بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

من شهروند فلسطینم ...
ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ روز ٥ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

به گمانم شهر تورنتو مراسم امروز را تا سالها در خاطر خواهد داشت. جمعیت زیادی که برای همدردی با مردم فلسطین روبروی پارلمان جمع شده بودند و تا مقابل کنسولگری آمریکا راهپیمایی کردند. همه جور آدمی آمده بود، از ملیت ها، نژادها و ادیان گوناگون. از یهودیان ضد صهیونیست، مسیحیان کلیسای متحد کانادا، برادران اهل سنت و خانمهای برقع پوش، تا شیعیانی که پرچم یا حسین در دست داشتند ... و حتی کسانی که شاید اعتقادی به خدا نداشتند. خیلی ها پرچم کشور مادری شان را هم آورده بودند، از شیلی تا عراق، اما بیش از همه پرچم فلسطین در دست ها بود. همه ما امروز شهروندان فلسطین بودیم. به موازات ما هم گروهی از صهیونیست ها و طرفداران اسراییل جمع شده بودند که تعدادشان به زحمت یک بیستم ما می شد. آمده بودند که ما را تحریک کنند: با سر و صدای فراوان، با بلندگو ها و رقص و هلهله. منتظر بودند کلمه ای از دهان ما خارج شود تا آن را پیراهن عثمان کنند و ما فقط یک جمله به آنها می گفتیم: انسانیت کجاست؟ آنها می گفتند که شما از تروریست ها حمایت می کنید و ما می گفتیم مردم فلسطین هر حقی را دارند که از خودشان دفاع کنند. 

فلسطین نماد بزرگترین ظلم تاریخ معاصر است. حمایت از فلسطین یک وظیفه اخلاقی است برای هر کس که به انسانیت بها می دهد و وجدان بیداری دارد. و چه خوب این را در چهره آن پیرمرد و پیرزن کانادایی می دیدم که گوشه خیابان ایستاده بودند و دو طرف پوستر دست نویسی را گرفته بودند که رویش نوشته بود کودکان غزه را نکشید و با صدای ناتوانشان فریاد می زدند: فلسطین آزاد خواهد شد. گفتم ان شا الله و اشک در چشمانم حلقه زد.

پی نوشت:

در راه برگشت چشمم به صفحه تلویزیونی افتاد که یکی از شبکه های محلی را پخش می کرد و تصاویر زنده ای از مراسم امروز را مخابره می کرد. تیتر زده بود: تظاهرات حامیان اسرائیل!

از مواهب گسترش دنیای مجازی، از توییتر گرفته تا فیسبوق، یکی این است که رقیبی شده اند برای کانال های رسمی خبری...

#freepalestine


 
ایست!
ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ٢٩ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: رمضان

شب از نیمه گذشته. اولین شبی است در این ماه که به کافه همیشگی می آیم. هیچ وقت اینقدر دیر اینجا نمانده‌ام. باید مقاله‌ای را که مشغول آنم تمام کنم. البته مقاله بهانه بود. امشب بارانی بود و من یاد آن ماجرای باران و شب قدر افتادم. کافه بسیار شلوغ تر از تصور من بود. دلم خلوت می خواست اما کارم خوب پیش رفت. 

آدم عوض می‌شود، تغییر می‌کند، اما هر از گاهی باید بایستد و به خودش نگاه کند، دفترچه خاطراتش را ورق بزند، رویاها و آرزوهایش را مرور کند و الا مسخ می شود با چنان سرعتی که خودش هم نمی فهمد. 

شب قدر برای بعضی فرودگاه است، برای من ایستگاه.


 
جنگلی
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٧ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

چیز زیادی از ماه مبارک باقی نمانده و من در حیرتم که چرا هیچ اتفاقی در من نیفتاد؟ آن نسیم سحرگاهی کجاست و آن شب بیداری ها و شور نوشتن ها؟ گیجم. انگار که حودم نیستم. مثل آدمی که در صفی بلتد ایستاده و نمی داند که این صف، صفِ چیست؟ ایستاده ام و نظاره می کنم.

در حیرتم که چطور دنیای ما دوباره جنگل شد؟ وحوش داعش از کجا سبز شدند؟ چه شد که دوباره گرگ های اسراییلی به جان بره های فلسطینی افتادند؟ پشت پرده چه خبرهاست؟ 

دنیای شما پیچیده تر از حوصله من است.


 
ساز سکوت
ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱٩ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر خودم

 

دیوار کشیده اند تا در نزنند
جز ساز سکوت، ساز دیگر نزنند

هرقدر بزرگ و سبز باشد، قفس است
شهری که در آن پرنده ها پر نزنند!

