بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

شاعرانگی در شهر آجرهای سرخ
ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱٥ آذر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: شعر خودم

۱-

جلسه که تمام شد، خواهش کردم چند دقیقه بماند. بچه ها که رفتند پرسیدم به شعر نو علاقه دارد؟ جوابش بسیار مثبت بود. آخرین شعرم را برایش خواندم:

مرد بی گردن،

زار می نالد:

              -دریغا من!

چند متر از فضل و دانش های من گم شد

داخل جوکهای مردم شد

کوررنگان رنگ این طاووس علییّن نمی بینند

وارث فضل پدرجانم،

پس چرا جامی ز آب آبشار من نمی نوشند؟

ای دریغا فضل و شان من!

....

شعر که به انتها رسید او که بر سر ذوق آمده بود گفت: من هم باید شعری بخوانم و شعر چارزندان شاملو را از حفظ خواند:  

در اینجا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب،

در هر نقب چندین حجره،

در هر حجره چندین مرد

                               در زنجیر...

ما پنج ماه است با هم کار می کنیم. ترم قبل هم با من درس داشت، اما این اولین باری است که برای هم شعر می خوانیم. البته همان روز اول که به اتاقم آمد، از چشمهایش معلوم بود که دنیای دیگری در درون خود دارد. روزی هم که از پروژه اش دفاع کرد آنقدر شیوا سخن گفت که راهی نداشتم جز اینکه به او نمره کامل بدهم. یک بار هم قرار بود در دانشگاه تهران با هم قدم بزنیم که کاری برایم پیش آمد.

صدای اذان ظهر که بلند شد هر دو برگشتیم به دنیای دیگرمان.

***

۲-

چند ماه بود که از او بی خبر بودم. با من درس نداشت اما ترم قبل با اصرار عجیبی دستیارم شد. می گفت چیزهایی هست که باید از من یاد بگیرد. من البته نمی دانستم که شاعر است اما می دانستم که رتبه تک رقمی است. آخرین بار که به اتاقم آمد تازه از نیشابور و طوس، برگشته بود. حالش عوض شده بود و تصویری از آرامگاه فردوسی را به من هدیه داد. چند تا رباعی هم خواند. اوایل تابستان بود. دیگر پیدایش نشد. جمعه به او ایمیل زدم که کجایی؟ امروز عصر آمد. ریش گذاشته بود. قیافه اش مردانه شده بود. می گفت تابستان رفته بود شیراز. خیلی به او خوش گذشته بود به خصوص کنار بارگاه خواجه. به یاد ماه قبل افتادم که با آن عزیز در جوار خواجه قدم می زدیم. ساعتی با هم گپ زدیم تا اذان مغرب.

اینجا بین آجرهای سرخ، هنوز چراغی روشن است و این قدر هست که بانگ جرسی می‌آید.

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
از این روزهای پاییزی
ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱ آذر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

بالاخره در آخرین روز آبان، هوا سرد شد و برفی از آسمان بارید. هفته قبل آلودگی هوا مهدکودک مریم را تعطیل کرد و توفیق مقداری خانه نشینی نصیب من شد. جمعه رفتیم پاییزگردی، اطراف تهران، منطقه لواسان. چند تا از روستاهای زیبا در دامنه البرز را دیدیم از جمله روستای برگ جهان که آبی از آن می گذرد. 

علی به آب که می رسد بی تاب می شود. عاشق این است که سنگ ها را پرتاب کند به دامن آب. همه سنگ های عالم را هم که به او بدهند باز کم است. مریم برگ های پاییزی را جمع می کند تا با انها کاردستی درست کند.

دیشب به مراسم اربعین پدر یاسر رفتم. یاسر از رفقای خیلی خوب من است که از دانشگاه شیراز همدیگر را می شناسیم. آرامشی در رفتار و گفتار اوست که خیلی دوست دارم. پدر یاسر از شخصیت های فرهنگی کشور است که بین اهل قلم اعتبار فراوانی دارد. دو سال قبل که تازه برگشته بودم هم به مراسم شان رفتم. پدر یاسر دعوت کرد که بازدیدی از مرکز فرهنگی آنها داشته باشم و با هم صحبت کنیم. البته گفت که سفری به هند در پیش رو دارد و بعد از آن فرصت مناسبی پیدا می کنیم. حالا دو سال است منتظرم که حضرت استاد از سفر هند برگردند!

