بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

برایم شمع روشن کن
ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ٢٧ امرداد ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم

 

این شعرا به استاد ژرفا تقدیم می‌دارم. به امید سلامتی ایشان

 

صدای شعله‌ها ... را در گلستانی که می‌بینم

و ابراهیم را ... در آتشستانی که می‌بینم

خدایا موج خون جاریست از دیوار و می‌ترسم

من از تعبیر این خواب پریشانی که می‌بینم

برو ای شیخ و این محراب را از شرک خالی کن

که یک ارزن نمی‌ارزد مسلمانی که می‌بینم

پلنگان پنجه ها برماه می‌کوبند و می‌پوشند

ردای زهد را یاران شیطانی که می‌بینم

مگر در زیر این تابوت جبریل امین  باشد

که همچون موج می‌لرزند مردانی که می‌بینم

اگر آن انتقام زرد را بر تن کند آن مرد

زمین را قبضه خواهد کرد توفانی که می‌بینم

به یک انگشت خیبر را ز جا برداشت اما باز

به موران اعتنا دارد سلیمانی که می‌بینم

 

خدا را، حاجتی دارم، برایم شمع روشن کن!

چه نورانی است این شام غریبانی که می‌بینم

 


 
پرنده مرد!
ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱٩ امرداد ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، شعر نیمایی

- : سکوت کن

                     زیرا

کسی صدای تو را

                    - ای پرنده -

دوست نداشت

 

نشست

شیشه آوازهای تردش را

کنار سنگ گذاشت

تمام دلخوشی‌اش پژمرد

                                    پرنده مرد!