بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

موسی
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۸ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

حباب گمنامی‌ام دارد می‌شکند، چینی نازک تنهایی نیز ... دیگر نمی‌توانم وقتی باران می‌بارد در دانشگاه آواز بخوانم یا روی چمن ها دراز بکشم اگر چه در این خشک‌سال دمشقی، نه بارانی می بارد و نه دیگر چمنی باقی مانده.

آن نیمه دیگر من، آن نیمه سمند سرکش، شاکی است. راضی اش می کنم با امیدی. امیدی که این روزهای سخت را برایم آسان می کند و ترس فرداهای سخت تر را از دلم بیرون می برد. می گویم گمان کن سهم تو از دنیا همین چند ماه، همین یک ترم باشد، چه خواهی کرد؟ در گوشش حرف هایی را می‌خوانم که امام موسی صدر به صادق گفت: درس باید خواند؛ مرد اجتماع هم باید بود؛ مرد دیندار هم می‌توان بود‍‍! همه این‌ها با هم جمع می‌شوند. بلکه همه این‌ها یک راه است. غبطه می خورم به صادق. کاش امام موسی دایی من هم بود. امام موسی که چمران بزرگ، رتبه اول تاریخ دانشکده فنی، را دیوانه‌ی خودش کرد.

اما تو ای رفیق تازه که شاید خیال می کنی مرا می شناسی. این صفحات را به رویم نیاور. گمان کن این ها را همان مسیح م. نوشته. بگذار وقت نوشتن همان نویسنده گمنامی باشم که دلش به عابران ناشناسی خوش است که سالی، ماهی یک بار از این کوچه میگذرند و موج ایستای عطرشان در هوا جاریست.

تو را به خدا می‌سپارم، و با این جمله از تو خداحافظی می‌کنم، امیدوارم که همیشه خوش و موفق باشی، و ما را فراموش نکنی! و این آیه را به وسیله این نوار در گوش تو می‌خوانم: «إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرَادُّکَ إِلَى مَعَادٍ» والله خیر حافظاً وهو أرحم الراحمین. این آیه خطاب به پیغمبر است به او بشارت می‌دهد، خدایی که قرآن را بر تو نازل و واجب کرده است، به طور حتم تو را به سرانجام مقصود می‌رساند. او بهترین پناه‌دهنده و مهربان‌ترین مهربانان است. آری، راهی که پیغمبر می‌رود، راهی که در راه حق و خیر و عدل باشد، قدم‌هایی که با تدبیر و با علم توأم باشد، حتماً به سرانجام خواهند رسید. این آیه برای ما تفألی است از وضع آینده تو. خداحافظ و نگهدار تو.


 
ما و دلکی که ناله می روید از او
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ٧ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: ابوالسعید ابوالخیر

دشت از مجنون که لاله می‌روید از او

ابر از دهقان که ژاله می‌روید از او

طوبی و بهشت و جوی شیر از زاهد

ما و دلکی که ناله می‌روید از او

بابا افضل کاشانی


ما را نبود دلی که کار آید از او

جز ناله که هر دمی هزار آید از او

چندان گریم که کوچه‌ها گل گردد

نی روید و ناله‌های زار آید از او

ابوسعید ابوالخیر

 

پی نوشت:

اصلا قصد بی اعتنایی ندارم. عادت من این است که محو باشم، که نباشم، که بهشت دل واحه ای باشد برای آسودن، فارغ از نام و ننگ من. 


 
اعجاز
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ٥ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

 

به امکان کسی دلداده ام کز شدت اعجاز

جمل را در ته سوزن کند با بار کوهانش

محمد سهرابی


 
من خندان روی زمینم!
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حسب حال

 

نمی دانم بگویم حس نوشتن نیست یا وقت نوشتن. اینقدر می دانم که بعضی شب ها کمتر از پنج ساعت می‌خوابم و گاهی روی کتاب و جزوه خوابم می‌برد. خیلی دلم می خواهد از کلاس هایم بنویسم اما انگار قفل است بر دهانم... پریروز دانشجویی سه ساعت در اتاقم بود. گپ لاهوتی می زدیم و وقتی بیرون آمدیم باران گرفته بود. یاد دانشگاه اهواز افتادم و  چهارصد ساعتی که با بچه ها گپ زدم. یکی از دانشجوهای اهوازم که حالا دکترایش را گرفته سر کلاس های ارشدم می آید و مرا می‌برد به ده دوازده سال قبل که به آنها الکترونیک ۳ درس می‌دادم. دنیای کوچکی است عمو جان دنیای کوچکی ... امروز هم، آن برقی را که دنبالش بودم در چشمهای دانشجوها دیدم و خستگی این سه هفته از تنم بیرون رفت. ارتباط برقرار کردن با دانشجوهای لیسانس اینجا سخت تر از چیزی بود که فکرش را می‌کردم. راه‌های زیادی را امتحان کردم. حتی چند بار سبک تدریس را عوض کردم. بدجور پر و بالشان را بسته‌اند. عادتشان داده‌اند به پرستش نمره. اما خیلی خوبند خیلی خوب.

از احوال مریم گلی پرسیده بودی. روزهایی که کلاس دارم او خواب است که از خانه می‌روم و شب که بر می‌گردم خدا خدا می کنم که روشنای چراغ اتاقش را از کوچه ببینم. مریم گلی شروع کرده به شعر گفتن. کلمات هم قافیه را پیدا می کند و گاهی چیزهایی سر هم می کند. یک شعر هم گفته برای خانم قو که آخرش می‌گوید:

من خندان روی زمینم!

علی آقا هم غرزدن هایش شروع شده. امروز سه هفته‌اش تمام شد. بیشتر روزها می خوابد و شب ها بیدار می‌شود. 

حال خودم هم خوب است. روزهای بیماری تمام شدند. زده‌ام به بی خیالی!


 
نامه‌ای به مسافر کوچولو (۳)
ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ روز ٢۱ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: پدرانه
این نامه را یک روز پیش از تولد علی برایش نوشتم:
پسرم این نامه را در شرایطی برای تو می‌نویسم که روی تخت درمانگاه دراز کشیده‌ام تا اخرین تزریق انجام شود شرح این ایام بیماری را اگر روزی خواستی بدانی جای دیگری نوشته‌ام و اینجا بیش از این نخواهم گفت.
از دکتر خواستم کاری کند که سریعتر به زندگی عادی برگردم تا برای آمدن تو آماده باشم و برای روز شنبه که کلاسهایم شروع می‌شود و فرزندان دیگری -که به قول دکتر شریف بختیار باید عاشقانه دوستشان بدارم- به دنیای من قدم می‌گذارند. 
قرار است تو همین روزها به دنیا بیایی و دنیای ما را پر از شادی کنی. خوشحالم که تو به خانواده‌ای قدم می‌گذاری که همه مشتاق آمدن تو هستند، حتی خواهرت که دیشب برایش از تو می‌گفتم و اینکه باید معلم تو باشد و وقتی بزرگتر شدی به تو کمک کند. وه که چه مشتاق آن لحظه‌ام که تو را در بر بگیرم و به گوش تو سخنهای نهان بگویم. 
پسرم تو در کشوری به دنیا می‌آیی که افراد و اشخاص بزرگی در آن بوده و هستند هر چند هیچوقت اجتماع منسجمی به آن مفهوم که در غرب متجدد خواهی دید نداشته‌ایم. از این روست که من مرز پر گهر را شهر بی قانون می‌خوانم تا تاکید کنم بر این حلقه گمشده. بسیار توصیه می‌کنم که فصلی از زندگی‌ات را در شرق و فصلی دیگر را در غرب بگذرانی و بدون تعصب خوبی ها و بدیهای هر دو محیط را تحلیل کنی چرا که یکی از مهمترین وجوه شخصیت انسان بعد اجتماعی اوست که بسیاری از آدمهای باهوش در این زمینه ضعف دارند. تو اگر جامعه را خوب بشناسی انتظاراتت تعدیل می‌شود و راحت تر زندگی می‌کنی و شاید بتوانی دردی را درمان کنی.  
پسرم ما در محیطی زندگی می‌کنیم که متاسفانه به آدمها اعتماد نمی‌کند و تو باید تلاش فراوانی کنی برای اثبات خودت و احقاق حقت و الا به حاشیه رانده می‌شوی و اسیر بازی تقدیر می شوی. آنچه من به تو سفارش می‌کنم این است که در زندگی هدف داشته باشی و هیچوقت دست از تلاش برنداری. آدم محتاج رفیق است و به قول پدربزرگ مهربانت سودمندترین تجارت، تجارت دل است. دوستانی برای خودت انتخاب کن که با تو یکرنگ باشند  و قدر و قیمت عمر را بدانند: کالای پر بهایی که هر روز از حجم آن کم می شود و باز گشتش محال است. با این همه از زندگی هم لذت ببر. علاقه های خودت را پیدا و شکوفا کن. ساکن نباش مثل دریا باش تا خودت را کشف کنی.  به قول پدرت:
راه دوری هست بی شک مرد دریا را
راه کشف مرد، راه قطره تا دریا
مرد اگر یک جا بماند مثل مرداب است 
مثل دریا سیر کن پر موج پر غوغا
بزرگی در همین شهر بیست و یک سال قبل این جمله مولا را به من آموخت که کفی بالمرء جهلا ان لا یعرف قدره خودت را بشناس و بعد کفش پوشیدن را به اندازه پاهایت بپوش. برای اینکه خودت را بشناسی باید راههای مختلفی را امتحان کنی. شاید گاهی اشتباه کنی چه بسا شکست بخوری احساس نا امیدی کنی اما بدان که این روزهای سخت می گذرند مثل همین روزهای من و بدان که خانواده تو مثل کوه پشت سر تو هستند تا هر وقت خواستی تو را یاری کنند. 
پسرم بیا و برف شادی را بر این زمین خشک ببار. سلام بر تو که متولد ماه بهمنی. سلام علیک یوم ولدت و یوم تموت و یوم تبعث حیا
سه شنبه ٧ بهمن ٩٣ 

 
غمی نیست
ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱٢ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر خودم

کسی هست

مرا می‌برد از کوچه بن بست

به جایی که کلید است

 

کسی هست

که از جنس رفیقان قدیم است

خبر دارد از احوال من خسته‌ی پابست

 

کسی هست

نه بالاست ، نه دور است

برای من بی صبر، صبور است

 

من امروز

دلم خانه‌ی غمخانه‌ی درد است

کسی هست؟

 

اگر نیست

                 غمی نیست...

 

تهران ۱۱/۱۱


 
گل پسرم
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۸ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

پسرم علی ساعت ۷:۴۷ صبح چهارشنبه ۸ بهمن ۹۳ در بیمارستان بهمن تهران به دنیا آمد.

شاد آآمدی عزیزکم.

بخند ای آسمان صبح با من

که شد چشم من و چشم تو روشن

ببار و با بلور برف بنویس

علی جان زاده شد در ماه بهمن

 

 
بچه چاله میدون
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ٤ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: تهران

گاهی از دانشگاه که بیرون می آیم حس می کنم وارد جهنم می شوم، بس که آدم ها قاتی هستند، بس که رفتارها عصبی است. امروز سوار اتوبوس بی آر تی که شدم پیرمردی هشتاد و چند ساله هم با عصایی در دست وارد شد. هیچ کس بلند نشد که جایش را به او بدهد. به جوان تنومندی که روی صندلی مخصوص سالمندان نشسته بودم گفتم آقا لطفا بلند شو تا این پدر بنشیند. جوان با چهره بر افروخته گفت مگه کسی به من رحم می کنه که من به کسی رحم کنم؟ پیرمرد همینطور ایستاده بود و من به جای همه آدم هایی که نشسته بودند خجالت می کشیدم. گفتم این بنده خدا چه ظلمی به تو کرده؟ گفت شما دخالت نکن! من بچه چاله میدونم بچه میدون شوش نیستم و زیر لب چیزهایی گفت. اگر یک سی سانتی قدش کوتاه تر بود چند تا از راههای رسیدن به خدا را نشانش می دادم. رویم را از او برگرداندم ... بغل دستی ام که شاهد مکالمه ما بود گفت ولش کن این خره نمی فهمه چرا باهاش بحث می کنی؟ گفتم وظیفه ما هست که تذکر بدیم و الا جامعه بدتر از این میشه. بالاخره این آقا هم وجدان داره تو خلوتش فکر می کنه.

وقت پیاده شدن اشتباه کردم و یک ایستگاه زودتر پیاده شدم. از قضا بچه چال میدون هم پیاده شد و یک راست آمد طرف من. خودم را آماده کردم که چند تا از راههای رسیدن به خدا را نشانم بدهد. گفت من زخم خوردم می دونی یعنی چی؟ هفت میلیون به یه نفر که سرطان داشت دادم پولم رو بالا کشید. گفتم میفهمم چی میگی اما همه مردم بد نیستن... گفت من یه پیرمرد 137 ساله رو می بردم حموم. کلی دعام می کرد. دیروز مرد. چرا دعاهاش نمی گیره؟ من نمی دونم تو چقدر سواد داری اما من لیسانس دارم چرا من بی کارم؟

قدری برایش از دردهای این روزهای خودم گفتم. آرام شد. گفت من بابام لُره مادرم کُرد، عصبانی بشم بدجور قاتی می کنم .شما ببخش. گفتم: من هم نوکر لرها هستم هم چاکر کردها اما تو خوب باش و خوبی کن. یک شیرینی از جیبش درآورد و به من داد و دست داد و رفت ...


 
← صفحه بعد