بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

آیا بدم؟ آیا ندم؟
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ٢٩ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: پدرانه

تازه از ورزش برگشته بودم. همان موقع همسر محترم از خرید برگشتند با یک دست چلوکباب برگ. عارفان می دانند که هیچ چیز خطرناکتر از یک مرد گرسنه نیست خاصه وقتی که بوی کباب در کلبه پیچیده باشد. همسر فرمودند پنج دقیقه صبر کن تا مریم گلی را بخوابانم بعد ناهار می خوریم. پنج دقیقه شد پنجاه دقیقه و من در این فاصله نماز ظهر و عصر و غیره را خواندم  اما خبری از همسر محترم نشد. در عوض صدای مریم گلی می آمد که آواز می خواند:

آیا بدم؟ آیا ندم؟

دیشب که رفته بودیم بستنی بخوریم در طول راه این آواز را برایش می خواندم:

شاه میاد با لشکرش / شاهزاده ها دور و برش / واسه پسر کوچیک ترش

آیا بدم؟  آیا ندم؟

رفتم به اتاق مریم گلی ببینم چه خبر است؟ مامان مریم خوابش برده بود و مریم بیدار بود.

این روزها که کم سخت نمی گذرد حضور مریم موهبتی است.

دختر من یار بابا ست/ شمع شب تار بابا ست...


 
کتابخوانی با غریبه ای کوچک
ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز ٢٤ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

  قسمتی از کتابفروشی نزدیک خانه، مخصوص کودکان است. آن قسمت را به نحوی از کل کتابخانه جدا کرده اند که بچه ها در آن آسوده باشند. خانمی هم روزهای تعطیل آنجا قصه می گوید و کتاب معرفی می کند. مجموعه ای از قطارهای مینیاتوری با ریل های متنوع و پل و تونل و ... هم آنجاست که بچه ها با آن بازی می کنند. چند مبل و میز و صندلی هم گذاشته اند که بزرگترها و کوچکتر دور هم کتاب بخوانند. البته تعداد آنها زیاد نیست و گاهی که شلوغ باشد مردم روی زمین پهن می شوند. این مرام خاکی کانادایی ها را دوست دارم و خودم هم گاهی تمرین می کنم. 

دیروز با مریم رفتیم بیرون که کمی قدم بزنیم. پیاده روی را بسیار دوست دارد و دوست دارد که با گامهای خودش دنیا را کشف کند. مشاهدات مشترک ما در این گشت و گذارها داستان هایی را شکل می دهد که شب قبل از خواب یا هنگام صرف غذا برایش تعریف می کنیم. با هم رفتیم به کافه خل و چل ها که کیک فنجانی بخریم. در طول راه با مریم تمرین کردم که چگونه کیک اش را سفارش بدهد. مریم را بغل کردم تا قدش به پیشخوان برسد. خانم فروشنده از مشاهده چنین مشتری کوچکی تعجب کرد. وقتی کیک را آورد و مریم از او تشکر کرد برق شادی را در چشمان خسته اش دیدم. بنده خدا از صبح تا حالا با صد جور آدم سر و کار داشته. چه بسا بعضی هایشان به خاطر اینکه شکر قهوه اشان اندکی کم یا زیاد شده سر او داد زده باشند. یک تشکر شیرین خستگی را از تن او در می کند. در این سوی عالم به لطفا و متشکرم می گویند کلمات طلایی یا جادویی.