یاسر فعلا ساکن اتاوا است. سال هایی که کانادا بودم به ویژه ایام محرم، دست کم سالی یک بار همدیگر را می دیدیم. دو هفته قبل که جناب رضا امیرخانی را در شیراز دیدم گفت که یاسر در راه ایران است. دیشب هم یاسر را دیدم، هم جناب امیرخانی را. به ایشان (جناب امیرخانی) می گفتم معلوم نیست ما چه کار خوبی به درگاه خدا کرده ایم که امسال دو هفته یک بار توفیق دیدار شما نصیب ما می شود. به طنز گفت معلوم نیست بیست سال گذشته چه گناهی کرده بودیم ... از رضا خواستم گاهی در دانشکده حضور پیدا کند تا به بچه ها بگوییم زندگی فقط درس نیست. می گفت جو دانشکده ما برایش سنگین است و یاد کرد از استادی که در دانشکده ما بوده و از بچه ها شنیده بود که خیلی دوستش داشتند. منظورش دکتر نایبی بود ...

دیگر اینکه، هفته قبل فیلم یتیم خانه ایران را با داداشی در دانشگاه دیدم و امروز خواندن رمان سمفونی مردگان عباس معروفی را شروع کردم. این فیلم صحنه هایی از قحطی بزرگ (قحطی اول)، بلوای نان و سال وبایی را به تصویر می کشد که قبلا درباره آنها مطلبی نوشته بودم. هرچه فیلم به انتها می رسید روانتر و جذاب تر می شد. البته صدای مصنوعی گوینده که سعی می کرد ادای یک پیرزن را در بیاورد روی اعصاب بود.

و دیگر اینکه، این روزها، گاهی آدم های خوبی به اتاقم می آیند و حرف های خوبی می زنیم از آن گپ های لاهوتی.

من از این دلق مرقع به درآیم روزی 
تا همه خلق بدانند که زناری هست .


 
شب شاعران بیدل
ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱٥ آبان ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: رضا امیرخانی ، شب شعر عاشورا ، نادر ابراهیمی

روزهای آخر هفته را شیراز بودم برای حضور در ۳۱ امین شب شعر عاشورا که امسال به نام نامی ابوفضائل مزین شده بود. من از هفتمین سال همراه این کاروان شدم. خیلی از خوشی های زندگی من و آدم های خوبی که با آنها آشنا شده‌ام از این شب شعر شروع شده. شب شعر ۳۱ام هم برای من چند فراز ویژه داشت.

اول اینکه رضا امیرخانی عزیز-  نویسنده کتاب های "منِ او"، "قیدار" و ... - را بعد از ۲۳ سال دوباره دیدم. ۲۳ سال عمر رسالت پیامبر (ص) بوده! فرصتی شد که صاف و صمیمی با هم حرف بزنیم. انگار که همه این سالها را با هم بوده‌ایم. مثلا، از سید حسن حسینی می‌گفتم که جایی شعر خواندم و خوشش آمد و شماره اش را به من داد و من قرار بود زنگ بزنم و آنقدر زنگ نزدم تا ... و او هم خاطرات شیرینی داشت از سید حسن و حرف های شیرین دیگری.

رضا، دانش آموز مدرسه علامه حلی تهران بود. در همان دوران در جشنواره خوارزمی برنده شد و در رشته مکانیک شریف ادامه تحصیل داد. آشنایی ما هم حکایتی دارد که باید وقتی دیگر بنویسم. آن موقع او ۲۰ ساله بود و من ۱۵ ساله. برایم بسیار جالب بود که شعرهای آن سالهای مرا هنوز به یاد داشت:

دلم برای سرودن بهانه می گیرد

غم آمده است و در این سینه جا نمی‌گیرد

دوم اینکه، امسال فرصت بیشتری داشتم که با مهمانها باشم. بعد از سال ها شیرینی گعده های نیمه شبی را با بعضی از شاعران با صفا و با استعدادی که برای شب شعر آمده بودند، دوباره تجربه کردم. بعضی آدم ها خیلی شفاف اند، خیلی صاف اند، خیلی بی پیرایه اند. حرف زدن با آن ها دل را زنده می‌کند. اساس شعر، عاطفه و احساس است. وقتی با شاعری احساس مشترکی داشته باشی مثل براق، آفاق را سیر می‌کنی. آن وقت، آبشار کلمات بر زبان تو جاری می‌شوند، نه گذشت زمان را درک می‌کنی نه خستگی و بی خوابی را ...

