بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

آنچنان
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ٢٩ فروردین ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، انسان ، اخلاق

پریروز آمد. گفتیم و گفتیم و گفتیم. انگار دو ساعت زمین بر مدار ما می چرخید. از برخورد بعضیها ناراحت بود گاهی بغض می کرد. گفتم این حرفهایی که می زنند در مقایسه با سختیهایی که می کشم حکم نقل و نبات را دارد.

 داستان پیامبر با آن پیرزن یهودی را برایش گفتم. پیرزن هر روز در مسیر حرکت پیامبر قرار می گرفت و از بالای پشت بام خاکستر و خاکروبه می ریخت. یک روز پیامبر  مثل هرروز از همانجا رد شد و دید خبری از خاکستر و خاکروبه نیست. از همسایه ها سراغ پیرزن را گرفت. فرمود : ما در اینجا دوستی داشتیم که هرروز یادمان می کرد اما امروز پیدایش نیست. همسایه ها گفتند مریض شده. پیامبر به عیادتش رفت ... پیرزن گفت : اشهد ان لا اله الا الله

گفت مردم وقتی قدر چیزی را می فهمند که از دست بدهند. صحبتهایمان که تمام شد یک جورهایی دلم گرفت و این شعر را گفتم

مهربان نیستند آدمها

همزبان نیستند آدمها

بی تو یک عمر زنده می مانند

مثل جان نیستند آدمها

گفتم از عشق بارها و دریغ

نکته دان نیستند آدمها

در سماعی چنین خیال انگیز

دف زنان نیستند آدمها

چون زمین پایمال و در زنجیر

آسمان نیستند آدمها

اینچنین سرد اینچنین بی مهر

آنچنان نیستند آدمها !


 
خیابان یانگ
ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱٦ فروردین ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: داستان کوتاه

این روزها دلتنگی عجیبی دارم. شاید چند روزی چیزی ننویسم. بجای همه چیزهایی که نخواهم نوشت این داستان را نوشته‌ام. این فقط یک داستان است.

 

هرگونه برداشت از این داستان بدون کسب رضایت مولف ممنوع است.

 

خیابان یانگ                             THE YONGE STREET

 

من مردی بی شناسنامه‌ام که بیست و پنج سال است دارم در خیابان یانگ راه می‌روم و هنوز به انتهای آن نرسیده‌ام و نمی‌دانم قرار است کی به انتهای آن برسم. خیابان یانگ طولانی‌ترین خیابان دنیاست، خیابانی به طول 1200 کیلومتر که آمریکا را به کانادا وصل می‌کند و از بسیاری از شهرها مثل نیویورک و تورنتو بزرگترین شهرهای شمالی و دریاچه زیبای اُنتاریو- بیکران آبی رنگی که همیشه رؤیای چند ساعت پارو زدن روی آن را دارم- می‌گذرد. همیشه دورترین جای این خیابان مستقیم که می‌توانم ببینم شب است، تاریک است و هرچه راه می‌روم و حتی به شبی که خیال می‌کردم پایان این راه است می‌رسم، بازهم در نهایت نگاه من شب است. باید آخر این خیابان قطب باشد که نیمی از سال شب است ونیم دیگر . . . ؟

در خیابان یانگ، انسانها، ارابه‌ها و ماشینها همه به جلو حرکت می‌کنند و هیچکدام هیچوقت متوقف نمی‌شوند. انگار این خیابان را طوری ساخته‌اند که برآیند همه نیروها صفر باشد، آن وقت هر کسی را با یک سرعت اولیه به یک حرکت مستقیم‌الخط یکنواخت واداشته‌اند.

اگر از حرکت بایستی، هرآن، انسانی، ارابه‌ای، ماشینی از روی تو رد می‌شود، پس باید مدام راه بروی و حتی نمی‌توانی چهره کسانی را که از کنارت رد می‌شوند یا تو از آنها سبقت می‌گیری، ببینی، کسی سر بر نمی‌گرداند، دستی تکان نمی‌دهد، تو را صدا نمی‌زند... و همینطور روزها و شبها می‌گذرند و تو راه می‌روی و راه می‌روی و راه می‌روی بی آنکه دریای آبی چشمی را سیر تماشا کنی.