مریم در کافه قرار نگرفت و رفتیم بیرون. برای خانم سیاهپوستی که سر چاراه با هیبتی عظیم روی صندلی بلندی نشسته بود و پشت میکروفون آواز می خواند دست تکان داد و به او سلام کرد. آن خانم هم آوازش را قطع کرد و به مریم جواب داد! در فراز و فرود پله برقی ها سر از کتابفروشی در آوردیم و به قسمت کودکان رفتیم. مریم یکی دو تا کتاب برداشت و رفت به کنجی که دفعه قبلی انجا روی زمین نشستیم. در بغلم نشست تا برایش کتاب بخوانم. رایان خوش لبخند و مادرش هم آنجا بودند اما مریم دوست داشت تنها باشد. هفت هشت تا کتاب برایش خواندم و گفتم که باید برویم. گفت : "هنوز کار دارم". رفت کنار میز قطار و مشغول بازی شد با یکی از قطارها و از من خواست که همراهش بازی کنم. دخترکی چینی هم آنجا بود که با پدرش آمده بود اما پدرش داشت با تلفن حرف می زد و کاری به او نداشت. با اینکه میز قطار بزرگ بود کنار دست ما بازی می کرد و گاهی قطارش را به قطار مریم می زد. مریم که از کارهای دختر خوشش نیامده بود از کنار میز رفت و کتابی برداشت تا برایش بخوانم. من و مریم نشستیم روی زمین. دخترک چینی هم آمد بغل مریم خودش را جا کرد. مریم به او گفت اینجا جای منه! دخترک بلند شد و یک دور کامل زد و در سمت دیگر من نشست. من مانده بودم کتاب را به فارسی بخوانم یا انگلیسی یا چینی؟ به نظر می رسید که دخترک انگلیسی بلد نیست.  من کتاب را ورق می زدم و دختر هر از گاهی به تصاویر کتاب اشاره می کرد و چیزی به چینی می گفت. صدای زیبا و آهسته ای داشت. من هم مثل سوسن تسلیمی در باشو غریبه ای کوچک با او حرف می زدم. پدر دختر هم تمام مدت از روی مبل تکان نخورد و همینطور با تلفن حرف می زد.

دلم برای تنهایی دخترک سوخت ... 


 
فال مراد
ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ روز ٤ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حافظ

فرمود

از خلاف آمد عادت بطلب کام که من

کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم

نقش مستوری و مستی نه به دست من و توست...

 

خیر است ان شا الله

سال نو مبارک


 
مرغ دریایی
ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢۸ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعر خودم

 

به جز مشتی صدف های شکسته

چه در این ساحل خالی نشسته؟

 

نه مروارید می بینم نه ماهی

به دریا می زنم دل را الهی !

 

برو ای مرغ دریایی به دریا

چه می جویی در این صحرای سودا؟

 

ز جان وا می کنم زنجیر گِل را

به دریا می سپارم جان و دل را ...


 
قبله اهل دل منم!
ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ روز ٢٧ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: پدرانه

می فرماید:

پیشِ نماز بگ‍‍ذرد سرو روان و گویدم: 

قبله اهل دل من‍‍م سهو نماز می‌کنی!

امیدوارم خدا قبول کند این نمازهای مرا در حضور گل گلی! در حالت قیام که هستم، می آید مُهر مرا بر می دارد و به سرعت فرار می کند. (عین همین بلا را خودم بر سر مادرم می آوردم!) من باید رکوعم را طول بدهم و پشت سر هم صلوات مستحب بفرستم تا همسر گرامی مهر را از چنگ گل گلی خارج کند و به دستم بدهد. بعد کنار سجاده کمین می کند. تا سر از سجده اول بر می دارم دوباره مهر را بر می دارد و فرار می کند. من باید استغفرالله بگویم تا همسر گرامی متوجه ماجرا بشوند.

دیدم که این طور نمی شود باید یک مهر زاپاس داشته باشم. گل گلی به تدریج متوجه شد. حالا تا شروع می کنم به نماز، می گردد ببیند مهر دوم کجاست. گاهی هم بین دو سجده می آید راحت در بغلم می نشیند و جناب کرام الکاتبین را مدتی سر کار می گذارد! گاهی هم وقتی سجده می روم روی کمرم سرسره بازی می کند. یک بار هم وقت تشهد، به اصرار می خواست انگور در دهانم بگذارد.

