بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

گاهی دلش می گیرد
ساعت ٥:٥٩ ‎ق.ظ روز ٥ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مادر

 

داشتم نماز مغرب می خواندم، دیدم مادر رفته کنار پنجره، پرده را کنار زده و دارد بیرون را تماشا می کند. فهمیدم دلش گرفته. هرچه زود از سر کار بیایم باز هم دیر است. 

شب که رفیق شفیقم آمد به خانه ما، با هم رفتیم به بازار ایرانی ها. بد هم نشد! مادر فهمید که اینجا همه چیز گیر می آید و ما از گرسنگی نمی میریم. شلغم سوا کرد، لیمو شیرین برداشت، پنیر لیقوان، خیار شور، بربری تازه از تنور در آمده. بعد رفتیم به کافه گل سرخ، شیرینی سنتی خوردیم جای شما خالی. من و مادر و رفیق شفیق خاطرات مشترکی داریم از سیزده سال قبل که ما را به هم گره می زند ...

 

شما که دستتان به آسمان می رسد بگویید چرخ را آهسته تر بچرخاند. به همین زودی یک هفته گذشت. 


 
شله زرد
ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز ۳ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مادر ، فیلم

 

وقت آمدن، در فرودگاه شیراز به چمدان های مادر مشکوک شده بودند. مامور بازرسی در یکی از چمدان ها را باز می کند، کیسه ای را بیرون می آورد و می پرسد این چیست؟ مادر می گوید خرده برنج است دارم می برم برای شله زرد روز 28 صفر، این هم مغز بادام این هم ... مامور گفته بود ول کن مادر!

خلاصه امروز مادر به وعده اش وفا کرد. 

شب هم رفتیم سینما فیلم جدایی نادر از سیمین را با هم دیدیم. از روز جمعه اکران فیلم در کانادا شروع شده. فیلم به زبان فارسی و با زیر نویس انگلیسی پخش می شد. استقبال خوبی از فیلم شده بود. سالن تقریبا پر بود. آخر فیلم همه میخکوب شده بودند و کسی از جایش تکان نمی خورد. مقاله ای می خواندم از حبیب رضایی بازیگر فیلم آژانس شیشه ای گفته بود: "سینمای ایران چه از جنبه بین‌المللی و چه از جنبه داخلی به قبل و بعد از «جدایی نادر از سیمین» و سینمای فرهادی تقسیم می‌شود. در واقع سینمای فرهادی نقطه عطف سینمای ماست"

پی نوشت:

جمله بالا نقل قول است و نظر شخصی من نیست


 
خوش آمد گل ...
ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ٢٧ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مادر

 

تا نشست توی ماشین، در کیفش را باز کرد. یک روزنامه مچاله شده را بیرون آورد. من متعجب بودم از این کارش. شروع کرد تاهای روزنامه را از هم باز کرد. لبخندی زد و گفت: سالم مانده!

بعد عطر نرگس پیچید همه جا ...

اشک در چشمهایم حلقه زد. این همه راه مادر این دسته گل را تازه نگه داشته بود، از شیراز تا تورنتو.


 
یاران چه غریبانه ...
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ٢٢ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 

حالا که عکس چند سال قبلش رو دیدم شناختمش. بارها دیده بودمش. ما هر دو ساکن خوابگاه زنجان دانشگاه شریف بودیم. تقریبا هم سن و سال. مصطفی اهل همدان بود. پسری خوش اخلاق، مومن و مهربان.

چرا ترور ... ؟

دلم گرفته ای دوست ...

 

به یاد شهید مصطفی احمدی روشن


 
ما و آدم ها (2)
ساعت ٤:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱٩ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 

اصالتا اهل پنجاب هند بود اما سال ها در کره زندگی کرده بود. آنجا درس خوانده بود و در شرکت معظم سامسونگ کار کرده بود. قرار بود موقتا یک هفته همسایه من باشد و بعد برود به ساختمان دیگری.

نامش را پرسیدم و بعد گیر دادم به اسمش که مثل اسم چینی هاست. او هم که جدی گرفته بود قسم و آیه می خورد که این یک اسم اصیل هندی است. مرا نمی شناخت، وقتی از کسی خوشم بیاید گیر می دهم به اسمش. بعد که رییس او را به همه معرفی کرد، همکارهای دیگر هم به اسمش گیر دادند. کم کم باورش شد که اسمش مشکل دارد!

تنها بود و نا آشنا با شهر و کشور. دعوت کردم که یکشنبه با هم برویم به رستوران لاهور و غذای هندی بخوریم. خیلی خوش حال شد. صبح یک شنبه ساعت 9 و 58 دقیقه زنگ زد که: "سلام من دوست چینی تو هستم!" برای ساعت 1 قرار گذاشتیم نزدیک ایستگاه یونیون. گفت که تا به حال در این شهر سوار مترو نشده، حتی در سئول هم که بود هیچ وقت سوار مترو نشده بود. گفتم که مترو سئول را با این جا مقایسه نکن آنجا 9 خط دارند و هر خط 50 ایستگاه دارد و ... متعجب بود از اطلاعات من. برایش گفتم که پارسال کره بودم و از سامسونگ هم بازدید کردم. حالا یک دنیا حرف مشترک بین ما متولد شده بود ...

