<

 

بهشت دل

۱٩ بهمن ۱۳۸۸
میوه ی ممنوع!

این مثنوی یادگار عزیزی است از روزهای پانزده سالگی  و شور و هیجان آن روزها...

 

آی غزلساز غزلباز من!

دیده ی تو نقطه ی آغاز من

دیده ی من گرم تماشای تو

سینه ی من یکسره شد جای تو

کولی آشفته ی شیدای من

چشم تو دریای غزلهای من

ماه منی گرچه ز مَه برتری

آمدی و رفتی و... دل می بری!

عشق تو یک لحظه تجلّی نمود

سینه به آتش زد و برخاست دود

دیدمت و کاش... نمی دیدمت!

میوه ی ممنوع! نمی چیدمت!

از تو به جز درد ندیدم ثمر

سوختم و هیچ نگشتی خبر...

               ***

خیمه زده عشق به صحرای دل

هر که سرانداز نشد شد خجل

شعله ی عشق تو ز روز نخست

آمد و سرچشمه ی آن چشم توست

از ازل این روح بیابانی ام

این سبب بی سر و سامانی ام

با تو به هرجا سَر و سِر داشته

عشق تو را در دل من کاشته

پیش تر از آنکه نمایان شوم

صاحب این کالبد و جان شوم

بی سر و سامان به درت بوده ام

حلقه به گوش نظرت بوده ام

لیلی من گشتی و مجنون شدم

زیر قدمهای تو مدفون شدم

 درقفس دوری تو سال ها

بال زدم... بال زدم... بال ها

حال، عجب نیست اگر گاه گاه

روز مرا کرده خیالت سیاه

ماه منی گر بروی پشت ابر

تا به ابد می کنم ای دوست صبر

مسیح منتظر

۱٤ بهمن ۱۳۸۸
هر دو در آن شریکیم

حضرت علی (ع) در نامه 18 به عبدالله بن عباس که از طرف ایشان والی بصره بود می فرماید: «در آنچه از نیکى و بدى بر دست تو جارى مى ‏شود ، مدارا کن ، که ما هر دو در آن شریکیم.»  قضیه از این قرار بوده که بعد از جنگ جمل ابن عباس نسبت به بنی تمیم که از یاوران طلحه و زبیر بودند سخت گیری می کند و خبر به حضرت امیر می رسد. سپس ایشان این نامه را به ابن عباس که پسر عموی ایشان و  از بزرگان صحابه و مورد احترام شیعه و سنی است می نویسد و به او تذکر می دهد که حاکم جامعه اسلامی در اعمال کارگزارنش شریک است و هرچه کنند به پای او هم نوشته می شود.

شکی ندارم که رخدادهای پس از انتخابات با آموزه های دینی که من به آن افتخار می کنم و امامی که شیعه ی او هستم سازگاری ندارد. اما طرفداران جنبش سبز هم باید مراقب فرصت طلبانی باشند که در بین آنها نفوذ کرده اند و عقده های خودشان را شعار می کنند و فریاد می زنند. بالاخره شهر که شلوغ بشود قورباغه هم هفت تیر کش می شود! نباید هر خبری را باور کرد و هر شعاری را تکرار. راز پیروزی در عقل گرایی و دوری از خشونت است و کلام آخر اینکه

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند

چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

مسیح منتظر

۱٠ بهمن ۱۳۸۸
بیتی از مثنوی (1)

مثنوی خوانی امشب هم پر از بیت های زیبا بود از جمله این بیت:

... بعد از آن هرجا روی مشرق شود

شرق ها بر مغربت عاشق شود

مولانا اشاره می کند که آفتاب معرفت از مشرق عقل طلوع می کند و هرکس به این مشرق برسد روز و شب جانش روشن می شود. آنها که اهل دانش و معرفتند خوابشان هم عین بیداری است مثل اصحاب کهف که خواب بودند اما مردم آنها را بیدار می پنداشتند... به یاد یکی از شعرهای خودم افتادم که شکوه ی انسانی است که در مغرب تاریک زمین پایش به گل مانده. چه زیباست اگر مشرق در جان آدم باشد .