 

ممفیس- 9 جولای


 
از ممفیس تا بخارا
ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۸ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: سفرنامه

آمده‌ام به شهر ممفیس برای کنفرانس سالانه. شهری بر کناره‌ی رود می‌سی‌سی‌پی، شهر الویس و گروه بلوز. تنها هستم و زیاد خوش نمی‌گذرد. عصر دلم گرفته بود. زدم بیرون. دنبال جایی بودم در این خراب آباد که میوه بخرم. مغازه‌ای پیدا کردم نزدیک خیابان مشهور بیل که چند نوع میوه را دانه‌ای می فروخت. وقت حساب کردن مغازه دار گفت خیلی وقته ندیدمت. خندیدم معلوم بود که آمریکایی نیست. از من پرسید: اصالتا اهل کجایی گفتم ایران. یک دفعه کانالش را عوض کرد و گفت من هم فارسی بلدم. گفتم اهل تاجیکستانی! گفت از کجا فهمیدی؟ گفتم از چهره ات. قیافه اش شبیه پدر اریکا بود و چه زود بحث کشید به پدر اریکا. از ماجرایش خبر داشت. گفت که اهل لوشان است که نزدیک خاروغ است. صحبت مان گل انداخته بود که دیدم پشت سر من چند نفر صف کشیده اند. گفتم: من دوست دارم بخارا را ببینم و خواندم: میر سرو است و بخارا بوستان  او هم ادامه داد: سرو سوی بوستان آید همی ...

دلم باز شد. بیرون که آمدم رگبار و توقان شده بود.

پی نوشت:

در تقسیمات فعلی بخارا (و سمرقند هم) جز ازبکستان است اما شهری تاجیک نشین است و فارسی زبان. لوشان را نتوانستم در نقشه پیدا کنم. 


 
دی ماریا
ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱٢ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

دو روز است که می‌گوید من دی ماریا هستم. قبلش می‌گفت من مسی هستم. به من هم می‌گوید هلند. امروز که از سر کار برگشتم از پشت در شنیدم که می‌گفت مامانی فکر کنم هلند اومده. تی شرت نارنجی‌ام را که پوشیدم حسابی ذوق کرد و گفت: هلند! بیا بریم تو اتاق دی ماریا فوتبال بازی کنیم. توپش را بر داشت. من شدم دروازه بان گفتم دی ماریا شوت کن! گفت می‌خوام هد بزنم!

پی نوشت

دی ماریا بازیکن شماره ۷ آرژانتین که گل پیروزی این تیم برابر سوییس را زد.


 
به یاد بابای اریکا که زندانی شده
ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز ٦ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

اریکا هم سن و سال مریم است. قیافه با نمکی دارد مادرش -مشرّف- اهل تاجیکستان است اما قیافه پدرش -الکس- که دانشجوی دانشگاه تورنتو است به روس ها شبیه است با چشمان آبی و موهای بور.  خانواده اریکا در ساختمان ما زندگی می‌کنند. من مدت ها قبل می‌خواستم درباره آنها بنویسم اما فرصت نشد تا که این اتفاق افتاد.

تابستان پارسال، عصرها که مریم را به زمین بازی پایین ساختمان می بردم اریکا و پدرش هم می آمدند. می‌دانستم که مادر اریکا فارسی صحبت نمی‌کند و فکر می کردم پدرش اصلا فارسی بلد نباشد. گاهی به انگلیسی جملات کوتاهی با هم می گفتیم. الکس مریم را خیلی دوست داشت و گلی گلی صدایش می زد. هر وقت هم او را می دید با لهجه خاصی می گفت: اَ سلام. یک روز مریم سوار یک اسباب بازی بود آمد پیش مریم و گفت: مریم داری ماشین سواری می‌کینی؟ دیدم که فارسی اش خیلی هم خوب است. 

دیروز ایمیلی از مدیریت ساختمان آمد که ده روز پیش الکس صدیق‌اف همسایه شما که برای تحقیق آکادمیک به تاجیکستان رفته بود به جرم مصاحبه با سفیر انگلیس دستگیر و زندانی شده. جرم او خیانت و جاسوسی برای دول خارجی است. مجازات این جرم طیق قوانین تاجیکستان تا 20 سال زندان است. الکس سالها برای یونیسف در تاجیکستان و کشورهای دیگر کار می کرده و آدم ناشناخته ای نیست . او به صدها کودک در تاجیکستان و جهان کمک کرده. اما حکومت های سلطه گر از هر حرکتی که احساس کنند پایه های قدرت شان را سست می‌کند می‌هراسند.

دلم برای اریکا می سوزد. برای مادرش، که باید هر شب به اریکا بگوید امشب بخواب پدرت فردا می آید...

اطلاعات بیشتر: http://www.freesodiqov.org/#!take-action-en/ctll


 
← صفحه بعد