بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

چه بردباری تو!
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ٥ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: رمضان

فسبحانک ما احلمک

این شب ها کوتاه تر از ادعیه‌ی این ایامند. آدم نمی رسد همه دعاها را بخواند چه برسد به آنکه در هر فراز تامل کند. لاجرم باید بخشی از دعا را خواند. گوشه‌ای از جوشن را پوشید و جرعه ای از ابوحمزه را نوشید. یک سوم ابتدایی دعای ابوحمزه یک هدف کلی دارد که بگوید این در باز است هرچه بد باشی و دور باشی روزنه‌ای هست به سمت نور. آدم با شوق، با شور، پناه می‌برد به این همه نور. هذا مقام من لاذ بک. چه تناسب دارد با حال و هوای من گرفتار، که نفهمیدم این۱۸ شب چگونه گذشت.

فسبحانک ما احلمک 

این شب ها کوتاه‌اند اما شب قدر بعدی من شاید طولانی ترین شب قدر دنیا باشد. 

سلام هی حتی مطلع الفجر


 
دیکتاتوری عاشق ادبیات
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: کتاب ، سیاست

هفته گذشنه دقیقه هایم را جمع کردم که درباره کتاب مرشد و مارگریتا و نویسنده اش میخائیل بولگاکف تحقیق کنم. حتی قسمت هایی از سریالی روسی که از کتاب اقتباس شده بود را دیدم. صحنه هایی در فیلم بود که در ترجمه آقای عباس  میلانی ندیدم.

نویسنده ۱۳ سال درگیر نوشتن این داستان بوده یک بار همه نوشته ها را سوزانده. آخرین ویرایش کتاب را تنها چند هفته قبل از مرگش نوشته در سال ۱۹۴۰. تا ۲۵ سال بعد از مرگ بولگاکف، کتاب اجازه چاپ نیافت. تازه آن وقت هم بخشی از کتاب زیر تیغ سانسور رفت و تا سال ها بعد نسخه کامل تر کتاب انتشار نیافت.

طبیعتا چون نویسنده نبوده که درباره کتابش توضیح بدهد، سوالات بی جوابی برای خواننده و منتقد باقی می ماند که برای درک آن ها باید به تاریخ و جغرافیای نویسنده مراجعه کرد. بولگاکف سال ۱۸۹۱ در عهد تزارها در کیف به دنیا آمد. به مدرسه طب رفت و مدتی در ارتش خدمت کرد اما حدود سال ۱۹۱۹ دید که طب و خدمت نظام با روحیات او سازگار نیست و آنها را برای همیشه کنار گذاشت تا به نویسندگی بپردازد. عمده زندگی هنری او مصادف با دوران استالین بود. در خلال این جستجوها فهمیدم که استالین -دیکتاتور کمونیست- بسیار به ادبیات علاقه مند بوده و چند مورد مستقیما از بولگاکف که منتقد حکومت او بوده حمایت کرده زیرا از نبوغ او باخبر بوده.مثلا، دو نکته بسیار جالب دیدم. اول اینکه استالین  یکی از معدود نمایشنامه های بولگاکف را که اجازه اجرا گرفته بوده ۱۵ بار به تماشا نشسته! دوم اینکه زمانی، بولگاکف که تمام نوشته هایش توقیف می شده و اجازه اجرا و انتشار نمی گرفته به استالین نامه می نویسد و از او اجازه می خواهد که روسیه را ترک کند. استالین شخصا به بولگاکف تلفن می زند و به او پیشنهاد کار در یکی از تئاتر های مسکو را می‌دهد. 

در واقع، بخش عمده ای از کتاب مرشد و مارگریتا، نقد روسیه کمونیستی و انجمن های ادبی حکومتی و نخبگان کشکی آن ایام است. مرشد، شباهت بسیاری به خود بولگاکف دارد و مارگریتا به همسر او که در واقع سال ها از نوشته های او نگهداری کرد.

جایی از کتاب شیطان به مرشد که از سوزاندن رمانش یاد می‌کند می‌گوید: دست نوشته ها هیچ وقت نمی سوزند.


 
پونل- خلخال - اسالم
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ٢٠ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: سفرنامه

حرف که زیاد است برای نوشتن. درگیر کاری هستم که تا کاملش نکنم ناقصم و هر کار دیگرم هم ناتمام. 

