بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

کی حوصله داری؟
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: پدرانه

روزی و بیش از روزی رفتم به شیراز. همسفرم در این راه مریم گلی بود. اولین باری بود که تنهایی با هم می رفتیم سفر. دخترکم بزرگ شده.

در فرودگاه شیراز یکی از کارمندان هما به او گفت برام شعر می خونی؟ مریم گفت: الان حوصله ندارم. آقاهه گفت کی حوصله داری؟ مریم گفت دو ماه دیگه ساعت 5 عصر!

سوار تاکسی بودیم. چمدان را گذاشته بودم روی صندلی جلو. صندوق تاکسی های گازسوز جایی برای چمدان ندارد. مریم گفت بابا این اولین باره که من می بینم چمدون میره جلو کنار آقای راننده می شینه. آخه چمدون که پا نداره! چمدون که دس نداره!


 
گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمرّد
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱٧ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

هنوز سال شروع نشده، اژدها زبانه کشید و شعله‌هایش به اتاق رییس دانشکده رسید. رییس دانشکده انسان بسیار شریفی است. گفتگو با او حالم را به می‌کند. زمان دانشجویی ما هم خود ایشان رییس دانشکده بودند. شاید قسمت من این است "که بقیّت عمر را گوشه ای بنشینم" و بنویسم.

دلم را خوش می کنم که شب، شکوه خواهم کرد به مرد دانا. سوار تاکسی می شوم " خواب آشفته نفت" را باز می کنم. غرق می شوم در شیرینی کلمات و سحر تاریخ. چنین روایت دسته اولی از آشفته ترین مقطع تاریخ معاصر برایم غنیمت است. جایی دکتر موحد از خاطرات مهندس بازرگان جمله ای نقل می کند درباره حسین مکی یکی از اعضای هیات 6 نفره خلع ید از انگلیس و شرح دعواهای داخلی هیات مدیره:

   آقای مکی که در روز عزیمت دکتر مصدق ... به سازمان ملل اسم خود را در هیات اعزامی از رادیو نشنید، از همان لحظه ناسازگاری را شروع کرد، چون عقیده داشت:"مصدق را من آورده ام و نفت را من ملی کرده ام"...

بعد نویسنده می افزاید:

     آن قال و قیل ها و کش مکش ها بر سر مدیریت شرکت نفت که آوردیم مشتی است از خروار و نموداری است از حقارت ها و نزدیک بینی ها و حسادت ها و خرده حساب ها و بی خیالی ها و نگاه های کج و کوله در روزگاری که سخت نیازمند دورنگری و روشن بینی و از خود گذشتگی و صراحت و اخلاص و وفاداری بود...

اندکی بعد نویسنده روایت خود را از کودتای 28 مرداد که آن روز را در خرمشهر بود نقل می کند که: صبح دسته ای از عرب ها در حمایت از مصدق راهپیمایی می کنند و عصر که جهت باد عوض می شود عکس شاه را بر دست می گیرند و پای کوبان شعر می خوانند که الف مصدق بفداک (هزار مصدق به فدای تو)

   فردای آن روز من شاهد اشک جوانانی بودم که آرزوهای خود را بر باد رفته می دیدند و مات و مبهوت در یکدیگر می نگریستند و این معما برای من باقی ماند که چگونه نهضتی به آن بزرگی که دکتر مصدق پدید آورد و ریشه در دل همه ایرانیان داشت به آن آسانی فرو نشست و آتشی که از کران تا کران این ملک شعله می کشید به تُفی خاموش گشت.


 
فراغت بهاری
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱٢ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: تهران ، سیاست

دیشب تا دیر وقت کار می‌کردم. یک چشمم به وب سایت های خبری فیلتر نشده بود. به سه زبان اخبار لوزان را پی گیری می‌کردم. وب سایت های عربی مثل الجزیره از افتراق عظیم در مذاکرات روز سه شنبه گفته بودند. سی ان ان از لزوم انجام معامله همه جانبه بین ایران و آمریکا گفته بود و سایت های خبری رسمی ایران بسیار امید بخش حرف می‌زدند انگار که همه چیز تا نیمه شب محلی حل خواهد شد. البته آن اتفاق سبز نیافت و وزیر خارجه چین و روسیه و فرانسه برگشتند به شهر و دیار خودشان و جواد و جان، ماندند در لوزان.