چیکن تیکا سفارش داد با نان. غذا را خیلی دوست داشت و به من هم پیشنهاد داد که بریانی ام را با سس ماست بخورم. نتیجه بسیار عالی بود! وقت برگشتن گفت که سرگرمی اش آشپزی است من هم گفتم که آشپزی را دوست دارم و تازگی زده ام توی خط غذاهای هندی و بعد در مورد آشپزی حرف زدیم و کلمات مشترک هندی و فارسی که به امورات شکم مربوط اند و اینکه هندی ها به سیب زمینی می گویند آلو و شیرازی ها هم ... گفت که شغل رویایی اش این است که روزی رستوران بزند و دوستانی دارد که سرآشپزند. گفتم اتفاقا من هم فکر کرده ام به این موضوع اما یک رگ روشنفکری دارم که زیر بار نمی رود و فعلا به گل فروشی راضی اش کرده ام و ...

بعد، از سالهایی گفت که در سامسونگ کار می کرد. با اینکه جوان بود سمت بالایی داشت. من هم چیزهایی را که در  سفر پارسال دیده بودم برایش می گفتم و برخی ایرادات کارشان را که او هم قبول داشت و گفت که شرکت سامسونگ مثل یک اداره دولتی بزرگ است ... و بعد پرسیدم پس چرا اینقدر موفق اند؟ گفت کره ای ها آغاز کننده های خوبی نیستند اما ادامه دهندگان خوبی هستند و نکات جالبی گفت از فرهنگ و زبان کره ای ها. گفت در زبان کره ای ضمیر "من" وجود ندارد فقط "ما" دارند ...

رسیده بودیم به ایستگاه نزدیک خانه من. گفتم که می تواند ادامه بدهد یا پیاده شود و اطراف را ببیند. پیاده شد و از زنده بودن شهر در عصر یکشنبه متعجب بود. محله را دوست داشت . پیشنهاد داد که قهوه بخوریم و حرف های مشترکی که انگار پایانی نداشتند ...

 

پی نوشت:

مخاطب خوب می داند که نمی شود ما یک متن قشنگ بنویسم و بالاخره یک جایش اسم شیراز را نیاوریم!


 
ما و آدم ها (1)
ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱٩ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 

توی رستوران الطیب نشسته بودم منتظر غذا. جوانی هم سن و سال خودم شاید، از جلوی چشمم رد شد و رفت توی آشپزخانه. چهره اش به عرب ها نمی خورد، شاید لبنانی بود. چند بار نگاهش کردم . داشت توی یک پاتیل بزرگ چیزی مثل سوپ می پخت. بعد آمد بغل دست من نشست، یک دیوار کوتاه البته بین ما فاصله بود و در تیررس هم نبودیم. سرش را کرده بود داخل آن پاتیل گنده و مشغول خوردن بود. شاید اگر آدم ده سال قبل بودم سر صحبت را با او باز می کردم. هزار بهانه می شد پیدا کرد برای گشودن قفل لب ها. ولی نخواستم. کتم را برداشتم و رفتم.

فردا شب که در خیابانهای مونترال قدم می زدم چهره اش آمد توی ذهنم. معما حل شد! قیافه اش شبیه عادل بود، رفیق شفیق سال های دور. با خودم گفتم حالا اگر دوباره ببینمش بهانه ای دارم برای آغاز کلام. اما دیگر به آن رستوران نرفتم و او را هم منگنه کردم به پرونده خیال های فراموش.

رفتم به پیتزافروشی که همان نزدیکی بود. سفارش که دادم مردی که آن طرف دخل بود و پشتش به من بود برگشت. خودش بود! نگاههای مان گره خورد در هم برای چند لحظه. حالا هزار و یک بهانه داشتم...

اما من دیگر آدم ده سال قبل نبودم. پیتزا را برداشتم و رفتم.


 
راه را می شمارم
ساعت ٥:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر خودم

 

قدم می زنم، راه را می شمارم

همین عمر کوتاه را می شمارم

 

اگر روزی از سن و سالم بپرسی

غزل های ناگاه را می شمارم

 

ورق می زنم صفحه ی روزها را

خبرهای دلخواه را می شمارم

 

سر هر دو راهی، رفیقی جدا شد

رفیقان همراه را می شمارم


دلم وقتی از بی وفایی بگیرد

دل زخمی چاه را می شمارم

 

قدم می زنم تا تماشای خورشید

شب خالی از ماه را می شمارم ...

 

مونترال

1 ژانویه 2012


 
← صفحه بعد