باید فصلی درباره این روزهای علی بنویسم که عاشق آشپزخانه است و گاهی با ماهی تابه‌ای‌ در بغل می‌خوابد. مادرش می‌گوید باید تابستان بفرستیمش پیش حاج جمال، کار آموزی. حاج جمال از آشپزهای خوب شیراز و از خاطرات شب شعر است.

باید فصلی بنویسم درباره این ایام مبارک و ربی احمد شیء عندی ... عجب ماه بلندی تو، امیر بی گزندی تو!

باید فصلی بنویسم درباه فضل دوست و اتفاق های خوشایند این ایام ...

فصلی دیگر درباره دو خوابی که دیدم، خواب پدر که شب نیمه شعبان دیدم و خواب پدر بزرگ که دیشب بعد از سحر دیدم. روح هر دو شاد، اللهم ادخل علی اهل القبور السرور

باید فصلی بنویسم درباره مرشد که بالاخره به مارگاریتا رسید و سوال هایی که در ذهن دارم از این کتاب و چرایی وجود شخصیت هایی که ربطی به ماجرا نداشتند ... 

و فصلی درباره پونل و اسالم و خلخال

بالاخره فرصتی شد که این مسیر رویایی را ببینیم. پونل روستایی است در گیلان که محل اتصال جاده های تالش، بندر انزلی، فومن و خلخال است از آنجا تا خلخال در استان اردبیل نزدیک به 70 کیلومتر راه است که هر چه می گذرد بر ارتفاع مسیر افزوده می شود و از انبوه درختان کاسته. طبیعت از جنگل به مرتع و مرغزار در دامنه کوه‌های برف گیر تبدیل می‌شود‌. گاهی ابرها زیر پای تو هستند. گاهی در مه شنا می‌کنی، گاهی دلت می‌خواهد توقف کنی و این چشم اندازهای رویایی را در حافظه دایمی ات ذخیره کنی که فردا دوباره کار است و زندگی در شهر گرفتار، که آدم ها بدجوری از هم دورند. 

اسالم خلخال


 
این گریبایدوف عجیب
ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ روز ٩ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: کتاب

رسیدم به فصل پنجم کتاب مرشد و مارگاریتا که عنان از دستم رفت. این فصل در خانه گریبایدوف رخ می دهد، خانه ای که نویسنده با ریشخند از قول عوام آن را متعلق به عمه گریبایدوف نمایشنامه نویس معروف می داند. حالا سوال این بود که این گریبایدوف با آن گریبایدوف (سفیر مختار روس که در تهران به قتل رسید) چه نسبتی دارد؟

اینجا بود که شروع کردم به جستجو درباره گریبایدوف. الکساندر سرگیویچ گریبایدوف متولد 15 ژانویه 1795 مسکو، مقتول به تاریخ 11 فوریه 1829 تهران، دیپلمات، نویسنده، شاعر و آهنگ ساز. نویسنده کمدی "امان از دست عقل1" که یک اثر کلاسیک طلایی و شاهکاری در زبان روسی است. گریبایدوف که به خاطر سانسور نمی تواند کتابش را چاپ کند به خدمت نظام روی می آورد و در رکاب دایی اش که فرمانده سپاه بود با ایران می جنگد درست در همان سالهایی که بی عرضه ترین مترسک جهان فتحعلی بر این مرز پر گهر حکم می راند. 

گریبایدوف همان کسی است که متن قرارداد ننگین ترکمان چای را تهیه می کند. به جایزه این خوش خدمتی تزار او را به عنوان وزیر مختار و اولین سفیر روس به ایران می فرستد. از اینجا روایات تاریخی به آشفتگی عجیبی گرفتار می شود2گویا او برخوررد توهین آمیزی با ایرانیان داشته ، بعضی هم گفته اند به خاطر سوابق ادبی اش شیفته فرهنگ ایران بوده و زبان فارسی را هم آموخته بوده. یعقوب ارمنی خواجه حرمسرای فتحعلی، به سفارت روس پناه می برد و زن های گرجی را که در حرمسرای دربار بودند به گریبایدوف معرفی می کند. دو نفر از زنان حرمسرای آصف الدوله وزیر امور خارجه وقت به سفارت روس پناهنده می شوند یا دزدیده می شوند. امت خودجوش هم که بر سر غیرت آمده بوده حمله می کند به سفارت و همه را -از جمله جناب سفیر ادیب را- از دم تکه پاره می کند. شاه قاجار از ترس جنگ سوم، بزرگان دربار را با الماسی گرانسنگ برای عذرخواهی به بارگاه تزار می فرستد. میرزا تقی خان فراهانی هم همراه این جماعت بوده. تزار هم که مشغول جنگ با عثمانی بوده عذرخواهی شاه را می پذیرد و  بخشی خوبی از غرامت جنگی ایران را هم تخفیف می دهد!

