بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

گل پسرم
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۸ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

پسرم علی ساعت ۷:۴۷ صبح چهارشنبه ۸ بهمن ۹۳ در بیمارستان بهمن تهران به دنیا آمد.

شاد آآمدی عزیزکم.

بخند ای آسمان صبح با من

که شد چشم من و چشم تو روشن

ببار و با بلور برف بنویس

علی جان زاده شد در ماه بهمن

 

 
بچه چاله میدون
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ٤ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: تهران

گاهی از دانشگاه که بیرون می آیم حس می کنم وارد جهنم می شوم، بس که آدم ها قاتی هستند، بس که رفتارها عصبی است. امروز سوار اتوبوس بی آر تی که شدم پیرمردی هشتاد و چند ساله هم با عصایی در دست وارد شد. هیچ کس بلند نشد که جایش را به او بدهد. به جوان تنومندی که روی صندلی مخصوص سالمندان نشسته بودم گفتم آقا لطفا بلند شو تا این پدر بنشیند. جوان با چهره بر افروخته گفت مگه کسی به من رحم می کنه که من به کسی رحم کنم؟ پیرمرد همینطور ایستاده بود و من به جای همه آدم هایی که نشسته بودند خجالت می کشیدم. گفتم این بنده خدا چه ظلمی به تو کرده؟ گفت شما دخالت نکن! من بچه چاله میدونم بچه میدون شوش نیستم و زیر لب چیزهایی گفت. اگر یک سی سانتی قدش کوتاه تر بود چند تا از راههای رسیدن به خدا را نشانش می دادم. رویم را از او برگرداندم ... بغل دستی ام که شاهد مکالمه ما بود گفت ولش کن این خره نمی فهمه چرا باهاش بحث می کنی؟ گفتم وظیفه ما هست که تذکر بدیم و الا جامعه بدتر از این میشه. بالاخره این آقا هم وجدان داره تو خلوتش فکر می کنه.

وقت پیاده شدن اشتباه کردم و یک ایستگاه زودتر پیاده شدم. از قضا بچه چال میدون هم پیاده شد و یک راست آمد طرف من. خودم را آماده کردم که چند تا از راههای رسیدن به خدا را نشانم بدهد. گفت من زخم خوردم می دونی یعنی چی؟ هفت میلیون به یه نفر که سرطان داشت دادم پولم رو بالا کشید. گفتم میفهمم چی میگی اما همه مردم بد نیستن... گفت من یه پیرمرد 137 ساله رو می بردم حموم. کلی دعام می کرد. دیروز مرد. چرا دعاهاش نمی گیره؟ من نمی دونم تو چقدر سواد داری اما من لیسانس دارم چرا من بی کارم؟

قدری برایش از دردهای این روزهای خودم گفتم. آرام شد. گفت من بابام لُره مادرم کُرد، عصبانی بشم بدجور قاتی می کنم .شما ببخش. گفتم: من هم نوکر لرها هستم هم چاکر کردها اما تو خوب باش و خوبی کن. یک شیرینی از جیبش درآورد و به من داد و دست داد و رفت ...


 
مثل یک سیب، یک خوشه انگور
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ٢٦ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر خودم

اول این نوشته هفت سال قبل را بخوانید (بند سومش را).

زیاد دنبال متن کامل این شعر گشتم. جز شعرهایی بود که در شهریور ۱۸سالگی سوزاندم اما گمان نمی کردم از یادم برود. تا اینکه در همان دفتر سال های دور این گمشده را پیدا کردم. امروز به مناسبت دوازده سالگی بهشت دل متن کاملش را تقدیم شما عابران ناشناس این کوچه می کنم:

 

گاه گاهی که می آیی از دور

می شود چشمهایم پر از نور

می نشینی به سجاده ی من

می شوم از حضور تو مغرور!

اشک، در می زند، می نشیند

اشک، مامور عشق است و معذور

دست و پا می زنم، بیقرارم

مثل ماهی که افتاده در طور

می وزد لطف بی انتهایت

در دل خشکم این تپه ماهور

می شوم با طلوع نگاهت

بین دستان خورشید محصور

نیست جز خاکِ خاکستری رنگ

مرد، بی درد و بی عشق و بی شور

                                        آشنایی، تو را می شناسم

                                        مثل یک سیب، یک خوشه انگور

شیراز - پاییز ۱۳۷۳


 
دفتری از سال های دور
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۸ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر خودم

نشسته‌ام در خانه خودم. برای منی که چارده سال مثل مسافر زندگی کردم این یعنی شروع روز و شبهای واقعی. خیلی اتفاق ها افتاده در این یک ماهی که به تهران آمده‌ام. خیلی هایش را نمی‌توانم یا نمی‌خواهم بنویسم. آدم های جالبی را دیده‌ام و احساس کلی ام این است که به یک معدن طلا رسیده‌ام. سختی‌ها و تلخی ها هستند اما از بن بست ها و سرزنش ها نمی هراسم وَلاَ یَخَافُونَ لَوْمَةَ لآئِمٍ ...

