بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

معمای زمان
ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ روز ٢ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر خودم

از خوبی های خانه تکانی یکی هم این است که آدم شعرهای ناتمامش را پیدا می کند:

 

شکوه ها با آسمان دارم هنوز

در گلویم استخوان دارم هنوز

بعد از آن باران تلخ برگ ریز

خیمه در خاک خزان دارم هنوز

ابر می بارد زمین تر می‌شود

من کویری بی کران دارم هنوز

نیش ها از مار غفلت خورده‌ام

ترس ها از ریسمان دارم هنوز

اهل این گودال ویران نیستم

آرزوی نردبان دارم هنوز

بال های رفتنم را پس دهید

من هوای آسمان دارم هنوز

در درونم پیچ و تابی تلخ و سخت

از معمای زمان دارم هنوز

آفتاب غیرت آیا روشنی؟

در شب حیرت مکان دارم هنوز

۲۰۰۵- واترلو


 
حیاط خانه پدری
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢٤ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

زنگ زدم به مادر. شیراز بود. داشت حیاط و حوض خانه پدری را تمیز می کرد تا وقتی مریم گلی می آید آنجا بازی کند.

با کلامش سفر کردم به کودکی هایم ...

همه تابستان ما در حیاط می گذشت. فواره حوض را تا آخر باز می کردیم و زیر شعاع های آب می دویدیم. آنقدر آب بازی می کردیم که لباس کم می آوردیم. ابتدا خانه ما یک حوض بزرگ سبز داشت با دیواره کاشی. من اگر در آن می رفتم آب از سرم می گذشت. از ترس آن را برداشتند و جایش یک حوض کوچک مرمر گذاشتند. خانه پدر بزرگ در جهرم حوض بزرگی داشت با کاشی های فیروزه ای که عمقش زیاد نبود اما برای ما حکم استخر را داشت در تابستان گرم جهرم. نخل تناوری که در حیاط بود بر حوض سایه می افکند. نخلی که هر وقت به بازی باد با برگهایش نگاه می کردم غرق رویا می شدم. آهنگی داشت مثل صدای موجهای دریا. شب ها که روی پشت بام می خوابیدیم، شاخه های نخل که حالا نزدیک تر شده بودند ترس در دلم می ریختند. حیاط خانه پدر بزرگ نهال یاس داشت و محبوبه شب. شب که با هم از مسجد بر می گشتیم عطر محبوبه ها حیاط را پر کرده بود. بعد از سی سال، حالا هم نفس که می کشم عطر محبوبه ها جاری می شود در سینه‌ام.

حیاط ما گل نداشت. غیر از درخت نارنج و خرمالو که شاخص خانه های شیراز است، درخت توتی داشتیم که هم سن من بود و انگوری که بر نیمی از حیاط سایه افکنده بود. شاخه های مو، سرک می کشیدند به خانه همسایه، همسایه‌ای که بخش پررنگی از خاطرات کودکی من پرورده اوست. چهار و نیم ساله بودم که پدرم کلام خدا را به من آموخت. روش کارش این بود که از آخر قرآن شروع می‌کرد و هر روز یک سوره را به من و خواهرم می آموخت. تجوید و مخارج حروف را هم آهسته آهسته در لابه لای سوره ها به ما یاد می داد. به سوره فیل که رسیدیم پدر به سفر رفت و از همسایه خواست که کلام خدا را با ما تمرین کند. همیشه به شوخی به همسایه می گفتم: شما بزرگترین سوره قرآن را به من آموختید و حق بزرگی بر گردن من دارید. این همسایه ما سالها بود که سن اش در هشتاد و شش سالگی ثابت مانده بودند. می‌گفتند سن واقعی‌اش را نمی گوید که چشم نخورد. اصالتا اهل برازجان بود. غذایش در روز نوزده کله خرما بود و یک کاسه ماست. پسر بزرگش خیاط بود. پسر دیگرش در اداره ثبت کار می کرد. پسر کوچکش معلم دبستان بود. اتاقش پر بود از کتاب و مجله دانستنی ها و دانشمند. من با چه ولعی کتاب ها و مجله هایش را می خواندم. اجازه داشتم به اتاقش بروم و هر کتابی می‌خواهم بردارم. همسایه، پسر دیگری هم داشت که مریض احوال بود. یک کلیه اش را به خواهرش داده بود که عمرش وفا نکرد. هر شب جمعه می رفت سر خاک خواهر. یک خواهر دیگر هم داشت به اسم فاطمه خانم که همدم مادر من بود و دیر ازدواج کرد.

