بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

زائر بسطام (۲)
ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز ۳٠ اسفند ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: شعر خودم ، سفرنامه

به هر جا می رود این عاشق خام 

اگر شیراز اگر در کنج بسطام 

نمی‌یابد صفای زندگی را 

به جز در عالم رندان گمنام 

بسطام ۲۹ اسفند ۹۵

 

امروز رفتیم بسطام و خرقان. با همه زیبایی های شاهرود و دامغان، از این دو شهر به سرعت گذشتیم تا زمان بیشتری با آن دو پیر باشیم. جزییات سفر را اگر فرصتی بود بعد از عید می‌نویسم. تنها اشاره می‌کنم که زیارت بسطام و خرقان آرزویی ۱۲ ساله بود که امروز برآورده شد. حالا مانده قونیه و مولانا.


 
زائر بسطام
ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ روز ٢۸ اسفند ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: بایزید بسطامی ، ابوالحسن خرقانی

در فرودگاه اهواز هستم. برای سفری یک روزه. بارم را تحویل نمی‌دهند. می‌گویند روز شنبه بیا. با مسوول بار دعوایم می‌شود. اعصابم بهم ریخته...

از خواب می‌پرم. سرم سنگین است. گلویم مثل چوب خشک شده. نمی‌دانم ساعت چند است. کاش کسی یک لیوان آب به من می‌داد.

آنچه از مجاهده و غربت و خدمت می‌جستم، در آن یافتم که یک شب والده از من آب خواست. برفتم تا آب آورم، در کوزه آب نبود. و بر سبو رفتم نبود، در جوی رفتم آب آوردم. چون بازآمدم در خواب شده بود. شبی سرد بود. کوزه بر دست می‌داشتم. چون از خواب درآمد آگاه شد. آب خورد، و مرا دعا کرد که دید کوزه بر دست من فسرده بود. گفت: چرا از دست ننهادی؟

گفتم: ترسیدم که تو بیدار شوی و من حاضر نباشم.

شبی سرد بود...

خانه یخ کرده، حتما شوفاژ خاموش شده. علی کنار من خوابش برده. پتو را می‌اندازم رویش. مریم از خواب بیدار شده. می‌آید کنارم که با هم بازی کنیم. نمی‌دانم ساعت چند است. پکیج را روشن می‌کنم. نمازم را می‌خوانم.  

کتاب تذکره الاولیاء را باز می‌کنم، باب چهاردهم در احوالات سلطان العارفین، شیخ بایزید بسطامی:

نقل است که شیخ در پس امامی نماز می‌کرد. پس امام گفت: یا شیخ! تو کسبی نمی‌کنی و چیزی از کسی نمی‌خواهی. از کجا می‌خوری؟

شیخ گفت: صبر کن تا نماز قضا کنم.

گفت: چرا؟

گفت: نماز از پس کسی که روزی دهنده را نداند، روا نبود که گزارند.

علی بیدار می شود. بساط صبحانه را آماده می‌کنم. مریم دارد پازل نقشه ایران را به علی یاد می‌دهد. چشم من دنبال بسطام می‌گردد. نه آنقدر نزدیک است که آدم یک روزه برود و برگردد، نه آنقدر دور که بشود با هواپیما رفت. بچه ها با همدیگر مشغول بازی می‌شوند. کتاب را باز می‌کنم:

و چون کار او بلند شد سخن او در حوصله اهل ظاهر نمی‌گنجید. هفت بارش از بسطام بیرون کردند. شیخ می‌گفت: چه مرا بیرون کنید؟

گفتند: تو مردی بدی. تو را بیرون می‌کنیم.

شیخ می‌گفت: نیکا شهرا! که بدش من باشم

علی انگور می‌خواهد دیروز از بازار ولنجک انگور شاهرود خریدیم. بسطام ۲۰ کیلومتر تا شاهرود فاصله دارد. بسطام...

فصل ۷۹ کتاب را باز می‌کنم. در احوالات شیخ ابوالحسن خرقانی:

نقل است که شیخ در ابتدا دوازده سال در خرقان نماز خفتن به جماعت بکردی و روی به خاک بایزید نهادی و به بسطام آمدی و بایستادی و گفتی بار خدایا از آن خلعت که بایزید را داده ای ابوالحسن را بویی ده .آنگاه بازگشتی وقت صبح را به خرقان بازآمدی و نماز بامداد به جماعت به خرقان دریافتی بر طهارت نماز خفتن... تا بعد از دوازده سال از تربت آواز آمد که ای ابوالحسن گاه آن آمد که بنشینی 

از تهران تا سمنان سه ساعت راه است می توانیم شب را در سمنان بخوابیم و فردایش به بسطام برویم.