اگر روس ها قفقاز را از ایران گرفتند دست انتقام روزگار گریبایدوف این نابغه جوان را از آنها گرفت.

پی نوشت:

1- Woe from Wit

2- سال تولد گریبایدوف هم به درستی معلوم نیست، روایات متناقضی درباره روحیه و خلقیات او، نگاه او به ایران، نقش او در قرارداد ترکمان چای و نقش او در ماجرای زنان گرجی وجود دارد. تاریخ پر از روایات های آمیخته به حب و بغض است. طبیعی است که ایرانی ها دل خوشی از او نداشته باشند و روس ها بخواهند چهره نویسنده بزرگ شان را موجه کنند...


 
ای باد نوبهاری!
ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: رضا امیرخانی

شنبه ۱ خرداد ۹۵

۱- از ساعت ۷ صبح آمده ام اتاقم که مثلا حسابی کار کنم اما حال و هوای دیگری دارم. تقصیر این هواست! اول خرداد است اما هوا خنک و بهاری است. به یاد سالی می افتم که کنکور دکترا دادم. هوا مثل امسال مسیح نفس بود و من اصلا حوصله درس خواندن نداشتم:

امتحان دکترا ... کتاب ... درس!

بادها چه عاشقانه می وزید!

می روم پشت پنجره. دماوند پیدایش نیست، هوا ابری است. می‌خواهند اتاقم را عوض کنند. تنها دل خوشی گاه به گاه من دیدار دماوند بود از پشت این پنجره کوچک. البته اتاق جدید یک خوبی دارد که مرا به یاد شیراز می‌اندازد چون شماره‌اش ۷۱۱ است:

هر باغبان که گل به سوی برزن آورد ...

۲- هفته قبل مراسم پنجاهمین سالگرد دانشگاه بود. دانشگاه های مطرح دنیا بیش از ۱۲۰ سال عمر دارند، یعنی راهی طولانی پیش روی ماست. از استادان هر دانشکده خواسته بودند که فارغ التحصیلان برتر دانشکده را -که استاد دانشکده نیستند- معرفی کنند تا۵۰  نفر را دعوت کنند. من هم اسم ۱۰ نفر را دادم که چند نفرشان که استادان دانشگاه های بنام آمریکا هستند دعوت شده بودند. دانشکده ما خروجی بهتری نداشته ولی جای علی دایی و رضا امیرخانی در مراسم دانشگاه خالی بود. البته مطمئن نیستم رضا امیرخانی مدرکش را گرفت یا نه؟ عادل فردوسی پور هم به مراسم آمده بود اما چون تدریس می کند قاعدتا نمی توانست در لیست باشد. مراسم با شکوه و خسته کننده بود. تلخی اش اینجا بود که فارغ التحصیل برتر یعنی کسی که بالاخره استاد یک دانشگاهی شده باشد! من دوست تر می داشتم که کسی هم به ۵۰ سال آینده اشاره کند که برنامه ما چیست و می‌خواهیم به کجا برسیم؟

۳- وقتی وارد دانشکده مهندسی واترلو شدیم دکتر صدرا نویسنده معروف کتاب مایکرو الکترونیک، به تازگی رییس دانشکده شده بود (سال ۲۰۰۳). در همان ابتدای کار برنامه ای داد به اسم vision 2010 که یعنی ۷ سال بعد می خواهیم کجا باشیم. بر همین اساس دو ساختمان جدید برای دانشکده ساخته شد. میلیون ها دلار کمک مالی جمع آوری شد و استادن بسیاری از بهترین دانشگاه های دنیا استخدام شدند. الان بخش برق و کامپیوتر واترلو ۱۰۱ عضو هیات علمی دارد.