جناب همسایه غیر از قرآن، یک کتاب دیگر را هم فراوان می خواند: کلیات سعدی، و لای صحبتهایش حتما اشاره ای هم می کرد به سعدی علیه‌الرحمه و بیتی از او را هر طور بود وسط حرف هایش جا می‌داد. مثلث سعدی، فردوسی و مولوی این گونه بود که در کودکی من شکل گرفت. 

از خوبی های غربت برای من یکی این بود که مرگ همسایه را به چشم ندیدم. در خیال من او همیشه زنده است. شاید رفته دروازه تا میوه بخرد یا در مغازه علی آقا خیاط نشسته و شعر سعدی می خواند. بالاخره پیدایش می‌شود.


 
پروانه‌ای در دود
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢۱ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر خودم

شهر من،
غمگین و خشم آلود
شهر من، 
پروانه‌ای در دود

شهر رنگارنگ،

کوچه هایش مخملی از شعر، از آهنگ
خاکش از باران رنگین سحر نمناک

آسمانش آفتابی، پاک ...


 
تنوع زمینه های تحقیقاتی
ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱٥ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: ادامه تحصیل

امشب موقع شام با همسرم صحبت از این بود که اکثر دوستان ما الان یا دکترا گرفته‌اند یا دارند دکترا می‌خوانند. من قبلا نظرم را درباره ادامه تحصیل مفصل نوشته‌ام و الان هم بر همان باورم، اما نکته مهمی که می خواهم به همه دکترها و عاشقان ادامه تحصیل عرض کنم این است که سعی کنند بیش از یک زمینه تحقیقاتی داشته باشند. این کار البته دشوار است و وقت و همت بسیاری می‌طلبد خصوصا اگر دانشجو امکان همکاری با یک تیم را نداشته باشد و فردی کار کند، اما فوایدش آن قدر زیاد است که به سختی هایش می‌ارزد.

  • یکی اینکه در این شرایط که پیدا کردن کار برای نیروهای دکترا (چه در داخل و چه در خارج) آسان نیست قدرت انتخاب انسان بالا می‌رود و گزینه های بیشتری پیش رویش قرار می‌گیرد. 
  • دیگر اینکه اگر آدم باقی مانده عمرش را فقط روی یک موضوع کار کند فسیل می‌شود، به ویژه در زمینه های مهندسی که فناوری های جدید از راه می رسند و فناوریهای قدیم از رده خارج می‌شوند. وقتی آدم دو یا چند تخصص داشته باشد قدرت تطبیق او بالا می‌رود و زودتر خودش را با فضای تازه وفق می‌دهد. 
  • سوم اینکه امکان انجام تحقیقات ترکیبی یا میان رشته‌ای پیدا می‌کند که الان بازار این مباحث بسیار داغ است.

پیش فرض مساله هم این است که دانشجو دنبال کسب مدرک یا رفع تکلیف نباشد و واقعا بخواهد از عمرش استفاده کند و ورقی بر کتاب هستی بیفزاید و الا ...


