بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

اولین دفاع
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ٢۸ شهریور ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

امروز اولین دانشجوی من دفاع کرد. جلسه نفس‌گیری بود اما به نظرم خوب تمام شد. خیلی زحمت کشیده بود‌ و زیاد وقت گذاشته بود. هنوز کانادا بودم که با من تماس گرفت و ابراز علاقه کرد که با هم کار کنیم. شنیده بود که دارم می‌آیم ایران. مدتی امتحانش کردم تا به این نتیجه رسیدم که می‌توانیم با هم کار کنیم. در این مدت، ساختار تازه‌ای طراحی کرد، آن را ساخت و اندازه‌گیری هم کرد. 

شب قبل برایش می‌گفتم که دفاع از پایان نامه مثل روایت کردن داستان است که فراز و فرود دارد و اوج داستان باید جایی باشد که کار خودت را بیان می‌کنی. از حواشی زاید که ربطی به متن ندارند پرهیز کن. تمام صحنه های داستان و صفحه های ارایه باید با هم مرتبط باشند. آخر هر فصل باید فصل بعد را لمس کند...

برایش آرزوی موفقیت دارم.


 
ملت عشق
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳ شهریور ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: کتاب ، مولانا ، عرفان

سلام فرید عزیز
امیدوارم خوب و خوش باشی و هنوز متاسفم که امکان دیدار تو در این سفر فراهم نشد.
بله، رمان ملت عشق را می خواندم. رمان غیرقابل توصیه ایست به خاطر برخی تفاوت های فرهنگی! اما از این نظر که آدم های امروزی و معاصر را با دنیایی دیگر و انسانهایی فراتر آشنا می کند کار ارزشمندی است. نوشته بودی که رمان کپی برداری از مقالات شمس است. شاید حق با تو باشد اما به نظرم مولانا -مثل همه بزرگان و اولیاء- یک دریاست اگر کسی چند کاسه آب از آن بردارد چیزی از عظمتش کم نمی‌شود:

آن چشمه‌ی در متن کویری که چشیدند
از سطح تو و کم نشد از حجم زلالی

چند صفحه اول رمان را که خواندم فهمیدم نویسنده زن است. راوی داستان هم زن است اما از تمام فضای خانه، فقط آشپزخانه را روایت می کند. شمس را وسط خانقاه بغداد در انتظار دیدار مولانا رها می‌کند تا طرز پخت میگوی زعفرانی با نارگیل و سس قارچ را آموزش دهد. درباره نویسنده تحقیق می‌کنم: بله الیف شافاک (شفق) زن است، اصالتا ترک است اما در فرانسه به دنیا آمده، در مادرید بزرگ شده، در ترکیه به دانشگاه رفته و الان در آمریکا زندگی می‌کند. دکترای علوم سیاسی دارد و استادیار دانشگاه است

رمان "ملت عشق" داستان در داستان است که در بوستون و قونیه در عصر حاضر و ۸ قرن قبل رخ می دهد. راوی داستان اللا زن مرفه آمریکایی خانه داری است در مرز چهل سالگی که ۳ فرزند دارد اما مدت هاست که دیگر عشقی بین او و همسرش نیست. در این میان، موسسه ای انتشاراتی مطالعه پیش نویس رمانی را به او پیشنهاد می کند درباره شمس تبریزی که نویسنده اش عزیز زاهارا نام دارد. اللا تصادفا ایمیلی به عزیز می زند که ماجراهایی عجیب در زندگی یکنواخت او را رقم می‌زند.

من خواندن این کتاب را نه توصیه می‌کنم نه تحریم! ممکن است قسمت هایی از کتاب  به سلیقه بسیاری خوش نیاید. گفته اند که این کتاب پر فروش ترین رمان در ترکیه بوده.

