بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

جام می
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ٩ امرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

در غزل سوم می فرماید:

سخن از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

و در غزل پنجم می فرماید: 

آیینه سکندر، جام می است بنگر

تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

  و در غزل یازدهم:

ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم

ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

آیینه سکندر بر فراز فانوس اسکندریه به گونه ای طراحی شده بود که فواصل بسیار دور و دور از دید را نشان می داد. 

جامی می آیینه ای است که اسرار (رخ یار) را نشان می دهد. نمی شود این اسرار را مستقیم و با عقل و حکمت معمولی درک کرد بلکه بازتاب (درک غیر مستقیم) آن را می توان دید.


 
به یاد مریم میرزاخانی
ساعت ٦:٠۱ ‎ق.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: مریم میرزاخانی
اولین باری که مریم میرزاخانی را دیدم وقتی بود که دومین مدال طلایش را گرفت و ما برای استقبال از تیم ریاضی به فرودگاه مهرآباد رفتیم. معاون اول دانشمند دولت، مرحوم دکتر حسن حبیبی هم آمده بود. ایران آن سال بالاتر از آمریکا ایستاده بود. مریم همه ۴۲ نمره را گرفته بود و ضمن کسب دومین مدال طلایش، نفر اول جهان هم شده بود. آن سال تیم شیمی هم در جهان اول، و روزبه کیانی نفر اول جهان شده بود. بچه های فیزیک هم ۲ طلا کسب کرده بودند. یکی از طلایی ترین سالهای المپیاد بود. ما یک دوره بعد از آن نسل طلایی بودیم و آنها قهرمانان بزرگ ما بودند. با روزبه و رضا صادقی بسیار دوست بودم و هر وقت دلم از سختی های دوره‌ی تابستانی می‌گرفت، آنها همدم من بودند. با هم  یک دست شطرنج می‌زدیم، یا قدمی می‌زدیم و شعری می‌خواندیم ...
رضا صادقی که دو سال هم تیمی خانم میرزاخانی بود و یک نقره و طلای جهانی صید کرده بود، گاهی از نبوغ مریم می‌گفت. از اینکه بین همه بچه‌های تیم، مریم چیز دیگری بود. بعد از آن هم چندبار خانم میرزاخانی را در محوطه مرکز دیدم. قد کوتاه بود و موقر و مودب. همیشه با چند تا از بچه ها مشغول بحث و گفتگو بود. 
سه سال بعد در اسفند ۷۶ آن اتفاق تلخ افتاد. اتوبوس المپیادی ها تصادف کرد و رضا صادقی دوست شاعر و طلایی من پر کشید. برادرم آن سال که دانشگاه اهواز میزبان کنفرانس ریاضی بود، مسوولیتی داشت. خودش را به سرعت رسانده بود به محل تصادف. از قول مریم میرزاخانی می‌گفت که او در ساعت تصادف بیدار شده و توانسته خودش را جمع و جور کند ولی رضا -دوست عزیز من-  به خواب رفته بود، خوابی که به ابدیت پیوست. 
خدا خواست که مریم ۲۰ ساله، ۲۰ سال دیگر زنده بماند و مهم‌ترین جوایز ریاضی جهان را به دست آورد.
مریم در اوج بود که پر کشید، اگرچه تلخ، اگر چه پر درد. دلم بسیار گرفته. از صبح تا حالا منتظر خلوتی بودم که این چند خط را بنویسم. سرطان مثل هیولایی به جان نسل جوان افتاده..‌. گیجم و تنها چیزی که به عقلم می‌رسد این بیت خیام است:
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش ...
روحش شاد و از رحمت الهی برخوردار باد.

 
از دی به خرداد
ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱٩ تیر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: آجرهای سرخ ، خیام

تصور می کردم ترم که تمام بشود، فرصت بیشتری پیدا می کنم برای نوشتن. می ترسم از اینکه جایی در توالی و تکرار خرداد ها و دی ماه ها گم بشوم. می خواستم از سفر ماسال و ماسوله بنویسم و پنج سالگی مریم گلی و رمان "نفوس مرده" نیکلای گوگل و فیلم "ایستاده در غبار" ... اما پرشین بلاگ از کار افتاد و حرف های من هم از دهن افتاد.فعلا هم دو سال از نوشته های من پریده انگار ...