سوم، آقای دکتر رحماندوست که امسال سرش خلوت شده بود، حضور بیشتری در شب شعر داشت. من از سال های دور شیفته خلوص و تواضع این جانباز عزیز بودم که دستی و پایی را به خدا بازگردانده. می‌دانم که دردهای بزرگی دارد و آرزوهایی بزرگ تر. دیدارش، این ترانه شادروان محمد نوری  و نادر ابراهیمی را به یاد من می‌آورد:

ما برای آنکه ایران خانه خوبان شود

رنج دوران برده ایم،

ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود،

خون دل ها خورده ایم...

 

#  #  #

 رضا امیرخانی می‌گفت که هیچ وقت نتوانست علاقه های ادبی‌اش را در دانشگاه و بین آجرهای سرخ ارضا کند. من اگرچه پوستم از او کلفت تر است، گاهی، بدجور احساس می‌کنم که وصله ناجورم:

نیمی سمند سرکش و نیمی کبوترم

تا در کدام پنجره باشی برابرم ...

 

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
سه قدم تا دزد
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۸ آبان ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

شما چه تصویری از دزد در ذهن دارید؟ یکی که کاپشن سیاه چرمی پوشیده و یک جوراب سیاه روی سرش کشیده؟

من تا دیشب یک دزد را از این نزدیکی ندیده بودم.

البته سالها پیش در واترلو وقتی با مسعود و امین همخانه بودم، یک دزد که بیشتر آفتابه دزد بود از پنجره آشپزخانه آمده بود تو، یک دانه موز از بالای یخچال برداشته بود و خورده بود. بی ادب، پوستش را هم همانجا انداخته بود! در هال خانه جز یک DVD player دست چندم چیزی پیدا نکرده بود. بعد به اتاق مسعود رفته بود و ساعت و حلقه نامزدی مسعود را برداشته بود که مسعود از خواب پریده بود و دنبالش کرده بود. من از سرو صدا بیدار شدم. نمی دانم مسعود چطوری نصفه شبی به عقلش رسید که با دزد باید انگلیسی صحبت کند. من سایه دزد رادیدم که فرار می کرد و داد می زد :  I’m sorry! I’m sorry! به نظرم جوانک لاغر بیست و دو سه ساله ای بود با ریش بور.

اما دیشب قیافه نفرت انگیز دزد را از چند قدمی دیدم که می خواست قفل ورودی واحد را بشکند.

چند ماه قبل هم که دزد به واحد ما زد، قیافه همدستش را دیدم که دم در ساختمان، پشت یک پراید سیاه منتظر بود و به نظرم تا ما را دید به دوستانش خبر داد. احساسم این بود که وقتی ما وارد پارکینگ شدیم دزدها هنوز در خانه بودند. من این ها را به پلیس ۱۱۰ و مامور آگاهی هم گفتم اما اهمیتی ندادند. حتی سرنخی که از دزدها در خانه به جا مانده بود را به افسر آگاهی دادم اما جز یک فحش چارواداری که نثار دزدها کرد حاصلی نداشت (گفت دزدها شوکر داشته اند و این چیزی که من پیدا کرده ام جای شوکر shocker است که می شود به قیمت 300 هزار تومان از مناطق مرزی خرید). در عوض مامور آگاهی مرا دعوا کرد که چرا خانه شما دوربین ندارد تا ما عکس دزدها را ببینیم؟ من هم گفتم چون فکر می کردیم شما بیدارید. یک آقایی هم  همان روز آمده بود آگاهی، می گفت در روز روشن با جرثقیل آمده اند ماشینش را از پارکینگ دزدیده اند! پلیس ۱۱۰ و ماموران آگاهی به ما گفتند که برای اطمینان بیشتر، فلان نوع در محافظ را نصب کنید و فلان مدل قفل را بر روی در کار بگذارید. ما و همسایه بالایی مان که بیشتر در معرض خطر بودیم دقیقا همین کارها را کردیم.