ملاقات با دکتر فرجی دانا انگیزه‌ام را بیشتر کرد. نمی‌دانستم که او هم، ورودی دانشگاه شیراز بوده. می‌گفت دور هم که می‌نشینید از بدی ها نگویید این کار به قول برقی ها فیدبک مثبت ایجاد می‌کند و سیستم را ناپایدار می‌کند. فکر می کردم بی مهری های اخیر انگیزه اش را کم کرده باشد اما او را کوهی دیدم استوار.

شیراز که بودم دفتری را دیدم که یادداشت های سال های ۷۲  تا ۷۶ مرا در خود داشت، سال های دبیرستان و المپیاد و کنکور و شروع دانشگاه. اولین نوشته مربوط است به اول اردبیهشت ۷۲ که یک دوست بسیار عزیز را بعد از دو سال بی خبری به ناگهان در مدرسه علامه حلی تهران دیدم و آخرین نوشته گزارش مبسوطی است از فضا و حال و هوای انتخابات دوم خرداد.

ساعتی است که درگیر این دفترم. این دفتر پر از شعر است. شعر های سال های نوجوانی. مثل این یکی:

 

یک نفس آرام نشد جان من  

چیست دوای دل و درمان من؟

با دل من یک نفر آویخته  

چار ستون بدنم ریخته

مطرب ما او شد و رقاص من  

این همه عام اند ولی خاص من

جان به فدای تو و آواز تو   

نفخه‌ی صور است در این ساز تو

یاد تو در سینه غزل می شود 

سخت ترین مساله حل می شود

ای که تو دریایی و آبی ترین  

خشکی اندیشه ما را ببین

طاقت اندوه ندارد دلم  

مرکز این دایره مشکلم

هر طرفی رفته ام آنجا بدی است 

هیچ کسی اهل وفا نیست نیست

هیچ کسی نیست که عاشق شود

عاشق و جویای حقایق شود

جمله مَجاز است که ما دیده ایم

شام دراز است که ما دیده ایم ...

بهمن ۱۳۷۲


 
معلم اول
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: انسان ، شهید ، فیلم

دوباره آمده‌ام به کافه نادری. این دفعه قهوه ترک سفارش دادم که بعد از یک ماه، خاطره طعم قهوه برایم زنده شود. یک ماه است که برگشته‌ام.

ظهر جلسه‌ای داشتم با چند دوست محقق. محل جلسه مجتمع سرچشمه بود همانجایی که دکتر بهشتی و یارانش شهید شدند. دلم می‌خواست روزی این مکان را ببینم. احترام زیادی قایلم برای شهید بهشتی و اندیشه های روشن او و ای کاش بیشتر زنده مانده بود. آنجا را به سبکی مدرن و زیبا بازسازی کرده‌اند از مسجد و محراب تا اکواریوم و سینما همه چیز آنجا یافت می‌شود. مدیر فاضل آن مجموعه دعوت کرده بود با همسرم بیایم اما ترسیدم آنجا هوا بد باشد و اذیت شود خاصه در این ماه آخر بارداری. از قضا امروز هوای تهران عالی بود آسمان لاجوردی بود و برف کوههای البرز از همه جا دیده می شد. نمازم را در مسجد سراج‌الملک خواندم. آن طرف ها شده راسته لاستیک فروش‌ها. بعضی جاهای تهران از دروازه کازرون شیراز هم بدتر است. آدم می‌ماند که چنین انسان بزرگواری چرا باید همچین جایی شهید شود!

 جلسه در رستوران مجموعه بود. فورا رفتیم سراغ اصل مطلب و در یک ساعت به نتیجه رسیدیم. قدری وقت زیاد آوردم و رفتم به حسن آباد دنبال تیر و تخته ... و بعد از کافه نادری سر درآوردم. گفتم خودم را که این روزها زیاد گرفتار بوده‌ام یک فنجان قهوه داغ مهمان کنم بخصوص که از صبح تا ظهر با مریم گلی عزیز سر و کله زده‌ام و واقعا مستحق این مرخصی استعلاجی یک ساعته‌ام!