 

حالا پیکرة جوانی را می‌بینم که از من سبقت می‌گیرد، لاغر اندام و میانه قد، کیف سفیدی روی شانة چپش انداخته و بی اعتنا به هرچه پیرامون اوست از کنار من رد می‌شود. تنها سهمی که از زیبایی‌اش به من می‌رسد، دیدن موهای بلند و بلوند اوست که در هبوطی آبشارگونه نیمدایره‌ای طلایی روی گودی کمرش شکل داده. آفتاب که به موهایش می‌رسد از طلای کلکته درخشانترند. نمی‌دانم چرا موهای بلندش را نبسته؟ شاید می‌خواهد باد لابه‌لای موهایش بازیگوشی کند و تارهایش را به هوا بیندازد، باد هم مثل آب، مثل خاک، کودک بازیگوشی است که در مقابل تو با سروصدای زیاد توپ بازی می‌کند و تا گل می‌خورد گریه و زاری راه می‌اندازد و تو مجبوری او را تحمل کنی. با این همه، حس می‌کنم اگر این باد نبود چیزی از شکوه موهایش کم می‌شد.

هرچه تلاش می‌کنم این آهنگ یکنواخت قدمهایم را بشکنم نمی‌توانم. بیست و پنج سال است که پاهایم مثل پاندول ساعت با ضرباهنگی ثابت در حرکتی که هیچ اختیاری برای شتاب بخشیدن به آنها ندارم، رفت و آمد می‌کنند. زن ذره ذره دور می‌شود، من ذره ذره عقب می‌افتم و سعی می‌کنم در خیالم چهرة او را ترسیم کنم...

 

حتماً پیشانی بلندی دارد، سفید و بلند با دو ابروی کشیده که انتهای آن متوجه بالاست. چشمهایش باید از آن چشمهای آبی روشن باشند که وقتی در تابش آفتاب قرار می‌گیرند حتی صدفهای ته دریا را نمایان می‌کنند. مردمکهایش دو جزیره خالی در آن دریای آبی هستند که در نیم‌کره‌ای سفید شناورند و وقتی به چپ و راست نگاه می‌کند  دو کودک بازیگوشند که تاب سواری می‌کنند... همانجا در چشمهایش متوقف می‌شوم و پایین تر نمی‌آیم. می‌ترسم که او را با بالهای سپید و تاجی از برگهای زیتون بر فراز معبد آکروپولیس مجسم کنم.

 

هنوز در تبسم ترسیم چشمهای او هستم که می‌بینم چند روز و چند شب گذشته و البته چند تار دیگر از موهایم سفید شده و خوشحالم از اینکه این دوروبرها آینه‌ای نیست تا خودم را در آن ببینم، اگرچه او حتماً در کیف سفیدش آینه‌ای دارد که گهگاه خودش را در آن می‌بیند،دستی به سر و رویش می‌کشد، موهایش را مرتب می‌کند و از آن همه زیبایی که دارد لذت می‌برد. شاید بد نبود اگر من هم اینقدر دست خالی نبودم، کیفی داشتم یا لااقل آینه‌ای که خودم را در آن مرتب کنم. دلم می‌خواهد دستهایم را بالا بیاورم و با فشار انگشتانم موهای احتمالا آشفته‌ام را مرتب کنم، اما نمی‌توانم ... دستهایم – این دو تکه گوشت آویزان- در نوسانی تقدیری و هماهنگ با پاهایم مثل پاندول ساعت جلو و عقب می‌روند. از دست این دستها که هیچوقت کمکم نکرده‌اند عصبانی می‌شوم، اما خودم را دلداری می‌دهم و با خودم می‌گویم حالا آینه هم که نباشد وقتی به او برسم یک لحظه در چشمهایش نگاه می‌کنم و در آن آینه آبی صیقلی خودم را می‌بینم و تا بیاید حرفی بزند یا سر صحبت را باز کند، خودم را مرتب می‌کنم... و بعد خودم را می‌بینم که موهایی بلند و بلوند دارم با موجهایی هماهنگ... و پیشانی سفید و بلند... و چشمهای آبی روشن که مثل آسمان تهران پس از بارش بارانهای بهاری روشن و درخشان است ... بدون کودکان بازیگوش ... با بالهایی سپید و تاجی از برگهای زیتون ...

