بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

از تو می‌خواهم بگویم تا ابد
ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز ٢۳ آبان ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، اهواز ، امام علی

خدا مرا به شهری آورد که هیچ سابقه‌ای در آن ندارم. اینجا مرا نمی‌شناسند، حرفهایی می‌زنند که دل آبگینه وار مرا می‌شکند، خوبی می‌کنی اما بدی می‌بینی. اینجا مدار صفر درجه است. اینجا نه رفیقی هست که همصحبت لحظه‌های دلتنگی باشد نه امامزاده‌ای که خلوتگاه بی‌کسی.
شاید یادداشت قبلی معدود دوستان باخبرم را ناراحت کرده باشد گفتم به جای ویرایش، شعر دیگری بنویسم که تلافی آن یادداشت و نیز این تأخیر طولانی را کرده باشد

می‌رسد از هر کجایم بوی عشق
جاریم هر روز و شب در جوی عشق
شستشو در شطی از دل کرده‌ام
تا تو را آهسته حاصل کرده‌ام
عاشقت سرمایه‌ای جز دل نداشت
کلبه ویران دل قابل نداشت
روز و شب افتاده‌ام دنبال تو
هرچه دارم یا ندارم مال تو
از تو می‌خواهم بگویم تا ابد
حاجتم این است یا مولا مدد

ای خیالت شعله‌ها در من زده
یاد تو درد مرا دامن زده
خلوتم از نور تو روشن شده
بر تنم عشق تو پیراهن شده
ای تمام خاکها فرزند تو
خاک و باد و آب خویشاوند تو
کوچه‌ها با نام تو خو کرده‌اند
با طنین گام تو خو کرده‌اند
نخلها بی‌تاب اصوات تواند
تشنه یک شب مناجات تواند
ای انیس هر شبت دلواپسی
رهنورد کوچه‌های بی کسی
بار رنج بی‌کسان بر پشت تو
حلقة ایثار در انگشت تو
روشن از نور تو شد ادراک ما
گل شد از باران عشقت خاک ما

 

 

متن کامل تر

وز و شب افتاده ام دنبال تو

هرچه دارم یا ندارم مال تو

از تو می خواهم بگویم تا ابد

حاجتم این است یا مولا مدد

ای خیالت شعله ها در من زده

یاد تو درد مرا دامن زده

خلوتم از نور تو روشن شده

بر تنم عشق تو پیراهن شده

ای تمام خاکها فرزند تو

خاک و باد و آب خویشاوند تو

کوچه ها با گام تو خو کرده اند

با طنین نام تو خو کرده اند

نخلها بی تابِ اصوات تواند

تشنه یک شب، مناجات تواند

ای انیس هر شبت دلواپسی

رهنمود کوچه های بی کسی

بار رنج بی کسان بر پشت تو

حلقه ایثار در انگشت تو

روشن از نور تو شد ادراک ما

گل شد از باران عشقت خاک ما

غصّه ها دارم که باید بشنوی

می سرایم بلکه شاید بشنوی

تیره شد ایمانم از تردیدها

پر کشیدند از دلم خورشیدها

هر طرف رو می کنم بوی تو نیست

بیدم امّا بادم از سوی تو نیست

مُردم از سرماییخبندان خویش

راحتی می خواهم از زندان خویش

کاش روزی حس کنم گرمای تو

سفره ام پر گردد از خرمای تو

کاسه شیری بنوشانی مرا

جامه لطفی بپوشانی مرا

نیمه شبها یادی از ما کن علی

بی قراران را مداوا کن علی

بس که غم را در دلت کردی نهان

خون دل از فرق پاکت شد روان

حیف، دنیا لایق فهم نیست

جز شهادت شربتی سهم تو نیست

می رسد از آسمان بانگ جرس

می روی اما ندارم جز تو کس


 
در بیابان بلا
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢۳ آبان ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، اهواز

مدتهاست ننوشته‌ام. روحم آزاد نیست. دلم شاد نیست. این روزها ز منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد. دلتنگم دلتنگ سالهای نه چندان دور شب قدر، مسجد جمعه ، نوای ابوحمزه

نازنین مارا کجا آورده‌ای
در بیابان بلا آورده‌ای
بیش از این جانا پریشانم مکن
خانه‌ات آباد! ویرانم مکن
کیستم ؟ آواره‌ای بیگانه‌ام
کاش دستی بود روی شانه‌‌ام
نیست در دستم بجز فضل و هنر
خلق می‌خواهند از من سیم و زر
شهپر روحم هوای اوج داشت
حیف این دریا نهیب موج داشت