۴- آخر هفته از طرف دانشگاه همسرم، به کردان کرج رفته بودیم. آنجا امکانات تفریحی بسیار خوبی دارد، دریاچه و یک باغ وحش متنوع هم دارد با ۳ شیر و ۴ خرس. به قول خارجی ها یک ریسورت کامل است. همسرم جلسات کاری داشت. فرصت خوبی بود که با بچه ها تنها باشم. بچه ها هم که در آزادی مطلق بودند، هر چه دلشان خواست هله هوله خوردند! دنیا را اگر به دست ما مردها بدهند، جنگلی می‌شود چنانکه هست ...


 
اژدها در دانشگاه
ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ روز ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: فیلم ، کتاب

هفته پر اتفاقی داشتم. گویی به اندازه یک سال زندگی در سرزمین برف ماجرا داشتم.

دوشنبه، یکی از دانشجوهام کتاب برگ بی برگی استاد فضل الله رضا را به من هدیه داد. فهرست کتاب را ورق زدم تا رسیدم به مقاله ای درباره ریاضیات در شعر حافظ. مشتاق بودم ببینم چه نوشته.

سه شنبه صبح، افتتاحیه سمیناری در دانشگاه بود که یکی از استادان معروف دانشگاه استانفورد، سخنران کلیدی آن بود: Prof. Kailath .حرف هایش که بیشتر حول ایده پردازی و کارآفرینی بود بسیار راه نما و شورانگیز بود طوری که در هر دو کلاسم برای بچه ها تعریف کردم به خصوص برای دانشجوهای دکترا که به نظرم این بحث ها بسیار به دردشان می‌خورد. می گفت مساله درست را پیدا کن. به غریزه ات اعتماد کن منتظر نباش تا همه شرایط فراهم شوند تا تو کار را شروع کنی. گروهی بساز. علایقت را گسترده کن. زود تسلیم نشو و از شکست نهراس ... عصر هم دکتر قدسی از دوستان و استادان دانشگاه واترلو در دانشکده کامپیوتر سخنرانی داشت. 

چهارشنبه، جلسه طولانی داشتیم درباره اینترنت اشیا. در حاشیه جلسه خبر دار شدم که با ساخت اولین چیپ الکترونیکی ما موافقت شده.

پنج شنبه با بچه های دانشکده رفتم اردو. زمان دانشجویی، ما نماینده دانشگاه را در اتوبوس دخترها قرار می ‌دادیم تا ما پسرها بتوانیم با آسودگی مشکلات اساسی دنیا را با نظریه های استاد یساری، قادری و ... حل کنیم. حالا از آنجا که دنیا دار مکافات است این بلا سر خودم آمد. محل اردو فیروزکوه و هرانده بود. عکسش را در کانال تلگرام گذاشته‌ام. طبیعت زیبایی داشت. رود پر آبی بود که ساحلش مرا به خود می‌خواند و کودک درونم سنگ ها روی آب می‌پراند جایی دور از چشم دانشجوها. البته بیشتر بچه ها ورودی امسال بودند و معلوم بود هنوز نمی دانند استاد چند ضلعی است. در حاشیه برنامه، وقتی گوش شنوا و چشم مشتاقی بود حرف های دیگری هم می‌زدیم. در خلوت زیاد فکر کردم به نسلی که پیش روی من بود و سعی می کردم رفتارها و روحیات‌شان را تحلیل کنم [ این قسمت را سانسور می‌کنم!]. ساعت از ۱:۳۰ بامداد گذشته بود که برگشتیم.

جمعه اردوی اساتید دانشگاه بود. بچه های ما زود بیدار می‌شوند وقتی ما رسیدیم رییس دانشگاه آمده بود و یکی از مدیران که می‌گویند از بدو تاسیس دانشگاه بوده و دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی! عمرش دراز باد که دایرة المعارف آیین نامه های اداری است. برنامه هایی برای بچه ها تدارک دیده بودند که به علی و مریم خیلی خوش گذشت. ناهار در جوار آن بزرگوار بودیم و فرصتی شد که خانواده‌ها با هم آشنا شوند. 

شنبه مریض بودیم، هم من، هم مریم گلی. مجبور شدم قرارهایم را لغو کنم تا از مریم نگهداری کنم و خودم را بازسازی کنم برای یکشنبه که کلاس دارم‌. بگذریم که همان دقیقه اول کلاس به سرفه افتادم و بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم! ظهر بچه های مسوول اردو که از بیماری ام خبردار شده بودند [ نفهمیدم از کجا؟] با یک گلدان زینتی زیبا به اتاقم آمدند. دستشان درد نکند.