یک روز عینک تازه‌ای خریده بودم. مریم شیشه عینک قبلی را در آورده بود. یک مدل محکم گرفته بودم که اگر مریم با آن بازی کرد جان سالم به در ببرد و ضمنا خیلی هم ظاهر جذابی نداشته باشد. وقتی آمدم خانهف مریم یک طور عجیبی نگاهم می کرد. معلوم بود که از عینک تازه خوشش نیامده. داشتم نماز می خواندم. رفت سر کیفم. جعبه عینک آفتابی ام را در آورد و عینک را از آن بیرون کشید. همین طور که در حال تشهد بودم عینکم را برداشت و عینک آفتابی جایش گذاشت. بعد کلی ذوق کرد و گفت: این بختره (بهتره) !


 
خوابگردی (۹)
ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٥ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: داستایوسکی ، گارسیا مارکز ، خواب

خواب دیدم در جایی هستم مثل سالن انتظار نمایش که شلوغ بود و پر از آدم هایی که دو تا دو تا با هم صحبت می کردند. آدم هایی که می رفتند و می آمدند. انگار این سالن، سالن انتظاری ابدی بود. آدم هایی که آنجا بودند همه نویسنده هایی بزرگ بودند از زمان های مختلف که در سن و سال پیری یا آخرین سالهای عمرشان به این سالن آمده بودند اما همدیگر را نمی شناختند. من به هبات زنی جوان و جذاب در آمده بودم که پیرمردهای نویسنده او را حسابی تحویل می گرفتند. خودم هم ظاهرا نویسنده بودم و چون اهل زمان معاصر بودم همه نویسنده های قدیمی و درگذشته را از روی عکس ها و نقاشی هایی که دیده بودم به قیافه می شناختم. از میان همه آن ها با دو نفر بیشتر گپ می زدم یکی گابریل گارسیا مارکز که در همین سن و سال پیری اش بود با موهای سفید. البته هنوز راه می رفت ولی لنگ لنگان. لباس یک دست سفیدی پوشیده بود. دیگری هم داستایوسکی بود که در عالم خواب به شکل فیدل کاسترو در آمده بود. با قامتی بلند و ریشی بلند که رنگ کرده بود. وقت راه رفتن سینه اش را جلو می داد. صدایش بلند و جمله هایش کوتاه بود.

در پرده ای دیگر داشتم وارد سالن می شدم که در شیشه ای آن قاب آهنی آبی رنگی رنگ و رو رفته ای داشت . کمی قبل از ورود داستایوسکی را دیدم که در حال خروج بود. به او گفتم که خیلی دوستش دارم و به نظرم بزرگترین نویسنده دنیاست. پرسید اهل کجا هستم. گفتم: ایران همسایه شما. خیلی گرم گرفت. از حافظ می گفت. حرف های شیرین می زد و بلند می خندید. در همین وقت، گارسیا مارکز عصا زنان از کنار من رد شد و به داستایوسکی محل نگذاشت. وقتی رفتم داخل گارسیا مارکز گفت: این آقایی که با او حرف می زدی که بود؟ گقتم داستایوسکی. گفت: داستایوسکی بزرگ! سراسیمه، با آن حالش از سالن بیرون رفت و خودش را به سرعت به داستایوسکی رساند. او را دربغل گرفت و گریه کرد. من هم گریه ام گرفت. احساس می کردم که دو دریا به هم رسیده اند. یا دو نیمه گمشده یکدیگر را پیدا کرده اند...

پی نوشت:

 قبل از خواب فیلم ساعت ها را دیده بودم که بر مدار ویرجینیا ولف نویسنده آشفته حال انگلیسی می گردد.


 
خار
ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱٩ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: سعدی

می فرماید:

گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت

تو در میان گل ها چون گل میان خاری

انگار آدم ها مجبورند دل خودشان را خوش کنند که یک چیزشان بهترین است. یکی به خانه‌اش می نازد، دیگری به ماشین، مدرک، شهر تولد،... کجای کاری حاجی!

بگذریم آقا، سعدی بخوانیم بهتر است!

عمری دگر بباید بعد از وفات ما را...


 
← صفحه بعد