بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

نامه ای به دوست (آزادی و اجتماع)
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ٢ خرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: شعر خودم ، نامه

سلام بر عارف سرخسی عزیز

خواندن نوشته‌ای از تو برایم بسیار شیرین است. احساس اینکه یک نفر دیگر در بین آجرهای سرخ هست که مثل من فکر می‌کند وصف ناپذیر است. 

گلایه ام از دیدار دیر به دیر تو را پنهان نمی‌کنم که زندگی، حباب است و عمری کوتاه تر از آذرخشی در شب دارد. چهارشنبه ها هنوز سراغ تو را می‌گیرند.

ای یار! به زوال زمانه تن مسپار!

از اینکه نوشته های بهشت دل را دنبال می‌کنی بسیار شادمانم. در این زمانه پر دیوار و دوران آدم هایی که فهم‌شان اعوجاج دارد، در روزگار غلبه حاشیه بر متن، در عصر خوانندگان کم حوصله، نگاه ذره بین و نکته سنج تو و چند همراه دیگر، آتش نوشتن را در من زنده نگاه می‌دارد و الا همه بُردار ها به جهت دیگری نشانه رفته‌اند.

جهان غم انگیز را می‌فروشم
سراپای پاییز را می‌فروشم
به یک لحظه‌ی ساده ی با تو بودن
همین عمر ناچیز را می‌فروشم...

اما درباره آن جمله زیبا که نوشته بودی: 

"می‌توان آیا در پوسته‌ی خشک زمان که ما را در بر گرفته، از راه خیال به هوای دل خود روزنی باز کرد؟"

چه می‌توانم بگویم؟ اگر در جزیره دور افتاده‌ای باشی، شاید. اما در اجتماع فرزانگان و واعظان گاهی دهانت را می‌بویند ...، دلت را می‌جویند... ما در اجتماع، تنها توهمی از اختیار و آزادی داریم‌. به صدها سلسله ما را بسته‌اند. در عصر ارتباطات -که از قضا رشته‌ی ماست- دیگر جزیره دور افتاده ای هم وجود دارد. 


درباره روز معلم هم خدا را شکر آن نظریه گذار به گروه ثانویه هست که مشکل را آسان می‌کند. بازهم از بزرگ‌منشی توست که به یاد من هستی و الا من علمی به شما نیاموخته‌ام اینها که سر کلاس می‌گوییم فن است نه علم. نه در این کالکتور ها چیزی جمع می‌شود و نه این امیترها تشعشعی دارند.

بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد

یا به قول آن شاعر دانشکده فنی:

من کالکتور می‌شوم تو بیس شو
من سلیمان می‌شوم بلقیس شو لبخند

باقی بقای تو باد. 


 
محک تجربه
ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

سه هفته پر اضطراب گذشت. دلیل این حیرانی، نزدیکی رقابت ها و تنهایی رییس جمهور روحانی در سطوح رسمی حکومت بود. تنها حامی او که سمتی رسمی داشت هاشمی رفسنجانی بود که دی ماه به یارانش پیوست و حالا جایی در آن بالاها دارد لبخند می‌زند. علی لاریجانی هم اگرچه دارد آهسته آهسته به اردوگاه اعتدال کوچ می کند اما تعلقات و محذورات خودش را دارد.

مخالفان پر قدرت روحانی دست به دست هم داده بودند که او را یک دوره ای کنند. از چند ماه قبل سناریویی چند مرحله‌ای چیده بودند که آرام آرام سید گمنام را بر کشند. اگر چه سید تا دو ماه قبل نامزدی را انکار می کرد، اما نشانه ها آنقدر زیاد بود که معلوم می کرد مهره اصلی اوست و قالیباف و ضرغامی و بذرپاش و دیگران مهره های پیاده شطرنج اصول گرایان هستند تا وزیر سیاه، شاه سفید را کیش و مات کند. برنامه این بود که همه با هم نامزد شوند تا در مناظره ها از چند جهت به رییس جمهور حمله کنند تا او را از چشم مردم بیندازند و اگر موفق بودند، همه به نفع سید کنار بروند تا روحانی را شکست دهند. 