فردا اگر خدا بخواهد مسافریم.

پی نوشت:

مژده دادن بایزید از زادن بوالحسن خرقانی سالها پیش از تولد او


 
ما ز بالاییم و بالا می رویم
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

به گمانم سال 79 بود. با عده ای از شعرا رفته بودیم جایی. محل قرار ما حوزه هنری واقع در خیابان سمیه نزدیک دانشگاه پلی تکنیک بود. ما را با یک مینی بوس برده بودند و با همان هم باید بر می گشتیم. دیر وقت بود و من ترجیح می دادم چارراه ولیعصر (عج) پیاده شوم تا سریع تر به خوابگاه بر گردم.

وقت سوار شدن گفتم آقای راننده اگر زحمتی نیست ما رو چارراه ولیعصر بنداز پایین. احمد عزیزی -که آدم خاکی و لوطی منشی بود و بغل دست راننده نشسته بود- برگشت و گفت چرا شما رو بندازیم پایین؟ میندازیم بالا  ... و بعد شاد و سرخوش با یک ریتم شش و هشت شروع به خواندن کرد:

ما ز بالاییم و بالا می رویم

ما ز دریاییم و دریا می رویم

ما ز بی جاییم و بی جا می رویم.

روحش شاد


 
هر شب که شب قدر نمی‌شود
ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱٥ اسفند ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: محمد علی موحد ، فیلم

در خبرها خواندم که دیشب مراسم بزرگداشتی برای جناب اصغر فرهادی در موزه سینما برگزار شده. همه چیز عادی و مطابق انتظار بود، تا اینکه در میان سخنرانان نام استاد موحد را دیدم. گفتم شاید موحد دیگری باشد مثلا ضیاء موحد. به دنبال عکس های مراسم گشتم و بعد فیلم کوتاهی از برنامه (+) را پیدا کردم. بله خود استاد محمدعلی موحد بود که در آستانه ۹۴ سالگی به مراسم تقدیر از اصغر فرهادی آمده بود. به نظرم بهترین هدیه را او به جناب فرهادی داد با کلام کوتاه و شیوایش:

منبع : ایسنا

رییس سازمان سینمایی به اصغر فرهادی گفت: امروز می‌خواستم به نحوی از شما تجلیل کنم و دیشب به ذهنم رسید که جلسه شما نباید فقط سینمایی باشد، به همین دلیل به استاد محمدعلی موحد که تجلی شمس در جهان امروز است زنگ زدم و برخلاف انتظارم و در میان ناباوری ایشان را در این جا می‌بینم... این هدیه بنده به شماست.

در ادامه استاد محمدعلی موحد عرفان پژوه و تاریخ‌دان که به همراه یک هدیه به مراسم آمده بود، خطاب به اصغر فرهادی گفت:

آقای فرهادی امشب شب مبارکی است. سن و سال من اقتضای حضور در این مراسم را ندارد اما یک مجلس استثنایی است، چون هر شب که شب قدر نمی شود.

او افزود: آمدم شما را از نزدیک ببینم و بگویم که چقدر تحسین می‌کنم و ارج می نهم آن متانت همراه با هوشیاری بی‌مانند و درک درست و واکنش نجیبانه و سنجیده شما را در برابر موقعیتی نامنتظر و همچنین آن پیام موجز و درخشان که جهان را شگفت‌زده کرد.

وی با آرزوی شادکامی و اینکه فرهادی راه خود را در امان حق ادامه دهد، گفت: دلم می خواست هدیه‌ای با خود بیاورم اما دستم کوتاه بود و چیزی که لیاقت شما را داشته باشد به عقلم نرسید. به همین دلیل اولین کتابی را که شصت سال قبل از من چاپ شده و یادگار دوران جوانی‌ام است به یادگار آورده ام.