 

هنوز در ترسیم امواج آبی چشمهای خودم هستم که می‌بینم چند روز و چند شب گذشته و نمی‌فهمم چند تار دیگر از موهایم سفید شده. با خودم می‌گویم بالاخره او خسته می‌شود یکجا می‌ایستد و من به او می‌رسم و اگر سر صحبت را باز نکرد حتی به او نگاه نمی‌کنم، بی اعتنا از کنارش رد می‌شوم و آنوقت او که کیفی ندارد یا اگر داشته باشد در آن آینه‌ای ندارد وقتی وسوسه موهای بلوند و چشمان آبی مرا ببیند خودش را به آب و آتش می‌زند و دنبال سرم راه می‌افتد، اما من سریعتر از او حرکت می‌کنم آنقدر سریع که نتواند به من برسد و بعد روزی صدبار پشیمان می‌شود از اینکه چرا وقتی از کنارش گذشتم سر صحبت را باز نکرد و با من حرف نزد . . . و دوباره نمی‌فهمم که چند روز و چند شب دیگر گذشته و چقدر از موهایم سفید شده.

 

هنوز خیابان یانگ دارد راه می‌رود و من شبح لاغراندام زنی را می‌بینم که روی زمین افتاده و حتماً کیف سفیدی روی شانه چپش بوده. نزدیکتر که می‌رسم می‌بینم نیمی از موهایش ریخته و نیم دیگر سفید شده و صورتش مثل کویرهای بی باران پر از چین و چروک است، انگار که هفتاد و پنج ساله باشد و چشمهایش. . . هیچ چیزی نمی‌بینم جز دو کاسه گود شده دو حدقه خشک که انگار هیچوقت در آنها چشمی نبوده . . .


 
تار و دوتار و سه‌تار
ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱٢ فروردین ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، هنر

دوست عزیز در پاسخ به سوالت باید بگویم من نمی‌دانم که تار بهتر است یا دوتار یا سه تار؟ اما می‌دانم که هم از نوای پنجه افسونگر محمدرضا لطفی لذت برده‌ام هم از صدای ساز حاج قربان سلیمانی و هم از هنرنماییهای حسین علیزاده. یادت باشد، همان سه تاری که تو از آن خوشت می‌آید چهار تار دارد!

برای من که شاید نتوانم صدای این سازها را از هم تشخیص بدهم، چه فرقی می‌کند که نام ساز چیست؟ من سرانگشتی را دوست دارم که این تارها را به نوسان درمی‌آورد و صدایی را که از پیچ و تاب آنها برمی‌خیزد لذا برای نوع ساز اعتباری قایل نیستم، یادم می‌آید یک بار چوپان بیسواد و نابینایی در روستایی نزدیک سی‌سخت که هیچوقت این شانس را نداشته که یونسکو کشفش کند و دکترای افتخاری به او بدهد، با یک تکه لوله و چند سوراخ، نوایی بیرون آورد که من و دوستانم را میخکوب کرد. همه هنر موسیقی در این است که تو را از خود بیخود کند و در فضایی خالی از شرایط اولیه، معلق نگه دارد، حالا تو بر سر دوراهی هستی، اختیار به دست توست و تاوان اینکه چه راهی را انتخاب بکنی بر گردن موسیقی نیست. این موضوع موجب اختلاف آرا شده است. در میان علما بعضی موسیقی را حرام کرده‌اند و برخی با روشن بینی بیشتری معیار و ملاک را تشخیص خود انسان قرار داده‌اند. در این باره حرف زیاد است ... دوست شاعری دارم در میبد یزد که روحانی است  و این شعر را سروده :