 
من شهروند فلسطینم ...
ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ روز ٥ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

به گمانم شهر تورنتو مراسم امروز را تا سالها در خاطر خواهد داشت. جمعیت زیادی که برای همدردی با مردم فلسطین روبروی پارلمان جمع شده بودند و تا مقابل کنسولگری آمریکا راهپیمایی کردند. همه جور آدمی آمده بود، از ملیت ها، نژادها و ادیان گوناگون. از یهودیان ضد صهیونیست، مسیحیان کلیسای متحد کانادا، برادران اهل سنت و خانمهای برقع پوش، تا شیعیانی که پرچم یا حسین در دست داشتند ... و حتی کسانی که شاید اعتقادی به خدا نداشتند. خیلی ها پرچم کشور مادری شان را هم آورده بودند، از شیلی تا عراق، اما بیش از همه پرچم فلسطین در دست ها بود. همه ما امروز شهروندان فلسطین بودیم. به موازات ما هم گروهی از صهیونیست ها و طرفداران اسراییل جمع شده بودند که تعدادشان به زحمت یک بیستم ما می شد. آمده بودند که ما را تحریک کنند: با سر و صدای فراوان، با بلندگو ها و رقص و هلهله. منتظر بودند کلمه ای از دهان ما خارج شود تا آن را پیراهن عثمان کنند و ما فقط یک جمله به آنها می گفتیم: انسانیت کجاست؟ آنها می گفتند که شما از تروریست ها حمایت می کنید و ما می گفتیم مردم فلسطین هر حقی را دارند که از خودشان دفاع کنند. 

فلسطین نماد بزرگترین ظلم تاریخ معاصر است. حمایت از فلسطین یک وظیفه اخلاقی است برای هر کس که به انسانیت بها می دهد و وجدان بیداری دارد. و چه خوب این را در چهره آن پیرمرد و پیرزن کانادایی می دیدم که گوشه خیابان ایستاده بودند و دو طرف پوستر دست نویسی را گرفته بودند که رویش نوشته بود کودکان غزه را نکشید و با صدای ناتوانشان فریاد می زدند: فلسطین آزاد خواهد شد. گفتم ان شا الله و اشک در چشمانم حلقه زد.

پی نوشت:

در راه برگشت چشمم به صفحه تلویزیونی افتاد که یکی از شبکه های محلی را پخش می کرد و تصاویر زنده ای از مراسم امروز را مخابره می کرد. تیتر زده بود: تظاهرات حامیان اسرائیل!

از مواهب گسترش دنیای مجازی، از توییتر گرفته تا فیسبوق، یکی این است که رقیبی شده اند برای کانال های رسمی خبری...

#freepalestine


 
ایست!
ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ٢٩ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: رمضان

شب از نیمه گذشته. اولین شبی است در این ماه که به کافه همیشگی می آیم. هیچ وقت اینقدر دیر اینجا نمانده‌ام. باید مقاله‌ای را که مشغول آنم تمام کنم. البته مقاله بهانه بود. امشب بارانی بود و من یاد آن ماجرای باران و شب قدر افتادم. کافه بسیار شلوغ تر از تصور من بود. دلم خلوت می خواست اما کارم خوب پیش رفت. 

آدم عوض می‌شود، تغییر می‌کند، اما هر از گاهی باید بایستد و به خودش نگاه کند، دفترچه خاطراتش را ورق بزند، رویاها و آرزوهایش را مرور کند و الا مسخ می شود با چنان سرعتی که خودش هم نمی فهمد. 

شب قدر برای بعضی فرودگاه است، برای من ایستگاه.


 
جنگلی
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٧ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

چیز زیادی از ماه مبارک باقی نمانده و من در حیرتم که چرا هیچ اتفاقی در من نیفتاد؟ آن نسیم سحرگاهی کجاست و آن شب بیداری ها و شور نوشتن ها؟ گیجم. انگار که حودم نیستم. مثل آدمی که در صفی بلتد ایستاده و نمی داند که این صف، صفِ چیست؟ ایستاده ام و نظاره می کنم.

در حیرتم که چطور دنیای ما دوباره جنگل شد؟ وحوش داعش از کجا سبز شدند؟ چه شد که دوباره گرگ های اسراییلی به جان بره های فلسطینی افتادند؟ پشت پرده چه خبرهاست؟ 

دنیای شما پیچیده تر از حوصله من است.


 
← صفحه بعد