شورای نگهبان البته زحمت اصول گرایان را کم کرد و از میان بیش از دوازده داوطلب اصول گرا تنها ۳ نفر را تایید کرد. زاکانی که آماده بود برجام را نقد کند احراز صلاحیت نشد. قرار شد باقر تخریب چی باشد و از همان ابتدا زیر میز بزند تا تمرکز رقیب را به  هم بریزد و سید ابراهیم بت شکن، مظلوم و موقر بنشیند و وارد دعوای آنها نشود. اما چند اتفاق نقشه های اصول گرایان را نقش بر آب کرد. اول درایت اصلاح طلبان در ارسال ژنرال دولت، اسحاق جهانگیری، به عرصه مناظره ها، دوم افراط قالیباف در سیاه نمایی علیه دولت، سوم چهار دقیقه توفانی روحانی در پایان مناظره ها، چهارم سخنان معقول هاشمی طبا، پنجم ضعف سید در بیان و دفاع از برنامه های خود در مناظره ها و دست آخر، پدیده‌ای به نام امیر تتلو که اشتباه هولناک ستاد سید بود*.

حالا مقامات رسمی کشور که در پیام هایشان به رییس جمهور منتخب تبریک هم نگفتند با مردی مواجهند که ۶ میلیون بیشتر از دور قبل رای آورده و در مبارزات انتخاباتی، مطالبات مردم را بالا برده. 

ماه ها قبل در جمع دوستان گفته بودم، روحانی کاری کرده که در این نبرد برنده خواهد شد و آن گسترش زیر ساخت های اینترنتی و راه اندازی اینترنت همراه بود که از سال ها قبل در بیشتر کشورهای جهان بود اما در ایران نه. می گفتند طرفداران روحانی فقط در اینترنت زیادند اما معدل چند نظر سنجی معتبر اینترنتی دو روز مانده به انتخابات رای روحانی را ۵۸% و میزان مشارکت را بیش از ۷۰% نشان می‌داد که در عمل همین اتفاق افتاد. حرف دیگر مخالفان این بود که ایران فقط تهران نیست و طرفداران اصلاحات فقط در تهران اکثریت دارند، اما دیدیم که همه ایران به روحانی رای دادند  و در برخی از استان ها درصد رای او بیش از تهران بود. 

باور کنیم که زمانه عوض شده و مردم آگاه تر شده اند و وعده ۲۵۰ هزارتومان کارانه یا ۱۵۰ هزارتومان یارانه کمتر از گذشته خریدار دارد. دروغ ها و تحریف ها را هم می شود با یک جستحوی ساده بر ملا کرد. خیلی از ادعاها و حمله های قالیباف شاید ۸ سال قبل اثر داشت اما زمانه عوض شده. 

طیفی از مخالفان روحانی تنها یک اقلیت پر سر و صدا هستند که نمی خواهند باور کنند در اقلیت اند. دور هم می نشینند و برای هم نوشابه باز می کنند. مردم را مشتی عوام مقلد گرسنه می بینند که رای شان زینت است و با ترس دین یا وعده نان می شود رای شان را خرید.

روحانی هم مثل همه ما خالی از ایراد نیست. من هم در این ایام برخی از رفتارش را نپسندیدم .عملکرد چهارساله او هم خالی از اشکال نیست، اما ما باید در بین گزینه های موجود یکی را انتخاب می کردیم که تجربه و کارنامه او روشن است. حالا او رییس حمهور ۱۰۰% مردم است باید برای او دعا کنیم و به او کمک کنیم که این خاک پاک را آباد کند.

پی نوشت:و به همه این موارد باید حمایت رهبر اصلاحات را هم اضافه کرد.


