بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

ستاره قطبی
ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: داستان کوتاه ، حسب حال

من مردی بی شناسنامه ام. همه زندگی ام یک ساک جمع و جور است که با خودم بر می دارم و از این شهر به آن شهر می برم. هیچ وقت نتوانسته ام بیش از یک هفته در یک شهر بمانم اما دو هفته است که در این شهرم. خاطراتم بیش از یک هفته باقی نمی مانند و بعد از آن آشوبی در دلم برپا می شود، انگار که جایی از تنم آتش گرفته باشد. موجهایی سهمگین در من برمی خیزند که همه چیز را زیرورو می کنند. آن وقت ساکم را بر می دارم و به ایستگاه می روم و سوار اولین اتوبوسی می شوم که مرا از این شهر ببرد. وقتی اتوبوس به راه می افتد، وقتی تنم را به راه می سپارم، تازه آرام می شوم. راه برای من گهواره ایست که شیرین ترین خوابها را در آن می بینم.


به یاد نمی آورم که تابحال به کدام شهرها رفته ام اما هیچوقت در شهری که نه رودخانه دارد نه کوه، پیاده نشده ام. همیشه در ساحل رودخانه ها یا در دامنه کوهها جایی هست که برای من ساخته اند، آنجا می نشینم، ازصبح تا غروب به مردمانی که رد می شوند نگاه می کنم، به چشمهایشان خیره می شوم، خطوط صورتشان و آرایش موهایشان را مرور می کنم، دنبال بوی عطرهایشان به راه می افتم شاید یکی از آنها خاطره ای از گذشته را در من زنده کند، اما هیچکس به من نگاه نمی کند، انگار هیچ کس مرا نمی بیند! همه مردم شهر از مقابلم رد می شوند اما حتی یکی ...آن وقت دوباره در دلم آشوب می شود.می فهمم که یک هفته گذشته است و باید بروم.


اما دوهفته است که من در این شهرم. این شهر هم رودخانه دارد هم کوه، و درختان بلند گردو که در دامنه کوه رسته اند و از دامن رود آب می نوشند.روز اول که به این شهر آمدم از ظهر گذشته بود که درویش را دیدم. درویش به هیات سرو می مانست با آن خرقه سپید بلند که تاروی گیوه هایش امتداد داشت، با گیسوانی سپید که از زیر کلاه قلندریش بیرون زده بودند و گرداگرد شانه هایش را فراگرفته بودند. درویش نه لباسش به لباس مردمی که دیده بودم می مانست نه صدایش. بار اول که مرا دید گلابدانش را کج کرد دستانم را پیش بردم چیزی در آن ریخت که عطری آشنا داشت انگار جزئی از وجودم آن را می شناخت. درویش نگاهی به من انداخت. زیر ابروان فرورفته اش هنوز دو ستاره قطبی می درخشیدند. سکه ای در کشکولش انداختم و رفت.


شش روز شش سکه در کشکولش انداختم و رفت. شش بار عطری آشنا را بوییدم و رفت. دیگر زیر درخت گردو می نشستم تا او بیاید و مردمانی را که بودند یا نبودند نمی دیدم.کلمه ای برای مکالمه با او نداشتم تا از راز آن عطر آشنا بپرسم تا آن دو ستاره قطبی را می دیدم دهانم قفل می شد، خاموش می ماندم و تا لحظه ای که او در ملتقای کوه و رود محو می شد تعقیبش می کردم.


روز هفتم تا نزدیک غروب زیر درخت گردو منتظر ماندم . درویش نیامده بود و کودکی که می خواست گردو بچیند سنگهایش را به درخت می زد اما سنگها روی من می افتادند و خون از سر و رویم جاری بود.. دلم آشوب شد، گفتم باید از این شهر میهمان آزار بروم. این درویش هم آمدنی نیست. ساکم را برداشتم که از دیگر ملتقای کوه و رود درویش ظهور کرد. خواستم بروم، دستش را بالا آورد و مرا متوقف کرد. لبهایش را به ظرافت شعری وحی گونه گشود و گفت :


به سنگ کودک نابالغی مرد عاقلی نمی رمد.


دستمالش را باز کرد، آن را روی صورتم انداخت طوریکه تمام صورتم را پوشاند. چشمانم را بستم دستمالش را پایین لغزاند و خونها را پاک کرد. گفت:


 دیدگانت را بگشای   !


چشمانم را باز کردم. کودک نبود و به جای آن زنی زیبارو ایستاده بود که بوی گلابدان درویش از پیکرش می تراوید. درویش گفت:


تو عاشقی بی معشوقی که از این شهر به آن شهر در پی عشقی آتشناک که روزی تورا خواهد سوخت سفر می کنی.


زن زیبارو با لبخندی که باران ملاحت از آن می بارید نیمرخش را از من برگرداند. تنها توانستم مرز گیسوان انبوهش را که در سیاهی شب محو شده بود، دنبال کنم. زن به سمت ستاره قطبی چونان موجی دور می شد و من در حیرت از آن همه زیبایی که فراتر از تحملم بود برجا خشک شده بودم.


حالا دو هفته است که در این شهرم، اما دیگر نه درویش را می بینم نه از آن زیبارو که در سیاهی شب گم شد اثری پیداست. این روزها بالای درخت می روم تا برای کودکانی که گرداگردم جمع شده اند و مرا دوست دارند گردو بچینم. کودکانی که در نگاهشان رازی از آن ستاره قطبی است.