دیروز اتفاق بسیار جالبی افتاد. زنگ زدم به معلم ادبیات دوران مدرسه مان جناب عبدالمحمد راد که سال‌های سوم راهنمایی و سوم دبیرستان معلم ما بود و بسیار بسیار بر من اثر گذاشت. یک کتاب ایشان- تحفة العراقین خاقانی- قریب به بیست سال است که پیش من جا مانده و در به در دنبال راهی بودم که هم صدایش را بشنوم و هم کتاب را به دستش برسانم. دایی همسرم که از قضا ایشان هم در سال سوم راهنمایی دبیر ما بودند شماره جناب راد را پیدا کردند و من با هیجانی فراوان زنگ زدم به استاد. به خوبی مرا به یاد داشت. از کار و بارم پرسید و از خاطره روزی گفت که شعر «نامه ای به مسیح» را در مراسم مدرسه خواندم و گفتم که این شعر را به ایشان تقدیم کرده‌ام. او تمام مدت سرش را پایین انداخته بود و از شرم زمین را نگاه می کرد. چه استادان نابی داشتیم ما. گفت هنوز آن شعر را که به خط خودم برایش نوشته بودم دارد و بزرگوارانه گفت که امروز غمی داشتم و تماس تو غم را از یادم برد. آن کتاب هم که خوب یادم هست (!) هدیه ناقابلی باشد از من به شما.

کلاس آقای راد با هر کلاس دیگری متفاوت بود. او غیر از ادبیات فارسی، عربی را هم به خوبی بلد و بود و دبیر عربی ما هم بود به سینما علاقه بسیار داشت و برای اینکه فیلم ها را به زبان اصلی ببیند زبان انگلیسی را یاد گرفته بود. در کلاس درس ادبیات فارسی، از هیچکاک می گفت و اینگمار برگمان و الیا کازان. فیلم محبوبش همشهری کین بود و فراوان از نبوغ اورسون ولز میگفت. تعریف می کرد که سالهای سربازی پنج شنبه شب ها سوار اتوبوس می شده تا به تهران برود و فیلمی را ببیند و جمعه شب ها بر می گشته. بچه ها هر وقت می خواستند استاد درس نپرسد سوالی درباره ویکتور هوگو می‌پرسیدند یا نظر استاد را درباره یکی از فیلمهای روز آن سالها -مثلا اودیسه فضایی یا پارک ژوراسیک- می‌پرسیدند.  او هم غرق می‌شد در عالم دیگری . کلاس که تمام می شد قسمتی از تخته سیاه چیزهایی به فارسی نوشته بود قسمتی به انگلیسی جمله ای به عربی. خط زیبایی هم داشت، شکسته می نوشت. استاد، مرا با خاقانی آشنا کرد و نیز بسیاری از شاعران بزرگ و کمتر شناخته شده. یک جاهایی از کلاس عملا فقط با من حرف می‌زد مثلا شعری می‌خواند و می‌پرسید وزنش چیست یا بحر عروضی اش چیست. البته روش تدریس او برای بچه هایی که فقط به فکر کنکور و تست بودند خوشایند نبود. به همین دلیل درآمدش تنها از همان تدریس عمومی بود  و سالها با همان ژیان زرد رنگش به مدرسه می‌آمد. از شیرین‌ترین خاطرات دوران تحصیل برای من آن چند ساعتی است که در کلاس او بودم و کلاس آقای جواهری -دبیر شیمی آلی-  که باید روزی هم درباره او بنویسم؛ جواهران دبیرستان ما.

نوشتن اکسیری است که آرامم می کند در این عالم پریشانی.

دیگر باید بروم. ته فنجان را نگاه می کنم. فال قهوه‌ام شبیه پسته خندان است.


 
عالم پریشانی
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱٠ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

گفتمش از این عالم، عالمی بود خوشتر؟
دست زد به زلف و گفت عالم پریشانی

غوطه می خوریم در عالم پریشانی ... گاهی تنها، گاهی دو تایی، گاهی سه تایی. مریم گلی هم گاهی در حد خودش کمک می کند برای آماده کردن خانه. باری است که باید خودمان به منزل برسانیم.


 
یاران موافق
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ٥ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

اول این نوشته ده سال قبل را بخوانید تا برایتان بگویم ( فقط بند اولش را).

دنیا چرخید و چرخید و حالا من و سعید همسایه و همکار شده‌ایم! امشب خانه آنها که طبقه بالای ماست مراسم بود و عده ای از دوستان واترآبادی، که یکی از دیگری بهترند و حالا هر کدام در دانشگاهی مشغول‌اند، آمده بودند.

هنوز خانه آماده نشده و نهصد و شصت و چند کار باقی مانده که لاک پشت وار برای انجام آنها کمر همت بسته‌ام. از میدان کاج به میدان انقلاب می‌روم. تاکسی را عوض می‌کنم از انقلاب به راه‌آهن، از راه‌آهن به شوش. ایستگاه قند و شکر را پیدا می‌کنم. گاراژ کرمان و تهران را رد می کنم تا برسم به بنگاه سیف احمدی. پنج دقیقه صبر می کنم تا پسرک سرش را بالا بیاورد و جواب مرا بدهد. می‌روم به حیاط دوم. بارهایی که از شیراز آمده آنجاست. راننده پنجاه تومان می‌خواهد، انباردار چهل تومان، کارگر سی تومان. سوار نیسان گاوی می شوم از جنوب به شمال. فکرم در قلعه اژدهاست اما غمی ندارم. چمدان های خسته تا ساعتی دیگر قرار می گیرند. سطل و طی می‌خرم. یکی از اتاق ها را مثل دسته گل آماده می کنم. یکی از قالی های شش متری را پهن می کنم. تکه سنگی را که در کوچه پیدا کردم می شویم. نماز ظهر و عصر را در خانه خودم می‌خوانم.