 
روز معلم امسال
ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: علامه طباطبایی

روز معلم امسال روز عجیبی بود.

ساعت ۸ صبح با وحید دانشجوی دکترایم جلسه داشتم. دیدم هیچ  حواسش نیست.  البته گفت که شب قبل کلا در دانشگاه بوده و فقط ۲ ساعت خوابیده. وحید را مشترکا با یکی از استادان خودم راهنمایی می‌کنیم. آخر جلسه گفتم حالا ما که هیچی ولی امروز پیش حضرت استاد برو و روز معلم را به ایشان تبریک بگو.

بعد با بچه های کارشناسی کلاس داشتم. دیدم آنها هم اصلا توی باغ نیستند. حتی شعری هم آماده کردم که در صورت اصرار بیش از حد بچه ها سر کلاس بخوانم (استاد! بگو حجم دل تنگ چقدر است؟). با خودم گفتم احتمالا فصل میان ترم هاست و ذهن بچه ها درگیر. از طرفی با تئوری گروه ثانویه این گونه رفتارها توجیه می‌شود. یک نظریه‌ای دارم که دانشگاه در کشور ما در حال گذار از یک گروه اولیه به گروه ثانویه است. مثلا امسال گروه های دانشجویی در روز استاد برنامه‌ای در دانشکده اجرا نکردند. پارسال برنامه متوسطی داشتند و دو سال قبل برنامه‌ای وزین.

کلاس که تمام شد یکی از خانم ها با ترس و لرز آمد پای آسانسور و در ۵ ثانیه تبریک گفت و رفت. 

عصر با بچه های ارشد و دکترا کلاس داشتم. تعدادی از دانشجوهای خودم هم این درس را گرفته اند. با خودم گفتم اینها بزرگترند لابد یک چیزی می‌گویند. دیدم الحمدلله دانشجویان همه مقاطع ما در یک سطح هستند. وحید هم داشت سر کلاس چرت می‌زد!

کلاس که تمام شد کافته و کوفته وارد اتاقم شدم. ایمیل ها را نگاه کردم دیدم یکی از آن طرف آب تبریک گفته و از دانشجویان این طرف هم ۲ نفر. یکی تشکر کرده بود که از فلان دانشگاه پذیرش گرفته. خوشحال شدم برایش. یکی هم تبریک نگفته بود اما حلالیت طلبیده بابت برخی حرف ها که بین دو ترم زده بود. خوشحال تر شدم.

ساعت ۴:۳۰ با دو نفر از دانشجویان دکترا دانشگاه تهران که با هم کاری می‌کنیم جلسه داشتم. یکی شان نیامده بود. علی هم خواست که اگر ممکن است کمی با هم قدم بزنیم. گفتم یا حضرت عباس حتما اتفاق بدی افتاده. گفت می خواهد چیزی را در آزمایشگاه نشانم بدهد. به سمت آزمایشگاه راه افتادیم. اما یک دفعه مسیر را کج کرد به سمت سالن اجتماعات...

همه بچه ها آنجا بودند. تا وارد شدم دست زدند. کیکی با تصویر حقیر فراهم کرده بودند و میوه و ژله که عکسش را در کانال گذاشته ام. خیلی زحمت کشیده بودند. از چند روز قبل درگیر این برنامه بودند و قصد داشتند مرا غافلگیر کنند. روی کیک، بیت زیبایی از علامه طباطبایی را نوشته بودند:

من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه
ذره ای بودم و مِهــــر تو مــرا بالا برد

دو ساعتی با هم بودیم. هر کس دقیقه ای صحبت کرد و از اولین دیدارش گفت. اینها دانشجوهایی بودند که با هم خارج از دیوارهای گچی کلاس کار کرده بودیم. آب شدم از این همه محبت و همان غزلی را که از صبح آماده کرده بودم برایشان خواندم:

... ای محو مقالات! به دنبال چه هستی؟

گیرم که تو استاد شدی باز چه حاصل؟!