عصر فیلم اژدها وارد می‌شود با حضور کارگردان فیلم مانی حقیقی در دانشگاه اکران می‌شد. قرارهایم را جمع و جور کردم که به اکران فیلم برسم. حقیقی را به عنوان نوه ابراهیم گلستان می‌شناختم و بازی بسیار روانی که در «درباره الی» از او دیده بودم. بعدها فهمیدم که نویسنده هم هست. خیلی به نظرم شبیه پیمان معادی است و هر دو آینده‌دارند.

فیلم حالتی بین مستند و روایت داشت. غافلگیر کننده بود و به قول کارگردان جاهایی از فیلم یک شعر بود که تصاویر در بستری فرامنطقی با هم ارتباط داشتند.

دیرگاه شده بود و نمی‌توانستم تا آخر صحبت ها بنشینم.

هفته پر ماجرایی داشتم.

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
از مواهب روز معلم ...
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: حسب حال

امروز، روز معلم بود. صبح تصمیم گرفتم برای تقدیر و تشکر از خودم نیم ساعت بیشتر بخوابم! در ادامه به خودم اجازه دادم به جای این پرایدهای پلاک ۲۷، با آژانس بروم دانشگاه که وقت بیشتری داشته باشم برای مطالعه درس ها. تا در را قفل کردم یادم آمد گوشی‌ام را جا گذاشته‌ام. حقیقتش ما بعد از تشریف فرمایی آقا دزده دو لایه دفاعی به ورودی منزل اضافه کرده‌ایم و باز و بسته کردن این ها زمان می‌برد. بی خیال گوشی شدم و گفتم کدام یک از عرفا و ادبا و اولیا گوشی داشتند؟ اصلا بهتر! می‌نشینم و به جای بازی با گوشی و خبر خوانی، کتاب آندره ژید را می‌خوانم. در ماشین که نشستم یادم آمد که کتاب هم در کیفم نیست. به یاد گوشی افتادم و نذر کردم برای شادی روح عرفا و ادبا و اولیا اگر پول و پله ای به دستم رسید یکی از این گوشی های دو سیم کارته بخرم که این اینترنت همراه اول به درد عمه جانش می‌خورد. اما لحظه‌ای بعد در تجسمی تلخ، به یاد جای خالی آیفون تصویری روی دیوار خانه افتادم که آقا دزده آن را هم با خودش برده و ...

تا به اتاقم رسیدم منشی بزرگوار دانشکده که همسایه دیوار به دیوار همیم و دگران روند و آیند و او همچنان که هست گفت: آقای دکتر از معاونت پژوهشی تماس گرفتند گفتند چرا شما نمی‌آیید چک تان را بگیرید! حالا فرشته سمت راست می‌گفت آیفون تصویری بخر، فرشته سمت چپ می‌فرمود گوشی دو سیم کارته! چک را که گرفتم، خانم مسوول گفت امروز آخرین مهلت وصول چک است. بنده هم فاتحه‌ای نثار اموات عرفا و ادبا و اولیا کردم و یک راست رفتم بانک که با سرعت دو لاک پشت در ساعت کار مشتری ها را راه می‌انداخت. من هم نه جزوه‌ای، نه کتابی، نه موبایلی. به ساعت دیجیتال بانک نگاه می‌کردم و با فیلتر کالمن تخمین می‌زدم که کی نوبت من خواهد شد آیا؟

عصر، مراسم روز استاد بود. بچه ها دعوت نامه شکیلی فرستاده بود که مرا ترغیب کرد به رفتن. مراسم البته به شادی و هماهنگی سال قبل نبود، مثلا بچه ها فیلمی ساخته بودند برای تقدیر از یکی از همکاران بسیار عزیز که به نظرم می توانست چند بار کوتاه تر از این باشد. دست شان درد نکند و خسته نباشند.  به یاد متین و اجرای خوبش در سال قبل افتادم....در طول مراسم توفیقی شد که کنار دست آن بزرگوار بنشینم و بحث های ناتمام دیروز را ادامه بدهم.

