بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

رضا
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ٤ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: ایران

خلبان گفت: صلوات خاصه امام رضا و صدای حاج رضا انصاریان در هواپیما پیچید. من دوباره دلم گرفت. دیشب هم دلم گرفت وقتی فیلم آخرین اجرایش در شب شعر عاشورا را می دیدم: حسین .. آرام جانم ...

صبر کردیم تا نماز جمعه تمام شود و مریم گلی به خواب نیمروزی برود اما مریم نخوابید. از پشت بام خانه حرم را دیده بودم. یک دقیقه بیشتر فاصله نبود و دلم بی تاب دیدار. این سفر به این راحتی در آخرین روزهای اقامت من (در حالیکه ناامید بودم از زیارت آقا) جور شده بود و من هنوز تشنه بودم. فرزند، بدجور آدم را مقید می کند، رام می کند ... راه افتادیم به سمت حرم. وسط راه مریم خواست که بغل اش کنم. درجا خوابش برد.

هوس کردم که نماز ظهر و عصر را در بالاسر بخوانم. تا چشمم به ضریح افتاد یاد مهدی افتادم که صبح ما را تا فرودگاه رساند. از روز اولی که آمدم شیراز می خواستم او را ببینم و درست در آخرین لحظات این اتفاق افتاد. چه صبری دارد این بشر و چه ایمان استواری دارد همسر او که ده سال است درد را با شکر تحمل می کند:

لطفی است که می کند غمت با دل من / ور نه دل تنگ من چه جای غم توست

یاد داستان سه خرما افتادم و برای سومین شهد زندگی شان دعا کردم. حرم شلوغ بود مثل همیشه. پیرمردی که داشت در بالاسر نماز می خواند به من اشاره کرد که بیا و جایش را به من داد. اول دو رکعت نماز خواندم برای پدرم. چهارشنبه سر خاک اش بودم. غر زدم که من دیگه حوصله ندارم و چند دقیقه بعد آن اتفاق شیرین افتاد که اگر روزی روزگاری ماجرای این شش ماهه را بنویسم خواهید دید که دعا بر سر خاک پدر چه می کند! نماز که تمام شد بیرون آمدم که بروم سر قبر حاج رضا خیلی دلم تنگ بود. قالبیاف شهردار تهران را دیدم و مسیرم را کج کردم به سمت قبر شیخ بهایی که زیارتش مرا به یاد داستانی شیرین می اندازد که 20 سال قبل آقای حسان برایم تعریف کرد. بدین مضمون که وقتی امام رضا هست از دیگری چیزی نخواهید. من اما در زندگی و حرفه ام قول و قراری دارم با شیخ بهاء.

و رفتم به صحن آزادی، بهشت ثامن، مزار حاج رضا. گریه سبک می کند آدم را.

پی نوشت:

عذر می خواهم از مخاطب برای این قدر تلگرافی نوشتن.


 
برق غیرت
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

شنبه سفر کوتاهی داشتم به تهران برای ملاقات با یکی از مقامات. این دیدار به همت دوست عزیزی که از رفقای شریف است و غیرت دارد میسر شده بود. این غیرت خیلی کلمه مناسبی است که یکی از روسای سابق دانشگاه شریف، سه هفته پیش به من یاد داد. می گفت: برای حل مشکل ها قانون کافی نیست، غیرت لازم است.

فصل بازگشایی دانشگاهها بود و بلیت هواپیما گیر نیامد. توفیقی شد که پس از ده سال فاصله ملک سلیمان تا تهران را با اتوبوس طی کنم و دو شب متوالی پشت سر جنابان راننده از انواع آهنگ های فرح بخش فارسی و ترکی و عربی استفاده کنم. ظاهرا دیگر جوات یساری و هایده و داریوش از مد افتاده اند و چهره های جدیدی وارد دنیای موسیقی جاده ای شده اند. مخفی نماند که راه ها بهتر شده اند. اتوبوس ها و کیفیت استراحتگاه ها نیز. پلیس هم حضور مستمر دارد در جاده و مسافران را مجبور می کند به بستن کمربند ایمنی.