عصر در فاصله بین تحویل یخچال و سرویس سیستم گرمایش خانه، سعید را در پارکینگ دیدم که مشغول تمیز کردن ماشین‌اش بود. بیشتر حرف های ما در این یک سال درباره استخدام و خرید و کاسه و کوزه بوده اما امروز فرصتی شد که حرف های دیگری بزنیم. از اینکه زنجیره اسباب و علل گسترده تر از شناخت ماست و خیلی اوقات اتفاق ها از مجرایی غیر از انتظار ما رخ می دهند و اینکه آدم باید زره بپوشد... به همین ها سرخوشم. یارا! بهشت صحبت یاران همدم است.

دیشب هم خانه یکی از دوستان حلقه تورنتو بودیم در شرق تهران با گروهی از رفقا و همسایه های تورنتو. صحبت از نهج‌البلاغه بود و همام و المتقون فیها هُمْ أهْلُ الْفَضائِلِ، مَنْطِقُهُمُ الصَّوابُ، وَ مَلْبَسُهُمُ الاِقْتِصادُ، وَ مَشْیُهُمُ التَّواضُعُ.

قبل از بازگشت، امید روشنی داشتم که دوستان خوبی در تهران دارم که دیدار آنها وقت را خوش می‌کند، اما  پروای پنهانی داشتم که ابعاد این شهر بی در و پیکر آدم ها را از هم دور می کند. این دو شب دیدم که رشته پیوندهای قدیم فاصله ها را کوتاه می‌کند.

راستی، امروز روز تولدم بود. چهار سال بیشتر نمانده تا چهل سالگی. وقت زیادی ندارم.


 
حمله اول
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: ایران

صبح زره را پوشیدم و رفتم به قلعه اژدها. گفتند باید بروم طبقه ۱۵. آسانسور ۱۴ طبقه بیشتر نداشت. فورا از توطئه دشمن آگاه شدم و در طبقه سوم، آسانسور را عوض کردم. دیدم این یکی آسانسور ۱۶ طبقه دارد. محض احتیاط رفتم طبقه ۱۶. اما گفتند باید بروم همان طبقه ۱۵. گفتم: دکتر فلانی هستم. منشی فس فس کرد که آقای دکتر امروز ملاقات ندارند و گفتند هیچ کس را راه ندید و ... برق شمشیرم را که دید رفت پیش رییس. رییس گفت که به جا نمی‌آورد. گرزم را کمی بالا آوردم. دکمه بالای زره را هم شل کردم. ده دقیقه بعد منشی دوباره رفت تو. این دفعه آقای رییس به جا آوردند. کمی حرف زدیم و راههای شکست بن بست  اول را بررسی کردیم.

از قلعه اژدها که برگشتم زنگ زدم به باربری صادقی کنار ایستگاه قند و شکر. همان چمدان هایی که آقا بیژن از تورنتو فرستاد و مهران از گمرک فرودگاه شیراز آزاد کرد، قرار بود دیروز برسند تهران. ظاهرا کامیون وسط راه خراب شده و چمدان ها هنوز نرسیده اند. یعنی روزی که این چمدان ها برسند دست من باید گوسفندی، شتری، شتر مرغ ارگانیکی قربانی کنم اصحاب بهشت دل را! این هفته هم که به قول کریمخان هفته شیرازی هاست و یک روز در میان تعطیل. چمدان های خسته باز هم باید منتظر بمانند.

کلی وقت اضافه آوردم. رفتم خانه که بیشتر با مریم گلی باشم. دیشب برای اولین بار با هم رفتیم استخر. خیلی ذوق کرد. می خواست از قایق بادی‌اش بیرون بیاید تا شنای پروانه برود. بنازم به اعتماد به نفس!

 

عصر هم یک آقای بزرگواری که ۹ ماه بیشتر تحملش نکردند به من زنگ زد. حیف که نمی توانم بیشتر بنویسم. مرا وقت خوش گردید.

و سلام بر سلطان طوس که سراسر این خاک معطر از اوست...

پی نوشت:

أَللهُمَّ اجعَلِنی فِی دِرعِکَ الحَصینَةِ الّتی تَجعَلُ فیها مَن تُرید


 
← صفحه بعد