درباره شمس و مولانا حکایت های زیادی نوشته شده. خیلی از مطالب کتاب هم مستند به این حکایات بود. اگر نویسنده می خواست به تمام این روایات بپردازد حجم کتاب می توانست دو برابر این باشد. اما درباره خود مولانا حرف تازه‌ای نداشت. به نظرم شخصیت او را خوب پرورش نداده بود. 

جاهایی از کتاب هم فکر می کردم حرفهای خودم را دارم می خوانم از زبان دیگری:

مثلا همان ابتدای کتاب که تخلص خاموش را بحث می کرد در حالیکه مولانا بیشتر از همه حرف زده و یا آنجایی که شمس از انسان می گفت، که خدا روی بنده هایش غیرت دارد و از کرامت انسان می گفت و اینکه هر آدمی گلی هست در گلزار جهان.

احتمال می دهم مترجم محترم جناب ارسلان فصیحی قدری تصرف کرده باشد در ترجمه کتاب البته تصرف مثبت. باید نسخه انگلیسی کتاب را ببینم تا بتوانم قضاوت کنم. عنوان کتاب به انگلیسی چهل قاعده عشق The Forty Rules of Love است
یک سری از شبهات رایج مثل قصه کیمیا خاتون و رابطه شخصی شمس و مولوی را نویسنده خوب جمع و جور کرده بود.
شخصیت اللا هم احتمالا سایه خود نویسنده است و البته به جز آن قسمتی که به هتل رفت زیاد برای من جذاب نبود و بیشتر بهانه ای بود که داستان های موازی به هم گره بخورند و عزیز، شمس اللا بشود که در هر عصر شمسی هست.
برآی ای شمس تبریزی ز مشرق
که اصل اصل اصل هر ضیائی
کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel

 
چراغ های شهر
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ٦ شهریور ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: حسب حال

در میان این هفت موضع، بازوی چپم بیش از همه درد می‌گیرد. غالبا خوابم نمی‌برد. جوری برنامه ریزی می‌کنم که فردایش کلاس یا جلسه مهمی نداشته باشم. اما ایامی مثل حالا که تابستان است همه چیز به هم می‌ریزد.

پنج شنبه از صبح دلم هوای کوه کرده بود. از رفقا خبری نشد. بچه ها را بردیم بوستان نهج البلاغه. این شعر آخر را هم همانجا گفتم و گذاشتم در کانال تلگرام. فوری عادل عزیز پیام داد که این شعر از کیست؟ چند پیام رد و بدل کردیم. گله کردم که دو سال است برگشته‌ام اما هنوز همدیگر را ندیده‌ایم. دلمان تنگ شده برای هم. مشغول خواندن رمانی هستم درباره مولانا و شمس. بعد از کلی فراز و فرود حالا شمس به قونیه رسیده. می ترسم آخرش او و مولانا همدیگر را ببینند اما من و عادل نه!

بعد، خرید هفتگی داشتیم. تا رسیدیم خانه، ظهر بود. عصر همسرم سمبوسه درست کرد. بساط را برداشتیم و رفتیم به توچال. علی داخل کالسکه، مریم راه می آمد و انصافا خوب استقامت کرد. در طول راه برایش قصه می‌گفتم. شخصیت محبوبش کاپیتان تیم والیبال روسیه است که داشت با زایتسف ایتالیایی مسابقه پینگ پونگ می‌داد!! بعد هم شب بود و کوهستان. به همسرم گفتم که عاشق کوه شده‌ام، وقتی می رسی به نقطه ای که از چراغ های شهر خبری نیست.

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
لطافت ها
ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ٤ شهریور ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: شعر خودم

لطافت های او در تن نگنجد 

تنش در بنـد پیراهـن نگنجد 

ندارم تاب معشوقی چنین ماه 

که جـزر و مـدّ او در من نگنجد 

 

تهران، ۴ شهریور ۹۵


 
کوه و روح
ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ روز ۳٠ امرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، حافظ

۱- امروز صبح زود با دو تا از دوستان قدیم سال های خوابگاه رفتیم توچال. ساعت ۴ صبح راه افتادیم و حدود ۹ صبح به ایستگاه پنجم رسیدیم. سال ها بود که این اندازه کوهنوردی نکرده بودم. می‌خواستم تاب و توان خودم را بعد از این همه سال امتحان کنم. شب، شب مهتاب بود. آسمان صاف بود و نور نقره ای ماه جلوه های بدیعی در کوه ترسیم می‌کرد. این درد زانو هم دو سه روز دیگر فراموش می‌شود.

۲- آخرین خاطره من از مهتاب و کوهستان بر می.گشت به سال ها قبل که با استاد راهنمایم به کوه می‌رفتیم. قبل از غروب از میدان درکه با بچه ها راه می‌افتادیم و نیمه شب به مکان موعود می‌رسیدیم. وقت برگشت چراغ قوه های شارژی را روشن می‌کردیم اما در شب های مهتاب نیازی به چراغ نبود. تقریبا ۲ بامداد بود که بر می‌گشتیم به میدان و دکتر را مجبور می‌کردیم که برای ما بهنوش لیمویی بخرد. دکتر نایبی آن روزها حدودا همسن این روزهای من بود، جان عاشقی داشت و حال و حوصله ای بی حد و حصر. همه رقم با ما راه می آمد. گاهی آن بالا کنار چشمه آب زغال چال دیوان حافظش را به من می‌داد تا فالی بگیرم. خوب یادم هست که یک بار این غزل آمد:

رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد

صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد

دکتر زد زیر آواز و یادم هست که با صدایی بغض آلود این بیت را می خواند:

می‌خواستم که میرمش اندر قدم چو شمع 

او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

چند روز پیش که با هم ناهار می‌خوردیم از دکتر پرسیدم که هنوز به کوه می‌رود؟ می‌خواستم خاطره شیرین آن روزها را زنده کنم. دکتر گفت که دیگر کوه نمی رود و اگر فرصتی باشد، تنیس بازی می‌کند. 

۳- در ایران، انگار همه اتفاق های خوب هفته صبر می‌کنند تا چهارشنبه برسد. چهارشنبه ای که گذشت، از آن چهارشنبه های خوب بود. روزم شاید یک دقیقه هم وقت تلف شده نداشت. عصر در جلسه ای یک آدم خیلی خوب دیدم که از غرب دور آمده بود. بعد از جلسه هم مسیر شدیم. خدا، فاصله خیابان شیراز تا ونک را آنقدر طولانی کرد که همه حرف هایی را که لازم بود، با هم بگوییم. مثل آب چشمه زلال بود. روحم از دیدارش شاد شد.

امیدوارم برگردد و بماند که این خاک پاک تشنه امثال اوست.


کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
برکت عمر
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: نهج البلاغه ، صحیفه سجادیه

برای آدمی که به مرگ فکر می‌کند یکی از سوالات مهم این است که چه اثری از ما در این عالم خواهد ماند و در این مهلت نامعین چه می‌توان کرد؟ بعضی آدم ها از عمرشان خیلی خوب استفاده می‌کنند، به قول  معروف، عمرشان برکت دارد. یعنی در مهلتی که خدا به آنها داده ( همانطور که به همه آدمهای دیگر هم کمابیش داده)، به اندازه چندین نفر کار می کنند.

مشهد که بودیم فرصتی شد که چند دقیقه آیت الله مکارم شیرازی را ملاقات کنیم. ایشان ۹۰ سال سن دارند. علاوه بر سال ها تدریس و تالیف کتاب های مختلف، تا به حال یک دوره تفسیر قرآن کریم را منتشر کرده اند که تحت عنوان تفسیر نمونه در ۲۷ جلد چاپ شده. یک دوره کامل نهج البلاغه را شرح کرده اند که با عنوان پیام امام امیرالمومنین در ۱۵ جلد چاپ شده. متن این کتاب که از وب سایت ایشان هم قابل دسترسی است در سال های غربت همدم من بود. ویژگی مهم شرح ایشان این است که خلاصه و مفید است. بر خلاف برخی شروح دیگر که دیده‌ام خواننده را درگیر ریشه لغات، داستان سرایی یا مطالب فلسفی پیچیده نمی‌کند و از اصل مطلب منحرف نمی‌شود. در طول زندگی، هرجایی که بوده ام برنامه ای با محوریت نهج البلاغه راه افتاده، امیدوارم در شهر آجرهای سرخ هم این اتفاق ناب بیفتد.

در این جلسه اشاره شد به جلد اول کتاب عرفان اسلامی که اخیرا چاپ شده. آیت الله گفتند: "به لطف خدا ما قرآن و نهج البلاغه را شرح کردیم اما صحیفه سجادیه مانده بود. که هدف از مجموعه کتاب عرفان اسلامی، شرح صحیفه و بیان اصول عرفان اسلامی است." در پاسخ ما که پرسیدیم این دوره چند جلد خواهد شد؟ گفتند ۱۴ یا ۱۵ جلد. چه اراده و امیدی داشتند.

ایشان اشاره کردند که متن کتاب ها را خودشان می‌نویسند. معمولا بین الطلوعین یاداشت هایی تهیه می‌کنند (خیلی روی برکت و اهمیت این وقت تاکید داشتند) و بعد در طول روز در کلاس های درس شان بحث می‌کنند و یادداشت ها را کامل می‌کنند. 

باید اشاره کنم که سایت ایشان در میان سایت مراجع از پر محتواترین و به روز ترین سایت هاست. 

بهار عمر خواه ای دل وگرنه این چمن هر سال

چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد


 
ظرف ها
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱٢ امرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: نهج البلاغه

این حرف هایی که امروز زدیم، حیف است که فقط در حافظه آجرهای سرخ بماند. شاید روزی عابری ناشناس تر از تو گذارش به این کوچه بیفتد.

مولا فرمود: این دل ها مانند ظرف اند، آنی از همه بهتر است که گنجایش بیشتری داشته باشد. این درس هایی که ما می خوانیم از ریاضی و فیزیک و مهندسی و ... یک خاصیت اش این است که ظرف تو را بزرگتر می کند. شاید چیز زیادی در ظرف تو نریزد اما ظرفیت تو را بیشتر می کند. به تو ثقل و ثباتی می دهد که زود هیجان زده نشوی. در پشت هر پدیده به دنبال دلیلی باشی، هر ادعایی را باور نکنی و باز به قول مولا -که جانم فدایش باد- با هر بادی به این طرف و آن طرف نروی. 

این ظرف را (که حالا بزرگتر شده) باید با چیزهای دیگر پر کنی. 

 

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
این جنگل وحشی
ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز ٦ امرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

دنیا به تمامی جنگلی شده. روزی نیست که چند نفر آدم بی گناه -واقعا بی گناه- جانشان را از دست ندهند. دیوانه ای با کامیون می رود روی مردم. دیوانه دیگری سر کشیش 84 ساله را می برد ... به خاور میانه امیدی نیست اما متعجبم چرا سیستم امنیتی اروپا به طرز ناامید کننده ای ضعیف شده؟

احساس می کنم جنگ جهانی سوم یا جنگ صلیبی جدیدی می خواهد شروع شود. کافی است چند دیوانه دست راستی در اروپا یا آمریکا به قدرت برسند و کبریتی بکشند تا این انبار باروت را منفجر کنند. آن وقت اقلیت ها در هر جامعه ای بیشترین هزینه را خواهند پرداخت. شبیه آن بلایی که هیتلر بر سر یهودیان آورد بر سر مسلمان های اروپا و آمریکا خواهد آمد.

دنیا به تمامی جنگلی شده. 


 
← صفحه بعد