بعد از ماجرای دزدی اول، جستجوی مفصلی در اینترنت کردم و روش دزدی آنها را فهمیدم. معمولا دزدها شب جمعه که بیشتر مردم بیرون می روند، برای دزدی می آیند، البته سر شب می آیند. از داخل کوچه نگاه می کنند ببینند چراغ های کدام واحد خاموش است. ابتدا زنگ می زنند و اگر کسی جواب نداد وارد خانه می شوند. در شکستن قفل درهای ورودی بسیار حرفه ای هستند و بدون سر و صدا در عرض چند دقیقه وارد می شوند. اما فقط چیزهای سبک و قیمتی می دزدند، مثل طلا و پول و ... که آب کردنش راحت است. همین اتفاق دقیقا ۱۹ فروردین امسال برای ما افتاد. حتی عیدی های بچه ها را هم دزدیده بودند. الان دیگر ما حسابی سبک باریم!

دیشب هم شب جمعه بود هوا تاریک شده بود که ما رسیدیم خانه. حداقل چراغ های سه طبقه از ساختمان خاموش بود. همسرم گفت تو اول برو بالا ببین دزد نیامده باشد. دکمه آسانسور را زدم. اما تصمیم گرفتم با پله بروم. مقابل واحدمان که رسیدم، خوشبختانه در محافظ و قفل ها سالم بودند. در را باز کردم و رفتم تو ...

تقریبا یک ساعت از آمدن ما گذشته بود. داشتم با یکی از رفقا برای صبح جمعه، قرار کوه می گذاشتم. ساعت ۸:۲۲ بود که کارم تمام شد و رفتم که مریم گلی را بخوابانم. چراغ ها را خاموش کردم. همین طور که برای مریم قصه شهر کوفه و مسلم (ع) را می گفتم از پشن پنجره دیدم که چراغ های بیرون یک لحظه روشن و خاموش شدند. تعجب کردم اما اهمیتی ندادم. همسرم که داشت علی را می خواباند  گفت از بیرون صدا می آید. گفتم حتما همسایه ها برگشته اند. همسرم گفت اما صدای در پارکینگ نیامد. تصویرها در ذهنم زنده شدند و چراغی که روشن و خاموش شد. از چشمی در بیرون را نگاه کردم. دیدم آسانسور در طبقه ما ساکن مانده اما چراغ راهروی بالا روشن است. خوب که گوش دادم از طبقه بالا صدا می آمد . همسایه طبقه بالا هیچ وقت از پله استفاده نمی کرد. در خانه .را باز کردم از پله ها بالا رفتم. از پاگرد گذشتم. به درب واحد بالا خیره شدم. خشگم زد. دو نفر غریبه جلوی در بودند. یکی مثل مجسمه رو به من ایستاده بود و داشت مرا نگاه می کردند. بیست و چند ساله، نسبتا قد بلند. کت سورمه ای خط دار پوشیده بود موهای مرتبی داشت با صورتی تراشیده. پوست صورتش نسبتا تیره بود. بعد از چند لحظه سکوت، دزد داد زد: صبر کن ببینم تو کی هستی؟ من پله ها را به سرعت برگشتم. پریدم داخل خانه. در را قفل کردم. نفسم بند آمده بود. به همسرم گفتم که شماره همسایه بالا را بگیرد و به پلیس ۱۱۰ زنگ بزند... می ترسیدم دزدها هنوز در ساختمان باشند. به همسایه طبقه ۵ زنگ زدم ببینم خانه هست ؟ گفت الان کربلا هستم. در بین الحرمین نشسته ام و دارم شما را دعا می کنم. گفتم پس خیلی دعا کن که دزد آمده.

ساعت ۸:۳۸ دقیقه صدای موتور آمد داخل کوچه. به بالکن رفتم. نمی دانستم دزد است یا پلیس، موتور از ساختمان ما دور شد اما دور زد و برگشت. لباس فرم و درجه اش را دیدم. با پلیس صحبت کردم که شاید دزد ها هنوز داخل ساختمان باشند. گفت در پارکینگ باز است. پلیس آمد جلوی طبقه بالا صدای همسایه طبقه چهارم را شنیدم که داشت با پلیس حرف می زد. او پسر همسایه طبقه ۵ است. پدرش از کربلا به او زنگ زده بود و ماجرا را گفته بود. جرات کردم و از خانه بیرون آمدم تا مشاهداتم را برای پلیس بگویم. دیدم دزدها در محافظ را باز کرده بودند و به دستگیره در اصلی آسیب زده بودند. پلیس می گفت شاید دزدها داخل خانه باشند و از ما خواست با صاحبخانه تماس بگیریم که زودتر خودش را برساند. سعید که دوست قدیمی من در واترآباد و حالا همکار دانشگاهی هستیم در راه بود.  وقتی رسید برایش ابزار آوردم تا در را که آسیب دیده بود باز کند. پلیس اسلحه اش را در آورد گشتی داخل خانه زدند و خدا را شکر کسی آنجا نبود.