 

سال تحصیلی ما بی می و موسیقی نیست   /    مشربی بهتر از این مشرب تلفیقی نیست

 

حالا که حرف به موسیقی کشید، اجازه بده خاطره‌ای برایت نقل کنم. یک بار در یکی از کنسرتهای استاد شجریان شرکت کرده بودم. می‌دانی که قبل از شروع، باید سازها را کوک کنند. در خیلی از برنامه ها معمولا یک ساز اصلی – مثلاً تار- را مبنا قرار می‌دهند و نوازنده‌های دیگر ساز خود را با  صدای آن میزان می‌کنند، اما در آن کنسرت، استاد اندکی می‌خواند و نوازنده ها ساز خود را با صدای استاد کوک می‌کردند! همین موضوع مدتی بعد دلیل سرودن یکی از غزلهایم شد:

 

اگرچه سخت پنهان کرده‌ام آغاز عشقم را

تمام شهر می‌فهمند روزی راز عشقم را

پر از داوودم امشب، نغمه مستانه می‌خوانم

سراپا گوش شو تا بشنوی آواز عشقم را

مرا بنواز تا برخیزد از هرجای من نامت

که با بانگ صدایت کوک کردم ساز عشقم را . . .

 


 
یار با ماست
ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱٠ فروردین ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: مرگ ، حافظ

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم

دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

 

دیگر چه بگویم؟ این بیت یک دنیا حرف دارد.

راستی دیشب شاعری مرد. قصد نداشتم درباره شعرای معاصر در اینجا بنویسم. اما او مظلوم بود و به همان اندازه سربلند. یاد آن شب بخیر! آن شب ماه مبارک ...

سید حسن حسینی 


 
در نبرد عشق و درس
ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ روز ۸ فروردین ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، اهواز

دیروز تعطیلات تمام شد و از شیراز برگشتم. امروز صبح در دانشکده با یکی از دانشجوها قرار داشتم. پیدایش نشد نشستم و یکی از فیلمهای اسکار امسال را تماشا کردم! وسط کارآمد و دو ساعت بحث کردیم. حرفهای خوبی زدیم. به یاد استادم در دانشگاه شریف افتادم که از ۶ فروردین کارهایش را شروع می‌کرد. یادش بخیر چه مرد بزرگی بود!

 دیشب کتاب مخابرات را برداشتم تا برای جلسات بعد از عید یادداشتهای درسی را تکمیل کنم. مقداری از کتاب را خواندم اما خسته شدم. کتاب را به کناری انداختم و مشغول نوشتن شدم. این روزها دارم روی داستانی به نام خیابان یانگ کار می کنم. تا یادم می آید همیشه از این جنونها داشته ام. ترم چهارم آخرین امتحان ما الکترومغناصیس بود روز 12 تیر. شب امتحان از خودم بدم آمد دیدم یک ماه است همه زندگی ام شده درس و دانشگاه نه تفریحی نه شعری. . . کتاب را پرت کردم و رفتم دنبال دلخوشیهایم. یک سال هم اوایل ماه قشنگ دی یکروز قبل از تولدم داشتم تمرین حل می کردم حس شیرینی سراغم آمد تمرینها را نیمه کاره رها کردم و شعر زیر را سرودم: (خداکند کسی از دانشجوهایم این مطالب را نخواند!)

 

 

چند مساله هنوز

روی میز مانده است

باز هم به احترام یاد تو

درس را به دست باد می دهم

 

این منم عاشقی جوان و درسخوان!

عاشقی که پشت سطر سطر هر کتاب

چشمهای نافذ تو را نظاره کرده است

 

تا بحال در نبرد عشق و درس

برد با تو بوده است

چند ماه می روم به سوی درس

یک دقیقه می رسم به چشم تو

 

آه! همصدای باستانی ام!

