بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

جامی از آشفتگی
ساعت ٤:٤٢ ‎ق.ظ روز ٢٥ اسفند ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، اهواز

تیغ بر قلبم بزن تا سرکشد فوٌاره ها

تا ببینی عاشقی جاریست در دل-پاره ها

من که تسلیم توام این خشم آتش زاده چیست؟

چند عاشق دیده ای در نسل انسان-واره ها؟

در قفس انداختی از باغ دورم ساختی

مرغ دل می پژمُرَد بردار این دیواره ها

رازداری نیست تا با او بگویم آنچه هست

سوختم من سوختم در بین این بیچاره ها

خلوتی خوش داشتم این عقل سرکش فاش کرد

پای دل رهوارتر می آمد از این باره ها

جامی از آشفتگی می خواهم ای کاشانه سوز!

ای خوشا در شهر عشقت حال آن آواره ها


 
هزار سالگی پیرمرد
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢۳ اسفند ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: ناصر خسرو ، شعر کلاسیک

شنیدم که هزارمین سال تولد ناصر خسرو است. به یاد این پیرمرد لجوج و نترس افتادم که گویی پس از هزار سال هنوز بر فراز کوههای بدخشان بر باروی قلعه ای سنگی ایستاده و نفرینهایش را نثار مردم بلخ و غزنین می کند.

سالها قبل، پیش از آنکه با خاقانی آشنا شوم با شعرهای پیرمرد دمخور بودم. در میان اشعار خشک و بدآهنگ و پرمغز او گاه مرواریدهای بی نظیری یافت می شود که دوست داری ساعتها آنها را زمزمه کنی. دیشب سراغ دیوانش رفتم و این شعر را که البته 8 سال قبل از موسوی گرمارودی شنیده بودم دوباره خواندم : 
 

بهار دل دوستدار علی
همیشه پر است از نگار علی . . .
 

موسیقی حماسی این شعر مرا به یاد قصیده دیگری انداخت که روزگاری در ایام خامی به استقبال آن رفته بودم

:صبا باز با گل چه بازار دارد
که دایم از او جانم آزار دارد. . .

و بعد شعر دیگری به یادم آمد که آن روزها در کتابهای درسی بود:

دیر بماندم در این سرای کهن، من
تا کهنم کرد صحبت دی و بهمن. . .

وقتی فکر می کنم چطور حاضر شد به همه چیزش، به شغلش، درآمدش، زندگی راحتش، پشت پا بزند عظمتش درنظرم چند برابر می شود و خودم را ناچیزتر از همیشه می بینم که حتی جرات یک عصیان کوچک ندارم.


 
شمارش معکوس
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢٠ اسفند ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: اهواز ، شعر خودم ، عاشورا ، حسب حال

نمی دانم چرا یاداشت قبلی پاک شده ! خوب شاید قرار نبوده آن شعر افشا شود.

100 روز دیگر از اقامتم در این شهر باقی مانده و بعد سومین هجرت آغاز می شود. امروز هم کودک نابالغی آمد و سنگی انداخت چقدر سعی کردم متقاعدش کنم که اشتباه می کند اما قبول نمی کرد. خدایا بهتر از اینان را نصیب من کن و بدتر از مرا ...

  درده روز گذشته فقط یک روز در این شهر بودم روزهای خوشی داشتم. بویژه سه روز گذشته. یکشنبه و دوشنبه کنگره بودم. مهمانان باسواد و اهل دلی دعوت شده بودند که بودن با آنها بسیار لذت بخش بود. دیدن چند آدم بزرگ بعد از مدتها نعمت بزرگی است. باید یاد کنم از آقای دکتر خانجانی که مرد بسیار باصفایی بود شعر هم می‌گفت برنامه اختتامیه را مشترکا اجرا کردیم و شور و حال عجیبی برپا شد. از همه جالبتر دیدن و شنیدن دو دوست قدیمی بود یکی پس از ۱۷ سال و دیگری پس از ۱۵ سال که از قضا در اتوبوس بغل دستم نشست و از اهواز تا شیراز همراه هم بودیم. پزشکی را تمام کرده بود و حالا سرباز شده در هویزه! زمانی که کنکور داد بهترین رتبه تجربی در استان را بدست آورده بود. او خیال می‌کرد که حالا در آمریکا هستم و من هم خیال می‌کردم که جایی همان دوروبرها باشد. اما هردو در همینجا بودیم در همسایگی هم! 