پلیس ما را مواخذه کرد که این درها به درد نمی خورد و باید آهنگر بیاید و در مخصوص بسازد. و من همچنان به یاد آن حکایت کریم خان زند بودم که به تاجری که دزد اموالش را برده بود گفت: وقتی اموالت به سرقت می‌رفت تو کجا بودی؟ مرد گفت: من خوابیده بودم. خان گفت خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟

مرد تاجر گفت: من خوابیده بودم چون فکر می‌کردم تو بیداری!


 
پروانه تو
ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱ آبان ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

گفتم بقیت ماه مهر را چیزی بنویسم.

اینکه در کافه ای آرام، بنشینم و بنویسم رویایی نزدیک به محال است. حاصل‌جمع آرامش من این روزها، ساعت هایی است که به کوه می‌روم یا با علی بازی می‌کنم. برخی خبرهای این روزها خوشایند نبود، از سینه درد من که سومین هفته را پشت سر گذاشت تا حادثه سقوط آسانسور که برای جمعی از خوبترین همکاران ما رخ داد و گرد افسردگی بر ما پاشید.

این بیت حافظ را اگر با آهنگی که بر لبان من است بخوانید، حکایت آرزوهای این روزهای کسی است:

صبا زآن لولی شنگول سرمست 

چه داری آگهی؟ چون است حالش؟

 دیدن دوباره یک دوست قدیمی که جایی از محور زمان و مکان، خاطره یا خاطرات مشترکی با هم دارید، هرقدر کوتاه، چنان آدم را به نشاط می آورد که غم عالم از یادش می رود. دیدن مهدی هم از این جنس بود...

روز تاسوعا رفته بودیم مسجد دانشگاه. قرار شد مریم گلی با من باشد و علی با همسرم. وارد مسجد که شدیم در حاشیه جمعیت باید گام می‌زدیم تا به جای خلوتی برسیم که مریم بتواند بساط بازی اش را پهن کند. ماموران انتظامات با پرهایشان راه را نشان می‌دادند. یک دفعه یکی از آنها آغوشش را برایم باز کرد. مهدی بود بعد از ۱۲-۱۳ سال... هم‌دانشکده و هم‌خوابگاهی بودیم. ایامی داشتیم با هم.

امسال، بعد از چند سال، اولین عاشورایی بود که ایران بودم. دو دل بودیم که برویم شیراز یا همین تهران بمانیم. مشکل ما، سبک مداحان امروزی تهران است که در کارهایشان آهنگ و ریتم بر معنا و اصالت متن برتری دارد. از طرف دیگر در بعضی برنامه های تهران، سخنرانان بسیار خوبی حضور دارند که یک ساعت نشستن پای صحبت‌شان هم دل را صفا می‌دهد و هم خوراکی برای عقل فراهم می‌کند. 

ماندیم تهران و چند نوبت در برنامه های مسجد دانشگاه شرکت کردیم، اما دل من با دوستانم بود در اتاوا، تورنتو و واترلو و مجالس بی ریایی که آن سوی این کره خاکی به یاد اباعبدالله برپا بود.

این چه شمعی است که جان ها همه پروانه اوست...


 
عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد؟
ساعت ٥:٥۳ ‎ق.ظ روز ٢٤ مهر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: حافظ

مشهد که بودم صبح جمعه برای نماز صبح رفتم به مسجد گوهرشاد. کسی در ردیف جلو ایستاده بود که احساس کردم آشناست. اما نمی‌توانستم صورتش را ببینم. ماندم تا تعقیبات و زیارت امین الله را خواندند. او هم نشسته بود‌. وقتی مجلس تمام شد رفتم سراغش. مدیر دبیرستان ما بود در شیراز. سلام کردم و گفتم مرا می‌شناسید؟ صورتم را بوسید و گفت مگر می‌شود فراموشت کنم؟ سالها بود همدیگر را ندیده بودیم. مدتی در صحن گوهرشاد با هم از هر دری حرف زدیم تا اینکه هوا بارانی و سرد شد. رفتیم به داخل حرم. نصیحت کرد که مسوولیت اجرایی قبول نکنم. بالاخره دل کندیم از هم.