این چنین نمی شود

زندگی شرط بسته روی من

شرط بسته سنگ می کند مرا

 

اعتراف می کنم

                  مدتی است درس

دوست صمیمی ام شده

عشق

 لحظه ای مرا دچار می کند

زندگی

عاقبت مرا مهار می کند


 
نور
ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ٥ فروردین ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: قرآن

او را با ادراک حسی که بر پیوند مستقیم میان حس و محسوس مبتنی است نمی‌توان شناخت، ادراک عقلی نیز تقریبی از ذات او را آشکار خواهد کرد. ادراک مستقیم راه بلاواسطه شناخت اوست که به شرط صافی شدن ضمیر و تجرید نفس دریایی از اشراق نورانی او تو را در بر خواهد گرفت. این حالت برای عارف از طریق الهام و معرفت حاصل می‌شود و به جایی می‌رسد که دیگر بینایی ناشی از علم نیست بلکه علم خود محصول بینایی است و هرکه به آن سرچشمه نور نزدیکتر باشد فیض بیشتری دریافت خواهد کرد . مگر نفرمود : الله نور السموات و الارض ... و اشرقت الارض بنور ربها ... و از این روست که رعد نیز تسبیح او می‌گوید

                                                               

              


 
یاد یار مهربان
ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ٤ فروردین ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال

این روزها را بیشتر با بچه های برادارانم می گذرانم بویژه امیر نه ساله که کوچکترین آنهاست. مرحوم پدرم به این امیر خیلی علاقه داشت، امیر هم همینطور. هر وقت به خانه ما می‌آمد فقط بغل پدرم می‌رفت، یکی از اولین کلماتی هم که یاد گرفت حاجی بود – عنوانی که به پدرم داده بود- امیر پسر بسیار بانمک و شلوغی بود و هنوز هم هست. در عرض چند دقیقه همه متوجه حضورش می‌شدند. ظرف میوه را می‌انداخت، دوشاخه تلفن را به پریز برق می‌زد، فواره حوض را باز می‌کرد، همه جا را خیس می‌کرد  ... بعد از پدرم معمولاً الطافش شامل حال من می‌شد. یکبار عادل سالم دوست عزیز و شاعرم که چندسالیست روی همه بی‌معرفتها را سفید کرده از اصفهان به خانه ما آمد.از قضا هر چهار برادرزاده – سمانه، هدی، امین و امیر- در اتاق عموی کوچک جمع شده بودند. عادل با دیدن آنها این دوبیت را سرود :

 

هدی خانم نشسته شاد و خندان         سمانه خانم گل در کنارش

امین آقا به کار خویش مشغول             عمو اسب و امیر آقا سوارش

 

عادل می‌گفت جلوی بچه‌ها احترامت را نگاه داشتم و الا بجای اسب می‌گفتم ...! می‌توانید از همین مصراع آخر شدت علاقه امیر را به عمویش حدس بزنید. خوبی این بچه ها این است که پاکند، با محبتند، معصومند برخلاف کودکان دیگر که هیکل بزرگی دارند سنگی به تو نمی‌زنند. حتی دعوا کردن آنها هم زیباست، پیغمبر خدا می‌گفت من دعوای بچه‌ها را دوست دارم چون فوری بر می‌گردند و آشتی می‌کنند.

 

گفتم عادل، به یاد روزهای خوشی افتادم که با هم داشتیم، یکبار که به شیراز آمده بود نشستیم و یک نوار از شعرهایمان پر کردیم. یادم می‌آید آن روزها موقع اعلام نتایج کنکور بود، او تازه در مسابقات شعر کشوری اول شده بود و من هم تازه در کنکور رتبه آورده بودم. چه شور و نشاطی داشتیم، تا به امروز هیچ شاعر دیگری به اندازه او با من یکی نشده، روزهایی بود که مشتاق هم بودیم، محتاج هم بودیم، اصلاً خواب همدیگر را می‌دیدیم. به یکدیگر نامه می‌نوشتیم و این نامه‌ها گنجینه گرانقیمتی بود که حتی با خودمان به مدرسه می‌بردیم و روزی چند بار می‌خواندیم. هنوز طنین صدای پراحساسش در گوشم پابرجاست :

