنها دلخوشی من بود فاش نکردند. بعضی از آنها در پیامها یا ایمیل هایشان سوالهایی می پرسیدند، سوالهایی که نمی شد در کلاس پرسید و با اینکه درِ اتاق من بیشتر اوقات باز بود به دلایلی که در یک محیط دانشجویی به راحتی قابل فهم است وارد نمی شدند و رو در رو سخن نمی‌گفتند.این سوالها باعث شد که تصمیم بگیرم به جای مطالب شخصی و شعر و داستان حرفهای دیگری هم بزنم، حرفهایی که نمی شد درکلاس درس گفت و بارها تا نوک زبانم رسیده بود و آنها را فروخورده بودم. تا اینکه روزهای آخر حضورم در دانشگاه اهواز رسید. بچه ها که فهمیده بودند رفتنی هستم شرم و حیا را کنار گذاشتند و به اتاقم آمدند و لحظه های زیبایی برایم رقم زدند ... برای من خیلی جالب بود که در میان انها افرادی هم بودند که در درسهای من افتاده بودند. البته کسانی هم بودند که در وبلاگ پیامهای نامهربانانه نوشتند و کاغذی را که اسم من روی آن بود از پشت در اتاقم کندند و شاید بدینوسیله اعتراض خود را به اشتباهات احتمالی من نشان دادند...
حالا یکسال دیگر هم گذشت من قبای گشاد استادی را از تنم درآورده ام٬ به سرزمين برف آمده‌ام و دوباره دانشجو شده ام  و باز این وبلاگ همراه من است این صفحات چند خواننده نسبتا دایمی دارد. بعضی از آنها رفقای پایتخت نشین هستند که هنوز رفیق سابقشان را ازیاد نبرده اند، بعضی از آنها هم دانشجوهای سابقم هستند که اینترنت پلی برای ارتباط ما شده و بعضی هم دوستان تازه یا بازیافته من در سرزمین برف. آنچه مرا به ادامه این کار تشویق می کند بالا بردن تعداد بینندگان نیست، در دیدگاهی که من به آن اعتقاد دارم کمیت ملاک نیست. من می نویسم به امید اینکه یک روز عابر ناشناسی از این کوچه ها بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل حس کند در این کره ی خاکی یک نفر هست که مثل او فکر کند.
حالا این صفحات جزیی از زندگی من شده، برای ما آدمهایی که در دنیای واقعی یک وجب زمین هم نداریم داشتن یک صفحه در دنیای مجازی یعنی داشتن یک خانه یک چاردیواری که می توانیم در آن هرجور دلمان می خواهد زندگی کنیم. ما دوست داریم که مهمان داشته باشیم حتی مهمان ناخوانده! دوست داریم که در این خانه باز باشد و هرچه در سفره داریم با همه قسمت کنیم اما دلمان نمی خواهد کسی با کفش روی فرش بیاید، دلمان نمی خواهد این خانه نامحرم داشته باشد ...
نمی دانم نوشتن دراین دنیای مجازی را تا کی ادامه خواهم داد. بالاخره شاید یک روز ... 


 
از عشق و عاشقی (۹)
ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳ دی ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، حافظ ، انسان ، اخلاق

این بار می‌خواهم از سرکشی در عشق بنویسم و بازهم قصد دارم از شعرهای خواجه شیرازکمک بگیرم:

 

 سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

در این بیت حافظ هشدار می دهد اگر در عشق سرکشی کنی معشوق که سنگ خارا را به موم تبدیل می کند تو را که مثل شمع از موم نرم ساخته شده ای به راحتی آتش می زند و می سوزاند. حافظ که معمولا زبانی نرم و بیانی ملایم دارد در این شعر پرخاشگرانه سخن می گوید. حال این سوال مطرح می شود که سرکشی یعنی چه و شمع بیچاره چه گناهی کرده که باید بسوزد؟ جواب این سوال را حافظ می دهد :

افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع
شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت

 

شمع می خواست با شعله خود راز خلوت نشینان را آشکار کند پس خدا را شکر که این راز تا به زبانش رسید آتشی شد و خودش را سوزاند. در مکتب عرفان عاشق باید رازدار باشد و در دنیایی که پر از بیگانه و اغیار و راهزن است گنجی را که با خود دارد پنهان کند. اگر گاهی حسی به او دست داد یا حُسنی بر او آشکار شد باید خویشتن دار باشد نباید هیجان زده شود و این احوال و اسرار را با هر بی خبری در میان بگذارد. گناه منصور حلاج این بود که جانش آنقدر در آتش عشق بی تاب شده بود که اسراری را که برای عوام قابل فهم نبود در کوچه و بازار فریاد می زد:

 گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

پس آشکار کردن راز یک نماد سرکشی است. بهای افشای برخی از رازها جان انسان است٬ اما بالاخره باید یکی دست از جان بشوید تا معرفت بشری را افزون کند. من هر وقت داستان زندگی بزرگانی چون جناب ملاصدرا٬ عین القضات همدانی و شیخ اشراق را می خوانم اشک در چشمانم حلقه می زند که نادانی مردم و تعصب جاهلان متمسک با این جانهای عاشق و روانهای بیدار چه کرد! ... و هیچ تعجب نمی کنم وقتی در نهج البلاغه می خوانم علی بن ابیطالب که جان عالم به فدایش باد دست کمیل را می گیرد او را از شهر بیرون می برد و چون به صحرا می رسند آه بلندى می کشد و از اینکه در اطرافش کسی نیست که تحمل و ظرفیت علم او را داشته باشد شکوه می کند. نگهداشتن راز در سینه مثل نگهداشتن آتش دشوار است:

