بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

در شبی که ماه نیست
ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ روز ٢٩ خرداد ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم

 

این روزها دلم برای شیراز تنگ شده . از این افتاب سوزان خسته شده ام. دلم برای خانه
دلم برای کوچه باغها برای عطر گلهای اطلسی برای شاهچراغ برای حافظیه تنگ شده.

این شعر را تابستان سال گذشته در شبی تلخ در خوابگاه دانشگاه شریف سرودم.

در شبی که ماه نیست
حال من دوباره رو به راه نیست
خیره می شوم به گوشة اتاق
گوش می کنم به در
گوش می کنم به هر صدای پای آشنا

در شبی که ماه نیست
لذتی درون خوابگاه نیست
می گریزم از جزیره های بی کسی
می روم به کوچه های اطلسی
کوچه باغهای بی چراغ عاشقی

در شبی که ماه نیست
یک نگاه عاشقانه
یک نگاه نیست

ای نصیب من

درد می کشم ولی چه سود
کاش درد و داغ من
گوشوارة طلایی تو بود!



 
ستاره ها که بخندند
ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢٠ خرداد ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم


هفته قبل کلاسهایم در دانشگاه اهواز به پایان رسید. آدرس وبلاگ را به بچه های کلاس مدار منطقی دادم. چند نفر از آنها پیام داده‌اند که از آنها متشکرم. همینطور دوست دارم چیزهای بیشتری از بچه‌های جهرم بدانم.

اما شعر امروز ... گاهی انسان مدتها به کاری مشغول می‌شود و نتیجه‌ای را که می‌خواهد بدست نمی آورد. بعد ناگهان در آستانة نا امیدی...

ستاره ها که بخندند
شب تماشایی است
اگرچه نیمی از این شب
برای دیدن لبخند یک ستاره
یخ زده باشی

و گریه سهم زمینی ها
و خنده سهم شما مردمان بالایی است


 
زیر بارانها دویدنها
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، اهواز

جند روز گذشته در تهران بودم. برای یک سخنرانی آمده بودم که در کنار آنم فرصت دیدار دوستان صمیمی و قدیمی حاصل شد در این دو روز باران شدیدی بارید که در این موقع از سال کم سابقه بود. به یاد شعری افتادم که دو سه هفته قبل سروده بودم بخصوص بیت آخر آن :

خدایا قسمتم کن زیر بارانها دویدنها
این شعر را به همچ دوستان خوبم بویژه رضا سید حامد ابوالحسن و سعید تقدیم می کنم

خیالم را پریشان کرد در غربت دویدنها
برای لقمه نانی منت مردم کشیدنها
گلی در این بیابان هرچه می‌گردم نمی‌بینم
بهاران را ز یادم برد این پاییز دیدنها
برایم سایة سروی و طرف جویباری بس
صدای پای آب از سمت بارانها شنیدنها
شبان تار تنهایی نیستان خیالم را
به آتش می‌کشد اندوه از یاران بریدنها
به دیوار قفس دلبسته‌ام از بس که تنهایم
مرا افسوس بالی نیست در فصل پریدنها
در این صحرای آتش چشمه‌های شعر من خشکید
خدایا قسمتم کن زیر بارانها دویدنها