 


 
صعب نفور
ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: نهج البلاغه ، آجرهای سرخ ، مولانا ، قیصر امین پور

سه شنبه با "دو خط" بودم. دومین جلسه‌ای بود که کلام مولا را می‌خواندیم و رسیدیم به این فراز که وْ یَسْبِقَنِی إِلَیْکَ بَعْضُ غَلَبَاتِ الْهَوَى وَ فِتَنِ الدُّنْیَا فَتَکُونَ کَالصَّعْبِ النَّفُورِ 

(می‌ترسم) پاره‌اى خواهش‌هاى نفسانى بر تو غالب گردد، یا فریبندگی‌هاى دنیا تو را بفریبد. پس همچون شترى باشى گریزان -و سرسخت و نا به فرمان-

وَ إِنَّمَا قَلْبُ الْحَدَثِ کَالْأَرْضِ الْخَالِیَةِ مَا أُلْقِیَ فِیهَا مِنْ شَیْءٍ قَبِلَتْهُ فَبَادَرْتُکَ بِالْأَدَبِ قَبْلَ أَنْ یَقْسُوَ قَلْبُکَ

اما از آنجا که دل جوان همچون زمین خالی است، هرچه در آن بکارند می‌پذیرد، پس به ادب آموختنت پرداختم، پیش از آنکه دلت سخت شود. 

 یعنی باید در فصل جوانی چارچوب فکری خودت را بسازی و این ایام که بگذرد، دل، سخت می‌شود و سخن بی تاثیر. فراز دوم را بارها شنیده بودم اما تشبیهی در فراز اول هست که مرا زیاد به فکر فرو برد: کَالصَّعْبِ النَّفُورِ یعنی حیوان سرکش که رام نمی‌شود. راستش این ویژگی را در بعضی آدم ها که سن و سالی از آن ها گذشته دیده‌ام، که تعصب و جمود جای اندیشه و تحمل را می‌گیرد. گاه از یک سخن ساده بر آشفته می‌شوند و حرفی را که مخالف میل آنها باشد نمی‌پذیرند. با کمی سخت گیری می‌گویم که از ۳۰ سالگی به بعد احتمال تغییر و تحول در رفتار و افکار انسان بسیار کم می‌شود و غالبا بر همان روال گذشته راه می‌سپارد.

"دو خط"که رفت، باید دیوان حافظ و جلد اول مثنوی و کتاب قیصر و کتاب نهج البلاغه را از روی میز جمع می‌کردم (بس که از هر دری صحبت کردیم). از سینما حرف زدیم و داستان پیر چنگی را خواندیم:

حق سلامت می‌کند می‌پرسدت

چونی از رنج و غمان بی حدت؟ (این بیت اشک آدم را جاری می‌کند)

و این شعر قیصر را که "روزهای سه شنبه پایتخت جهان بود."  ظاهرا قیصر سه شنبه ها با استاد راهنمایش حضرت شفیعی کدکنی جلسه داشته.

چهارشنبه با عارف سرخسی! بودم. جناب ایشان رزومه پر و پیمانی دارد و از لون دیگری است اما آدم خوبی است! وقتی می‌خواستیم ساعت قرارمان را تنظیم کنیم به یاد آن شعر معروف فدریکو لورکا "ساعت پنج عصر" را پیشنهاد دادم و به یاد "آن شعر قیصر" روز چهارشنبه را.

برایم جالب بود که چقدر دقت می‌کند به حرف ها و رفتارها. پیداست که سوالهای عمیقی دارد و دنبال جواب می‌گردد و حرف من این بود که آب کم جو تشنگی آور به دست. از راز خلاقیت می‌پرسید و فاصله عدم تا وجود. و اینکه چرا برگشتم و ... شعر چمدان های خسته را برایش خواندم و از غزالی و ملا صدرا گفتم.

پنج شنبه با همان مدیر عاملی که صبحانه می‌دهد اما پروژه نه، رفتیم کوه و صبحانه درویشانه‌ای تقدیم ایشان کردیم. در مسیر صعود و فرود هم کلی یاسین خواندیم که

مایه‌ی محتشمی خدمت درویشان است!

ما دو نفر برادر و رفیق ۲۰ ساله‌ایم.

پی نوشت

سلام بر تو که ناتوانم از نوشتن درباره تو.