ماه های آخری که کانادا بودم و تصمیمم برای برگشت قطعی شده بود، سوالی همیشه یک گوشه ی ذهنم بود: اینکه هدفم از بازگشت دانشگاه باشد یا صنعت؟

خوبی دانشگاه سر و کله زدن با مغزهای جوان و پر از سوال است اما مزیت صنعت ایجاد اشتغال که فکر می‌کردم و می‌کنم نیاز اول کشور ماست. تصمیم گرفتم  ۳ سال اول در دانشگاه باشم اما شرایط صنعت را رصد کنم. {ادامه این پارگراف تحلیل من از وضعیت دانشجوهاست که فعلا سانسور می کنم!}

 دیروز آن بزرگوار از تجربه خودش می گفت که سال ۷۹ از کانادا برگشت {خوب یادم هست آن ایام را. من به توصیه بزرگی برای تعریف پایان نامه پیش او رفتم اما گفت فعلا قصد ندارد دانشجو بگیرد} و سال۸۰  با ۸ دانشجوی سال سوم لیسانس شرکت اش را تاسیس کرد که امروز بعد از ۱۵  سال یکی از موفق ترین مجموعه های خصوصی در صنعت مخابرات کشور است. از وقتی آمده ام با آدم های زیادی مشورت کرده‌ام اما آن بزرگوار چیز دیگری است. 

روز خوبی بود امروز. دو  سه تا از بچه هایی که دوست شان دارم هم دقایقی آمدند پیشم. اصل بقای چیز را هم بالاخره در کلاس اثبات کردم!


 
غم مبهم
ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ روز ۳۱ فروردین ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: قیصر امین پور

 به قول قیصر، غم مبهم دارم. مثل همان شعری که آن عصر بارانی که انگار در عالم دیگری بودم -در فاصله بین دو کلاس- برای شما خواندم:

با تو ام 

      ای نور !

              ای منشور !

 ای تمام طیف های آفتابی!

 ای کبود ارغوانی!

ای بنفشابی!

با توام ای شور! ای دلشوره ی شیرین!

با توام 

ای شادی غمگین!

با توام ای غم! غم مبهم!

                ای نمی‌دانم!

...

حسی در من بیدار شده این ایام، این ایام که هوا بهشتی است، شهر پر از گل و شکوفه است. تهران، آن تهران عبوس غبار آلود سربی نیست. حسی که می‌خواهد جامه بر تنم بدرد. 

سرشارم از هوای رهیدن شبیه کاه اما فرصتی نیست برای رهایی که ما گرفتاریم، که شما گرفتارید، که حتی مثل نزار قبانی ۵ دقیقه هم وقت نداریم که یک فنجان چای بنوشیم با هم. 

که آن نیمه‌ی سمند سرکش من بیدار شده، که این دیوارها بلندتر از بال من شده اند، که دلم کوه می‌خواهد، جنگل، دریا... دریاچه ای که روی آن پارو بزنم و قایق را آهسته بین نیلوفرهای آبی، جاری کنم. تا قایق بایستد، و بعد دراز بکشم کف قایق، چشمانم را ببندم و جز صدای نسیم چیزی نشنوم، تا خوابم ببرد...

و در خواب، پرهیب آبی رنگ شما را ببینم، که روی نیمکتی بر کناره راهی که به جنگلی انبوه می‌انجامد نشسته‌اید و کتابی کم حجم می‌خوانید. و چنان غرق در کتابید که حضور مرا که چند دقیقه است کنار شما ایستاده‌ام نمی‌بینید. تا صفحه به انتها برسد و در مجال ورق زدن کتاب سایه مرا ... و بعد لبخندی که همه شیرینی عالم با اوست. 

و من در دورترین نقطه نیم کت می‌نشینم که همه قامت شما در عدسی چشمانم جا بشود، که چیزی از آن همه آرامش و آراستگی از قلم نیفتد. و انعکاس جنگل را ببینم در چشمان شما، که هیچ وقت نفهمیدم چه رنگی است، که هر روز به رنگی است...

و شما بی اغراق، همه کلمات مرا می‌فهمید، کلماتی که از جنس ابرند اما تا به شما می‌رسند باران می‌شوند. و شما حرفی نمی‌زنید، کریمانه سهم تان را از کلمات به من می‌دهید که سال هاست تشنه یک صحبت طولانی ام.

خورشید هم در آسمان ایستاده و تکان نمی‌خورد تا عقربه های زمان نچرخند که معلوم نیست رفرف آسمان سیر کدام رویا، بار دیگر مرا به آستانه خیال شما، به شهر دور، برساند ...

 

پیداست که دلم چند دقیقه حرف زدن با یک آدم عاقل عمیق می خواهد؟

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
← صفحه بعد