استاد! بگو حجم دل تنگ چقدر است؟ ...

روز معلم امسال روز عجیبی بود. شاید بهترین روز کاری من در این ۵ ترم. 


 
خانه پوشکین
ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز ۸ اردیبهشت ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: پوشکین ، داستایوسکی

 روبروی خانه پوشکین نشسته‌ام، شماره ۵۳ خیابان آربات‌، جایی که  شاید عاشق ترین مرد روس روزی آنجا زندگی می‌کرده. خانه، رنگ آبی روشنی دارد، بسیار آرام بخش. در راه که می‌آمدم از کنار خانه گوگُل Gogol رد شدم‌، شماره ۷ بلوار نیکیتسکی. روزی این دو نفر در مسکو همدیگر را می بینند شاید حدود سال ۱۸۳۰. پوشکین شاعر و نویسنده رومانتیک از کارهای گوگُل تمحید می کند و مدتی بعد، گوگل به جایی می‌رسد که می‌شود پدر ادبیات رئالیسم روسیه، که می‌گویند بر تمام نویسندگان روس پس از خود تاثیر گذاشته. خیلی دلم می‌خواست خانه بولگاکف را هم ببینم اما دور بود از مسیر من‌. ترجیج دادم در این لحظات محدود سفر که مال خودم بود خیابان آربات را ببینم. 

در خیابان آربات زندگی و هنر جاریست. نقاشان، نوارندگان و بازیگران تئاتر در این خیابان که حالا یک پیاده راه زیباست حضور دارند. در خیابان آربات تصویری از داستایوسکی را می‌بینم. جرقه‌ای لازم بود که این انبار کاه آتش بگیرد. حالا مثل راسکولنیکوف و آلکسی ایوانویچ چپ و راست به دنبال سونیا و پولینا می‌گردم. به چهره عابران نگاه می‌کنم. سعی می کنم تصویر آنا گریگوریونا را پیدا کنم، دختر ۲۰ ساله ای که به داستایوسکی کمک کرد تا در ۲۶ روز شاهکاری به نام قمارباز را بنویسد. ۷۶۵ روبل برایم باقی مانده‌ که می‌خواستم با آنها از سوغاتی فروشان خیابان آربات، ماتروشکا بخرم. یک لحظه هوس کردم مثل داستایوسکی همه را قمار کنم. 

خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش...

دختر قدبلند زیبای رنگ پریده‌ای از کنارم می‌گذرد. مرا می برد به داستان جدیدی که دارم از داستایوسکی می‌خوانم، بیچارگان، که در آن پیرمرد فقیری برای دختر زیبایی به نام واروارا آلکسیونا نامه‌های عاشقانه می‌نویسد.

طنین موسیقی آرام و عاشقانه‌ای مرا از فضای غم انگیز داستانهای داستایوسکی بیرون می کشد. حتما به خانه پوشکین رسیده ام.

خانه تعطیل است. هیچ شعری یا ردی از این شاعر بزرگ بر در و دیوار نیست. چقدر این روس ها سردند ... چگونه این همه انسان بزرگ در این خاک سرد و غمناک زندگی کرده‌اند؟

شعری از پوشکین را برای خودم می‌خوانم:

کنار تختم شمعی نگهبان غمگین من است

می‌سوزد و شعر های من جاری می‌شوند و سر به طغیان می‌گذارند

رودهای عشق که تنها از تو سرشارند جاری می‌شوند،

در تاریکی شب، چشمان تو مثل جواهری گرانبها می‌درخشند

و به من می خندند. صدایت را می‌شنوم:

دوست من!

شیرین ترین، شیداترین دوست من!

تو را دوست دارم 

من مال تو ام ... مال تو

چه با من می کند این شعر!