زین آتش نهفته که در سینه من است
خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت
می‌خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت

بگذریم ... نوع دیگر از سرکشی غرور و نخوت است. غرور فقط در یک جا جایز است و آن هم نزد انسان متکبر. در ادبیات فارسی حباب نماد غرور است زیرا باد در سر دارد. بیدل از این تصویر بسیار استفاده کرده البته پیش از او حافظ هم فنای زودرس حباب را تاوان نخوت او می‌داند که جاه و حشمت و کلاهداری‌اش را از او می‌گیرد:

حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر
کلاهداریش اندر سر شراب رود

در همین راستا ادعا داشتن یا به تعبیر حافظ لاف زدن هم خطای بزرگی است که عاشق باید از آن احتراز کند:

شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد
پیش عشاق تو شب‌ها به غرامت برخاست

چندان که زدم لاف کرامات و مقامات
هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد

دلا طمع مبر از لطف بی‌نهایت دوست
چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست

بسیار سخنها و رمز و رازهای دیگر درباره سرکشی در عشق باقیمانده. افسوس که فرصتی نیست. می‌بینی که همینها را هم بسیار فشرده و مجمل نوشتم...


 
میلاد مسیح و ...
ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ٥ دی ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، انجیل ، زندگی در غرب ، شعر خودم
امروز ۲۵ دسامبر روز میلاد حضرت عیسی مسیح است ومن. این روز را به همه پیروان و دوستداران این دو بزرگوار تبریک می گویم! مسیح (ع) از کودکی شخصیت محبوب من بود، فروتنی مهربانی قناعت و عشق به آفریدگان خداوند از درسهایی است که او به بشریت آموخت.

 

پریروز به دعوت وحید عزیز و خانواده‌ی مهربانش به تورنتو یا به قول اینجایی ها تورانو رفتیم. از اقبال بلند ما قبل از رفتن در واترلو هوا بسیار سرد شد، سی و پنج سانت برف بارید و طوفان وزید اما به سلامت به مقصد رسیدیم. شب هم حلقه‌ی یاران را تشکیل دادیم و تا دیر وقت از شعرهای حافظ و سایه و قیصر و ... لذت بردیم. حضور در جمع گرمی که در آن شمیم وجود مهربان مادری باشد و صفای پایان ناپذیر پدری, بسیار لذت بخش است.  

دیروز هم برای ادای احترام به حضرت مسیح - پیامبر عشق و دوستی -به یک کلیسای کاتولیک رفتیم پدر روحانی پرسید اهل کجایید ؟ گفتیم پرشیا (پارس) او از کورش کبیر با احترام یاد کرد و فرازهایی از انجیل را در ستایش آن بزرگمرد خواند. بعد که ما را علاقه مند دید دو ساعت برایمان حرف زد و ما -که مدتی بود کسی برایمان منبر نرفته بود- فهمیدیم روحانیون محترم همه از یک جنسند. خلاصه از فیض تورنتوگردی محروم شدیم و فقط توانستیم از دور, دستی برای دریاچه انتاریو و برج بلند تکان دهیم, من هم نتوانستم اولین لحظات و بیست و شش سالگی ام را در خیابان یانگ قدم بزنم.

 

حالا دارم به سال بعد و سالهای بعد فکر می‌کنم تا روزی که به ایستگاه چهل سالگی برسم و ببینم آیا چیزی شده ام که می‌خواستم ؟ به پشت سر که نگاه می کنم قله ها و دره های طی شده را می‌بینم لبخندی می‌زنم  و به روبرو نگاه می‌کنم به ارتفاعات بلند و سپیدپوشی که در پیش دارم و گاوهای خشمگینی که در راهم کمین کرده‌اند و منتظرند پایم را از این گوشه‌ی دنج عالم بیرون بگذارم تا دوباره جنگ زیرکی و زور را راه بیندازند.

 

این هم یک شعر تازه :

ای بهار وصل در فصلی که من

آرزویی دارم از جنس شدن

ای نسیم روح در گرمای تن

با منی مانند معنی در سخن

خنده ات ای یار دریای نمک

آرزویم چیست؟ عشقی مشترک

خنده کن تا برق دندانهای تو ...

از زمین برخیز تا بالای تو ...

 

دیر می آیی و سنگین می رسی

شادی مایی و غمگین می رسی

تا تو هستی بوی باران با من است

واحه‌ای در این بیابان با من است

گرچه شهر روشنی نزدیک نیست

عشق اگر باشد جهان تاریک نیست

برف ها گلهای خود رو می شوند

بادها بال پرستو می شوند

در شبان سرد گرمم می کنی

سنگ هم باشم تو نرمم می کنی

روزهایم با تو محشر می شود!

آرزوهایم مقدر می شود!

بیست‌و‌شش سال است دنبال توام

ای کمند انداز من مال توام...

 

(موخره:

چند روزی پرشین بلاگ با ما سر ناسازگاری داشت گوش شیطان کر ظاهراٌ امروز آدم شده. در ضمن پس از مدتی تنبلی زبان فارسی را روی سیستمم نصب کردم. متن اخیر را هم با قلم لوتوس نوشته‌ام ممکن است دوستانی که سیستمشان linux است یا قلم (فونت) لوتوس را ندارند در خواندن این متن با مشکل مواجه شوند. اگر مشکل جدی بود اطلاع بدهید تا به حالت قبل برگردم.)