چند روز قبل مسابقه پروژه های کارشناسی در دانشکده بود. من هم یکی از داوران بودم. یکی از دانشجوهای سابقم که هیچ وقت با هم حرف نزدیم، مدتی کنار من ایستاده بود. وقتی صحبتم با یکی از گروه ها تمام شد، اعتراض کرد که چرا دیگر نمی نویسم و جملاتی آمیخته با محبت و صداقت و عصبانیت لبخند گفت. مشکل را برایش توضیح دادم. این مطلب را هم برای صفا و صداقت او می نویسم.

یک بار با یکی از استادان قدیمی دانشکده رفته بودم کوه. بیش از 30 سال است که در دانشکده تدریس می کند. وقت صعود، یک جایی ایستاد و گفت: نمی فهمیم عمرمان چگونه می گذرد، فقط می فهمیم که دی ماه شده و ترم به آخر رسیده یا خرداد شده و موسم امتحان است. عمر ما از دی به خرداد می رسد و از خرداد به دی. از این حرف هایش ترسیدم. قرار گذاشتم هر ترم یا هر سال کاری بکنم که متفاوت از ترم یا سال قبل باشد. 

تو هم مواظب عمرت باش...

افسوس که نامه جوانی طی شد

و آن تازه بهار زندگانی دی شد

آن مرغ طرب که نام او بود شباب

افسوس ندانم که کی آمد کی شد

خیام

کانال بهشت دل:  https://t.me/beheshtedel


 
مدتی این مثنوی تاخیر شد
ساعت ٤:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱٩ تیر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: مولانا ، رمضان

امروز صبح داشتم برای دوستی از داستان تاخیر در سرودن دفتر دوم مثنوی می گفتم که شاید دو سال وقفه افتاد و بعد مولوی سرود:

مثنوی که صیقل ارواح بود       بازگشتش روز استفتاح بود

مطلع تاریخ این سودا و سود      سال اندر ششصد و شصت و دو بود

روز استفتاح یعنی نیمه ماه رجب که در خانه کغبه را باز می کنند و درهای رحمت خدا به روی اهل زمین باز است. نمی دانستم که امروز درهای پرشین بلاگ به روی ما گشوده خواهد شد. 

واقعیت این است که پرشین بلاگ برای من حاکم خانه ای قدیمی در محله قدیمی شهر را دارد که اگر چه از مد افتاده و امکانات رفاهی خانه های جدید را ندارد اما باز آدم به آن دلبسته است و از آن خاطره ها دارد و الا چند بار تصمیم به کوچ از این خانه گرفته ام. در این پانزده سال که من می نویسم این سومین باری است که پرشین بلاگ دچار مشکل جدی می شود. فعلا هم بخش آرشیو و نظرات مشکل دارد. خلاصه، وقتی یک ماه  در نوشتن وقفه بیفتد یعنی یک ماه از زندگی ات ناگفته می ماند و از یاد می رود. 

حکایت شیرینی را دلم می خواست در وقتش بنویسم که با تاخیر نقل می کنم:

شب 21 ام رفتم مسجد دانشگاه. فضای مسجد را دوست دارم و به قول سعدی: می با جوانان خوردنم خاطر تمنا می کند... دم در مسجد  مفصل بازرسی می کردند. حدس زدم به خاطر تهدید داعش و جنایت اخیر این حیوانات وحشی است. البته مسجد شلوغ بود و چیزی از رونق آن کم نشده بود. شیخ محترمی که مجلس را اداره می کرد از رحمت و غفران خدا در این شب مبارک می گفت و اینکه خدا امشب همه شما را می بخشد و نباید در این نکته شک کرد.

مراسم قرآن بر سر که تمام شد و خدا را به ذوات مقدسه قسم دادیم، آشیخ گفت خدا همه شما را بخشید اما کار که از محکم کاری عیب نمی کند حالا دستها را به آسمان ببر و 10 مرتبه بگو الهی العفو!