مدیر دلسوز و سخت‌گیری بود. ما سال آخر دبیرستان بودیم که آمد به مدرسه ما. قبلش مدیر بهترین مدرسه شیراز بود. او که آمد، مدرسه ما شد بهترین مدرسه شهر. در کنکور آن سال دو رتبه تک رقمی آوردیم. بعضی شبها که مدرسه مراسم احیا یا دعای کمیل بود مرا به خانه می‌رساند. در طول راه از وضعیت بچه ها و دبیرها می‌پرسید. می‌خواست مطمئن شود که بچه ها کم و کسری ندارند. 

در حرم که نشستم می‌دانستم که هوای بیرون خیلی سرد است. یک گوشه دنج پیدا کردم روبروی ضریح. یک آقایی بغل دستم بود که به خواب شیرین رفته بود. خدام حرم هم انگار ما را نمی‌دیدند و از غرولندشان در امان بودیم. هربار با خودم می‌گفتم حالا نیم ساعت دیگر می‌مانم و بعد می‌روم. حوصله دعا و زیارت خواندن نداشتم. من که می‌دانم بیشتر این زیارت ها را جناب شیخ طوسی -که رحمت و رضوان خدا بر او باد- تالیف کرده. گوشی‌ام را روشن کردم و دیوان حافظ را باز کردم. گفتم حافظ جان شعری بخوان مناسب حال من. غزلی آمد که تا نیم ساعت اشک مرا جاری کرد:

کمر کوه کم است از کمر مور اینجا

نا امید از در رحمت مشو ای باده پرست

حقا که لسان‌الغیبی!

وقت خدا حافظی هم در زاویه ای از صحن گوهرشاد که نمای بی نظیری از گنبد دارد، نشسته بودم و دوباره فال گرفتم‌ فرمود:

گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیست 

چون من در آن دیار هزاران غریب هست

عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد

ای خواجه درد نیست و گروه طبیب هست.

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
ناگهانِ نامعلوم
ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ روز ٩ مهر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: مرگ

گوشه‌ای نشسته‌ام در حرم امام رئوف. دیشب رسیدم، پس از یک روز پر کار. خسته و مریض احوال. احتیاج داشتم که فرار کنم از شلوغی ها.  دو هفته اول ترم مثل شب اول قبر می‌ماند. این ترم مسوولیت برگزاری مراسم معارفه دانشجویان جدید ارشد هم با من بود‌ که گرفتاری های خودش را داشت. نیم ساعت قبل از مراسم یک بنده خدایی آمد که من در سالن دفاع دارم ... بگذریم


شوق نوشتنم کم شده. یک هفته است که افسردگی خاموشی دارم. کم حوصله ام. زود خسته می شوم... دلیلش را می‌دانم که چیست.

جمعه قبل یاد یکی از دوستان شاعرم افتادم. واقعا شاعر بود. بچه قائم شهر بود و در مشهد دندانپزشکی می‌خواند. این همه سال از او بی خبر بودم. گفتم در اینترنت دنبالش بگردم تا اینکه جایی شعری از او پیدا کردم

آن قدر دویدی که شبی از نفس افتاد

در شور پلنگانه تو، حوصله ی ماه

آه ای تو و تنهایی از آغاز، دو همزاد

دیدی کسی از درد تو هرگز نشد آگاه؟

شب بود و تو بودی و سکوتی پر از آواز

شب بود و فقط چاه! فقط چاه! فقط چاه!

شعر خودش بود با صدای خودش ۱۵ سال قبل شنیده بودم ... لذت بردم از خواندن دوباره این غزل. اما دیدم زیر شعر نوشته بود :

دکتر مصطفی ملک عابدی

روحش همیشه در آرامش باد"

گفتم ای کاش کابوس باشد گفتم این قصه شاید خیالی است... نوشته مربوط به سه سال قبل بود. از چند دوست شاعر سراغش را می گیرم. کسی خبری از او ندارد...

رو می‌کنم به گنبد، پشت به همه مردمی که می‌روند  و می‌آیند. پرچم سبز رنگ با وزش نسیم می‌چرخد به سمت غرب. یک نفر درست از آن طرف دنیا گفته برایش دعا کنم. سوره حمدی می‌خوانم در باد. اینجا که هستم آرامش دیگری دارم.

از حالا غصه فردا را دارم که باید بروم. با خودم زمزمه می‌کنم:

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم 
جرس فریاد می‌دارد که بر بندید محمل ها

این روزها زیاد به مرگ فکر می کنم به این ناگهانِ نامعلوم...