 
اسنپ آمریکایی!
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۳ اسفند ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: طنز ، کتاب

امروز صبح زود برای پی‌گیری کارها دوباره رفتم به همان شرکت‌های زعفرانی! اول رفتم به آن شرکتی که مدیرعاملش صبحانه می‌دهد اما پروژه نمی‌دهد! با اینکه با تاکسی‌های خطی رفتم، زودتر از مدیر عامل رسیدم. این دفعه علاوه بر نان سنگک خاشخاشی و پنیر، هلیم (حلیم؟) هم دادند که جای تقدیر و تشکر دارد. بعد هم با یکی از دانشجوهایم در جلسه‌ای شرکت کردیم که تا ۱۱:۳۰ طول کشید و امیدوارم نتایج خوبی داشته باشد. ساعت ۱۲ دانشگاه جلسه داشتیم. یک تپسی گرفتم از تجریش تا دانشگاه. راننده بسیار مودب بود و از همان مسیری که گفتم رفت. فقط ۱۲ هزار تومان گرفت و ساعت ۱۲:۰۲ در جلسه بودیم. ساعت ۲:۳۰ از آژانس بغل دانشگاه، ماشین گرفتم که بروم دنبال مریم گلی. ماشین چنان بوی بدی می‌داد که پنجره را پایین کشیدم. دفعه قبل هم که راننده دیگری آمده بود مریم تا سوار شد گفت چه بوی گندی میده!

دلیلی که هنوز از آنها ماشین می‌گیرم این است که روزی یکی از راننده‌ها گفت از صبح تا حالا که ساعت ۶ عصر بود فقط ۳ سرویس رفته که دلم برایش سوخت. چند ماه است که بازار تاکسی‌های اینترنتی مثل اسنپ و تپسی پر رونق شده و مردم کمتر از تاکسی تلفنی استفاده می‌کنند. امروز هم فیلمی دیدم که راننده‌های آژانس جلوی مجلس جمع شده بودند و فریاد می‌زدند: اسنپ آمریکایی تعطیل باید گردد، نرم افزار نفوذی تعطیل باید گردد. این واژه نفوذ هم به ابتذال کشیده شد.

من آدمی هستم که به حمل و نقل عمومی اعتقاد دارم و تا بتوانم از مترو و تاکسی استفاده می‌کنم. اما انکار نمی‌کنم که سوار شدن به مترو برایم ترسناک و آزار دهنده است. یکی از بدترین صحنه‌ها وقتی است که می‌بینم یک نفر با زور و فشار می‌خواهد خودش را جا بدهد. یا وقتی به ایستگاه صادقیه می‌رسم و قطار کرج آماده است و مردم هجوم می‌آورند و تو را له و لورده می‌کنند. گمانم از نظر فرهنگی هنوز در دوره قاجار به سر می‌بریم.

از ایستگاه مترو که بیرون می‌آیم باید سوار خطی‌ها بشوم و تازه فصل دیگری از داستان شروع می‌شود. در ساعت‌های کم مشتری راننده‌های خطی فقط دربست می‌برند و تو باید مدت ها منتظر یک تاکسی بمانی. در ساعت های پر مشتری هم ترجیح می‌دهند مسافرین مسیرهای کوتاهتر را ببرند تا سرویس های بیشتری بروند. یا اینکه باید سوار ون بشوی. ون یک قوطی مکعب مستطیل آهنی است که چهار چرخ زیر آن قرار دارد و به گفته باستان شناسان از نسل ماشین مشتی ممدلی است. ون کمک فنر ندارد، بدنه آن از چند نقطه تو رفته، سقفش کوتاه است، صندلی‌هایش کج و کوله‌اند و ... مشکل دیگر من این است که بعضی راننده‌ها کلکسیون خلاف‌ها را مرتکب می‌شوند. حتی یک بار شاهد بودم که راننده‌ای در بزرگراه دنده عقب گرفت. قربان راننده تاکسی های شیراز خودمان بروم که هیچ عجله‌ای برای رساندن مشتری به مقصد ندارند!

مشکل دیگر اینکه کرایه خط ما ۲۶۰۰ تومان است و این ۱۰۰ تومان معضلی است چرا که آقای راننده حالا می‌خواهد هر طور شده قانون را رعایت کند!