مسیح منتظر

۱ بهمن ۱۳۸۸
شهر صیاد - سفرنامه واتیکان

عیسی به کنار دریاچه رسید. آنجا دو زورق دید... سوار زورق پطروس ماهیگیر شد... و به او گفت به میان دریاچه برو و تورهای خود را به آب بینداز. پطروس گفت: استاد! تمام شب را رنج بردیم و هیچ ماهی صید نکردیم. عیسی گفت: تور را به سمت راست بینداز. تور پر از ماهی شد آنقدر سنگین که نتوانستند بیرون بکشند و از سرنشینان زورق دیگر کمک خواستند. پطروس حیران بود از این همه ماهی و می ترسید... عیسی فرمود: مرد صیاد! از این پس صیاد مردم باش!  پس پطروس و یارانش زورق های خود را به ساحل راندند و همه‌چیز را ترک کردند و از پی او روانه شدند. [برگرفته از انجیل لوقا باب 5 و انجیل یوحنا]

مسیح که پر کشید هر کدام از یارانش به گوشه ای رفتند تا مردم را دین بیاموزند و مرد ماهیگیر به روم رفت. پس از دو هزار سال هنوز هر زائر شیدایی که به واتیکان می رود صدای مرد ماهیگیر را می شنود که در پی صید مردم است.

روزی که به واتیکان- کوچک ترین کشور دنیا-  رفتیم هوا بسیار گرم بود. اما جمعیت بسیاری با نظم و ترتیب دور تا دور میدان بزرگ و زیبای سنت پیتر صف کشیده بودند تا وارد بزرگترین و مهم ترین کلیسای کاتولیک جهان بشوند. پس ار تماشای کلیسا و مجسمه میکلانژ به بام رفتیم تا بر فراز گنبد، شهر را تماشا کنیم. صعود به بلندترین گنبد حهان که 130 متر ارتفاع دارد خاطره ی شیرینی است حتی اگر صدها پله را طی کنی و در بین دیواره های  گنبد  فشرده شوی و سرگیجه بگیری و موقع پایین آمدن زانویت درد بگیرد و احساس پیری کنی.

اما با صفاترین جای واتیکان آرامگاه پیتر یا شمعون یا همان پطروس بود.  آرامگاه پطروس فضای معنوی و دلنشینی داشت که نمی توانم با این کلمه های ناقص توصیف کنم بالاخره او یکی از همان کسانی است که خدا از آسمان برایشان مائده فرستاد!

یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید...

مسیح منتظر

٢۳ دی ۱۳۸۸
چرا ترور؟

سهراب و ندا و محسن را ندیده بودم و نمی شناختم. اما همین که انسان بودند، هموطنم بودند، با من هم عقیده بودند، بی گناه کشته شدند، کسی انتقام خونشان را نگرفت و ... هر یک از این دلایل کافی بود تا از مرگ آنها اندوهگین باشم. اما دکتر علیمحمدی را می شناختم.

سال ٧۴ که برای دوره آموزشی المپیاد فیزیک به تهران آمده بودم، ایشان به ما الکترومغناطیس و آنالیز برداری درس می داد. او آدم شوخی بود و ما هم به حکم نوجوانی شرّ و پر  ادعا. یادم می آید دو تا شعر طنز برایش گفتم که آنها را برای خودش نه اما اگر اشتباه نکنم  عصر یکی از روزهای شهریور برای دوستش دکتر شیرزاد خواندم:

استاد علیمحمدی صل الله

کرده ست فیزیک و غیر فیزیک تباه...

شعر طنز  بود و بهانه ای برای فرار از فشار درس ها و امتحانهای سنگین و دلتنگی ها...

فیزیک را رها کردم و رشته مهندسی برق را انتخاب کردم اما گردش روزگار مرا به وادی الکترومغناطیس و آنتن کشاند که یکی از نقاط پیوند مهندسی برق و فیزیک است. دنیای کوچکی است ...  دیگر دکتر علیمحمدی  را فراموش کرده بودم... دنیای کوچکی است و شنیدم که یک استاد دانشگاه تهران در قیطریه ترور شده.

این چند ماه خبر عجیب، کم نشنیده ام به حدی که دیگر چیزی برایم عجیب و غیرمنتظره نیست ... تا اینکه یکی از دوستان متنی از دکتر شیرزاد برایم فرستاد درباره استادی که ترور شده همراه با عکسی از او ... و چه سه شنبه ی تلخی بود. 

گفته بودم که مغزم توانایی تحلیل وقایع اخیر را ندارد از بس که همه چیز خالی از عقلانیت شده... ترور فجیع یک استاد دانشگاه که سرش به تدریس و تحقیق و تربیت دانشجو گرم بوده و هسته ای هم نبوده (!) چه دلیلی می تواند داشته باشد؟ یکی می گوید او استاد ولایی بوده دیگری می گوید حامی موسوی بوده اما اینها که نشد دلیل!!

خاطرات تلخی از سالهای قبل در من زنده می شود ... مرگ مختاری... پوینده... قتلهای زنجیره ای...

برای شادی روح استاد صلوات...

پی نوشت:

پیام تسلیت پرمعنای هاشمی

مسیح منتظر

اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات