بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

یک روز خواهی دید...
ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: شعر خودم

پیشتر، نوشته بودم که خیلی از شعرها و نوشته‌های سالیان دورم در گذر زمان و نقل مکان بین شهرها و قاره‌ها گم شده‌اند. یکی از عزیزترین گنجینه‌هام نامه های دوران نوجوانی بود. بهین یادگاران سال‌های شور و شاعری. امروز مادر اشاره کرد به کارتونی در گوشه‌ای از حیاط خانه پدری. گنجینه‌ی نامه‌ها و خیلی یادگاران دیگر آنجا بود. حتی فیش تسویه حساب با صندوق رفاه دانشجویان که این روزها برای آزاد کردن مدرکم از من می‌خواهند!

این شعر هم یکی از ۳۰ یا ۴۰ شعری است که امروز پیدا کردم در حال و هوای یک آدم ۱۸ ساله...

تو ای معشوق سرگرم رفیقانی و تنها من

غرورم برنمی‌تابد چنین یا دیگران یا من!

چنان سردی که گویی برف می‌بارد ز لبهایت

چنان گرمم که آتش می‌زنم در عمق دریا من

اگر این‌سان فراموشم کنی یک روز خواهی دید

دو چندان عشق می‌ورزم نگار دیگری را من

نگاهی تازه می‌کاود درون درد مندم را

ولی شرم و حیا سدی است بین عاشقی تا من

و دیگر بار... صید دام‌تان گشتم نمی‌دانم

چه خواهد کرد آیا عشق جانسوز شما با من ؟

شیراز- پاییز ۷۵


 
دویدن های بسیار
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱٥ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: شعر خودم

پری‌روی پری‌رویان دلدار !
از آن گنجی که داری پرده بردار


تو در اقلیم دل سلطان عشقی
ولی آیین درویشی نگه دار


تو از آفاق آسایش رسیدی
من از شهر دویدن‌های بسیار


تو از لب‌های خاموشم نخواندی
چه دردی دارم این شب‌های دشوار؟


شب کوتاه قدّان را بیاشوب
به بالای بلندت ای سپیدار

□□□


بیابانی است حجم زندگانی
اگر گاهی نبارد ابر دیدار

 

پورتو ریکو- ۱ جولای ۲۰۱۶

  

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
از جزیره ی دور
ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

آخرین ساعات حضورم در جزیره پورتو ریکو است و بعد سفری طولانی شروع می شود. برای کنفرانس سالانه آمده بودم. معمولا هر سال در این کنفرانس معتبر شرکت می کردم. سال قبل کنفرانس در ونکوور کانادا بود. تازه آمده بودم ایران و با اینکه مقاله ام پذیرفته شده بود نتوانستم شرکت کنم. خیلی از استادان، دوستان و همکاران من از سراسر جهان در این کنفرانس شرکت می کنند و به نوعی فرصتی است برای تجدید دیدارها و برنامه ریزی برای انجام کارهای مشترک. 

استادم و استاد استادم (استاد اعظم) هم هر ساله شرکت می کنند. یک شب استادم همه دانشجوهای قدیم و جدیدش را که در کنفرانس حاضر بودند به شام دعوت کرد. ساعاتی با هم بودیم و خاطره ها تجدید شد. یکی از مقالاتم برای آخرین نشست کنفرانس برنامه ریزی شده بود. احتمال می دادم که هیچ کس حاضر نشود اما رییس نشست استاد اعظم بود که دیگر باید 86 سالگی را پشت سر گذاشته باشد. حسابی هم نکته در کار ما کرد!

جزیره گرم و زیبا بود با آب و هوایی استوایی. مردم جزیره اسپانیولی صحبت می کنند و فرصتی شد که بعد از چند سال دوباره به این زبان صحبت کنم. این اولین کنفرانس زندگی ام بود که همه ساعاتش را حاضر بودم و در نرفتم! من آدمی نبودم که یک جا بند بشوم  اما احساس می کردم باید تا می توانم مقاله ها را بشنوم تا برای بچه ها تعریف کنم. 

اتاق من بالکنی داشت رو به اقیانوس که تفریح من مشاهده جمال و کمال آب بود از آنجا. شب قدر، مسجد و معبد من آن جا بود. باد لا به لای برگ درختان می پیچید. ماه بر دریا ردی نقره گون ترسیم کرده بود. همهه ی باد و صدای موج سماع شورانگیزی ساخته بود ... 

یا من فی البحار عجایبه


 
چه بردباری تو!
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ٥ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: رمضان

فسبحانک ما احلمک

این شب ها کوتاه تر از ادعیه‌ی این ایامند. آدم نمی رسد همه دعاها را بخواند چه برسد به آنکه در هر فراز تامل کند. لاجرم باید بخشی از دعا را خواند. گوشه‌ای از جوشن را پوشید و جرعه ای از ابوحمزه را نوشید. یک سوم ابتدایی دعای ابوحمزه یک هدف کلی دارد که بگوید این در باز است هرچه بد باشی و دور باشی روزنه‌ای هست به سمت نور. آدم با شوق، با شور، پناه می‌برد به این همه نور. هذا مقام من لاذ بک. چه تناسب دارد با حال و هوای من گرفتار، که نفهمیدم این۱۸ شب چگونه گذشت.

فسبحانک ما احلمک 

این شب ها کوتاه‌اند اما شب قدر بعدی من شاید طولانی ترین شب قدر دنیا باشد. 

سلام هی حتی مطلع الفجر


 
دیکتاتوری عاشق ادبیات
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: کتاب ، سیاست

هفته گذشنه دقیقه هایم را جمع کردم که درباره کتاب مرشد و مارگریتا و نویسنده اش میخائیل بولگاکف تحقیق کنم. حتی قسمت هایی از سریالی روسی که از کتاب اقتباس شده بود را دیدم. صحنه هایی در فیلم بود که در ترجمه آقای عباس  میلانی ندیدم.

نویسنده ۱۳ سال درگیر نوشتن این داستان بوده یک بار همه نوشته ها را سوزانده. آخرین ویرایش کتاب را تنها چند هفته قبل از مرگش نوشته در سال ۱۹۴۰. تا ۲۵ سال بعد از مرگ بولگاکف، کتاب اجازه چاپ نیافت. تازه آن وقت هم بخشی از کتاب زیر تیغ سانسور رفت و تا سال ها بعد نسخه کامل تر کتاب انتشار نیافت.

طبیعتا چون نویسنده نبوده که درباره کتابش توضیح بدهد، سوالات بی جوابی برای خواننده و منتقد باقی می ماند که برای درک آن ها باید به تاریخ و جغرافیای نویسنده مراجعه کرد. بولگاکف سال ۱۸۹۱ در عهد تزارها در کیف به دنیا آمد. به مدرسه طب رفت و مدتی در ارتش خدمت کرد اما حدود سال ۱۹۱۹ دید که طب و خدمت نظام با روحیات او سازگار نیست و آنها را برای همیشه کنار گذاشت تا به نویسندگی بپردازد. عمده زندگی هنری او مصادف با دوران استالین بود. در خلال این جستجوها فهمیدم که استالین -دیکتاتور کمونیست- بسیار به ادبیات علاقه مند بوده و چند مورد مستقیما از بولگاکف که منتقد حکومت او بوده حمایت کرده زیرا از نبوغ او باخبر بوده.مثلا، دو نکته بسیار جالب دیدم. اول اینکه استالین  یکی از معدود نمایشنامه های بولگاکف را که اجازه اجرا گرفته بوده ۱۵ بار به تماشا نشسته! دوم اینکه زمانی، بولگاکف که تمام نوشته هایش توقیف می شده و اجازه اجرا و انتشار نمی گرفته به استالین نامه می نویسد و از او اجازه می خواهد که روسیه را ترک کند. استالین شخصا به بولگاکف تلفن می زند و به او پیشنهاد کار در یکی از تئاتر های مسکو را می‌دهد. 

در واقع، بخش عمده ای از کتاب مرشد و مارگریتا، نقد روسیه کمونیستی و انجمن های ادبی حکومتی و نخبگان کشکی آن ایام است. مرشد، شباهت بسیاری به خود بولگاکف دارد و مارگریتا به همسر او که در واقع سال ها از نوشته های او نگهداری کرد.

جایی از کتاب شیطان به مرشد که از سوزاندن رمانش یاد می‌کند می‌گوید: دست نوشته ها هیچ وقت نمی سوزند.


 
پونل- خلخال - اسالم
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ٢٠ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: سفرنامه

حرف که زیاد است برای نوشتن. درگیر کاری هستم که تا کاملش نکنم ناقصم و هر کار دیگرم هم ناتمام. 

باید فصلی درباره این روزهای علی بنویسم که عاشق آشپزخانه است و گاهی با ماهی تابه‌ای‌ در بغل می‌خوابد. مادرش می‌گوید باید تابستان بفرستیمش پیش حاج جمال، کار آموزی. حاج جمال از آشپزهای خوب شیراز و از خاطرات شب شعر است.