پی نوشت:

۱- الکساندر پوشکین ۱۷۹۹-۱۸۳۶ بنیان‌گذار ادبیات مدرن روس به حساب می‌آید. برخی او را بزرگ‌ترین شاعر روس می‌دانند. در سال ۱۸۳۱ با ناتالیا زیباترین دختر مسکو ازدواج کرد که لین پیوند، او را به کشتن داد. مرگ غم انگیزی دارد این مرد.

۲- در داستان قمار باز آلکسی ایوانوویچ معلم سرخانه پولیناست که عاشق او می شود و به خاطر او دست به قمار می زند.

۳- راسکولنیکوف، شخصیت اصلی داستان جنایات و مکافات است، جوان دانشجویی که مرتکب قتل می شود و بعد از عذاب های روحی، عاشق دختری به نام سونیا می شود. داستایوسکی این رابطه را نشانهٔ مهر خداوندی به انسان خطاکار تعبیر کرده است که عشق، رستگاری‌بخش است.

۴- بولگاکوف نویسنده داستان مرشد و مارگاریتاست که درباره او قبلا اینجا و آنجا نوشته ام

 ۵- ماتروشکا matryoshka: عروسکهای تو در توی روسی (عکس)

۶- داستایوسکی که بدهکار بود باید در ۲۶ روز داستانی را می نوشت. دنبال یک تندنویس می گشت که آنای ۲۰ ساله را به او معرفی کردند. پدر آنا عاشق کارهای داستایوسکی بود. داستایوسکی بخش های مختلف داستان را با آنا بحث می کرد. در سال ۱۷۶۷ با هم ازدواج کردند و به اروپا رفتند.

7- نیکلای گوگل ۱۸۰۹ - ۱۸۵۲ طنزپرداز و نوسنده واقع گرای روس که در زمان خود قدرش را ندانستند. چند سالی به اروپا رفت و ۱۲ سال در رم زندگی کرد و آنجا به آرامش نسبی رسید. مرگ پوشکین اثر بدی روی او گداشت و ... اتفاق های تلخ دیگری در زندگی او رخ داد.

بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
چه اردیبهشتی!
ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: محمد علی موحد ، شفیعی کدکنی ، قیصر امین پور ، سعدی

به حالت اشباع رسیده‌ام از بس که دیروز و امروز آدم های خوب دیده‌ام. خدا را شکر! بیشتر این اتفاق های خوب به یمن آمدن اردیبهشت و روز سعدی بود.

دیروز در پژوهشگاه فرهنگ و هنر برنامه‌ای بود به مناسبت روز سعدی که اعلام کرده بودند دکتر محمد علی موحد در آن سخنرانی می‌کند. من اندر خود نمی‌دیدم که روزی استاد را از نزدیک ببینم. استاد، در آستانه ۹۵ سالگی از رحمت گفت و از مهربانی و برایمان از محبوبش، مولانا، خواند: 

ز رویت دسته‌ی گل می‌توان کرد

ز زلفت شاخ سنبل می‌توان کرد

ز قــد پر خـــم من در ره عشق

بر آب چشم من پل می‌توان کرد...

تو دریایی و من یک قطره، ای جان

ولیکن جزو را کل می‌توان کرد

دلم صدپاره شد، هر پاره نالان

که از هر پاره بلبل می‌توان کرد

استاد محمدرضا شفیعی کدکنی هم در جلسه حاضر بود و اگر چه حرفی نزد و شعری نخواند دیدارش و لبخند پر محبتش و ثانیه هایی که با هم بودیم خاطره ای جاودانه برای من ساخت. استاد بزرگ گفت که روزهای سه شنبه ۱۰ به بعد در دانشگاه تهران است و  مرا به یاد شعر قیصر انداخت که:

بهترین لحظه ها...
لحظه هایی که در حلقه ی کوچک ما
قصه از هر که و هر کجای زمین و زمان بود
قصه ی عاشقان بود
راستی روزهای سه شنبه
پایتخت جهان بود!

و من چه کنم که روزهای سه شنبه کلاس دارم در شهر آجرهای سرخ ...