دیگر اینکه راننده‌های خط، تعداد محدودی نوار و آلبوم دارند که دست به دست بین آنها می‌چرخد و شما مجبوری مدام این آهنگ‌های تکراری را بشنوی. قدیم ها که مسیرم از چهارراه پاسداران به لویزان بود، این قدر خاطرات شمال را شنیدم که محاله یادم بره!  همانجا بود که کشف کردم حقا و انصافا هایده نابغه‌ایست در مقایسه با دیگر خواننده‌های تاکسی! روحش شاد! الان هم اینقدر حامد همایون شنیده‌ام که همه ترانه‌هایش را حفظ شده‌ام:

هنوزم همونم یه کم مبتلاتر

هنوزم همونی یه کم بیوفاتر

بار الها! آیا روزی می‌رسد که راننده تاکسی‌ها شجریان و سراج گوش بدهند، یا حداقل امیر بی گزند؟ یا آهنگ بی کلام؟

اما تاکسی‌های اینترنتی کرایه‌شان به ۵۰۰ روند می شود و حدود ۳۰% از تاکسی تلفنی ارزان ترند. راننده ها آموزش دیده‌اند که ماشین شان تمیز باشد و خوشبو. بدون اجازه مسافر نوار روشن نکنند و مزاحم خلوت او نشوند به خصوص این روزها که دارم خشم و هیاهو را می‌خوانم که کتاب دیوانه کننده‌ایست و تمرکز زیادی لازم دارم ...

بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
از ویلیام فاکنر تا حمید سوریان
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

ابهامی در زندگی فروغ فرخزاد، مرا می‌کشاند به مصاحبه‌های ابراهیم گلستان و آنجا اسم فاکنر را می‌بینم که او را از همینگوی بهتر می‌داند و تعجب می‌کنم که چرا هیچ وقت اثری از فاکنر نخوانده‌ام. اپ فیدیبو را باز می‌کنم، می‌بینم فقط کتاب خشم و هیاهویش را دارد اما با دو ترجمه مختلف، و نمی‌دانم کدام بهتر است و می‌رسم به نام بهمن شعله ور و زندگی نامه او را پیدا می‌کنم که گویا در ۱۸ سالگی این کتاب را ترجمه کرده و کتاب خشم و هیاهو را با ترجمه او می‌خرم.

این روزها خیلی حرف برای نوشتن دارم. گاهی شاد و پر شورم، گاهی غمگین و خاموش، گاهی دورم، گاهی نورم، گاهی نشاط جوان ۲۰ ساله را در خودم احساس می‌کنم، گاهی زمین زیر پایم آسمان می‌شود ...

دلم می‌خواهد از دیروزم برایت بگویم که طولانی ترین روز کاری‌ام بود، از امروز صبح که شیرین ترین خاطره ام از کوه را رقم زد و از برفی که تا زانو می‌رسید و مرا به یاد شهر کبک می‌انداخت، از همنورد تازه ما که بلوچ بود و حرف هایش پر از تازگی بود برای من، از عصر که علی و مریم را بردیم به تماشای دریاچه و پرنده های مهاجر، از بستنی خوردن علی، از حمید سوریان که شخصیت این روزهای قصه‌های من و مریم است و ...

خیلی چیزهاست که دلم می‌خواهد برایت بگویم اما واژه ها به کمند نوشتن سر خم نمی کنند. ناچار، صبر می کنم تا یک روز بیایی و بنشینی و دل بدهی و من تا شب برایت حرف ها بزنم.

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم

که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم


 
دو خط
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: انسان ، آجرهای سرخ

از رویاهایش می‌گفت. از علاقه‌اش به هنر و اینکه بین آجرهای سرخ به او سخت می‌گذرد. از لا به لای حرف هایش فهمیدم که چیز زیادی از من ناچیز نمی‌داند. آمده که به عنوان یک آدم خوب و بزرگتر با من مشورت کند. دو ساعتی گپ زدیم.

امروز که دوباره آمد، بهشت دل را پیدا کرده بود. از آن جمله بالا خوشش آمده بود و یک چیزهایی درباره من خوانده بود، مثلا آن مصاحبه را دیده بود که کسی از من می پرسد: علم بهتر است یا ثروت؟ و من جواب می‌دهم: معرفت! 

از جنس آدم های قبیله‌ی سر در کتاب، نبود. شاید همین علاقه به هنر، عاطفه را در او زنده نگه داشته بود. بنده‌ی نمره و معدل و مقاله نبود و بر طبل ادعا نمی‌کوبید. صاف بود و شفاف. حس کردم با او راحتم. قرار شد هفته‌ای یک بار کلام مولا را با هم بخوانیم. چقدر دلم برای آدم های اینطوری تنگ شده بود، آدم هایی که رزومه شان دو خط بیشتر نیست!


 
← صفحه بعد