بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

یک لحظه اگر
ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱٢ بهمن ۱۳۸۱  کلمات کلیدی: شعر خودم ، اهواز

بالاخره وارد اهواز شدم. دو روز اول به من سخت گذشت ولی کم کم به فضای جدید عادت کردم. از دوستان خوبم رضا ابوالحسن و حامد که هنوز یادی از من می‌کنند سپاسگزارم

باید که به حرف دل من گوش کنی
این آتش تازه را تو خاموش کنی
جان تو قسم تو را نخواهم بخشید
یک لحظه اگر مرا فراموش کنی


 
پرنده ای تنها
ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ٧ بهمن ۱۳۸۱  کلمات کلیدی: شعر خودم ، اهواز

حالا در شیراز هستم. شهری زیبا پر از خاطرات شیرین. پر از دوستی های ماندگار. در شیراز هیچوقت دلتنگ نمی‌شوم.
امشب به اهواز می‌روم. برای شروع یک زندگی تازه .
ای سرنوشت شیرین!
پرنده دارد به سوی تو می آید. در شب گلهای چادرت جایی برای او باز کن. این پرنده تنهای تنهاست!

غروب روزی از این روزها
پرنده‌ای تنها
کنار پنجره ات بال بال خواهد زد
برایش آب بیاور
اگر دلت فوران کرد دانه‌ای بگذار

و آن پرنده معصوم
آب و دانه نخواهد خورد
اگر پرنده نمرد
بمان
دو آفتاب نگاهش کن
پس از اذان غروب
پرنده پیدا نیست
پرنده در شب گلهای چادرت جاریست


 
آخرین روز اقامت من در تهران
ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۳ بهمن ۱۳۸۱  کلمات کلیدی: شعر خودم ، تهران

امروز آخرین روز اقامت من در تهران است . بعد از 28 ماه باید تهران را ترک کنم. مقصد بعدی من ساحل رود کارون (اهواز) است. قرار است مدتی در دانشگاه اهواز تدریس کنم. این دومین هجرت خود خواسته در زندگی من است. دوباره غربت،دوباره تنهایی... باید از همة دوستانم دل بکنم، چه دوستانی که در تهران پیدا کردم،چه دوستانی که از شیراز با من آمدند. این بار دیگر هیچکس همراه من نیست.
خداحافظ همه دوستان خوب من
خداحافظ دانشگاه شریف، خداحافظ بچه‌های خوب شرکت
خدایا! تو پشت و پناهم باش و در راهی که پیش رو دارم مرا تنها مگذار.
شعر زیر را که 5 سال قبل سرودم (روز تاسوعا سال 1419 قمری) به همة دوستان خوبم تقدیم می‌کنم

حس رفتن

حس رفتن دارم
کسی انگار مرا می‌خواند
من چه آرام، چه شادم!
بار من سنگین نیست
دلی از دستم غمگین نیست

من اگر رفتم،
خاطراتم را با من دفن کنید
بگذارید همان مرد مسافر باشم
که غریبانه از این کوچه گذشت
و کسی، هیچ کسی، او را نشناخت
و مهم نیست که بعد از من نامم باشد یا نه

اهل این شهر نبودم
خانه‌ام اینجا نیست
چند روزی را مهمان شما بودم
روزتان پر خورشید،
شبتان مهتابی!
کسی از ساحل آن رود مرا می‌خواند


 
باغ و برگي بفرست
ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢ بهمن ۱۳۸۱  کلمات کلیدی:
باغ و برگي بفرست
دستهايت اگر از جنس بهارند هنوز
تكه اي ماه بياويز به اين ظلمت محض
روزهايم شب تارند هنوز


كام خشكيده ما را بنواز
تو كه با چشمه و با رود تناسب داري
عطشي دارم از آن گونه كه صحرا و كوير

يكي از آن كلمات تو برايم كافيست
كلماتي كه بسازند كبوتر از خاك
و در آن روح بريزند
و كبوتر برود تا خورشيد
برود تا افلاك

چند ماهي است كه بي تابم و بي بارانم
رعد و برقي بفرست
رعد هم رشتة تسبيح تو را مي‌خواند …

كرج- آبگير بيلقان
شهريور ۸۰
 
ماه ارديبهشتي
ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ٢ بهمن ۱۳۸۱  کلمات کلیدی:
چندشب پيش در يك شب سرد زمستاني با دوستي كه متولد ماه ارديبهشت بود قدم مي‌زدم. در حوالي دربند بوديم كه نم نم باران آغاز شد. ساعتها آمدند و گذشتند و ما از بهشتي كه ساخته بوديم لذت مي‌برديم.

يك هفته گذشته است و من هنوز از شراب آن شب مستم . شعر ناتمام زير كه سال قبل سروده ام ترجمان حال امروز من است.

ببار آسمان
كه من همدمي مثل باران ندارم
نمايان شو
اي ماه ارديبهشتي
كه من تاب چندين زمستان ندارم