بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

امتحانها تمام شدند
ساعت ٥:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢٧ دی ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: اهواز ، حسب حال

امتحانها تمام شدند مشغول تصحیح برگه ها هستم.

یکی از بچه ها روی پاسخ نامه چیز زیادی ننوشته بود در عوض 7 صفحه شعر به برگه اش ضمیمه کرده بود. شعرهایی از فروغ و شاملو می گفت که عدالت نیست و ایمان نیست و مردم نامردند و .... یکی دیگر عیناٌ نوشته بود : استاد ببخشید که خطم افتزاح است. یکی نوشته بود استاد من متاهلم کار می کنم مریضم اگر بیفتم اخراج می شوم. از 80 نمره 5/3 گرفت! اول ترم یک ماه پیدایش نبود وقتی فهمید حضور و غیاب می کنم با لباس مشکی و ریش نتراشیده آمد پیشم که پدرم مرده. نفهمیدم چهلم پدرش کی بود! سر جلسه میان ترم هم نیامد بعد گواهی آورد که قلبم ناراحت بوده نصف شب رفتم اورژانس. سر جلسه پایان ترم هم می گفت دندانم درد می کند و مدام می خواست بیرون برود.‌یعنی راست می‌گفت؟

چقدر افتادن دانشجوها تلخ است. سه نفر در درس مدار منطقی افتادند. 

 


 
سوغات اصفهان (2)
ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ٢٤ دی ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، زن

سوغات اصفهان (2)

در طول سفر رمانی از زویا پیرزاد را می‌خواندم : چراغها را من خاموش می‌کنم. رمان زیبایی بود، بدون تکلفهای رایج، روانکاوانه در محیطی آشنا. هفته قبل از آن هم رمان پرنده من را می‌خواندم باز هم رمانی ساده از یک نویسنده زن، به یادپرنده خودم افتادم. این شعر تکراری است اما دلم می‌خواهد دوباره بنویسم

 


غروبِ روزی از این روزها،

پرنده‌ای تنها

کنار پنجره‌ات بال بال خواهد زد

 

برایش آب بیاور

اگر دلت فوران کرد،

دانه‌ای بگذار

 

و آن پرنده معصوم

آب و دانه نخواهد خورد

اگر پرنده نمرد

بمان

دو آفتاب نگاهش کن

پس از اذان غروب

پرنده پیدا نیست

پرنده در شب گلهای چادرت جاریست

 


 
سوغات اصفهان (1)
ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ٢٠ دی ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، سفرنامه

هفته قبل کلاسها که تمام شد رفتم به اصفهان. حال و هوایم حسابی عوض شد. آرامش شیرینی پیدا کردم. هوای ابری ، روزهای بارانی، باران هایی تند اما زیبا، قدم زدن در ساحل آن رود زنده، ایستادن روی پل خواجو و نگاه کردن به دستان مهربان پیرمردی که به پرندگان مهاجر غذا می‌داد. هیچ وقت اصفهان را اینقدر زیبا ندیده بودم. وقت باران آدمهایی از هر سن و سال روی پل جمع شده بودند: جوانهایی که دسته جمعی ترانه عاشقانه می‌خواندند، پیرمردی که در دستگاه شور آواز می‌خواند... پاینده باد دولت دیوانگی : آزمودم عقل دوراندیش را / بعد از این دیوانه سازم خویش را

 

بی هیچ منتّی لبم به سرودن باز شد و دستم به نوشتن:

 

 

در پرده نشسته بود از فرط حیا

 

ما آینه‌ای به دست مشغول دعا

 

او پرده گشود و عکس خود با ما دید

ما عاشق او شدیم و او عاشق ما


 
لرزش زمین دل تو را شکست
ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ روز ۸ دی ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: ایران

در شهر یکی کس را هشیار نمی‌بینم

هریک بتر از دیگر افتاده و ویرانه

 


 
تسبیح رعد یکساله شد
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ٧ دی ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، اهواز ، انسان

بیش از یکسال پیش بود که با شخصی که برخی او را پدر اینترنت ایران می نامند آشنا شدم و او مرا با دنیای وبلاگ آشنا کرد. همیشه دلم می خواست نام اولین مجموعه شعرم تسبیح رعد باشد اما کسی به من گفت دنبال نام و آوازه نباش. شعرهایم در سینه حبس شدند تا رتبه اول دانشگاه شدم. این صفحات آخرین تقلای من است برای اثبات زنده بودن در فضایی که مردگان را گرامی تر می‌دارد. این صفحات بهشت دل است برای انسانی که در شهر آتش و در حسرت باران و لبخند می زید.

و تو ای دوست از زمستانی که این بهشت را فراگرفته پرسیده بودی زمستانی که از پاییز آغاز شد و انگار دست از سر این صفحات برنمی‌دارد. چگونه است حال انسانی که او را بخاطر یک مشت گندم از بهشت رانده‌اند و به این خاک سرد زرپرست خالی از معرفت آورده‌اند. و من روزهاست گرفتار این سوالم که آیا یک مشت گندم این همه ارزش داشت؟

باشد! این هم شعری شاد. یادمان روزهای سبز دیروز؛ برای تو و همه آنانی که دوستشان دارم

با شوق تنفس هوایی تازه

پر می‌زنم از دلم به جایی تازه

با دست پر آمدم به شهرت ای عشق

سوغاتی من ترانه هایی تازه


 

گشتم گشتم شهر دلم را گشتم

غیر از تو کسی نیافتم برگشتم

هرجای دلم که در زدم پرسیدم

غیر از تو کسی نبود: عاشق گشتم


 
بهار باشم یا سنگ؟
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ٢ دی ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم

این روزها فقط به سپری شدن زمان می‌اندیشم. به جز لحظه‌های تدریس که از مصیبتهای این زندگی نادلخواه و نادلپذیر رها می‌شوم مابقی لحظه‌هایم مجرم وار زیستن است. کاش نسیمی می وزید و این هوای شرجی را زیرورو می‌کرد. شاید امشب باران بارد. فردا به تهران می‌روم به شوق دیدن آخرین حلقه‌های زنجیر معرفت.

این شعر را بهمن ۷۴ سرودم وقتی برای کنکور درس می‌خواندم 

دلم گرفته از این لحظه های تیره و تنگ

مرا ببر به تماشای لحظه های قشنگ

بیا و از دل چشمان خود ترانه بریز

دلم گرفته از این شعرهای بی آهنگ

هنوز دامنم از لکه‌های تیره تهی است

هنوز ساده ترینم در این هزاره رنگ

اسیر عادت و تکرار می‌شوم یکروز

و محو می‌شوم آخر در این هزاره رنگ

چه عقده ها که کمین کرده در فضای دلم

چه بغضها که به دامان سینه ام زده چنگ

بهار باشم یا سنگ؟ مشکلم این است

دریغ! با دل سبزم هنوز دارم جنگ


 
سفر کن
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ٢ دی ۱۳۸٢  کلمات کلیدی:

سفر کن ای دل عاشق از اين ديار غريب

که اين قبيله ندارد ز عاشقی خبری

--------------------------------------------------------------

شايد خدا می‌خواست تقديرم چنين باشد

تقدير من تنها ترين مرد زمين باشد

---------------------------------------------------------------

نه ستاره‌ای در اين شب نه هلال ماه دارم

کرمی به آسمان کن که شبی سياه دارم

به شکستگی رسيدم پس از آبگینه بودن

که به اندازه ساده زيستن گناه دارم