باید فصلی بنویسم درباره این ایام مبارک و ربی احمد شیء عندی ... عجب ماه بلندی تو، امیر بی گزندی تو!

باید فصلی بنویسم درباه فضل دوست و اتفاق های خوشایند این ایام ...

فصلی دیگر درباره دو خوابی که دیدم، خواب پدر که شب نیمه شعبان دیدم و خواب پدر بزرگ که دیشب بعد از سحر دیدم. روح هر دو شاد، اللهم ادخل علی اهل القبور السرور

باید فصلی بنویسم درباره مرشد که بالاخره به مارگاریتا رسید و سوال هایی که در ذهن دارم از این کتاب و چرایی وجود شخصیت هایی که ربطی به ماجرا نداشتند ... 

و فصلی درباره پونل و اسالم و خلخال

بالاخره فرصتی شد که این مسیر رویایی را ببینیم. پونل روستایی است در گیلان که محل اتصال جاده های تالش، بندر انزلی، فومن و خلخال است از آنجا تا خلخال در استان اردبیل نزدیک به 70 کیلومتر راه است که هر چه می گذرد بر ارتفاع مسیر افزوده می شود و از انبوه درختان کاسته. طبیعت از جنگل به مرتع و مرغزار در دامنه کوه‌های برف گیر تبدیل می‌شود‌. گاهی ابرها زیر پای تو هستند. گاهی در مه شنا می‌کنی، گاهی دلت می‌خواهد توقف کنی و این چشم اندازهای رویایی را در حافظه دایمی ات ذخیره کنی که فردا دوباره کار است و زندگی در شهر گرفتار، که آدم ها بدجوری از هم دورند. 

اسالم خلخال


 
این گریبایدوف عجیب
ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ روز ٩ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: کتاب

رسیدم به فصل پنجم کتاب مرشد و مارگاریتا که عنان از دستم رفت. این فصل در خانه گریبایدوف رخ می دهد، خانه ای که نویسنده با ریشخند از قول عوام آن را متعلق به عمه گریبایدوف نمایشنامه نویس معروف می داند. حالا سوال این بود که این گریبایدوف با آن گریبایدوف (سفیر مختار روس که در تهران به قتل رسید) چه نسبتی دارد؟

اینجا بود که شروع کردم به جستجو درباره گریبایدوف. الکساندر سرگیویچ گریبایدوف متولد 15 ژانویه 1795 مسکو، مقتول به تاریخ 11 فوریه 1829 تهران، دیپلمات، نویسنده، شاعر و آهنگ ساز. نویسنده کمدی "امان از دست عقل1" که یک اثر کلاسیک طلایی و شاهکاری در زبان روسی است. گریبایدوف که به خاطر سانسور نمی تواند کتابش را چاپ کند به خدمت نظام روی می آورد و در رکاب دایی اش که فرمانده سپاه بود با ایران می جنگد درست در همان سالهایی که بی عرضه ترین مترسک جهان فتحعلی بر این مرز پر گهر حکم می راند. 

گریبایدوف همان کسی است که متن قرارداد ننگین ترکمان چای را تهیه می کند. به جایزه این خوش خدمتی تزار او را به عنوان وزیر مختار و اولین سفیر روس به ایران می فرستد. از اینجا روایات تاریخی به آشفتگی عجیبی گرفتار می شود2گویا او برخوررد توهین آمیزی با ایرانیان داشته ، بعضی هم گفته اند به خاطر سوابق ادبی اش شیفته فرهنگ ایران بوده و زبان فارسی را هم آموخته بوده. یعقوب ارمنی خواجه حرمسرای فتحعلی، به سفارت روس پناه می برد و زن های گرجی را که در حرمسرای دربار بودند به گریبایدوف معرفی می کند. دو نفر از زنان حرمسرای آصف الدوله وزیر امور خارجه وقت به سفارت روس پناهنده می شوند یا دزدیده می شوند. امت خودجوش هم که بر سر غیرت آمده بوده حمله می کند به سفارت و همه را -از جمله جناب سفیر ادیب را- از دم تکه پاره می کند. شاه قاجار از ترس جنگ سوم، بزرگان دربار را با الماسی گرانسنگ برای عذرخواهی به بارگاه تزار می فرستد. میرزا تقی خان فراهانی هم همراه این جماعت بوده. تزار هم که مشغول جنگ با عثمانی بوده عذرخواهی شاه را می پذیرد و  بخشی خوبی از غرامت جنگی ایران را هم تخفیف می دهد!

اگر روس ها قفقاز را از ایران گرفتند دست انتقام روزگار گریبایدوف این نابغه جوان را از آنها گرفت.

پی نوشت:

1- Woe from Wit

2- سال تولد گریبایدوف هم به درستی معلوم نیست، روایات متناقضی درباره روحیه و خلقیات او، نگاه او به ایران، نقش او در قرارداد ترکمان چای و نقش او در ماجرای زنان گرجی وجود دارد. تاریخ پر از روایات های آمیخته به حب و بغض است. طبیعی است که ایرانی ها دل خوشی از او نداشته باشند و روس ها بخواهند چهره نویسنده بزرگ شان را موجه کنند...


 
ای باد نوبهاری!
ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: رضا امیرخانی

شنبه ۱ خرداد ۹۵

۱- از ساعت ۷ صبح آمده ام اتاقم که مثلا حسابی کار کنم اما حال و هوای دیگری دارم. تقصیر این هواست! اول خرداد است اما هوا خنک و بهاری است. به یاد سالی می افتم که کنکور دکترا دادم. هوا مثل امسال مسیح نفس بود و من اصلا حوصله درس خواندن نداشتم:

امتحان دکترا ... کتاب ... درس!

بادها چه عاشقانه می وزید!

می روم پشت پنجره. دماوند پیدایش نیست، هوا ابری است. می‌خواهند اتاقم را عوض کنند. تنها دل خوشی گاه به گاه من دیدار دماوند بود از پشت این پنجره کوچک. البته اتاق جدید یک خوبی دارد که مرا به یاد شیراز می‌اندازد چون شماره‌اش ۷۱۱ است:

هر باغبان که گل به سوی برزن آورد ...

۲- هفته قبل مراسم پنجاهمین سالگرد دانشگاه بود. دانشگاه های مطرح دنیا بیش از ۱۲۰ سال عمر دارند، یعنی راهی طولانی پیش روی ماست. از استادان هر دانشکده خواسته بودند که فارغ التحصیلان برتر دانشکده را -که استاد دانشکده نیستند- معرفی کنند تا۵۰  نفر را دعوت کنند. من هم اسم ۱۰ نفر را دادم که چند نفرشان که استادان دانشگاه های بنام آمریکا هستند دعوت شده بودند. دانشکده ما خروجی بهتری نداشته ولی جای علی دایی و رضا امیرخانی در مراسم دانشگاه خالی بود. البته مطمئن نیستم رضا امیرخانی مدرکش را گرفت یا نه؟ عادل فردوسی پور هم به مراسم آمده بود اما چون تدریس می کند قاعدتا نمی توانست در لیست باشد. مراسم با شکوه و خسته کننده بود. تلخی اش اینجا بود که فارغ التحصیل برتر یعنی کسی که بالاخره استاد یک دانشگاهی شده باشد! من دوست تر می داشتم که کسی هم به ۵۰ سال آینده اشاره کند که برنامه ما چیست و می‌خواهیم به کجا برسیم؟

۳- وقتی وارد دانشکده مهندسی واترلو شدیم دکتر صدرا نویسنده معروف کتاب مایکرو الکترونیک، به تازگی رییس دانشکده شده بود (سال ۲۰۰۳). در همان ابتدای کار برنامه ای داد به اسم vision 2010 که یعنی ۷ سال بعد می خواهیم کجا باشیم. بر همین اساس دو ساختمان جدید برای دانشکده ساخته شد. میلیون ها دلار کمک مالی جمع آوری شد و استادن بسیاری از بهترین دانشگاه های دنیا استخدام شدند. الان بخش برق و کامپیوتر واترلو ۱۰۱ عضو هیات علمی دارد.

۴- آخر هفته از طرف دانشگاه همسرم، به کردان کرج رفته بودیم. آنجا امکانات تفریحی بسیار خوبی دارد، دریاچه و یک باغ وحش متنوع هم دارد با ۳ شیر و ۴ خرس. به قول خارجی ها یک ریسورت کامل است. همسرم جلسات کاری داشت. فرصت خوبی بود که با بچه ها تنها باشم. بچه ها هم که در آزادی مطلق بودند، هر چه دلشان خواست هله هوله خوردند! دنیا را اگر به دست ما مردها بدهند، جنگلی می‌شود چنانکه هست ...


 
← صفحه بعد