 

هر چند به اصطلاح عاقل هستم           از هرچه به غیر عشق غافل هستم

از قول تمام شهر نامم مجنون              از قول شناسنامه عادل هستم

 

آشنایی ما ده سال قبل با یک رباعی در مسابقات شعر کشوری در اصفهان آغاز شد، اولین رباعیی بود که در عمرش سروده بود :

سرچشمه عشق ناب را می‌بستند                    راه گذر شهاب را می‌بستند

ای کاش که آب دیده‌ام شور نبود                     آن روز که راه آب را می‌بستند

 

 من هم اولین رباعی خودم را برایش خواندم که سال قبل در مسابقات رامسر سروده بودم:

در دفتر گل، ورق ورق گوهر بود           از اشک، سرانگشت نگاهم تر بود

چیزی که به من توان زاری می‌داد       قنداقه خون گرفته اصغـر بود

آه!. . .  خاطرات شیرین آن دوستی بی نظیر، موج موج در پیش چشمانم سبز می‌شوند و حسرت مرا بیشتر می‌کنند که چرا چهار سال است از هم بی‌خبریم! وه که با این عمر های کوته بی اعتبار . . .

 


 
هری پاتر
ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۳ فروردین ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، سالینجر

۱- قبل از هر چیز یک بیت از مولانا را بخوانید که لای یکی از یادداشتهایم پیدا کردم:

سخنم خور فرشته است من اگر سخن نگویم  /  ملک گرسنه گوید که: بگو خمش چرایی؟

 ۲- می‌خواستم تعطیلات نوروز را در یک جای خلوت و خالی باشم تا بمانم و بخوانم و بنویسم. خانواده نگذاشتند به زور مرا آوردند و حالا هم مرا گرفته اند که فرار نکنم.نیکمردی می گفت نگاه کردن به چند چیز عبادت است که یکی از آنها چهره مادر است. دیدن لبخند مادر به خیلی چیزها می‌ارزد، بخصوص که شاید امسال آخرین سالی باشد که نوروز را باهم می‌گذرانیم.

۳- چندهفته پیش رمان سلوک را گرفتم، چند صفحه از آن را خواندم اما نتوانستم ادامه بدهم تعجب می‌کنم از کسانی که رمان را مثل روزنامه می‌خوانند. بعداً یکی از دانشجوهایم که نفسهای آخر را می‌کشد (تا حالا سه ترم مشروط شده، این ترم هم احتمالاً در درسی که با خودم دارد می‌افتد!) رمانی از یکی از نویسنده های معاصر آمریکا را به من داد به نام تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران. شوخ طبعی دلنشینی در روایت داستان دیده می‌شد و فکر می‌کنم هیچوقت آن پیرمرد کوتاه قد کرولال را از یاد نبرم با آن کلاه سیلندریش!

۴- پنجم دبستان که بودم در مسابقات علمی در استان مقام آوردم پدرم به عنوان جایزه، شاهنامه فردوسی را برایم خرید. کودکی ما با رستم و اسفندیار و فردوسی می‌گذشت، اما کودکی بچه‌های امروز با هری پاتر و هرمیون و جی کی رولینگ. خدا رحم کند به این نسل فراموش!


 
سال کهنه - سال نو
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱ فروردین ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم

 

سال کهنه ؛

سال ضربه های گاو خشمگین

سال بی وفایی زمین

سال عاشقان ساده و غریب

سال ساکنان پرفریب

سال قحطی کسی برای خواندن دو بیت شعر

سال جستجوی شهر با چراغ

سال تلخ داغ

سال سنگهای هر طرف

سال بی هدف

 

سال کهنه! 

                     تیزتر بران! برو!

پرنشاط تر بیا

                        بهار نو!

اول فروردین۸۳

درشیراز باشی؛ فروردین رسیده باشد؛ باران هم ببارد؛ آنوقت مگر می‌شود شعر نگفت؟ روز اول سال چند نامه خوب داشتم. احساس خوشبختی می‌کنم.