 
ملت عشق
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳ شهریور ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: کتاب ، مولانا ، عرفان

سلام فرید عزیز
امیدوارم خوب و خوش باشی و هنوز متاسفم که امکان دیدار تو در این سفر فراهم نشد.
بله، رمان ملت عشق را می خواندم. رمان غیرقابل توصیه ایست به خاطر برخی تفاوت های فرهنگی! اما از این نظر که آدم های امروزی و معاصر را با دنیایی دیگر و انسانهایی فراتر آشنا می کند کار ارزشمندی است. نوشته بودی که رمان کپی برداری از مقالات شمس است. شاید حق با تو باشد اما به نظرم مولانا -مثل همه بزرگان و اولیاء- یک دریاست اگر کسی چند کاسه آب از آن بردارد چیزی از عظمتش کم نمی‌شود:

آن چشمه‌ی در متن کویری که چشیدند
از سطح تو و کم نشد از حجم زلالی

چند صفحه اول رمان را که خواندم فهمیدم نویسنده زن است. راوی داستان هم زن است اما از تمام فضای خانه، فقط آشپزخانه را روایت می کند. شمس را وسط خانقاه بغداد در انتظار دیدار مولانا رها می‌کند تا طرز پخت میگوی زعفرانی با نارگیل و سس قارچ را آموزش دهد. درباره نویسنده تحقیق می‌کنم: بله الیف شافاک (شفق) زن است، اصالتا ترک است اما در فرانسه به دنیا آمده، در مادرید بزرگ شده، در ترکیه به دانشگاه رفته و الان در آمریکا زندگی می‌کند. دکترای علوم سیاسی دارد و استادیار دانشگاه است

رمان "ملت عشق" داستان در داستان است که در بوستون و قونیه در عصر حاضر و ۸ قرن قبل رخ می دهد. راوی داستان اللا زن مرفه آمریکایی خانه داری است در مرز چهل سالگی که ۳ فرزند دارد اما مدت هاست که دیگر عشقی بین او و همسرش نیست. در این میان، موسسه ای انتشاراتی مطالعه پیش نویس رمانی را به او پیشنهاد می کند درباره شمس تبریزی که نویسنده اش عزیز زاهارا نام دارد. اللا تصادفا ایمیلی به عزیز می زند که ماجراهایی عجیب در زندگی یکنواخت او را رقم می‌زند.

من خواندن این کتاب را نه توصیه می‌کنم نه تحریم! ممکن است قسمت هایی از کتاب  به سلیقه بسیاری خوش نیاید. گفته اند که این کتاب پر فروش ترین رمان در ترکیه بوده.

درباره شمس و مولانا حکایت های زیادی نوشته شده. خیلی از مطالب کتاب هم مستند به این حکایات بود. اگر نویسنده می خواست به تمام این روایات بپردازد حجم کتاب می توانست دو برابر این باشد. اما درباره خود مولانا حرف تازه‌ای نداشت. به نظرم شخصیت او را خوب پرورش نداده بود. 

جاهایی از کتاب هم فکر می کردم حرفهای خودم را دارم می خوانم از زبان دیگری:

مثلا همان ابتدای کتاب که تخلص خاموش را بحث می کرد در حالیکه مولانا بیشتر از همه حرف زده و یا آنجایی که شمس از انسان می گفت، که خدا روی بنده هایش غیرت دارد و از کرامت انسان می گفت و اینکه هر آدمی گلی هست در گلزار جهان.

احتمال می دهم مترجم محترم جناب ارسلان فصیحی قدری تصرف کرده باشد در ترجمه کتاب البته تصرف مثبت. باید نسخه انگلیسی کتاب را ببینم تا بتوانم قضاوت کنم. عنوان کتاب به انگلیسی چهل قاعده عشق The Forty Rules of Love است
یک سری از شبهات رایج مثل قصه کیمیا خاتون و رابطه شخصی شمس و مولوی را نویسنده خوب جمع و جور کرده بود.
شخصیت اللا هم احتمالا سایه خود نویسنده است و البته به جز آن قسمتی که به هتل رفت زیاد برای من جذاب نبود و بیشتر بهانه ای بود که داستان های موازی به هم گره بخورند و عزیز، شمس اللا بشود که در هر عصر شمسی هست.
برآی ای شمس تبریزی ز مشرق
که اصل اصل اصل هر ضیائی
کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel

 
← صفحه بعد