سفر پر برکتی بود. در همان فرصت کوتاه چند دوست خوب را دیدم. حتی چند دقیقه ای که دانشگاه بودم رضا را که از دانشجوهای اهواز بود و حالا دارد پایان نامه دکترایش را با موفقیت می نویسد دیدم و روان و دوان چند بحث خوب کردیم. رفتم به خانه بهترین دوست و از آنجا تلفنی با او که هزاران مایل دورتر است صحبت کردم. یکی از راننده هایی که مرا سوار کرد آدم با حالی بود از او خواستم که مرا چند جای دیگر هم ببرد. در طول راه مفصل گپ زدیم. سال ها قبل ناخواسته آدمی را زیر گرفته بود و زندان افتاده بود. وثیقه گذاشته بود که از زندان بیرون بیاید تا پول دیه را جور کند. سراغ قوم و خویش ها رفته بود اما رویش را زمین انداخته بودند تا اینکه رفقای هیأتی اش از ماجرا خبردار شده بودند همه پول روی هم گذاشته بودند، کارگرها دو روز حقوق شان را و ... نهایتا پول جور شده بود. می گفت اگر خوب زندگی کنی در تلخ ترین شرایط هم خدا رهایت نمی کند. می گفت: با مردم خوب باش، گذشت کن، شکر کن ...

دوستی را دیدم که مسافر بود و رفت. از عوض شدن آدم ها برایش گفتم بی آنکه خودشان بفهمند. خدا به همراهش

اینکه با آن مقام چه گفتیم بماند تا بعد لبخند


 
اولین حافظیه
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢٢ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حافظ ، ایران ، پدرانه

دیروز بالاخره رفتیم حافظیه. گل گلی را هم با خودمان بردیم. توی راه برایش توضیح دادیم که داریم میریم خونه "دل می رود ز دستم"  
این شعر لالایی یک سالگی مریم بود و خوب به یاد دارد. به محض ورود گریه کرد که چرا آقاهه بلیتش را پاره کرد؟ بعد هم تا چشمش به حوض های آبی افتاد جناب حافظ را بی خیال شد و  و تا کمر رفت توی آب. تعداد مسافران تابستانی بیش از حد تصور من بود بیشترشان هم متوجه نبودند کجا هستند. خلاصه آن خلوت خاصی که دلم می خواست حاصل نشد. 
با هزار کلک گل گلی را راضی کردیم تا روی پله های مدور اطراف آرامگاه بنشیند تا فال بگیریم. من این روزها ذهنم زیاد درگیر است این را مادرم خوب می فهمد از سکوتم. به جامعه ای فکر می کنم که سال ها به عقب رفته. به شهری که دیگر زیبا نیست و انگار یک لایه غبار رویش نشسته. به اختلاف طبقاتی و مردمی که عصبی تر از قبل شده اند. به خیابانهایی که عجیب شلوغ شده اند و ماشین هایی که مدام بوق می زنند ...

شب اولی که تهران بودیم گل گلی از خواب پرید. گریه وحشت ناکی کرد. در میان گریه هایش می گفت: من خونه ندارم! دلم کباب شد برایش. دیشب هم دو ساعت گریه کرده بود.  بهانه بالش سبزش را گرفته بود و گفته بود: اینجا مسافرت نیست. دخترکم تمام خاطره هایش را، تمام شناسایی اش را،  از دست داده. ما چیز زیادی با خودمان نیاوردیم:

با شش چمدان آمدم از شهر شمالی

تا باز کنم پنجره ای رو به زلالی.