 
مدتی این مثنوی تاخیر شد
ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ٩ تیر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

امروز صبح داشتم برای دوستی از داستان تاخیر در سرودن دفتر دوم مثنوی می گفتم که شاید دو سال وقفه افتاد و بعد مولوی سرود:

مثنوی که صیقل ارواح بود       بازگشتش روز استفتاح بود

مطلع تاریخ این سودا و سود      سال اندر ششصد و شصت و دو بود

روز استفتاح یعنی نیمه ماه رجب که در خانه کغبه را باز می کنند و درهای رحمت خدا به روی اهل زمین باز است. نمی دانستم که امروز درهای پرشین بلاگ به روی ما گشوده خواهد شد. 

واقعیت این است که پرشین بلاگ برای من حاکم خانه ای قدیمی در محله قدیمی شهر را دارد که اگر چه از مد افتاده و امکانات رفاهی خانه های جدید را ندارد اما باز آدم به آن دلبسته است و از آن خاطره ها دارد و الا چند بار تصمیم به کوچ از این خانه گرفته ام. در این پانزده سال که من می نویسم این سومین باری است که پرشین بلاگ دچار مشکل جدی می شود. فعلا هم بخش آرشیو و نظرات مشکل دارد. خلاصه، وقتی یک ماه  در نوشتن وقفه بیفتد یعنی یک ماه از زندگی ات ناگفته می ماند و از یاد می رود. 

حکایت شیرینی را دلم می خواست در وقتش بنویسم که با تاخیر نقل می کنم:

شب 21 ام رفتم مسجد دانشگاه. فضای مسجد را دوست دارم و به قول سعدی: می با جوانان خوردنم خاطر تمنا می کند... دم در مسجد  مفصل بازرسی می کردند. حدس زدم به خاطر تهدید داعش و جنایت اخیر این حیوانات وحشی است. البته مسجد شلوغ بود و چیزی از رونق آن کم نشده بود. شیخ محترمی که مجلس را اداره می کرد از رحمت و غفران خدا در این شب مبارک می گفت و اینکه خدا امشب همه شما را می بخشد و نباید در این نکته شک کرد.

مراسم قرآن بر سر که تمام شد و خدا را به ذوات مقدسه قسم دادیم، آشیخ گفت خدا همه شما را بخشید اما کار که از محکم کاری عیب نمی کند حالا دستها را به آسمان ببر و 10 مرتبه بگو الهی العفو!


 
چه بردباری تو
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ٥ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

فسبحانک ما احلمک

این شب ها کوتاه تر از ادعیه‌ی این ایامند. آدم نمی رسد همه دعاها را بخواند چه برسد به آنکه در هر فراز تامل کند. لاجرم باید بخشی از دعا را خواند. گوشه‌ای از جوشن را پوشید و جرعه ای از ابوحمزه را نوشید. یک سوم ابتدایی دعای ابوحمزه یک هدف کلی دارد که بگوید این در باز است هرچه بد باشی و دور باشی روزنه‌ای هست به سمت نور. آدم با شوق، با شور، پناه می‌برد به این همه نور. هذا مقام من لاذ بک. چه تناسب دارد با حال و هوای من گرفتار، که نفهمیدم این۱۸ شب چگونه گذشت.

فسبحانک ما احلمک 

این شب ها کوتاه‌اند اما شب قدر بعدی من شاید طولانی ترین شب قدر دنیا باشد. 

سلام هی حتی مطلع الفجر


 
دیکتاتوری عاشق ادبیات
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

هفته گذشنه دقیقه هایم را جمع کردم که درباره کتاب مرشد و مارگریتا و نویسنده اش میخائیل بولگاکف تحقیق کنم. حتی قسمت هایی از سریالی روسی که از کتاب اقتباس شده بود را دیدم. صحنه هایی در فیلم بود که در ترجمه آقای عباس  میلانی ندیدم.

نویسنده ۱۳ سال درگیر نوشتن این داستان بوده یک بار همه نوشته ها را سوزانده. آخرین ویرایش کتاب را تنها چند هفته قبل از مرگش نوشته در سال ۱۹۴۰. تا ۲۵ سال بعد از مرگ بولگاکف، کتاب اجازه چاپ نیافت. تازه آن وقت هم بخشی از کتاب زیر تیغ سانسور رفت و تا سال ها بعد نسخه کامل تر کتاب انتشار نیافت.