جمعه صبح را با دکتر محمدرضا سنگری بودم. از ماه رجب می‌گفت و آخرین روزهای این ماه، که باید گوش ها را بست و صدایی دیگر را نشنید.

عصر مراسمی بود که از شعرای پیشکسوت کشور تجلیل می کردند. وزیر آمده بود و استاد شفق و چند نفر دیگر را دیدم. بعد هم آقای محمدرضا* زائری به منزل ما آمد و حرف های قشنگی زد. پدر بزرگ مریم هم بود. تازه از مشهد آمده بود و از کرامت امام رئوف می گفت. دلم پر زد به صحن مسجد گوهرشاد ...

چه اسفندها دود کردیم ،
برای تو ای روز ِ اُردیبهشتی ...


 اردیبهشت مبارک!

* قرار است اسم همه آدم های خوب محمدرضا باشد؟ روح پدر شاد که او هم از این ایل و تبار بود. از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند...

بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
مجموعه زیبایی
ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: شعر خودم

ای روی دل آرایت مجموعه زیبایی ...

حالی دارم و بالی... اینقدر که می توانم چند خط برایت و به یادت بنویسم. شب از نیمه گذشته و من آرامشی را که مدتی بود گم کرده بودم دوباره پیدا کرده ام.

در این باغ تنهایی و ترانه، کسی در گوشم آواز می خواند "من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام". روزهایی هست که حبس دنیا را با تمام وجودم حس می کنم. آنچه می خواهم نمی بینم، آنچه می بینم نمی خواهم. پیداست از حالم که در این چارچوب پر قانون نمی گنجم. 

برای تو می نویسم که نردبانی هستی به سمت آسمان، که شاید روزی بر ساحل رود خروشانی، یا شبی بر دامن کوه بلندی یادی از من کنی که در حبس دنیا مانده ام.

دری وا کـردی و در دل نشستی

نشستـی و در و دروازه بستـی

نه در دستی، نه بیرون از خیالی

نه پنهانی، نه پیدایی، چه هستی؟!


 
من گم شده‌ام در باد
ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱٢ فروردین ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: شعر خودم

در حیاط خانه مادری نشسته‌ام. هوا نیمه ابری است. پرنده ها چهچه می‌زنند. به آهنگ بی نظیر "هر که دلارام دید" گوش می‌دهم و دفتری قدیمی را ورق می‌زنم . این شعر ناتمام را پیدا می‌کنم:

 

من گم شده‌ام در باد، ای جان جهان فریاد

من راه نمی‌دانم من خانه ندارم یاد

این آهوی صحرایی در شهر چه می‌جوید؟

دنبال چه می‌گردد این خسته‌ی بی صیّاد؟

یک چند سفر رفتیم وقت است که برگردیم

این درس بدیهی را تکرار نکن استاد

در حسرت دیروزیم در حیرت فرداییم

نه خانه‌ی دل خرّم، نه خانه‌ی گل آباد

یک روز نمی‌بینی از من اثری در شهر

می‌گردی و می‌خندم تا هرچه که باداباد


 
زائر بسطام (۲)
ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز ۳٠ اسفند ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: شعر خودم ، سفرنامه

به هر جا می رود این عاشق خام 

اگر شیراز اگر در کنج بسطام 

نمی‌یابد صفای زندگی را 

به جز در عالم رندان گمنام 

بسطام ۲۹ اسفند ۹۵

 

امروز رفتیم بسطام و خرقان. با همه زیبایی های شاهرود و دامغان، از این دو شهر به سرعت گذشتیم تا زمان بیشتری با آن دو پیر باشیم. جزییات سفر را اگر فرصتی بود بعد از عید می‌نویسم. تنها اشاره می‌کنم که زیارت بسطام و خرقان آرزویی ۱۲ ساله بود که امروز برآورده شد. حالا مانده قونیه و مولانا.

بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
← صفحه بعد