فاتحه ای خواندم و دیوان حافظ را وا کردم:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند   واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند   باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی   آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینه وصف جمال   که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب   مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد   که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد   اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود   که ز بند غم ایام نجاتم دادند

 
برنگرد! پشیمون می شی!
ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، ایران ، شعر خودم

این جمله را این روزها بارها شنیده ام، از راننده تاکسی تا استاد برجسته دانشگاه شریف:

گیر کرده بودم در ترافیک میدان هفت تیر. ماشینی دربست کردم که مرا نجات بدهد از آن غوغای آهن و دود. راننده از من هم نا آشناتر بود به راههای زمین. بدترین مسیر ممکن را انتخاب کرد و ساعتی از محضرشان فیض بردیم. 25 سال لباس فروش بوده در پاساژ کویتی ها و حالا راننده تاکسی شده بود که ای کاش نشده بود! یک دفعه شروع کرد قصه یکی از آشناهایشان را گفت که در خارج دکترا گرفته بود و به وطن برگشته بود تا خدمت کند و حتی با 3 وزیر یا معاون وزیر ملاقات کرده بود. همه کارش را تحسین کرده بودند، اما آخر کار او را به بهانه ای واهی رد کرده بودند. قصه پشت قصه می گفت ... لبخندی زدم و به ملاقات طولانی ام با آن استاد شریف فکر کردم که از استانفورد دکترا گرفته بود و با چه اصراری می خواست مرا راضی کند که تهران جای تو نیست. آخر ملاقات جمله ای به او گفتم که به فکر فرو رفت. فردا صبح پیامکی فرستاد که روی حمایت صد در صد من حساب کنید ...

حالا در شیرازم، نشسته ام در حیاط خانه پدری روی تختی که ده سال پیرتر شده. یاکریمی (قمری) که بر شاخه های نارنج نشسته آواز می خواند. هر از گاهی هم توله سگ همسایه پارس می کند. من و مادر تنهاییم در این خانه. مریم گلی دیروز اینجا بود، مشغول کشف لذت آب بازی. دو سه بار لباسش را عوض کردم. انگشتش را فرو می کرد در شیر آب تا آب با فشار بزند بیرون. بعد روی گهواره ای خوابید که بیش از نیم قرن عمر دارد گهواره ای که همه بچه ها و نوه های مادر به نوبت در آن خوابیده اند.

مادر یک گونی نشانم داد. پر بود از کتاب ها و جزوه هایی که در دانشگاه اهواز تدریس می کردم. روی یکی از برگه ها چند بیت شعر ناتمام باقی مانده بود:

 

زندگی ات حجمی از نجابت و عشق است

زندگی ام موجی از جسارت و امید

من به همین دلخوشم که چند صباحی

در دل تنگم صدای پای تو پیچید

 

چشم من از جنس پنجره است همیشه

چشم تو از جنس ابرهای بهاری

تشنه یک قطره آب مانده دل من

پنجره را باز کرده ام که بباری


 
تهران و آدم هایش
ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱٢ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

چند روزی است که اینجا هستم. آدم ها را می بینم. آدم های بلند، آدمهای کوتاه. آدمهای پیچیده، آدمهای صاف. آدمهای شاگرد، آدمهای استاد. آدمهای متوهم، آدمهای آگاه.

قدم می زنم در محیط دانشگاه. قدم می زنم ، راه را می شمارم و آدم ها را...

یک روز باید بنویسم حکایت این روزها را.

فردا می روم به شیراز.


 
معمای زمان
ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ روز ٢ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر خودم

از خوبی های خانه تکانی یکی هم این است که آدم شعرهای ناتمامش را پیدا می کند:

 

شکوه ها با آسمان دارم هنوز

در گلویم استخوان دارم هنوز

بعد از آن باران تلخ برگ ریز

خیمه در خاک خزان دارم هنوز

ابر می بارد زمین تر می‌شود

من کویری بی کران دارم هنوز

نیش ها از مار غفلت خورده‌ام

ترس ها از ریسمان دارم هنوز

اهل این گودال ویران نیستم

آرزوی نردبان دارم هنوز

بال های رفتنم را پس دهید

من هوای آسمان دارم هنوز

در درونم پیچ و تابی تلخ و سخت

از معمای زمان دارم هنوز

آفتاب غیرت آیا روشنی؟

در شب حیرت مکان دارم هنوز

۲۰۰۵- واترلو


 
حیاط خانه پدری
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢٤ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

زنگ زدم به مادر. شیراز بود. داشت حیاط و حوض خانه پدری را تمیز می کرد تا وقتی مریم گلی می آید آنجا بازی کند.

با کلامش سفر کردم به کودکی هایم ...

همه تابستان ما در حیاط می گذشت. فواره حوض را تا آخر باز می کردیم و زیر شعاع های آب می دویدیم. آنقدر آب بازی می کردیم که لباس کم می آوردیم. ابتدا خانه ما یک حوض بزرگ سبز داشت با دیواره کاشی. من اگر در آن می رفتم آب از سرم می گذشت. از ترس آن را برداشتند و جایش یک حوض کوچک مرمر گذاشتند. خانه پدر بزرگ در جهرم حوض بزرگی داشت با کاشی های فیروزه ای که عمقش زیاد نبود اما برای ما حکم استخر را داشت در تابستان گرم جهرم. نخل تناوری که در حیاط بود بر حوض سایه می افکند. نخلی که هر وقت به بازی باد با برگهایش نگاه می کردم غرق رویا می شدم. آهنگی داشت مثل صدای موجهای دریا. شب ها که روی پشت بام می خوابیدیم، شاخه های نخل که حالا نزدیک تر شده بودند ترس در دلم می ریختند. حیاط خانه پدر بزرگ نهال یاس داشت و محبوبه شب. شب که با هم از مسجد بر می گشتیم عطر محبوبه ها حیاط را پر کرده بود. بعد از سی سال، حالا هم نفس که می کشم عطر محبوبه ها جاری می شود در سینه‌ام.

حیاط ما گل نداشت. غیر از درخت نارنج و خرمالو که شاخص خانه های شیراز است، درخت توتی داشتیم که هم سن من بود و انگوری که بر نیمی از حیاط سایه افکنده بود. شاخه های مو، سرک می کشیدند به خانه همسایه، همسایه‌ای که بخش پررنگی از خاطرات کودکی من پرورده اوست. چهار و نیم ساله بودم که پدرم کلام خدا را به من آموخت. روش کارش این بود که از آخر قرآن شروع می‌کرد و هر روز یک سوره را به من و خواهرم می آموخت. تجوید و مخارج حروف را هم آهسته آهسته در لابه لای سوره ها به ما یاد می داد. به سوره فیل که رسیدیم پدر به سفر رفت و از همسایه خواست که کلام خدا را با ما تمرین کند. همیشه به شوخی به همسایه می گفتم: شما بزرگترین سوره قرآن را به من آموختید و حق بزرگی بر گردن من دارید. این همسایه ما سالها بود که سن اش در هشتاد و شش سالگی ثابت مانده بودند. می‌گفتند سن واقعی‌اش را نمی گوید که چشم نخورد. اصالتا اهل برازجان بود. غذایش در روز نوزده کله خرما بود و یک کاسه ماست. پسر بزرگش خیاط بود. پسر دیگرش در اداره ثبت کار می کرد. پسر کوچکش معلم دبستان بود. اتاقش پر بود از کتاب و مجله دانستنی ها و دانشمند. من با چه ولعی کتاب ها و مجله هایش را می خواندم. اجازه داشتم به اتاقش بروم و هر کتابی می‌خواهم بردارم. همسایه، پسر دیگری هم داشت که مریض احوال بود. یک کلیه اش را به خواهرش داده بود که عمرش وفا نکرد. هر شب جمعه می رفت سر خاک خواهر. یک خواهر دیگر هم داشت به اسم فاطمه خانم که همدم مادر من بود و دیر ازدواج کرد.

جناب همسایه غیر از قرآن، یک کتاب دیگر را هم فراوان می خواند: کلیات سعدی، و لای صحبتهایش حتما اشاره ای هم می کرد به سعدی علیه‌الرحمه و بیتی از او را هر طور بود وسط حرف هایش جا می‌داد. مثلث سعدی، فردوسی و مولوی این گونه بود که در کودکی من شکل گرفت. 

از خوبی های غربت برای من یکی این بود که مرگ همسایه را به چشم ندیدم. در خیال من او همیشه زنده است. شاید رفته دروازه تا میوه بخرد یا در مغازه علی آقا خیاط نشسته و شعر سعدی می خواند. بالاخره پیدایش می‌شود.


 
← صفحه بعد