طبیعتا چون نویسنده نبوده که درباره کتابش توضیح بدهد، سوالات بی جوابی برای خواننده و منتقد باقی می ماند که برای درک آن ها باید به تاریخ و جغرافیای نویسنده مراجعه کرد. بولگاکف سال ۱۸۹۱ در عهد تزارها در کیف به دنیا آمد. به مدرسه طب رفت و مدتی در ارتش خدمت کرد اما حدود سال ۱۹۱۹ دید که طب و خدمت نظام با روحیات او سازگار نیست و آنها را برای همیشه کنار گذاشت تا به نویسندگی بپردازد. عمده زندگی هنری او مصادف با دوران استالین بود. در خلال این جستجوها فهمیدم که استالین -دیکتاتور کمونیست- بسیار به ادبیات علاقه مند بوده و چند مورد مستقیما از بولگاکف که منتقد حکومت او بوده حمایت کرده زیرا از نبوغ او باخبر بوده.مثلا، دو نکته بسیار جالب دیدم. اول اینکه استالین  یکی از معدود نمایشنامه های بولگاکف را که اجازه اجرا گرفته بوده ۱۵ بار به تماشا نشسته! دوم اینکه زمانی، بولگاکف که تمام نوشته هایش توقیف می شده و اجازه اجرا و انتشار نمی گرفته به استالین نامه می نویسد و از او اجازه می خواهد که روسیه را ترک کند. استالین شخصا به بولگاکف تلفن می زند و به او پیشنهاد کار در یکی از تئاتر های مسکو را می‌دهد. 

در واقع، بخش عمده ای از کتاب مرشد و مارگریتا، نقد روسیه کمونیستی و انجمن های ادبی حکومتی و نخبگان کشکی آن ایام است. مرشد، شباهت بسیاری به خود بولگاکف دارد و مارگریتا به همسر او که در واقع سال ها از نوشته های او نگهداری کرد.

جایی از کتاب شیطان به مرشد که از سوزاندن رمانش یاد می‌کند می‌گوید: دست نوشته ها هیچ وقت نمی سوزند.


 
پونل - اسالم -خلخال 2
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ٢٠ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

حرف که زیاد است برای نوشتن. درگیر کاری هستم که تا کاملش نکنم ناقصم و هر کار دیگرم هم ناتمام. 

باید فصلی درباره این روزهای علی بنویسم که عاشق آشپزخانه است و گاهی با ماهی تابه‌ای‌ در بغل می‌خوابد. مادرش می‌گوید باید تابستان بفرستیمش پیش حاج جمال، کار آموزی. حاج جمال از آشپزهای خوب شیراز و از خاطرات شب شعر است.

باید فصلی بنویسم درباره این ایام مبارک و ربی احمد شیء عندی ... عجب ماه بلندی تو، امیر بی گزندی تو!

باید فصلی بنویسم درباه فضل دوست و اتفاق های خوشایند این ایام ...

فصلی دیگر درباره دو خوابی که دیدم، خواب پدر که شب نیمه شعبان دیدم و خواب پدر بزرگ که دیشب بعد از سحر دیدم. روح هر دو شاد، اللهم ادخل علی اهل القبور السرور

باید فصلی بنویسم درباره مرشد که بالاخره به مارگاریتا رسید و سوال هایی که در ذهن دارم از این کتاب و چرایی وجود شخصیت هایی که ربطی به ماجرا نداشتند ... 

و فصلی درباره پونل و اسالم و خلخال

بالاخره فرصتی شد که این مسیر رویایی را ببینیم. پونل روستایی است در گیلان که محل اتصال جاده های تالش، بندر انزلی، فومن و خلخال است از آنجا تا خلخال در استان اردبیل نزدیک به 70 کیلومتر راه است که هر چه می گذرد بر ارتفاع مسیر افزوده می شود و از انبوه درختان کاسته. طبیعت از جنگل به مرتع و مرغزار در دامنه کوه‌های برف گیر تبدیل می‌شود‌. گاهی ابرها زیر پای تو هستند. گاهی در مه شنا می‌کنی، گاهی دلت می‌خواهد توقف کنی و این چشم اندازهای رویایی را در حافظه دایمی ات ذخیره کنی که فردا دوباره کار است و زندگی در شهر گرفتار، که آدم ها بدجوری از هم دورند. 


 
← صفحه بعد