دو سه روزی است برگشته ایم تهران. زودتر آمدیم که هم از هوای بهاری تهران استفاده کنیم و هم زندگی جدید با علی و مریم را مستقلا تمرین کنیم. علی لبخند های شیرینی می زند این روزها که دل آدم برایش آب می شود.  

یکشنبه تا رسیدیم، رفتیم به خانه همسایه های بالایی برای عید دیدنی. مریم با سبحان و ریحان گرم بازی بود، ما هم تا دیر وقت ماندیم. مصاحبت با سعید به هر بهانه برایم غنیمت است.

دوشنبه رفتیم به برج میلاد. آدم حال و هوای نوروز را کاملا حس می کرد. فضای بیرون برج پر از غرفه هایی بود که برای بچه ها برنامه  اجرا می کردند. از تئاتر عروسکی گرفته تا پخت نان و بادکنک بازی. رگبار بهاری کاسه و کوزه شان را به هم ریخته بود اما باز هم فضا شاد و پر نشاط بود.  یکی که خیلی خوشم آمد کارگاه سفال سازی بود. به بچه ها یک تکه گل می دادند و وسایل لازم برای نقش زدن. مسوول غرفه لباس روحانیت به تن داشت. آدامس می جوید و برای خردسالان شیرین کاری می کرد.

سه شنبه رفتیم به بوستان گفتگو. آسمان آبی و برف سفید البرز چشم را خیره می کرد. وجود ارتفاع و تپه در تهران نعمتی است که آن را از شهرهای صاف و یکدست مثل تورنتو متمایز می کند. پارک خلوت بود و پر از جاذبه برای مریم. از دریاچه ها و فواره ها گرفته تا اردک ها و لاک پشت ها. پارک، زمین بازی امن و تمیزی هم داشت که با مریم یک ساعتی آنجا مشغول بودیم.

بعد از چندماه شلوغ، قدری فراغت نعمتی است.

شنبه، دوباره اداره ها باز می‌شوند، هوا آلوده می‌شود و اژدها بیدار.


 
کیمیای سعادت *
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ٤ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: دکتر ندوشن ، کتاب ، رفیق

دیروز صبح زود محمد آمد دنبالم که برویم کله پاچه بخوریم.

چیزی که این چند ماهه فهمیده ام این است که خانم های ایرانی مهارت شگفت انگیزی دارند در پای‌بند کردن مرد. نتیجه این می شود که دوستان صمیمی سابق که ده دوازده سال پیش همه مجرد بودند و پایه‌ی دربند و درکه، و  حالا که برگشته ام متاهل و پدر شده اند، دیدن شان در حکم کیمیاست. محمد که حتما آثاری از او در گذشته این وبلاگ هست تن به این قاعده نداده. واقعیت این است که زندگی متاهلی گاه بسیار روزمره می‌شود به خصوص ایامی مثل عید که باید به دید و بازدیدهای مرسوم رفت و گاهی آدم هایی را دید که وجه مشترک تو با آنها خویشاوندی است و اگر نروی بدشان می آید و از این حرف ها. اینجاست که ثقل سنت ها را حس می کنم که پر و بال آدم را در چنین ایامی که هوا بهشتی است بدجور می بندد و به جایی که آدم تفرج نوروز کند، خاصه در شیراز، باید برود زیر سقف های سربسته بنشیند و از بارش باران و کاهش یارانه بگوید.

محمد 7 صبح آمد. باور نمی کردم پیدایش شود. در سالهای جوانی و ایام دانشکده که آدم سحرخیزی نبود! کله را که زدیم هوس چای کرد. رفتیم دروازه قرآن و خواجو. آن وقت صبح که همشهری ها گرم شکرخواب صبحدم بودند البته که خبری از چای نبود. اما قدری کوه نوردی کردیم در آن هوای مسیحادم. وقت برگشتن در ورودی آرامگاه خواجو جناب دکتر عارف را دیدم که با همسرشان به شیراز آمده بودند. سلام و علیکی کردیم. خوش وقت شدم از درک سحرخیزی دکتر.

به قول سعدی به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل، لذا در طلب چای رفتیم به آرامگاه سعدی! و البته سعدی - که بسیار انسان نازنینی است - مراد ما را داد. با دیدن محمد، عطش من هم به دیدار دوست اندکی فروکش کرد و آماده شدم برای تحمل ادامه تعطیلات.

به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی یِ صبح!

 امروز که روز شهادت بود با خانواده رفتیم به شاهچراغ. آقای فرهمند آزاد که هم صدای خوشی دارد و هم سواد، از تهران آمده بود که خطبه فدک را در حرم بخواند. دیشب هم جایی همدیگر را دیدیم و قدری گپ زدیم. در حرم که بودم، موبایل من خراب شد و به لپ تاپ مرحومم پیوست. پل ارتباطی من با همسر در آن شلوغی قطع شد. من و مریم گلی رفتیم به خانه مادرم که به شاهچراغ نزدیک تر بود. مریم هم در همان گهواره آهنی –که نیم قرن است خوابگاه کودکان خانواده ماست- خوابید و مادر برایش لالایی خواند:

لالا لالا گلم صد ساله باشی          کنیز حضرت معصومه باشی ...

درباره تاریخ:

یکی از علاقه مندی های من که بسیار کم در این جا درباره اش نوشته ام تاریخ است به خصوص دو بازه از تاریخ: یکی تاریخ اسلام در قرن اول هجری و دیگر تاریخ ایران در صد سال اخیر (بعد از مشروطه). در حد وسع خودم مطالعاتی در هر دو زمینه داشته ام. چند مقطع تاریخی هست که بسیار آشوب ناک بوده و روایت های ناهمخوانی از آن به دست ما رسیده. یکی از آن ها مقطع سالهای 1329 تا 1332 است. دنبال کتاب بی طرفی می گشتم که این دوره را روایت کند که در یک کتابفروشی نزدیک سینما سعدی شیراز چشمم خورد به خواب آشفته نفت نوشته دکتر محمد علی موحد که عمرش دراز باد و قلم بسیار شیوایی دارد. گاهی ورقی از این کتاب را بین کارهای دیگرم می خوانم.

همچنان کتاب روزها را می خوانم و غبطه می خورم به حال دکتر ندوشن که در تهران چهل پنجاه سال قبل فرصت داشته بسیاری از بزرگان ادب و فرهنگ و سیاست این خاک را ببیند و با آنها چای بنوشد، از علامه فروزانفر گرفته تا احمد فردید. می اندیشم مقاله هایی که او در مجله سخن و یغما نوشته چقدر در آشنایی او با بزرگان و نام آوران این عصر موثر بوده. خودش می گوید من هرچه دارم از این قلم دارم. وسوسه می شوم که مجله ای پیدا کنم و در آن بنویسم. جالب اینکه هر دو بزرگوار (دکتر موحد و ندوشن) تحصیلات شان غیر از ادبیات است یکی مدتی معاون اوپک بوده و دیگری مستشار سازمان برنامه و بودجه! شاید به همین دلیل نمکی در نوشتار آنهاست که در آثار یک ادیب نیست.

* که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق


 
ببین ماه و می بیار
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ٢٧ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حافظ ، کتاب ، دکتر ندوشن

آمده ام به ملک سلیمان*! امشب با مریم گلی و همسرم رفتیم حافظیه. من دیدار حافظیه را در شب فراوان دوست دارم و نیز در باران، باران نم نم، که عطر سحرآمیز سروهای باران خورده فضا را تسخیر می کند.

حافظیه به نسبت خلوت بود. هنوز مسافران نوروزی نیامده اند و می شد کنج خلوتی دراین هوا و فضای عالی یافت. از سه ماه قبل که برگشتم به وطن، روزهای پرفشاری داشتم. فرصتی برای خودم نداشتم و خیلی کارهاست که انجام نداده ام، مثلا هنوز مادرم را ندیده ام.

اما فال امسالم که نوید پایانی است بر روزهای سخت. قدری درد دل کردم با حافظ و گفت:

عید است و آخر گل و یاران در انتظار

ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار ...

 

همدمم از تهران تا شیراز نوشته شیرینی بود از دکتر اسلامی ندوشن (جلد چهارم روزها). زبان رندانه او که با سالها تعمق در اشعار حافظ آبدیده شده و نکات ریزی که از جامعه و فرهنگ ایرانی در لا به لای خاطراتش بیان می کند برای من حکم گنج هایی دارد که از کشف آن ها غرق نشاط می شوم.

* دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

بار بربندم و تا ملک سلیمان بروم


 
یاد روزگار کودکی
ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز ٢٤ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

سال بمباران بود. کودکی ما در هراس آژیرهای زرد و قرمز پرپر می‌شد. صدام و شرکایش می‌خواستند کار جنگ را یکسره کنند. پدر هنوز به خوزستان می‌رفت جز سه ماهی که برای ماموریت به تبریز رفت. مادر با دو بچه دست تنها بود. مدرسه یک خط در میان تعطیل می‌شد. با صدای آژیر ما را می بردند به زیر زمین نمور ساختمان قدیمی مدرسه که کتابهای سالهای قبل را در آن انبار کرده بودند. مدرسه به پدر و مادرها توصیه کرده بود که اگر می‌توانند بچه ها را به مدارس شهرستان ببرند که امنیت بیشتری دارد. ما هم رفتیم به جهرم.

وسط سال بود و مدرسه راضی نمی‌شد به ثبت نام. پدرم گفت هر امتحانی می خواهید از او بگیرید، من قول می دهم از همه بهتر شود. این حرف را مدیر مدرسه آخر سال که کارنامه ها را می‌دادند به من گفت. حالا یک غریبه به دبستان آمده بود که کسی به او محل نمی‌گذاشت. تنها دوست من کوروش بود که او هم اندکی بعد ازمن با برادر کوچکش از شیراز آمده بود. و یک نفر دیگر که یک روز زنگ تفریح با محبت به سراغ من آمد و خوراکی اش را به من تعارف کرد. اسمش علی بود.

دوست تر که شدیم مرا دعوت می کرد به خانه اش نزدیک فلکه مصلی. مادرش گاهی نان فسایی می پخت که من خیلی دوست داشتم. خانه شان حیاط بزرگ و با صفایی داشت. ما می نشستیم روی تختی که در حیاط بود زیر سایه دیوار و درس می خواندیم. گاهی هم خوب یادم هست که با هم کارتون سندباد می دیدیم. آنها تلویزیون رنگی داشتند. خانه پدربزرگ تلویزیون سیاه و سفید کوچکی داشت که آنتن اش مشکل داشت و تصاویرش برفکی بود. علی به نسبت قد بلند بود. صورت سفید و چشمان قهوه ای روشن داشت.

حالا بیش از سه ساعت است که در مطب دکتر نشسته ام. حوصله ام بسیار سر رفته. نام دکتر عینا مثل نام علی است. هر چه فکر می کنم او نمی تواند علی باشد. یک پزشک تا فوق تخصص بگیرد حداقل چهل ساله می شود و تا اینقدر مشهور شود چهل و پنج ساله. اما تصورش خیلی شیرین است که وقتی وارد مطب می‌شوم دکتر بگوید: محمد! من بگویم: علی! و بعد همدیگر را در آغوش بگیریم . . .


 
دنیای کوچکی است عمو جان!
ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱٩ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

دیشب یک دل سیر با لوچان حرف زدم. ساعت تابستانی در کالیفرنیا شروع شده و یک  ساعت بیشتر وقت داشتیم برای گپ زدن. خیلی دلم می خواست با یک دوست از زندگی تازه ام بگویم. یاد گرفته ام که باید احتیاط کنم در حرف زدن با آدمهای دور و برم. به همین خاطر خیلی حرف ها و هیجان ها در نهانخانه ی دل می ماند و راهی به زبان پیدا نمی کند.

لوچان تازه از سئول برگشته بود برای سمینار مهمی رفته بود که بخشی از آینده مخابرات سیار را رقم می زند و داشت با هیجان از اتفاقات تازه و آدم هایی که دیده بود می گفت از جمله پرفسور چوی Choi و خانداداش!

پروفسور چوی استاد لوچان بود در دانشگاه ملی سئول.  استادی جوان، موفق و شناخته شده. لوچان، سالهایی که در شرکت سامسونگ  کار می کرد هم ارتباطش را با استاد حفظ کرده بود. ما سه نفر دو مقاله با  هم داریم و حالا لوچان داشت به مقاله سوم فکر می کرد.

 خبر شغل جدید مرا به استاد داده بود. پروفسور چوی دانشگاه ما را می شناخت و صمیمانه آرزوی موفقیت کرده بود. لوچان از امکانات جدید آزمایشگاه پروفسور می گفت و اینکه وقت ندارد از همه آنها استفاده کند. وسوسه شدم که یک سر بروم سئول! خیلی هم علاقه مندم به دیدن آقای چوی.  چهار سال قبل سفری داشتم به سئول که زیاد به من خوش نگذشت. اتفاقا آن سفر را من و خانداداش با هم رفتیم. مشکلم بیشتر با غذاهای کره ای بود تا خانداداش! تا اینکه در آخرین روز سفر خیابان ایتائون را کشف کردم که مسجد سئول هم آنجاست و غذاهای متنوعی دارد از جمله یک رستوران هندی که غذایی داشت به اسم خورشت ایرانی.