 
زنبق دره
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: زن ، عین القضات ، مولانا ، شیخ اشراق

۱- اوایل هفته قبل کتاب زنبق دره اثر بالزاک را پس از یک سال وقفه مطالعه کردم. اگر چه تحمل نثرهای طولانی و توصیفهای متعدد او کار راحتی نیست اما دیدگاههای او درباره زنان و رفتار اجتماعی طبقه متوسط و طبقه اشراف جالب توجه بود. باید بگویم اگر بالزاک همان قدرتی را که در توصیف احساسات دارد در پرورش سیر کلی داستان داشت رمان او یک شاهکار می‌شد، اگرچه شاید نباید از نویسندگان مکتب رومانتیسم بیش از این توقع داشت. یک جمله بسیار زیبا در این کتاب بود : درد بی پایان است آنچه حدی دارد شادی است.

۲- اواخر هفته موج دریای اشراق مرا با خود برد. در گنجینه کتابهایم چند مروارید کوچک از نوشته‌های شهاب الدین سهروردی بود. صفیر سیمرغ ، لغت موران و رساله فی حقیقه العشق که یکبار چهار سال قبل آنها را خوانده بودم اما بهره چندانی نبرده بودم. داستان زندگی آن شیخ شهید را دنبال می‌کردم که به عین‌القضات همدانی رسیدم که او هم در ۳۳ سالگی به جرم کفرگویی کشته شد. چند رباعی از او خواندم. دیدم که آن جان عاشق که از تمام کلماتش عشق می‌بارد و هستی را جز با نگاه محبت ندیده است از این دلهای سنگی و روانهای خودپرست چه کشیده است. چه سخت است که انسان در شهری زندگی کند که هیچکس حرفش را نمی‌فهمد.

۳- یک بیت از حافظ ، 

شهر خالیست زعشاق بود کز طرفی/ مردی از خویش برون آید و کاری بکند

و یک رباعی از مولوی هم مرا پرواز دادند به دنیایی دیگر

تا خواسته ام از تو تو را خواسته‌ام / ازعشق تو خوان عشق آراسته‌ام

خوابی دیدم دوش و فراموشم شد / این می‌دانم که مست برخاسته‌ام


 
ترم جدید
ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شیخ اشراق ، عرفان

ترم جدید شروع شد . این ترم سرم شلوغتر شده. ۳ درس دارم و دو آزمایشگاه اما در عوض دانشجویان خوبی دارم.  الان فرصت ندارم شعری از خودم بنویسم تا ۲۰ دقیقه دیگر باید سر کلاس باشم به جایش شعری را که در رساله‌العشق شیخ اشراق دیده‌ام می‌نویسم:

گرعشق نبودیٌ و غم عشق نبودی

چندین سخن تازه که گفتی که شنودی؟

ور باد نبودی که سر زلف ربودی

رخساره معشوق به عاشق که نمودی؟


 
مشت
ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۸ بهمن ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، سیاست

یادداشت مفصلی برای این متن نوشته بودم که مجال ظهور نیافت. تاسف خورده بودم بر سکوت و رخوتی که فضای دانشگاهها را فرا گرفته و یادی کرده بودم از روزهای طلایی سالهای ۷۵ تا ۷۸ و اندوهی بر انتقامی تلخ که در پگاه ۱۸ تیر از جنبش دانشجویی گرفته شد.

آن یادداشت محو شد و به جایش این شعر را که پس از توقیف فله‌ای مطبوعات در سال ۷۹ سروده شد می‌نویسم.

 تا نوک مداد من  شکسته است

حرفهای مانده در گلو

                            بغض می‌شوند

چند روز بعد

بغضهای روبرو

                               مشت می‌شوند


 
آش دهن سوزی نبود
ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ روز ٩ بهمن ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، انسان

دیدمش آش دهن سوزی نبود

آن خیال و خواب هر روزی نبود

دیدمش سودی به حال من نداشت

بهره‌ای از عشق این آهن نداشت

کاش می‌پرسید آهنگ تو چیست؟

شادی افروز دل تنگ تو چیست؟

من نمی‌گویم شکوفایم نکرد

باغ گل بودم تماشایم نکرد

قسمتم از دیدنش غم بود و قهر

شهد را در کام من می‌کرد زهر

درجهالت تیغ صیقل خورده بود

اتٌحاد رنگهای مرده بود

شیشه صبرم شکست از سنگ او

من سلاح انداختم در جنگ او

نیمه مردان ریاکار زمین

مارها دارند در هر آستین

می‌‌روم این خانه بی خورشید باد

می‌گریزم سالتان بی‌عید باد


 
راه
ساعت ٤:٥٦ ‎ق.ظ روز ٧ بهمن ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال

به شیراز آمده‌ام. امروز هوا سرد بود ۱۳ درجه سردتر از اهواز. دیروز هم حافظیه بودم باران ریزی بارید.دایم این شعر خواجه را زمزمه می‌کردم:

تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول

آخر بسوخت جانم در کسب این فضائل

این روزهای تلخ فقط سفر مرا آرام می‌کند. شعر زیر را در سه سفر و در سه شهر سروده‌ام هنوز هم دارم روی آن کار می‌کنم

 

تو ای راه

تو ای از تکاپوی جان من آگاه

تو ای بانگ پیچیده در کوه

تو ای ردٌ تابیده تا ماه

مرا پیچ و تاب تو گهواره‌ای ناز

مرا با تو رازیست آن سان که با چاه

مبادا تو را هیچ پایانی

                         ای راه