 

 

 دو سه نفر داستانم را خوانده اند و پیغام داده اند از اینکه می بینم این همه زحمتی که برای ستاره قطبی کشیدم زیاد به هدر نرفته خوشحالم. شاید یک روز داستان " روزی که خورشید ..."  را هم بنویسم. یک دوست هم برای یادداشت خالی قبلی پیغام داده اگر این دور وبرهاست دلم می خواهد ببینمش. کاش می دانستم آرزوی رفتن به کجا را دارد؟

 

و اما شعر  این هفته یادگاریست از سفر به شیراز (راستی بهارنارنجها دارند باز می شوند!)

 

تا تو هستی نفس ساقی میدان باقی است

 داستان عطش کهنه سواران باقی است

 

قصه‌ی غربت این قوم نخواهد خشکید

 تا که در چشم تو این چشمه‌ی باران باقی است

 

آن جوانمرد که در ظهر عطش طوفان کرد

 یادگاریست که از مادر شیران باقی است

 

تیغ افتاد ولی شعر تو از جا برخاست

 ای علمدار! بخوان تا به تنت جان باقی است

 

موجی از مرثیه انداخته ای در دل شهر

 این چه داغی است که از شام غریبان باقی است؟

 

بین من با تو که همخانه‌ی خورشید شدی

 رمز و رازیست که در سوره انسان باقی است

شیراز - روز عاشورا

 


 
سدی از بال ملایک
ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، عاشورا

اینکه دلباخته تا مرز عدم می آید

آفتابی است که از شرق حرم می آید

سدی از بال ملایک بگذارید که او

بی خبر از وزش تیغ ستم می آید...


 
دامن خیمه به بالا بزن
ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ روز ٥ اسفند ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، عاشورا ، اهواز

دیشب کسی داشت مرا صدا می زد. هوا سرد بود. راه افتادم داخل کوچه ها. بچه عربها سنج و دمٌام می زدند. داشتم می لرزیدم اما آهسته چند کوچه  دنبال سرشان راه افتادم.چقدر خوبست که وقتی آدم کسی را دوست دارد بتواند با صدای بلند داد بزند با صدایی به بلندی صدای سنج، صدای دمٌام...
 
دیروز از دانشگاه شیراز تماس گرفتند و مرا به کنگره ای درباره صحیفه سجادیه دعوت کردند.یک سال تمام با امام سجاد مانوس بودم. کتابهای زیادی درباره ایشان خواندم و آخر کار رسیدم به کتاب زیباترین روح پرستنده نوشته معلم شهید دکتر شریعتی این شعر را پس از مطالعه آن کتابها سرودم:
 

گرچه تا غارت این باغ نمانده است بسی
بوی گل می رسد از خیمه خاموش کسی

 چه شکوهی است در این خیمه که صد قافله دل
می نوازند به امیـــــد رسیدن جرسی

 دامن خیمه به بالا بزن ای گل که دلم
جز پرستاری درد تو ندارد هوسی

 ای صفای سحری جمع به پیشانی تو
بادپاییم و به گردت نرسیده است کسی

 بر سر دار تمنای تو گل کرد مسیح
یافت از شعله ادراک تو موسی قبسی

 راهی ام کن به تماشای جمالت بگذار
بر سر سفره سیمرغ نشیند مگسی

 چه صمیمی است خدایی که تو یادم دادی!
لطف محض است اگر نیست جز او دادرسی

باز شب آمد و من ماندم و این گریه و نیست
جـز ابوحـمزه توفـانی تو هم نفسی