سال آخری که لوچان در شرکت بود از شرایط کارش راضی نبود. با خانداداش مشکل داشت از استعدادهای او درست استفاده نمی شد. او را وادار کرده بودند به برنامه نویسی. با من زیاد درد دل می کردم تا اینکه شرکت کوالکام در سن دیگو او را به مصاحبه دعوت کرد. اتفاقا مقاله اولی که با  هم نوشته بودیم  در آن مصاحبه مقبول واقع شده بود. این مقاله را بعدا گروه مخابرات IEEE به عنوان مقاله ماه (فوریه 2014) انتخاب کرد اما خانداداش نگذاشت در وب سایت شرکت قرار بدهیم. لوچان برای شروع شغل جدید مشکل ویزای کار داشت. پیشنهاد دادم که از کوالکام بخواهد برای ویزای O1 اقدام کند. بیست، سی هزار دلار پول وکیل دادند. من هم با توجه به اینکه در شرکت مدیر بودم نامه مفصلی در حمایت از او نوشتم. کارش جور شد و سه هفته قبل از رفتن به خانداداش خبر داد . عرف این است که دو هفته قبل از رفتن بگویند. در کمال شگفتی، خانداداش در همین سه هفته لوچان را اخراج کرد...

حالا لوچان و خانداداش بعد از یک سال و سه ماه به هم رسیده بودند...


 
طرحی تازه
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

روز پنج شنبه ایست. نشسته ام در اتاق کارم. صبح، باران زده و هوا مسیح نفس شده. پنجره باز است و آسمان را قاب گرفته. نسیم خنکی سکوت هوا را ورق می زند. دانشکده آرام است. جان می دهد برای کار کردن. 

بچه ها رفته اند شیراز. دلم برای مریم گلی تنگ شده بود. زنگ زدم تا صدایش را بشنوم و از او بپرسم که پرتقال تامپسون جنوب را بیشتر دوست دارد یا پرتقال تامپسون شمال را؟ و قدری فارغ شوم از احوال خودم که مدتی است دنبال پرتقال فروش می‌گردم. 

دیروز جلسه دوم آزمایشگاه بود. بیشتر بچه ها، بار اولی بود که پی سی بی طراحی می کردند، هویه دست می‌گرفتند و لحیم کاری می‌کردند. اکثرا خیلی خوب جواب گرفتند. باور کردنی نبود. قبل از شروع ترم تیم  خوبی از بچه های سال بالاتر تشکیل دادم تا دستور کار آزمایشگاه را بازنویسی کنند و نرم افزارهای لازم را به بچه ها آموزش بدهند. دستور کار اول را که آماده کردند حسابی کیف کردم از بس که خوب و هدف گرا نوشته شده بود. هر دوشنبه برای بررسی آزمایش های هفته بعد با دستیارها جلسه داریم. جزء ساعات خوب زندگی من است.

فضای آزمایشگاه بد طراحی شده. مشخص است که هیچ ذوق هنری در آرایش میزها نبوده. به یاد آزمایشگاهی افتادم که یازده سال قبل در دانشگاه اهواز راه انداختیم. میزهای آزمایشگاه یک دایره می ساختند. پشت بچه ها به سمت مرکز دایره بود. استاد می‌توانست به راحتی همه میزها را ببیند و هم اینکه از طریق کامپیوترش روند پیشرفت تک تک گروهها را ارزیابی کند. بعضی وقت ها می گفتم: بچه ها می خوام سخنرانی کنم! همه با لبخند بر می گشتند به سمت من و با هم گپ می زدیم. یک بار حمید، یکی از بچه های کلاس، در شهرستان مریض شده بود و نمی‌توانست سر کلاس ها بیاید. بچه ها سال آخری بودند و در آستانه فارغ التحصیلی. به نظرم رسید از تک تک بچه ها نظرخواهی کنم که چه نمره ای به او بدهم. با همه به توافق رسیدم. فضای آزمایشگاه شاد و پرنشاط بود. از بچه های آن کلاس یکی شان دیشب خانه ما بود.

طرحی تازه می کشم برای آزمایشگاه...


 
← صفحه بعد